شناسه خبر : 52390 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

طرز تهیه صلح

چرا باید فیلم «در آستانه جنگ» را دید؟

محمد طاهری /سردبیر  

6دو سیاستمدار از خانه‌ای سفید و مرموز در ساحل سرد ریکیاویک بیرون می‌آیند و روبه‌روی عکاسان می‌ایستند. هوا رو به تاریکی است، اما هنوز می‌شود چهره‌های درهم و خسته هر دو را دید. آمده‌اند تا تاریخ‌سازی کنند، اما گفت‌وگوهایشان به نتیجه نرسیده است. رونالد ریگان و میخائیل گورباچف دو روز مذاکره کرده‌اند، تا آستانه توافقی تاریخی پیش رفته‌اند، اما در آخرین قدم همه‌چیز متوقف شده است. خبرنگارانی که بیرون خانه انتظار می‌کشند، هنوز نمی‌دانند در اتاق‌های کوچک این ساختمان چه گذشته، اما چهره رهبران دو ابرقدرت تقریباً همه‌چیز را برملا می‌کند. جهان برای چند ساعت به مهار مسابقه تسلیحات هسته‌ای و کاهش خطر رویارویی اتمی نزدیک شده بود حالا اما چنین به‌نظر می‌رسید که فرصتی تاریخی از دست رفته است.

فیلم «در آستانه جنگ» (The Brink of War) به کارگردانی مایکل راسل گان، داستان همین دو روز را روایت می‌کند. ۱۱ و ۱۲ اکتبر ۱۹۸۶، زمانی که ریگان و گورباچف در پایتخت ایسلند با یکدیگر دیدار کردند. جف دنیلز نقش رونالد ریگان، جرد هریس نقش میخائیل گورباچف و جی.کی. سیمونز نقش جرج شولتز، وزیر خارجه آمریکا را بازی می‌کنند. فیلم ۱۱۷‌ دقیقه است و برخلاف بسیاری از آثار مربوط به جنگ سرد، نه درباره جاسوس‌ها، موشک‌ها و عملیات مخفی، بلکه عمدتاً درباره گفت‌وگو است. درباره کلمات، پیشنهادها، خط قرمزها و تصمیم‌هایی که می‌توانند جهان را به جنگ نزدیک یا از آن دور کنند. اما اگرچه ریگان و گورباچف شخصیت‌های اصلی واقعه تاریخی ریکیاویک هستند، سایه یک نفر دیگر بر سراسر داستان سنگینی می‌کند. او جرج شولتز نام دارد که کارگردان فیلم را به او تقدیم کرده است. او کیست و چرا نامش به پایان جنگ سرد گره خورده است؟

اقتصاددان دیپلمات

 جرج شولتز پیش از آنکه به یکی از مهم‌ترین دیپلمات‌های تاریخ آمریکا تبدیل شود، اقتصاددانی سرشناس بود. در پرینستون اقتصاد خواند و پس از خدمت در نیروی تفنگداران دریایی در جنگ جهانی دوم، دکترای اقتصاد صنعتی خود را از ام‌آی‌تی گرفت. مدتی در همین دانشگاه تدریس کرد و سپس به دانشگاه شیکاگو رفت. ابتدا استاد روابط صنعتی بود و بعدها ریاست دانشکده تحصیلات تکمیلی کسب‌وکار را بر عهده گرفت. ورود او به دانشگاه شیکاگو، تحول مهمی در زندگی کاری‌اش ایجاد کرد چون علاوه بر اینکه وارد یکی از مهم‌ترین محافل فکری اقتصاد قرن بیستم شد، با اقتصاددانانی چون میلتون فریدمن و جرج استیگلر، دوستی و مراوده فکری پیدا کرد که سال‌های طولانی ادامه یافت. این آشنایی البته پیش از ورود او به دانشگاه شیکاگو آغاز شده بود. زمانی که شولتز در ام‌آی‌تی تدریس می‌کرد، فریدمن برای شرکت در یک سمینار به آنجا رفت و شولتز شاهد مباحثه شدید او با پل ساموئلسون بود. شولتز در شیکاگو فرصت یافت فریدمن را از نزدیک بشناسد و رابطه‌ای که با گعده‌های دانشگاهی آغاز شده بود، به دوستی و رفت‌وآمد خانوادگی تبدیل شد. جرج استیگلر نیز بخشی از همین حلقه بود. استیگلر، که در زمره دوستان نزدیک فریدمن به شمار می‌رفت، در دانشگاه شیکاگو تدریس می‌کرد و زمانی که شولتز ریاست دانشکده کسب‌وکار را بر عهده داشت، دفترش درست روبه‌روی دفتر او قرار داشت. شولتز، فریدمن و استیگلر در محیطی کار می‌کردند که اختلاف‌نظر و جدال فکری، بخشی طبیعی از زندگی روزمره‌شان بود. محیطی که در آن فرضیه‌ها و ایده‌ها بی‌رحمانه در معرض پرسش و نقد قرار می‌گرفتند.

شولتز کم‌کم از دانشگاه فاصله گرفت و جذب سیاست شد. نیکسون از او برای تصدی وزارت کار دعوت کرد و شولتز به مدت دو سال -۱۹۶۹ تا ۱۹۷۰- وزیر کار دولت او بود. مدتی هم به‌عنوان مدیر دفتر مدیریت و بودجه فعالیت کرد و بعد در زمره مشاوران اقتصادی نیکسون درآمد. در آگوست ۱۹۷۱، نیکسون برای کاهش تورم، سیاست کنترل دستمزدها و قیمت کالاها را اجرایی کرد. سیاستی که اقتصاددانان به‌شدت با آن مخالف بودند. در آن زمان شولتز که مدیر دفتر مدیریت و بودجه بود، با اصل این سیاست موافق نبود، اما به‌عنوان یکی از مقام‌های ارشد دولت ناچار به همراهی با آن بود. اندکی بعد، نیکسون از میلتون فریدمن خواست به دیدارش برود و شولتز هم در این نشست حضور داشت. فریدمن سال‌ها بعد ماجرا را این‌گونه به یاد می‌آورد: «نیکسون مرد بسیار باهوشی بود و از نظر من یکی از بالاترین ضرایب هوشی را در میان مقام‌های دولتی داشت. مشکل نیکسون، کمبود هوش نبود. مشکل این بود که حاضر بود اصول را به‌سادگی فدای مصلحت و منفعت سیاسی کند.» در پایان آن دیدار، زمانی که فریدمن آماده خروج از دفتر رئیس‌جمهور می‌شد، نیکسون رو به او کرد و گفت: «جرج را بابت این ماجرای احمقانه کنترل دستمزد و قیمت مقصر ندان.» پاسخ فریدمن کوتاه و صریح بود: «نه آقای رئیس‌جمهور، من جرج را مقصر نمی‌دانم، شما را مقصر می‌دانم.» این خاطره معروف، چیزی فراتر از یک شوخی رایج است. از یک‌سو نشان می‌دهد دوستی فریدمن و شولتز آن‌قدر عمیق بود که فریدمن میان دوستش و سیاست دولتی که شولتز در آن خدمت می‌کرد تمایز قائل می‌شد. از سوی دیگر، تصویری از موقعیت دشوار شولتز به‌دست می‌دهد. او اقتصاددانی با گرایش به اقتصاد بازار بود که گاهی ناچار می‌شد در دولتی خدمت کند که تصمیم‌هایش با باورهای اقتصادی او سازگار نبود. شولتز بعدها مخالفتش را با کنترل دستمزد و قیمت‌ها به‌صراحت بیان کرد. به اعتقاد او، از نظر تحلیلی می‌شد پیش‌بینی کرد که چنین سیاستی اقتصاد را با مشکل روبه‌رو می‌کند. تجربه دولت نیکسون نیز برای شولتز درسی مهم درباره فاصله میان منطق اقتصادی و منطق سیاسی بود. فاصله‌ای که او در تمام دوران فعالیت دولتی خود با آن مواجه بود. رابطه شولتز با فریدمن در دوره رونالد ریگان نیز ادامه یافت و هر دو با حلقه اقتصاددانان و مشاورانی در ارتباط بودند که به ریگان مشورت می‌دادند. شولتز در خاطراتش از یک دورهمی شبانه در منزلش سخن گفته که فریدمن، آلن گرینسپن، ویلیام سایمون، مارتین اندرسون، مایکل بوسکین و رونالد ریگان در آن حضور داشتند. به گفته شولتز، آن مهمانی خیلی زود به بحثی جدی و پرشور تبدیل شد و حاضران، ریگان را درباره مسائل مختلف به چالش کشیدند و ریگان نیز به‌شدت به دفاع از سیاست‌های خود پرداخت. مدتی بعد فریدمن در سال ۱۹۷۶ جایزه نوبل اقتصاد را دریافت کرد و استیگلر نیز شش سال بعد، به‌دلیل پژوهش‌هایش درباره ساختار صنایع، عملکرد بازارها و علل و پیامدهای تنظیم‌گری دولتی، برنده این جایزه شد. در این فاصله، شولتز پس از پایان کارش در دولت نیکسون، از واشنگتن فاصله گرفته و در بخش خصوصی فعالیت می‌کرد. او در سال ۱۹۷۴ به شرکت مهندسی و ساختمانی بکتل پیوست و تا سال ۱۹۸۲ ریاست این مجموعه را بر عهده داشت. بااین‌حال ارتباط خود را با دانشگاه و دنیای اقتصاد حفظ کرد و در دانشگاه استنفورد نیز فعالیت دانشگاهی داشت. شولتز در سال‌های ۱۹۸۱ و ۱۹۸۲ دوباره به دولت دعوت شد و این ‌بار ریاست شورای مشاوران سیاست اقتصادی رئیس‌جمهور ریگان را بر عهده گرفت و سرانجام در جولای ۱۹۸۲، درست در همان سالی که استیگلر نوبل اقتصاد را دریافت کرد، به‌عنوان وزیر خارجه، وارد دولت ریگان شد. از اینجا مسیر زندگی حرفه‌ای او بار دیگر تغییر کرد. به این شکل که اقتصاددانی که دوستان و همکاران دانشگاهی‌اش به قله علم اقتصاد رسیده بودند، خود به یکی از مهم‌ترین صحنه‌های سیاست و دیپلماسی جهان قدم گذاشت.6.1

شولتز بعدها در موسسه هوور دوباره در کنار فریدمن قرار گرفت و دوستی و مراوده فکری آن دو تا سال‌های پایانی زندگی فریدمن ادامه یافت. اما اهمیت سال‌های شیکاگو برای شولتز بسیار زیاد بود چون در محیطی حضور یافت که در آن مفاهیمی چون بازار، قیمت، انگیزه و هزینه اهمیت زیادی داشت، اما همزمان بحث کردن با مخالف و قرار دادن ایده‌ها در معرض نقد نیز بخشی از فرهنگ دانشگاهی بود. شولتز بعدها همین روحیه حل مسئله را با خود به سیاست برد. او می‌کوشید اختلاف را نه صرفاً رویارویی میان اصول تغییرناپذیر، بلکه تا جای ممکن مجموعه‌ای از مسائل مشخص و قابل مذاکره ببیند. مسائلی که می‌شد نقاط اختلاف و اشتراک طرفین را در آنها شناسایی کرد. این شیوه نگاه، سال‌ها بعد در دیپلماسی او نیز به چشم می‌خورد. در نظر او می‌شد با رقیبی که به او اعتماد ندارید، درباره منافعی که میان شما مشترک است گفت‌وگو کنید. به این ترتیب، مردی که زندگی حرفه‌ای خود را با اقتصاد صنعتی و روابط کار آغاز کرده و سال‌ها در فضای فکری دانشگاه شیکاگو با چهره‌هایی چون فریدمن و استیگلر بحث کرده بود، در دهه ۱۹۸۰ در قلب مهم‌ترین منازعه ژئوپلیتیک جهان قرار گرفت. حضور شولتز در مذاکرات جنگ سرد را نمی‌توان صرفاً محصول آموزش اقتصادی او دانست، اما ردپای همان ذهن مسئله‌محور را می‌توان در شیوه دیپلماسی‌اش دید. در ریکیاویک مسئله‌ای که روی میز قرار داشت، بسیار بزرگ‌تر از چالش سرکوب قیمت‌ها در دولت نیکسون بود و او باید تلاش می‌کرد بین دو دشمنی که به یکدیگر اعتماد ندارند، راهی برای کاهش خطر جنگ هسته‌ای پیدا کند.

دو نیمه جهان

برای درک اهمیت نشست ریکیاویک باید سوار بر ماشین زمان، به فضای سال‌های نخست دهه ۱۹۸۰ سفر کرد. آن روزها آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی دو رقیب اصلی نظام بین‌الملل بودند و هزاران کلاهک هسته‌ای در زرادخانه‌های دو کشور وجود داشت. منطق «نابودی تضمین‌شده» یا «نابودی حتمی طرفین» بر روابط دو قدرت سایه انداخته بود و هر طرف می‌دانست حمله هسته‌ای گسترده به دیگری می‌تواند پاسخی به همان اندازه ویرانگر به‌دنبال داشته باشد. متخصصان نظریه بازی، وضعیت آن روزها را با منطق «تعادل نش» توضیح می‌دادند، یعنی شرایطی که در آن هیچ‌یک از دو طرف، با فرض ثابت ماندن رفتار طرف مقابل، انگیزه‌ای برای تغییر یک‌جانبه راهبرد خود ندارد. نتیجه، تعادلی فرسایشی و بسیار خسته‌کننده بود. به این معنی که دو طرف برای آغاز جنگ هسته‌ای انگیزه‌ای نداشتند، اما هیچ‌کدام نیز حاضر نبودند یک‌جانبه از توان هسته‌ای خود دست بکشند. به همین دلیل روابط دو کشور در نیمه نخست دهه ۱۹۸۰ به‌شدت سرد شده بود. مداخله نظامی شوروی در افغانستان، استقرار نسل تازه‌ای از موشک‌های هسته‌ای میان‌برد در اروپا، تحریم‌ها، جنگ‌های نیابتی و افزایش هزینه‌های نظامی بر شدت خصومت افزوده بود. ریگان در سال ۱۹۸۳ اتحاد جماهیر شوروی را «امپراتوری شر» خواند و در همان سال برنامه بلندپروازانه «ابتکار دفاع استراتژیک» یا SDI را مطرح کرد که منتقدانش خیلی زود نام «جنگ ستارگان» را بر آن گذاشتند. ایده SDI در ظاهر ساده، اما از نظر فناوری بسیار پیچیده بود. آمریکا به‌جای آنکه امنیت خود را فقط بر توانایی تلافی یک حمله هسته‌ای استوار کند، می‌خواست امکان ایجاد سامانه‌ای را بررسی کند که بتواند موشک‌های بالستیک دشمن را پیش از رسیدن به هدف شناسایی و منهدم کند. بخش بزرگی از این برنامه هنوز در مرحله تحقیق و توسعه قرار داشت و حتی در آمریکا درباره امکان‌پذیری فنی و هزینه‌های آن اختلاف‌نظر جدی وجود داشت. اما نگرانی اصلی برای تصمیم‌گیران شوروی این بود که آمریکا با برخورداری از توان علمی، فناوری و اقتصادی بیشتر، در آینده بتواند موازنه هسته‌ای موجود را بر هم بزند. چنان که محمدمهدی بهکیش شرح می‌دهد، مسکو در آن وضعیت با یک دوراهی مواجه شد. اگر آمریکا در ایجاد یک سامانه موثر دفاع موشکی موفق می‌شد، ممکن بود بخشی از قدرت بازدارندگی هسته‌ای شوروی تضعیف شود و اگر شوروی می‌خواست با توسعه سامانه‌ای مشابه یا مجموعه‌ای از اقدامات متقابل پاسخ دهد، باید منابع مالی، علمی و صنعتی بیشتری به رقابت نظامی اختصاص می‌داد. به این ترتیب، «جنگ ستارگان» برای شوروی، هم یک مسئله راهبردی بود و هم یک مسئله اقتصادی. اهمیت جنبه اقتصادی زمانی روشن‌تر می‌شود که وضعیت اقتصاد شوروی را در نظر بگیریم. این کشور از مدت‌ها پیش بخش بزرگی از توان انسانی، صنعتی و فناوری خود را در خدمت بخش دفاعی قرار داده بود. در همان حال، اقتصاد متمرکز شوروی با مشکلات ساختاری، بهره‌وری پایین، ضعف انگیزه‌های اقتصادی، بوروکراسی سنگین، عقب‌ماندگی در برخی فناوری‌های غیرنظامی و دشواری تامین کالاهای مصرفی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. این مشکلات قبل از روی کار آمدن ریگان و جنگ ستارگان وجود داشتند بنابراین نمی‌توان بحران اقتصاد شوروی را صرفاً نتیجه مسابقه تسلیحاتی یا سیاست‌های آمریکا دانست. بااین‌حال، هزینه حفظ موقعیت یک ابرقدرت نظامی و احتمال ورود به مرحله‌ای تازه و فناورانه‌تر از مسابقه تسلیحاتی، فشار بیشتری بر این اقتصاد وارد می‌کرد. در چنین شرایطی بود که در مارس ۱۹۸۵ میخائیل گورباچف به رهبری اتحاد جماهیر شوروی رسید. او با نسلی از رهبران سالخورده و ایدئولوژیک شوروی تفاوت داشت و خیلی زود روشن کرد که ادامه وضع موجود را ممکن نمی‌داند. گورباچف می‌خواست اقتصاد کشورش را بازسازی کند، اما نوسازی اقتصادی در شرایطی که بخش بزرگی از منابع علمی، صنعتی و مالی کشور درگیر رقابت نظامی بود، دشوار به‌نظر می‌رسید. کاهش تنش با غرب و رسیدن به توافق‌هایی برای کنترل تسلیحات می‌توانست فشار مسابقه نظامی را کاهش دهد و فضای مساعدتری برای اصلاحات داخلی فراهم کند. به این ترتیب دو مفهوم به‌تدریج به نماد این تغییر مسیر تبدیل شدند. «پرسترویکا» و «گلاسنوست». پرسترویکا، به معنای بازسازی یا تجدید ساختار، تلاشی برای کارآمدتر کردن اقتصاد و ساختار اداری شوروی بود. گورباچف در آغاز قصد کنار گذاشتن نظام سوسیالیستی را نداشت و حتی می‌خواست آن را اصلاح و احیا کند. افزایش استقلال بنگاه‌ها، کاهش بخشی از تمرکز تصمیم‌گیری، افزایش مسئولیت مدیران و بعدها گسترش امکان فعالیت تعاونی‌ها و برخی فعالیت‌های اقتصادی خصوصی، بخشی از این مسیر بود. اما او به‌تدریج دریافت که اصلاح اقتصاد بدون تغییر در فضای سیاسی و اداری دشوار است. از همین‌جا «گلاسنوست»، به معنای گشودگی یا شفافیت، اهمیت پیدا کرد. قرار بود فضای بیشتری برای سخن گفتن درباره ناکارآمدی دستگاه دولتی، فساد، خطاهای مدیریتی و حتی بخش‌هایی از گذشته شوروی فراهم شود. محدودیت‌های رسانه‌ای و فرهنگی تا حدودی کاهش یافت و امکان انتقاد از مقام‌ها و عملکرد نظام اداری افزایش پیدا کرد. قاعدتاً هدف اولیه گورباچف ایجاد دموکراسی لیبرال غربی نبود و گلاسنوست در آغاز ابزاری برای آشکار کردن مشکلات و افزایش پاسخگویی نظام تلقی می‌شد. اما فضای ایجادشده به‌تدریج از محدوده موردنظر رهبران شوروی فراتر رفت و امکان طرح پرسش‌هایی بنیادی‌تر درباره خود نظام سیاسی را نیز فراهم کرد. اصلاحات داخلی گورباچف یک بعد خارجی هم داشت. اینکه اقتصادی که نیازمند سرمایه‌گذاری، فناوری و نوسازی بود، نمی‌توانست بدون هزینه به رقابتی نامحدود با آمریکا ادامه دهد. کاهش تنش، کنترل تسلیحات و ایجاد رابطه‌ای قابل پیش‌بینی‌تر با غرب می‌توانست شرایط مساعدتری برای اجرای اصلاحات داخلی فراهم کند. به همین دلیل، چنان که موسی غنی‌نژاد شرح می‌دهد، پرسترویکا و تفکر جدید در سیاست خارجی شوروی را می‌توان بخش‌هایی مرتبط از پروژه گورباچف برای احیای این کشور ورشکسته دانست. در سوی دیگر نیز تغییراتی در حال شکل‌گیری بود. ریگان با وجود مواضع سخت‌گیرانه‌اش در سال‌های نخست ریاست‌جمهوری، مذاکره درباره کاهش تسلیحات هسته‌ای را کنار نگذاشته بود. جرج شولتز هم از کسانی بود که بر ضرورت گفت‌وگو با تصمیم‌گیران شوروی تاکید می‌کرد. ظهور گورباچف در مارس ۱۹۸۵ برای دولت آمریکا به معنای روبه‌رو شدن با سیاستمداری متفاوت بود و به‌تدریج امکان گفت‌وگوی مستقیم میان رهبران دو کشور فراهم شد. نخستین ملاقات ریگان و گورباچف در ۱۹ و ۲۰ نوامبر ۱۹۸۵ در ژنو برگزار شد. انتظار نمی‌رفت این دیدار به توافقی بزرگ منجر شود و در عمل نیز معاهده مهمی در آن امضا نشد، اما ژنو یک دستاورد اساسی داشت. اینکه ریگان و گورباچف برای نخستین‌بار ساعت‌ها روبه‌روی یکدیگر نشستند و درباره اختلافاتشان، از تسلیحات هسته‌ای و SDI گرفته تا مسائل منطقه‌ای و روابط دوجانبه، مستقیم گفت‌وگو کردند. گزارش‌های زیادی از شکل‌گیری نوعی ارتباط شخصی میان ریگان و گورباچف در ژنو سخن می‌گویند و این نشست را نقطه آغاز حرکت بعدی برای کاهش تسلیحات هسته‌ای می‌دانند. اما «جنگ ستارگان» به‌عنوان مهم‌ترین اختلاف حل‌نشده، همچنان باقی ماند. گورباچف نگران بود که SDI مسابقه تسلیحاتی را به فضا و حوزه فناوری‌های دفاع موشکی بکشاند. ریگان در مقابل حاضر نبود برنامه‌ای را که آن را راه‌حلی برای کاهش آسیب‌پذیری آمریکا در برابر موشک‌های هسته‌ای می‌دانست کنار بگذارد. مذاکرات کنترل تسلیحات پس از ژنو نیز پیشرفت تعیین‌کننده‌ای نکرد. همین بن‌بست بود که زمینه ملاقات بعدی را فراهم کرد. کمتر از یک سال بعد، گورباچف پیشنهاد کرد بار دیگر با ریگان ملاقات کند. این بار نه در واشنگتن یا مسکو، بلکه در میانه راه، در ریکیاویک ایسلند. به این ترتیب آنچه قرار بود مقدمه‌ای برای نشست بعدی باشد، ناگهان به یکی از مهم‌ترین مذاکرات تاریخ جنگ سرد تبدیل شد. محل مذاکرات، ساختمانی کوچک و تاریخی در ساحل ریکیاویک بود. این ساختمان «خانه هوفی» نام داشت که محل برگزاری نشست‌های رسمی در ریکیاویک بود. هوفی را در سال ۱۹۰۹ برای ژان‌پل بریلوئن، کنسول فرانسه در ایسلند ساخته بودند. بنا در اصل در نروژ طراحی و اجزای آن به ایسلند منتقل شد. معماری آن ترکیبی از تاثیرات هنر نو، معماری نئوباروک کلاسیک و رمانتیسم ملی نروژی است. پس از کنسول فرانسه، افراد مختلفی در این خانه زندگی کردند. شاعر و کارآفرین مشهور ایسلندی این‌بار بندیکتسون یکی از ساکنان آن بود. از سال ۱۹۳۸ تا پایان جنگ جهانی دوم نیز ساختمان محل اقامت و فعالیت نماینده و سپس سفیر بریتانیا بود. وینستون چرچیل و مارلنه دیتریش نیز از مهمانان مشهور هوفی در سال‌های جنگ بودند. شهرداری ریکیاویک در سال ۱۹۵۸ ساختمان را خرید، آن را مرمت کرد و از سال ۱۹۶۷ برای پذیرایی‌ها و مراسم رسمی شهر مورد استفاده قرار داد. اسناد و عکس‌های رسمی نشان می‌دهند که در جلسات داخل هوفی، علاوه بر ملاقات‌های مستقیم ریگان و گورباچف، در مقاطعی جرج شولتز، وزیر خارجه آمریکا، ادوارد شواردنادزه، وزیر خارجه شوروی، جک متلاک و مترجمان نیز حضور داشتند. جلسات کارشناسی و مشورت‌های گسترده‌تر هیات آمریکایی نیز در نقاط دیگری از ریکیاویک انجام می‌شد.

خانه تسخیر‌شده

 روایتی قدیمی وجود دارد که هوفی تسخیرشده است و بانوی سفید در آن رفت‌وآمد می‌کند. این داستان حتی به دوره حضور نماینده بریتانیا در ساختمان نسبت داده شده است، هرچند شایعات درباره این خانه، به نوعی افسانه محلی هستند اما در فیلم هم بارها ریگان از آن خانه به‌عنوان خانه اجنه یاد می‌کند. فضای خانه محدود است و اتاق‌ها گنجایش زیادی ندارند. شاید همین فضای محدود یکی از جذابیت‌های سینمایی و نقاط قوت فیلم است. در هوفی خبری از تالارهای باشکوه دیپلماتیک و ستون‌های مجلل نیست. اتاق‌ها گنجایش زیادی ندارند و خانه زیبا هم نیست. چنان‌که در فیلم هم می‌بینیم، رهبران دو ابرقدرت و مشاورانشان در اتاق‌هایی کوچک درباره هزاران سلاحی مذاکره می‌کنند که قدرت نابودی بخش بزرگی از تمدن انسانی را دارند. «در آستانه جنگ» از همین تضاد استفاده می‌کند. بیشتر بار دراماتیک فیلم بر دوش گفت‌وگوهاست. ریگان و گورباچف چانه می‌زنند، پیشنهاد می‌دهند، عقب می‌نشینند، دوباره جلو می‌آیند و مشاورانشان تلاش می‌کنند بفهمند طرف مقابل واقعاً تا کجا حاضر است امتیاز بدهد. همراهان با هم کری می‌خوانند و یکی به کمونیست‌ها متلک می‌گوید و آن یکی به سرمایه‌داری دشنام می‌دهد اما به هر حال با هم حرف می‌زنند و لحظه‌ای از گفت‌وگو دست نمی‌کشند. اسناد رسمی مذاکرات نیز نشان می‌دهند که گفت‌وگوها تا چه اندازه فشرده بوده است. در پایان روز نخست، شولتز پیشنهاد کرد یادداشت‌های مذاکرات دو طرف جمع‌بندی شود تا نقاط توافق و اختلاف مشخص شود. متخصصان هر دو طرف، تا حدود ساعت دو بامداد روی توافق کار کردند. روز دوم، مذاکرات به نقطه‌ای رسید که تصورش چند سال قبل تقریباً ناممکن بود. اینکه دو طرف درباره کاهش بسیار گسترده زرادخانه‌های هسته‌ای و حتی چشم‌اندازی برای حذف سلاح‌های هسته‌ای بحث می‌کردند. اینجاست که فیلم معنای عنوان خود را پیدا می‌کند، «آستانه جنگ». چون انسان‌ها در این اتاق‌ها همزمان در آستانه پدیده‌ای دیگر نیز قرار دارند که نامش صلح است. اما مگر صلح به همین راحتی به‌دست می‌آید؟ مشکل اصلی «ابتکار دفاع استراتژیک» ریگان بود. گورباچف حاضر بود امتیازهای بزرگی در زمینه کاهش تسلیحات بدهد، اما می‌خواست توسعه و آزمایش SDI هم محدود شود. ریگان حاضر نبود از برنامه‌ای که آن را نوعی سپر دفاعی در برابر حمله هسته‌ای می‌دانست، صرف‌نظر کند. همین اختلاف در آخرین ساعات مذاکرات همه‌چیز را متوقف کرد. اسناد وزارت خارجه آمریکا و خاطرات دو طرف نشان می‌دهد که پایان جلسه تا چه اندازه تلخ بود. گورباچف معتقد بود اگر ریگان از برنامه جنگ ستارگان عقب بنشیند، امکان توافق جامع وجود دارد. ریگان نیز معتقد بود قیمت توافق، کنار گذاشتن SDI است و حاضر نبود آن را بپردازد. وقتی دو رهبر عصر ۱۲ اکتبر از خانه هوفی خارج شدند، چیزی امضا نشده بود. در نگاه نخست، ریکیاویک شکست خورده بود. اما تاریخ قضاوت دیگری کرد. اهمیت نشست ریکیاویک دقیقاً در همین تناقض نهفته است. توافقی حاصل نشد، اما دو طرف برای نخستین‌‌بار دریافتند فاصله آنها درباره برخی از اساسی‌ترین مسائل کنترل تسلیحات کمتر از چیزی است که تصور می‌کردند. پیشنهادهایی که در آن دو روز روی میز قرار گرفت، مبنای مذاکرات بعدی شد. کمی بیش از یک سال بعد، در دسامبر ۱۹۸۷، ریگان و گورباچف در واشنگتن پیمان نیروهای هسته‌ای میان‌برد، INF، را امضا کردند. این پیمان یک گام تاریخی بود، زیرا برخلاف بسیاری از توافق‌های قبلی که صرفاً تعداد تسلیحات را محدود می‌کردند، یک طبقه کامل از موشک‌های هسته‌ای زمین‌پایه میان‌برد و کوتاه‌برد دو کشور را حذف کرد. پیشرفت‌هایی که در ریکیاویک حاصل شد، مستقیماً راه را برای این توافق باز کرد. ریکیاویک بنابراین نمونه نادری از «شکست موفق» در دیپلماسی است. گاهی نتیجه مذاکره را نباید فقط در سندی جست‌وجو کرد که همان روز امضا می‌شود. مذاکره می‌تواند برداشت دو طرف از یکدیگر را تغییر دهد، خطوط قرمز واقعی را آشکار کند و زمینه توافقی را فراهم آورد که ماه‌ها یا سال‌ها بعد حاصل می‌شود. اینجاست که شخصیت جرج شولتز اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. او نه یک صلح‌طلب آرمان‌گرا بود و نه سیاستمداری که خطر اتحاد جماهیر شوروی را نادیده بگیرد. آنچه شولتز را متمایز می‌کرد، باور او به مذاکره مستمر حتی با دشمن بود. این نگرش شاید بی‌ارتباط با ذهن اقتصاددانانه او نبود. مذاکره برای شولتز پیدا کردن حوزه‌هایی بود که منافع دو طرف، حتی دو دشمن، با یکدیگر تلاقی می‌کرد. آمریکا و شوروی لازم نبود یکدیگر را دوست داشته باشند تا بفهمند جنگ هسته‌ای به زیان هر دو است. در چنین فضایی هنر دیپلماسی پیدا کردن نقطه‌ای بود که در آن، با وجود باقی ماندن اختلاف، معامله امکان‌پذیر شود. شولتز یکی از کسانی بود که بر گفت‌وگو با مسکو تاکید داشت و سرانجام نیز به شکل‌گیری روابطی کمک کرد که پایان جنگ سرد را امکان‌پذیرتر کرد. دانشگاه شیکاگو در شرح زندگی او، نقش شولتز در کمک به ریگان برای حل‌وفصل جنگ سرد را از مهم‌ترین بخش‌های میراث سیاسی او می‌داند.

 فیلمی درباره حرف زدن

به هر حال ساختن فیلمی تقریباً دوساعته درباره مذاکره کار ساده‌ای نیست. بخش بزرگی از فیلم «در آستانه جنگ» را آدم‌هایی تشکیل می‌دهند که در اتاق‌ها نشسته‌اند و حرف می‌زنند. خبری از تعقیب‌وگریز، میدان نبرد یا انفجار نیست اما مایکل راسل گان تلاش کرده تنش را از خود گفت‌وگو استخراج کند. بازی بازیگران نیز کمک بزرگی به فیلم کرده است. جف دنیلز به‌جای آنکه ریگان را به کاریکاتوری از رئیس‌جمهور آمریکا تبدیل کند، بر رفتار و لحن او تمرکز دارد. جرد هریس، گورباچفی را نشان می‌دهد که هم سیاستمداری سرسخت است و هم می‌فهمد کشورش به تغییر نیاز دارد. جی.کی. سیمونز نیز شولتز را در جایگاه دیپلماتی باتجربه و میانجی نشان می‌دهد که می‌داند گاهی مهم‌ترین وظیفه مشاور، کمک به ادامه یافتن گفت‌وگویی است که هر لحظه ممکن است قطع شود. کارگردان در کنار روایت اصلی، خرده‌روایت‌هایی نیز قرار داده است. از نقش و حضور همسران رهبران تا کری خواندن و رقابت ماموران امنیتی دو طرف. بعضی از این خرده‌روایت‌ها ضروری به نظر نمی‌رسند، اما کارکردشان روشن است. شکستن سنگینی فیلمی که بخش عمده آن از مذاکره و مونولوگ‌های سیاسی تشکیل شده است. با وجود زمان نسبتاً طولانی و موضوع سنگین، ریتم مناسب و بازی خوب دنیلز، هریس و سیمونز اجازه نمی‌دهد فیلم به بازسازی خشک یک واقعه تاریخی تبدیل شود.

 چرا باید «در آستانه جنگ» را دید؟

ارزش فیلمی که توصیف شد، در بازسازی یک واقعه تاریخی خلاصه نمی‌شود. «در آستانه جنگ» فیلمی درباره دشواری تصمیم‌های بزرگ است. از فاصله چند دهه، ساده است که ریکیاویک را یکی از مراحل پایان جنگ سرد بدانیم. اما کسانی که در اکتبر ۱۹۸۶ پشت میز نشسته بودند، آینده را نمی‌دانستند. آنها نمی‌دانستند دیوار برلین سه سال بعد فرومی‌ریزد و اتحاد جماهیر شوروی پنج سال بعد دیگر وجود نخواهد داشت. آنها در شرایط عدم قطعیتی بزرگ قرار داشتند. درحالی‌که هر امتیاز ممکن بود در داخل کشور ضعف تلقی شود و هر اشتباه می‌توانست امنیت میلیون‌ها انسان را به خطر بیندازد. به این ترتیب شاید مهم‌ترین پیام فیلم این باشد که صلح محصول اجتناب از تصمیم‌های دشوار نیست بلکه نتیجه مجموعه‌ای از تصمیم‌های بسیار دشوار است. ریکیاویک نشان داد دو کشور لازم نیست اختلاف‌هایشان را حل کرده باشند تا مذاکره کنند. لازم نیست میان رهبران اعتماد کامل وجود داشته باشد. حتی لازم نیست مذاکره نخست به توافق منجر شود. گاهی کافی است دو طرف دریابند که هزینه نرسیدن به توافق از هزینه امتیاز دادن بیشتر است. شاید به همین دلیل است که داستانی متعلق به سال ۱۹۸۶ امروز نیز آشنا به نظر می‌رسد. جهان بار دیگر با جنگ‌ها، تهدیدهای نظامی، تحریم، مسابقه تسلیحاتی و بی‌اعتمادی میان قدرت‌ها روبه‌رو است. در چنین فضایی، «در آستانه جنگ» یادآوری می‌کند که پشت عبارت‌های بزرگی مانند «جنگ» و «صلح»، درنهایت انسان‌هایی نشسته‌اند که باید تصمیم بگیرند. در پایان ریکیاویک، ریگان و گورباچف با چهره‌هایی درهم از خانه هوفی بیرون آمدند. توافقی امضا نشده بود و بسیاری تصور می‌کردند نشست شکست خورده است. اما گفت‌وگویی که در آن خانه کوچک آغاز شده بود متوقف نشد. یک سال بعد پیمان INF امضا شد و چند سال بعد جنگ سردی که دهه‌ها جهان را به دو اردوگاه تقسیم کرده بود، پایان یافت. شاید از همین منظر عنوان «اقتصاددانی که صلح ساخت» درباره جرج شولتز اغراق چندانی نباشد. او نبود که جنگ سرد را پایان داد، همان‌طور که هیچ فردی به‌تنهایی تاریخ را تغییر نمی‌دهد. اما میراث او برای سیاستمداران ایرانی هم درس‌های زیادی دارد. به این معنی که حتی وقتی اختلاف‌ها عمیق‌اند، کانال گفت‌وگو نباید بسته شود. «در آستانه جنگ» فیلمی درباره همین اصل است. درباره لحظه‌ای که دو دشمن تا آخرین قدم پیش رفتند، توافقی در کار نبود اما راه رسیدن به توافق را پیدا کردند. 

 

 

دراین پرونده بخوانید ...