شناسه خبر : 52105 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

فراتر از تلنگر

آیا وقت آن رسیده که دولت‌ها احساسات مردم را هم طراحی کنند؟

حامد وحیدی/ نویسنده نشریه 

46در دنیای امروز، یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها برای اقتصاددانان، سیاست‌گذاران و حتی مردم عادی این است که چرا انسان‌ها همیشه آن تصمیمی را نمی‌گیرند که بیشترین نفع را برای خودشان یا برای جامعه دارد. اگر قرار بود انسان فقط بر اساس حساب‌وکتاب منطقی تصمیم بگیرد، شاید خیلی از مشکلات روزمره و اجتماعی شکل دیگری پیدا می‌کرد. مثلاً همه پس‌انداز منظم‌تری داشتند، انتخاب‌های سالم‌تری انجام می‌دادند، بیشتر به برنامه‌های خیریه‌ای کمک می‌کردند که واقعاً اثر بیشتری دارند و در موضوعاتی مانند محیط ‌زیست نیز رفتار مسئولانه‌تری نشان می‌دادند. اما در عمل چنین نیست. انسان‌ها فقط با عقل تصمیم نمی‌گیرند، بلکه احساسات، عادت‌ها، برداشت‌های لحظه‌ای و نوع ارائه شدن گزینه‌ها هم نقش مهمی در انتخاب‌های آنها دارند. به همین دلیل، در سال‌های اخیر شاخه‌ای از اقتصاد و سیاست‌گذاری عمومی به نام اقتصاد رفتاری بسیار مورد توجه قرار گرفته است؛ شاخه‌ای که می‌گوید برای فهم رفتار انسان، فقط دانستن قیمت، درآمد و منفعت کافی نیست، بلکه باید به ذهن و روان او هم توجه کرد.

یکی از ایده‌های معروف در اقتصاد رفتاری، مفهوم «تلنگر» یا nudge است. تلنگر یعنی اینکه بدون اجبار و بدون گرفتن حق انتخاب از افراد، محیط تصمیم‌گیری را طوری طراحی کنیم که مردم بیشتر به سمت انتخاب بهتر بروند. برای مثال، اگر در یک اداره میوه را جلوی چشم کارکنان بگذارند و خوراکی‌های ناسالم را دورتر قرار دهند، احتمال انتخاب میوه بیشتر می‌شود. یا اگر مردم به‌طور پیش‌فرض در یک برنامه پس‌انداز بازنشستگی ثبت‌نام شوند و فقط در صورت تمایل از آن خارج شوند، معمولاً تعداد بیشتری پس‌انداز می‌کنند. این نوع نگاه در سال‌های اخیر تاثیر زیادی بر سیاست‌گذاری داشته است. اما مقاله «Beyond nudging: affective paternalism and affect architecture for impactful behavioral public policy» می‌گوید که این رویکرد، با وجود ارزش زیادش، هنوز یک بخش مهم از رفتار انسان را کمرنگ دیده است: احساسات.

این مقاله که به‌وسیله دانیل وستفیِل، ارکین آسوتای و گوستاو تینگهوگ، سه پژوهشگر دانشگاه لینشوپینگ سوئد، نوشته شده، استدلال می‌کند که در بسیاری از مسائل مهم اجتماعی، مشکل اصلی مردم این نیست که نمی‌فهمند کدام گزینه بهتر است، بلکه این است که از نظر احساسی به سمت گزینه‌ای کشیده می‌شوند که شاید اثر واقعی کمتری داشته باشد. برای مثال، فرض کنید دو راه برای کمک مالی وجود دارد. در یک حالت، شما تصویر و داستان یک کودک بیمار را می‌بینید و به‌سرعت تحت تاثیر قرار می‌گیرید. در حالت دیگر، به شما گفته می‌شود که یک برنامه بهداشتی گسترده می‌تواند با همان مبلغ جان صدها نفر را نجات دهد، اما این برنامه فقط با آمار و ارقام معرفی می‌شود و چهره مشخصی ندارد. بسیاری از افراد از نظر احساسی به گزینه اول جذب می‌شوند، حتی اگر گزینه دوم از نظر واقعی اثر بسیار بیشتری داشته باشد. نویسندگان مقاله می‌گویند اینجا مسئله فقط خطای فکری نیست، بلکه نوعی ناهماهنگی میان احساس و اثر واقعی وجود دارد.

بر همین اساس، مقاله مفهوم تازه‌ای را مطرح می‌کند که «قیم‌مآبی عاطفی» یا Affective Paternalism نام دارد. منظور از این مفهوم آن است که سیاست‌گذار می‌تواند بدون اجبار، بدون ممنوعیت و بدون سلب آزادی، احساسات افراد را طوری هدایت کند که بیشتر با منافع واقعی و پیامدهای مهم‌تر هماهنگ شوند. نویسندگان برای این نوع مداخله واژه cudge را به‌کار می‌برند؛ چیزی شبیه «تلنگر عاطفی». اگر تلنگر معمولی بیشتر به ساختار فکری انتخاب توجه دارد، این ابزار تازه به فضای احساسی انتخاب توجه می‌کند. مثلاً در موضوع محیط ‌زیست، بیشتر مردم می‌دانند که بعضی رفتارها مثل کاهش مصرف انرژی یا حمایت از سیاست‌های بلندمدت اقلیمی مهم است، اما چون نتیجه این رفتارها دور، ناملموس و کم‌هیجان به‌نظر می‌رسد، انگیزه کافی برای عمل‌کردن ندارند. در چنین وضعی، به‌جای اینکه فقط اطلاعات بیشتری به آنها بدهیم، شاید بهتر باشد اثر انسانی و ملموس این تصمیم‌ها را طوری نشان دهیم که احساس مسئولیت و ارتباط عاطفی بیشتری ایجاد شود.

این مقاله بیشتر یک کار نظری و مفهومی است تا یک مطالعه میدانی با داده‌های تازه. یعنی نویسندگان خودشان یک مجموعه داده جدید جمع‌آوری نکرده‌اند، بلکه بر پایه پژوهش‌های قبلی در اقتصاد رفتاری، روان‌شناسی تصمیم‌گیری و سیاست‌گذاری عمومی، یک چهارچوب تازه طراحی کرده‌اند. داده‌ها و شواهدی که در مقاله به آنها تکیه می‌شود، عمدتاً از مطالعات پیشین درباره موضوعاتی مثل «بی‌تفاوتی نسبت به مقیاس» و «بی‌توجهی به میزان اثر واقعی» می‌آید. به زبان ساده، این مطالعات نشان داده‌اند که احساسات انسان همیشه متناسب با بزرگی واقعی یک مسئله تغییر نمی‌کند. مثلاً از نظر احساسی ممکن است تفاوت زیادی میان کمک به نجات 10 نفر و هزار نفر احساس نکنیم، درحالی‌که از نظر واقعی تفاوت بسیار بزرگ است. همین شکاف میان احساس و واقعیت، از نگاه نویسندگان، یکی از دلایل مهم تصمیم‌های کم‌اثر در زندگی فردی و اجتماعی است.

یافته‌های پژوهش

یافته‌ها و استدلال اصلی این مقاله حول یک ایده مهم شکل می‌گیرد: بسیاری از سیاست‌های رفتاری که تا امروز طراحی شده‌اند، بیش‌ازحد بر جنبه‌های شناختی تصمیم‌گیری تمرکز کرده‌اند و از نقش احساسات در انتخاب‌های انسان غافل مانده‌اند. نویسندگان مقاله می‌گویند اقتصاد رفتاری در سال‌های گذشته به‌درستی نشان داده است که انسان‌ها برخلاف فرض اقتصاد کلاسیک، همیشه منطقی و حسابگرانه تصمیم نمی‌گیرند و تحت تاثیر میان‌برهای ذهنی، سوگیری‌ها و نحوه چیدمان گزینه‌ها قرار می‌گیرند. به همین دلیل، ابزارهایی مثل «تلنگر» توانسته‌اند در موضوعاتی مانند پس‌انداز بازنشستگی، اهدای عضو، صرفه‌جویی انرژی و انتخاب‌های غذایی اثر واقعی و قابل اندازه‌گیری داشته باشند. اما یافته مهم مقاله این است که همین جریان اصلی سیاست‌گذاری رفتاری یک نقطه‌ کور جدی دارد: فرض می‌کند مشکل اصلی مردم در تصمیم‌گیری، خطای فکری یا کمبود پردازش درست اطلاعات است، درحالی‌که در بسیاری از مسائل مهم اجتماعی، مانع اصلی نه «نمی‌دانند»، بلکه «درست احساس نمی‌کنند» است.

نویسندگان برای توضیح این موضوع از مفهوم «شکاف عاطفی» استفاده می‌کنند. منظور از این شکاف آن است که واکنش احساسی افراد با میزان اثر واقعی یک انتخاب هماهنگ نیست. خیلی وقت‌ها مردم از نظر فکری می‌دانند که کدام گزینه بهتر است، اما از نظر احساسی به آن کشش ندارند. برای مثال، ممکن است فرد بداند که کاهش مصرف گوشت یا کمتر سفر کردن با هواپیما برای کاهش آسیب‌های اقلیمی مهم‌تر از بعضی رفتارهای نمادین و کم‌اثر است، اما چون سفر هوایی و مصرف عادی گوشت برای او خوشایند، عادی و پاداش‌دهنده است و در مقابل، کاهش انتشار کربن مفهومی دور، انتزاعی و بی‌احساس به‌نظر می‌رسد، رفتار واقعی او تغییر نمی‌کند. همین منطق در خیریه هم دیده می‌شود. مردم اغلب به یک پناهگاه محلی یا داستان یک فرد مشخص سریع‌تر واکنش نشان می‌دهند تا به یک برنامه سلامت جهانی که از نظر آماری جان افراد بسیار بیشتری را نجات می‌دهد. در اینجا مسئله صرفاً ناآگاهی نیست، بلکه نزدیک بودن عاطفی یک گزینه و دور بودن احساسی گزینه دیگر است. مقاله این وضعیت را نشانه‌ای می‌داند از اینکه سیاست عمومی اگر فقط با اطلاعات، هشدار یا اصلاح چهارچوب انتخاب جلو برود، در بسیاری از حوزه‌های پرچالش به نتیجه کامل نخواهد رسید.

یکی از مهم‌ترین یافته‌های نظری مقاله این است که «عاطفه» یا همان حس فوری خوب‌ بودن یا بد بودن یک گزینه، فقط یک عامل حاشیه‌ای در تصمیم‌گیری نیست، بلکه اغلب خود موتور اصلی قضاوت است. نویسندگان با تکیه بر ادبیات کلاسیک اقتصاد رفتاری و روان‌شناسی تصمیم‌گیری، به‌ویژه آثار کانمن، اسلوویک، فینوکین و پیترز، توضیح می‌دهند که انسان‌ها در بسیاری از موقعیت‌ها به‌جای محاسبه دقیق منفعت و هزینه، از این پرسش ساده و سریع استفاده می‌کنند که «این گزینه چه احساسی به من می‌دهد؟». این همان چیزی است که در ادبیات علمی به آن «ابتکار عاطفی» یا affect heuristic گفته می‌شود. مقاله توضیح می‌دهد که وقتی یک گزینه، احساس خوبی ایجاد می‌کند، افراد معمولاً آن را هم پرفایده‌تر می‌بینند و هم کم‌خطرتر؛ و وقتی احساس بدی ایجاد می‌کند، آن را کم‌فایده‌تر و پرخطرتر ارزیابی می‌کنند. این نکته مهم است، چون نشان می‌دهد قضاوت‌های ما همیشه از تحلیل مستقل فایده و ریسک به‌دست نمی‌آیند، بلکه هر دو ممکن است از یک واکنش احساسی مشترک سرچشمه بگیرند. بنابراین احساسات نه فقط رفتار را «به هم می‌زنند»، بلکه در عمل جای تحلیل را پر می‌کنند.

مقاله در ادامه نشان می‌دهد که این نقش عاطفه فقط به چند مورد خاص محدود نیست، بلکه در چند کارکرد اصلی بر رفتار اقتصادی اثر می‌گذارد. نخست، احساسات مثل یک منبع اطلاعات عمل می‌کنند و به فرد می‌گویند کدام گزینه خوب یا بد است. دوم، مثل نورافکن توجه، بعضی ویژگی‌های یک انتخاب را برجسته و بعضی را کمرنگ می‌کنند. سوم، نقش انگیزشی دارند و موجب می‌شوند فرد برای رسیدن به یک هدف انرژی بگذارد یا از آن فاصله بگیرد. چهارم، مثل یک زبان مشترک عمل می‌کنند و امکان مقایسه میان گزینه‌هایی را می‌دهند که از نظر تحلیلی مقایسه مستقیمشان دشوار است. مقاله بر این اساس نتیجه می‌گیرد که اگر عاطفه اینقدر عمیق در قلب تصمیم‌گیری قرار دارد، عجیب است که سیاست‌گذاری رفتاری هنوز یک چهارچوب منسجم برای استفاده از آن نساخته است.

یافته مهم دیگر مقاله این است که در حوزه‌هایی مانند تغییرات اقلیمی، کمک‌های خیریه و سرمایه‌گذاری برای سلامت پیشگیرانه، مشکل اصلی اغلب بدفهمی شناختی نیست، بلکه بدتنظیمی عاطفی است. نویسندگان بر دو مفهوم کلیدی تکیه می‌کنند: «بی‌حسی نسبت به مقیاس» و «غفلت از میزان اثر». بی‌حسی نسبت به مقیاس یعنی اینکه احساسات انسان متناسب با بزرگی واقعی یک مسئله رشد نمی‌کند. برای مثال، نجات جان 10 نفر و هزار نفر ممکن است از نظر عاطفی تفاوتی بسیار کمتر از تفاوت واقعی آن در ذهن ما ایجاد کند. غفلت از میزان اثر هم یعنی فرد در ارزیابی خود، بیشتر جذب نشانه‌های احساسی و فوری می‌شود تا نتیجه واقعی و قابل اندازه‌گیری. براساس شواهدی که مقاله از پژوهش‌های پیشین نقل می‌کند، این دو پدیده موجب می‌شوند افراد به سمت گزینه‌هایی بروند که حس بهتری دارند، نه الزاماً اثر بهتر. به همین دلیل، نویسندگان استدلال می‌کنند که در چنین حوزه‌هایی، مداخله صرفاً شناختی، مثلاً دادن اطلاعات بیشتر یا توضیح‌های تحلیلی، اغلب کافی نیست و گاهی از مداخله عاطفی ضعیف‌تر عمل جواب می‌دهد.

در پاسخ به این مسئله، مقاله چهارچوب «قیم‌مآبی عاطفی» را پیشنهاد می‌کند. منظور نویسندگان از این مفهوم، نوعی مداخله سیاستی است که بدون اجبار، بدون حذف گزینه‌ها و بدون گرفتن آزادی انتخاب، بافت احساسی تصمیم را طوری بازطراحی می‌کند که احساس فرد بیشتر با پیامدهای واقعی و رفاه‌آفرین همسو شود. ابزار عملی این چهارچوب همان cudge است؛ نوعی مداخله عاطفی که به‌جای دستکاری معماری شناختی انتخاب، معماری احساسی آن را هدف می‌گیرد. برای طراحی این مداخلات، مقاله از طبقه‌بندی CARE استفاده می‌کند: ایجاد کردن (Create)، کاهش دادن (Attenuate)، تقویت کردن (Reinforce) و حذف کردن (Eliminate) واکنش‌های عاطفی. این یعنی سیاست‌گذار می‌تواند در برخی موارد احساس مثبت نسبت به رفتارهای پرفایده ایجاد کند، در برخی موارد احساس‌های گمراه‌کننده را تضعیف کند، در بعضی موقعیت‌ها انگیزش‌های مفید را تقویت کند و در مواردی هم واکنش‌های احساسی مزاحم را از میان ببرد. نکته مهم این است که نویسندگان، این مداخله‌ها را از نظر رفاهی در بسیاری از موارد برتر از دخالت‌های شناختی می‌دانند، چون مستقیم به همان‌جایی وارد می‌شوند که منشأ واقعی رفتار است.

پرده پایانی

در سال‌های اخیر، فهم ما از رفتار انسان در اقتصاد و سیاست‌گذاری عمومی تغییر زیادی کرده است. دیگر کمتر کسی باور دارد که انسان‌ها همیشه براساس محاسبه دقیق و کاملاً منطقی تصمیم می‌گیرند. تجربه‌های روزمره هم این موضوع را تایید می‌کند: ما خیلی وقت‌ها می‌دانیم چه کاری بهتر است، اما باز هم انتخاب دیگری انجام می‌دهیم. ممکن است بدانیم پس‌انداز کردن برای آینده ضروری است، تغذیه سالم برای بدن مفیدتر است، یا برخی کمک‌های خیریه اثر اجتماعی بیشتری دارند، اما در عمل به سراغ گزینه‌هایی برویم که فوری‌تر، ساده‌تر یا خوشایندتر به‌نظر می‌رسند. به همین دلیل، اقتصاد رفتاری به یکی از حوزه‌های مهم در تحلیل تصمیم‌گیری تبدیل شده است؛ حوزه‌ای که نشان می‌دهد انتخاب‌های انسان فقط نتیجه منطق و اطلاعات نیست، بلکه به نحوه ادراک، شرایط تصمیم‌گیری و واکنش‌های ذهنی و احساسی نیز وابسته است. در همین چهارچوب، سیاست‌گذاری عمومی نیز در سال‌های اخیر از مفهوم «تلنگر» استفاده کرده است. اما این مقاله بحث را یک قدم جلوتر می‌برد.

نکته اصلی مقاله این است که در بسیاری از مسائل مهم اجتماعی، مشکل مردم این نیست که اطلاعات کافی ندارند یا نمی‌دانند کدام گزینه بهتر است. نویسندگان توضیح می‌دهند که علت این موضوع در بسیاری از موارد، نه ضعف در دانستن، بلکه ضعف در احساس کردن است. افراد معمولاً با گزینه‌هایی که ملموس‌تر، نزدیک‌تر، فوری‌تر یا از نظر عاطفی جذاب‌تر هستند، ارتباط بیشتری برقرار می‌کنند، حتی اگر این گزینه‌ها از نظر واقعی اثر کمتری داشته باشند. در مقابل، انتخاب‌های مهم‌تر و پراثرتر چون گاهی انتزاعی، دور یا کم‌هیجان به‌نظر می‌رسند، کمتر مورد توجه قرار می‌گیرند.

اهمیت مقاله در این است که پیشنهاد می‌کند سیاست‌گذاری عمومی باید از نگاه صرفاً شناختی فراتر برود و به «معماری عاطفی» تصمیم‌ها نیز توجه کند. نویسندگان با معرفی مفهوم «قیم‌مآبی عاطفی» توضیح می‌دهند که می‌توان بدون اجبار و بدون سلب آزادی انتخاب، احساسات افراد را به‌گونه‌ای هدایت کرد که تصمیم‌های آنها بیشتر با منافع واقعی خودشان و جامعه هماهنگ شود.

دراین پرونده بخوانید ...

دیدگاه تان را بنویسید