ماشین خاموش
واکاوی چالشهای بازتولید سرمایه انسانی در گفتوگو با سپهر اکباتانی
در ادبیات اقتصاد توسعه، سرمایه انسانی مهمترین پیشران رشد پایدار و شکلگیری نهادهای کارآمد شناخته میشود. با این حال، سالهاست این دغدغه در محافل دانشگاهی و سیاستی ایران مطرح است که آیا جامعه در حال از دست دادن نخبگان و چهرههای برجسته خود است و پدیدهای موسوم به «نسل بیجانشین» پیشروی ماست؟ خروج نخبگان، بازنشستگی استادان نامدار و تغییرات ساختار انگیزشی در بازار کار، این تلقی را تقویت کرده که ایران با افت جدی در توان کارشناسی و تولید دانش مواجه شده است. اما ریشه این بحران در کجاست؟ آیا با کمبود استعداد انسانی روبهرو هستیم یا سازوکارهای نهادی تولید و بازتولید تخصص دچار ناکارآمدی شدهاند؟ در گفتوگو با سپهر اکباتانی، اقتصاددان، ابعاد این پدیده، از ساختار پایه مدارس تا کاهش ارتباطات بینالمللی دانشگاهها، تضعیف زنجیره انتقال دانش ضمنی، معیارهای سنجش مصرف سرمایه انباشته و نقش ابزارهای نوظهور مانند هوش مصنوعی را به بحث گذاشتیم.
♦♦♦
اگر چند دهه دیگر استادان، پژوهشگران، مدیران و متخصصان امروز از چرخه کار خارج شوند، آیا نهادهای آموزشی و حرفهای ایران همچنان میتوانند استاد، نویسنده، هنرمند، پژوهشگر، مدیر و صنعتگر ممتاز تربیت کنند؟ اساساً «نسل بیجانشین» را باید نتیجه کمبود استعداد دانست یا ناتوانی در بازتولید سرمایه انسانی؟
برای پاسخ به این پرسش که آیا ما با یک «نسل بیجانشین» مواجهیم، در گام نخست باید تمایز دقیقی میان دو مفهوم بنیادین قائل شویم: «ذخیره سرمایه انسانی» و «توان بازتولید سرمایه انسانی». اینکه در یک جامعه افراد بسیار برجستهای در حوزههای مختلف از دنیا میروند یا دست به مهاجرت میزنند، بهخودی خود اثبات نمیکند که در آینده هیچکس جای آنها را نخواهد گرفت. بقا و بالندگی هیچ جامعهای منحصر به چند فرد استثنایی نیست. پرسش و دغدغه محوری این است که آیا سازوکارهایی که این افراد ممتاز را در گذشته ساخته و پرورش دادهاند، هنوز کارایی دارند یا خیر. آیا نظام آموزش و پرورش، دانشگاه، بازار کار، بنگاههای اقتصادی و نهادهای حرفهای ما در وضع فعلی میتوانند یک نوجوان مستعد را جذب کرده و در طول یک افق زمانی 20 یا 30ساله، از او یک استاد، پژوهشگر، صنعتگر، مدیر یا هنرمند طراز اول بسازند؟ نگرانی اساسی درباره وضعیت امروز ایران دقیقاً در همین نقطه تبلور مییابد. مسئله امروز کشور کمبود استعداد فردی یا ژنتیک نیست؛ مسئله، تضعیف و فرسودگی ماشین تبدیل استعداد به سرمایه انسانی است. این چالش ساختاری مشخصاً از مدارس و آموزش پایه آغاز میشود. در نظام آموزش ابتدایی و متوسطه، ما همزمان با دو پدیده روبهرو هستیم: یکی کاهش میانگین کیفیت آموزشی و دیگری، که شاید عواقب بهمراتب سهمگینتری داشته باشد، افزایش شدید نابرابری در کیفیت آموزش. این دو مقوله از نظر تحلیل سیاستی باید کاملاً تفکیک شوند. اگر کیفیت متوسط آموزش در کشوری با افت روبهرو شود ولی دامنه این افت در میان همه آحاد جامعه یکنواخت باشد، با یک جنس مسئله مواجهیم؛ اما هنگامی که کیفیت آموزش دریافتی کودکان بهطور مستقیم و شدید تابع متغیرهایی نظیر درآمد خانواده، موقعیت جغرافیایی و نوع مدرسه (دولتی و غیردولتی) میشود، ابعاد بحران، ساختاری و بسیار عمیقتر خواهد بود. حلقه مفقوده و کلیدی این سازوکار، جایگاه معلم است. چنانچه سطح دستمزد، منزلت اجتماعی و افق ارتقای شغلی معلم با شرایط بازار کار همخوانی نداشته باشد، در افق بلندمدت با یک «مسئله گزینش نامساعد» روبهرو میشویم. افراد مستعد، گزینههای بدیل و پردرآمدتری در بازار کار پیشرو دارند و احتمال اینکه نخبگان فارغالتحصیل مسیر معلمی را برگزینند، به حداقل میرسد. این گزاره هرگز بهمعنای کمارزش شمردن تلاش کادر آموزشی فعلی نیست؛ بسیاری از معلمان در شرایط دشوار و با منابع اندک خدماتی کمنظیر عرضه میکنند، اما نکته اساسی متوجه معماری ساختار انگیزشی حرفه معلمی است. وقتی سیستمی در بازهای طولانی توانایی جذب نیروهای ممتاز را از دست بدهد، کیفیت تربیت معلم تنزل پیدا کند و نیروهای حاضر در سیستم نیز انگیزهای برای مهارتافزایی مداوم نداشته باشند، شاخصهای یادگیری افت میکنند؛ پدیدهای که مستندات آن در نتایج آزمونهای استاندارد بینالمللی مانند تیمز (TIMSS) و پرلز (PIRLS) نیز بازتاب یافته است. بخش نگرانکنندهتر، تعمیق شکاف طبقاتی در آموزش است. خانوادههایی که از تمکن مالی برخوردارند، ترجیح میدهند با صرف هزینه از خدمات مدارس غیردولتی، کلاسهای تقویتی، معلمان خصوصی، دورههای زبان و ابزارهای آنلاین استفاده کرده و کاستیهای سیستم عمومی را جبران کنند. در مقابل، بخش بزرگی از دانشآموزان فقط به امکانات مدارس دولتی متکی میمانند. در نتیجه، ما نهتنها با افت سطح سرمایه انسانی، بلکه با بازتولید نابرابر سرمایه انسانی روبهرو هستیم. ازآنجاکه توزیع استعداد در جامعه هیچ تقارن یا همبستگی قطعی با توزیع درآمد خانوادهها ندارد، مشروط شدن آموزش باکیفیت به درآمد، موجب میشود بخش چشمگیری از استعدادهای بالقوه کشور از فرصت شکوفایی محروم بمانند.
این سازوکار در محیط دانشگاه نیز نمود مییابد. پرسش پیشروی نیروهای بااستعداد این است که چه محرک و انگیزهای برای ورود به محیط آکادمیک و انتخاب شغل دانشگاهی وجود دارد؟ فردی که شانس کسب درآمدهای بالا در بخش خصوصی یا ورود به دانشگاههای معتبر خارجی با زیرساختهای پژوهشی غنی و ارتباطات بینالمللی را دارد، با چه توجیهی باید در مدار دانشگاههای داخلی فعالیت کند؟ فراتر از آن، برای کسانی که جذب دانشگاه میشوند، چه مشوقهایی وجود دارد که تمام توان خود را وقف آموزش، تحقیق و پرورش نسل بعد کنند؟
در وضعیت فعلی، سطح درآمدها و امکانات پژوهش و تحقیق در آموزش عالی بهگونهای نیست که یک پژوهشگر بتواند تمام تمرکز خود را به کار علمی اختصاص دهد. در نتیجه، حتی نخبگانی که میمانند ناگزیرند بخشی از وقت و توان خود را صرف فعالیتهای درآمدزای بیرونی و مشاورههای خارج از دانشگاه کنند. این تصمیم در مقیاس فردی رفتاری عقلایی و پاسخی به ساختار مشوقهاست، اما پیامد جمعی آن فرسایش کیفیت نهاد دانشگاه خواهد بود. استادی که دغدغه معیشت یا کسری منابع پژوهشی دارد، فرصت کمتری برای مطالعه مرزهای دانش، راهنمایی موثر دانشجویان و تیمسازی علمی خواهد داشت. بنابراین، مسئله سرمایه انسانی محدود به خروج نخبگان نیست، بلکه ظرفیت نخبگان باقیمانده در کشور نیز بهدلیل شرایط ساختاری بهطور بهینه در خدمت علم و آموزش قرار نمیگیرد. تکیه بر فداکاری استثناها نمیتواند پایداری یک نظام علمی را تضمین کند؛ سیستم باید بهگونهای انتظام یابد که رفتار عقلایی تکتک اعضا در راستای ارتقای کل پیکره علمی قرار گیرد.
به نظر شما ما اکنون داریم سرمایه انسانی گذشته را هم مصرف میکنیم و به پایان میرسانیم یا جامعه ایران میتواند سرمایه انسانی خود را بازتولید کند؟ طراحی نهادی آموزش عالی چقدر در این روند اثرگذار است؟
در پاسخ به این پرسش باید گفت هرگاه جریان سرمایهگذاری خالص جدید در شکلدهی مهارتها و انتقال تخصص، تکافوی پوشش نرخ استهلاک و خروج سرمایه انسانی را ندهد، جامعه ناگزیر وارد مرحله «مصرف از محل انباشت گذشته» شده است. وقتی افراد خبره بازنشسته شده یا مهاجرت میکنند و جایگزینان آنها از حیث کیفیت آموزش، عمق تجربی و اتصال به شبکههای بینالمللی در سطحی پایینتر قرار دارند، به این معناست که ما در حال خرج کردن اصل سرمایهای هستیم که در دهههای گذشته ساخته شده است. در این میان، طراحی نهادی نظام آموزش عالی نقش تعیینکنندهای دارد. تجارب حوزههای غیردولتی و گزینههای مکمل در آموزش پایه نشان میدهد که تفاوت در ساختار انگیزشی و مدیریتی میتواند به تمایز در کیفیت خروجیها بینجامد. اگرچه این الگو در آموزش عالی ایران بسیار محدود بوده است، اما همان نمونههای اندک نیز نشان میدهند که اعطای استقلال نهادی، توانایی جذب هیاتعلمی براساس شایستگی و پرداختهای متناسب، و استقرار سازوکارهای رقابتی، فضای علمی متفاوتی خلق میکند. بررسی تجارب بینالمللی و منطقهای موید این ضرورت است. بدون نیاز به ارجاع به کشورهای پردرآمد حاشیه خلیجفارس، تحولات در برخی کشورهای آسیای مرکزی نشان میدهد که بازنگری در ساختار نهادی آموزش عالی، اعطای استقلال به دانشگاهها، شناورسازی نظامهای استخدام و جبران خدمات، و تقویت پلهای ارتباطی بینالمللی، بهعنوان یک ضرورت نهادی در دستور کار قرار گرفته است. موفقیت یا ناکامی نسبی هر یک از این طرحها مسئله ثانوی است؛ اصل موضوع، شناخت ماهیت نهادی چالش است. در نقطه مقابل، بخش غالب نظام آموزش عالی در ایران ذیل دیوانسالاری متمرکز و مقررات سخت دولتی اداره میشود؛ وضعیتی که آزادی عمل دانشگاهها را برای ورود به رقابت بر سر جذب استادان برتر، اعمال شیوههای پرداخت متمایز، ایجاد گروههای پیشرو پژوهشی و تسهیل مراودات بینالمللی بهشدت سلب کرده است.
نسلهای پیشین فقط دانش مکتوب بهجا نمیگذارند؛ بخش مهمی از تخصص در تجربه، قضاوت حرفهای و رابطه استاد و شاگردی نهفته است. این دانش چگونه به نسل بعد منتقل میشود و مهاجرت نخبگان، انزوای علمی و تضعیف پیوندهای استاد و شاگردی چه اثری بر این زنجیره داشته است؟
برای واکاوی انتقال دانش میاننسلی، باید این پیشفرض سنتی را کنار گذاشت که سرمایه انسانی معادل یک «مخزن راکد» یا کتابخانهای از دادههاست که نسل پیشین در اختیار دارد و صرفاً باید آن را بدون تغییر به نسل بعد تحویل دهد. در دنیای کنونی، ماهیت دانش پویا و پیوسته در حال دگرگونی است. بخش عمدهای از اندوختههای علمی نسلهای گذشته در حوزههایی چون پزشکی، مهندسی، اقتصاد، مدیریت و علوم پایه بهتدریج مشمول مرور زمان و کهنگی میشود؛ این موضوع نشانه بیارزشی کار آنان نیست، بلکه خصلت ذاتی حرکت سریع در مرزهای دانش مدرن است.
ازاینرو، بازتولید سرمایه انسانی مستلزم آن است که استاد و پژوهشگر همواره به شبکه جهانی دانش متصل بماند. دسترسی پیوسته به تازهترین مقالات، حضور در کنفرانسهای معتبر، اجرای پروژههای پژوهشی مشترک بینالمللی و تبادل مداوم استاد و دانشجو، پیششرط عدم استهلاک تخصص است. یکی از بزرگترین آسیبهای ساختاری در سالهای گذشته، انزوای علمی کشور بوده است. علم و پژوهش فعالیتی بر بستر شبکهسازی است. دور ماندن مستمر نهادهای آکادمیک از همکاری با مراکز طراز اول بینالمللی، ذخیره دانشی موجود را مستهلک میکند و فاصله دانشگاهها را با مرز دانش افزایش میدهد. پیامد مهاجرت نخبگان نیز از همین زاویه فراتر از خروج فردی است. خروج یک چهره برجسته علمی بهمعنای از هم پاشیدن کل «شبکه پیرامونی» او شامل تیمهای پژوهشی، دانشجویان مستعد و پیوندهای علمی است. علاوهبر این، بخش مهمی از سرمایه تخصصی از جنس «دانش ضمنی» است؛ دانشی که ماهیت تجربی و رفتاری دارد و از طریق متون و کتابها قابل انتقال نیست، بلکه فقط در چهارچوب یک رابطه مستمر استاد و شاگردی و همکاری عملی در آزمایشگاه، صنعت، کارگاه یا محیط بالینی شکل میگیرد. قضاوت حرفهای، استانداردهای حل مسئله و اخلاق کار در بستر این تعامل چهرهبهچهره به نسل بعد منتقل میشود. گسست این زنجیره، خسارتی است که جبران آن به سالها زمان و هزینههای سنگین نیاز دارد. پرسش اصلی در مواجهه با خروج یا درگذشت یک چهره برجسته این است که آیا نهاد پیرامونی او توانسته چند متخصص کارآمد تربیت کند که مشعل استاندارد حرفهای او را بهدست گیرند یا خیر.
چگونه میتوان تشخیص داد که یک جامعه در حال بازتولید سرمایه انسانی خود است یا بهتدریج از ذخیرهای مصرف میکند که نسلهای گذشته ساختهاند؟ آیا روندهای نوین میتوانند این وضعیت را تعدیل کنند؟
برای ارزیابی دقیق اینکه آیا جامعه در حال بازتولید سرمایه انسانی است یا در مسیر استهلاک ذخایر پیشین گام برمیدارد، نباید به آمارهای صوری نظیر شمار فارغالتحصیلان یا کمیت مقالات چاپشده بسنده کرد. قضاوت دقیق نیازمند پایش منظومهای از شاخصهای کارکردی است: سنجش صلاحیتهای علمی و انگیزه داوطلبان ورودی به حرفه معلمی در طول زمان، ارزیابی نرخ یادگیری واقعی دانشآموزان و سنجش ابعاد شکاف تحصیلی میان دهکهای درآمدی، پایش نسبت ماندگاری فارغالتحصیلان ممتاز در زنجیره پژوهش و دانشگاه در مقایسه با نرخ مهاجرت آنان، میزان مراودات، پروژههای مشترک و اتصالات بینالمللی استادان و پژوهشگران جوان با مراکز مرجع علمی جهان، شاخصهای کیفی مقالات، ارجاعات معتبر و سهم مقالات در حل مسائل واقعی و میزان کارآمدی سازوکارهای انتقال دانش ضمنی در ساختار بنگاهها، صنایع و اصناف به نسلهای تازهنفس از جمله این شاخصها هستند.
با وجود این چالشها، ظهور فناوریهای نوین و بهویژه هوش مصنوعی، پنجره جدیدی برای جبران بخشی از این کاستیها گشوده است. هوش مصنوعی پتانسیل عمل بهعنوان یک «فناوری جبرانی» را دارد. در گذشته دسترسی به آموزش عالی مستلزم حضور فیزیکی معلمان برجسته در مناطق مختلف بود؛ امروزه ابزارهای هوش مصنوعی میتوانند بازخورد، تمرین، آموزش شخصیسازیشده و تحلیل را برای مخاطبان در هر موقعیت مکانی فراهم آورند. همچنین در سطح مهارتهای کاربردی نظیر برنامهنویسی و تحلیل داده، این فناوری میتواند بهرهوری نیروهای با مهارت متوسط را به شکلی ارتقا دهد که در گذشته نیازمند سرمایهگذاری انسانی سنگینتر بود. باوجوداین، هوش مصنوعی جانشین مطلق تخصص و سرمایه انسانی نیست. طرح پرسشهای کلیدی، اعتبارسنجی پاسخها، انتخاب مسائل اولویتدار و خلق ایدههای اصیل، همچنان نیازمند نیروی انسانی ماهر و آموزشدیده است. علاوهبر این، با ورود هوش مصنوعی، بازدهی نخبگانی که توانایی کاربری پیشرفته این ابزارها را دارند مضاعف میشود که این مسئله در صورت فقدان بسترهای آموزشی مناسب میتواند به شکاف طبقاتی دامن بزند. استفاده از این ابزار بهعنوان فرصتی برای کاهش اثرات فرسایش سرمایه انسانی، مستلزم اصلاح رویکرد نظام آموزشی، دسترسی آزاد به ابزارها و تنشزدایی در مناسبات علمی بینالمللی است. سرمایه انسانی انباشتهشده در ایران شامل استادان، پزشکان، مهندسان، مدیران و کارآفرینان مجرب، منبعی بینهایت نیست. درنهایت، مسئله محوری این نیست که «چه کسی جایگزین چهرههای نامدار گذشته خواهد شد؟»؛ پرسش تعیینکننده این است: «آیا نهادها و سازوکارهایی که روزگاری قادر به پرورش چنین نیروهای برجستهای بودند، امروز از توانمندی، انگیزه و ساختار لازم برای بازتولید افرادی در همان سطح یا بالاتر برخوردارند؟» پاسخ به این پرسش، تصویر واقعی مسیر آینده توسعه ایران را ترسیم میکند.