شور و شیرین
چرا نوبل اقتصاد به مایکل وودفورد و رابرت هال داده شد؟
محمد طاهری /سردبیر
پویا جبلعاملی /اقتصاددان
دقایقی پس از اعلام نام برندگان نوبل اقتصاد، مسعود نیلی در یک گروه تلگرامی نوشت: «خب امسال نوبت به اقتصاد کلان رسید.» کوثر یوسفی در واکنش به استادش یادآوری کرد: «البته با تاکید بر پایههای خرد.» و نیلی پاسخ داد: «دقیقاً.» همین گفتوگوی کوتاه، دریچه مناسبی برای فهم نوبل امسال است. جایزه به پژوهشهایی در حوزه اقتصاد کلان تعلق گرفته که توضیح نوسانهای کلان اقتصاد را از تصمیمهای خانوارها و بنگاهها آغاز میکنند. در این گزارش، ابتدا سراغ رابرت هال و مایکل وودفورد میرویم که نوبل امسال را مشترکاً به خانه بردند. زندگی و زمانهشان را روایت میکنیم و به بررسی اندیشهها و آثارشان میپردازیم. بعد هم برای روشنتر شدن جایگاهشان در سیر تحولات اقتصاد کلان، به گفتوگوی شش سال پیش مسعود نیلی و علی شوریده با توماس سارجنت، نوبلیست سرشناس اقتصاد، مراجعه میکنیم. گفتوگویی که در شماره ۳۷۳ تجارت فردا منتشر شد و امروز، با اعطای نوبل به وودفورد و هال، اهمیتش بیش از پیش آشکار شده است.
روایت نوبل 2026
عنوان رسمی جایزه نوبل امسال، «مبانی خرد ثباتسازی اقتصاد کلان» است. عبارتی سنگین و تخصصی که در پس آن، داستانهای آشنای زندگی روزمره مردم نهفته است. خانوادههایی که باید درباره خرید یا پسانداز تصمیم بگیرند، بنگاههایی که باید قیمت محصولاتشان را تعیین کنند و کارفرمایانی که میان استخدام نیروی کار و انتظار مرددند. این تصمیمها، بهتنهایی، کوچک و ساده بهنظر میرسند، اما وقتی کنار هم قرار میگیرند، میتوانند مسیر اقتصاد را تغییر دهند. جایزه امسال به همین دلیل به اقتصاددانانی تعلق گرفت که به فهم بهتر پیوند میان تصمیمهای فردی و تحولات اقتصاد کلان کمک کردهاند. همچنین این دو اقتصاددان، با تحلیل رفتار خانوارها و بنگاهها، به روابط کلان در مدلهای قدیمی کینزی مبانی خرد دادند و سازوکارهای زیربنایی آنها را روشنتر کردند. درعینحال، وودفورد نیز به تقویت رویکرد آیندهنگر در سیاست پولی کمک کرد که در آن بانک مرکزی، علاوه بر توجه به آینده، مسیر تصمیمهای بعدی خود را برای فعالان اقتصادی توضیح میدهد.
نوبلیستهای امسال، اگرچه هر دو متخصص اقتصاد کلان هستند، اما مسیرهای پژوهشی متفاوتی را پیمودهاند. هال، اقتصاددان ۸۳ساله، سالها درباره مصرف و بازار کار پژوهش کرده است. وودفورد ۷۱ساله نیز بخش قابل توجهی از زندگی علمی خود را به مطالعه نظریه سیاست پولی اختصاص داده است. به زبان ساده، هال پرسیده خانوارها با دریافت خبرهای تازه درباره درآمد آینده خود، چگونه مصرف و پساندازشان را تغییر میدهند و وودفورد بررسی کرده که انتظار مردم از تصمیمهای آینده بانک مرکزی، چگونه بر رفتار امروز آنها اثر میگذارد. علاوه بر همه اینها، جایگاه وودفورد و هال در مرزبندی تاریخی اقتصاد کلان نیز قابل تامل است. وودفورد از چهرههای برجسته سنت «آب شور» است و هال را با کمی اغماض میتوان در مکتب «آب شیرین» قرار داد. طرفه آنکه نامگذار این مرزبندی، خود رابرت هال بوده است. او نخستینبار در سال ۱۹۷۶ اصطلاح «اقتصاددانان آب شور و آب شیرین» را برای توصیف اختلافهای فکری در اقتصاد کلان آمریکا مطرح کرد. در آن زمانه، اقتصاددانان منتقد رویکرد کینزی عمدتاً در دانشگاههای غرب میانه آمریکا، بهویژه شیکاگو و مینهسوتا، متمرکز بودند. نزدیکی این دانشگاهها به منطقه دریاچههای بزرگ آب شیرین باعث شد رویکرد آنها به اقتصاد کلان با عنوان «مکتب آب شیرین» شناخته شود. این مکتب بهطور ویژه با توماس سارجنت، اد پرسکات، کریستوفر سیمز و نیل والاس شناخته میشود که به «چهار سوارکار مینهسوتا» نیز شهرت دارند. استدلال محوری آنان این بود که مدلهای اقتصاد کلان باید از توضیح رفتار افراد و بنگاهها آغاز شوند. یعنی نشان دهند عاملهای اقتصادی چگونه عقلانی تصمیم میگیرند و انتظاراتشان را شکل میدهند. تجربه رکود تورمی دهه ۱۹۷۰ نیز به انتقادهای آنها قوت بخشید. همزمانی تورم بالا و بیکاری گسترده، توان الگوهای متعارف کینزی را برای توضیح تحولات اقتصادی و ارائه راهحل به چالش کشیده بود. اقتصاددانان مکتب آب شیرین این وضعیت را نشانه تایید نقدهای خود میدانستند. لوکاس و سارجنت، که بعدها هر دو برنده نوبل اقتصاد شدند، در مقاله «پس از اقتصاد کلان کینزی»، منتشرشده در سال ۱۹۷۹، نقد تندی بر الگوهای رایج کینزی وارد کردند. به باور آنها، کاستیهای بنیادی این الگوها، قابلیت اتکایشان را برای ارزیابی سیاستهای اقتصادی زیر سوال میبرد. مسئله مهم این بود که با تغییر سیاست دولت، رفتار و انتظارات مردم نیز تغییر میکند. بنابراین، نمیتوان روابط برآوردشده در گذشته را بدون توجه به این تغییرات، مبنای پیشبینی آثار سیاستهای تازه قرار داد. در واکنش به این نقدها، اقتصاد کینزی جدید شکل گرفت. اقتصاددانان این جریان، برخی عناصر رویکرد رقیب، از جمله تاکید بر مبانی خرد و انتظارات عقلانی، را پذیرفتند، اما همچنان معتقد بودند که ناکارآمدیهای بازار میتواند اقتصاد را گرفتار رکود کند و مداخله سیاستگذار را ضروری جلوه دهد. در مدلهای آنان، عواملی مانند تعدیل آهسته قیمتها و دستمزدها باعث میشود اقتصاد الزاماً و بهسرعت به اشتغال کامل بازنگردد. ازآنجاکه بسیاری از چهرههای این جریان در دانشگاههای نزدیک سواحل آمریکا فعالیت داشتند، در دسته اقتصاددانان «آب شور» قرار گرفتند. چهرههایی مانند استنلی فیشر، لارنس سامرز و گرگوری منکیو با این سنت فکری پیوند دارند. البته در سالهای گذشته مرز میان دو سنت شور و شیرین بهتدریج کمرنگتر شده است. با همه اینها مایکل وودفورد جایگاه روشنتری در سوی آب شور دارد. او از معماران اقتصاد کینزی جدید است. چهارچوبی که در آن خانوارها و بنگاهها آیندهنگرند، اما قیمتها فوراً تعدیل نمیشوند. همین کندی تعدیل، به سیاست پولی امکان میدهد بر تولید و اشتغال اثر بگذارد. جالب اینکه وودفورد در دانشگاه شیکاگو، یکی از مراکز تاریخی آب شیرین، نیز تدریس کرده است. نشانهای از اینکه محل کار، بهتنهایی، مکتب فکری فرد را تعیین نمیکند. بااینحال، هال را با اغماض میتوان در سنت شیرینها قرار داد. پژوهش مشهورش درباره مصرف، بر انتظارات عقلانی و انتخاب بینزمانی استوار است که با سنت آب شیرین نزدیکی دارد، اما پژوهشهایش درباره چسبندگی دستمزد، نوسان اشتغال و اثر مخارج دولت، به مسائل مهم سنت آب شور نیز میپردازند.
رابرت هال: اقتصاددان ایدهها
برای شناخت رابرت هال، خوب است از یک نقلقول قدیمی شروع کنیم. سالها پیش، زمانی که پیشنهاد مالیاتی هال و همکارش، آلوین رابوشکا، بحثبرانگیز شده بود، روزنامهنگاری به او گفته بود: «به خاطر جنجالهای اخیر، باید تصویرت را روی جلد مجله تایم چاپ کنند.» هال پاسخ داده بود که رفتن چهره آدم روی جلد تایم یک چیز است و رفتن ایدهاش روی جلد، چیزی دیگر.
داستان او در سال ۱۹۴۳ در پالوآلتوی کالیفرنیا آغاز شد. شهری که بعدها نامش با سیلیکونولی پیوند خورد. هال در مدارس پالوآلتو و لسآنجلس درس خواند، در برکلی اقتصاد آموخت و برای دکترا به موسسه فناوری ماساچوست رفت. در سال ۱۹۶۷ تحصیلاتش را به اتمام رساند و تدریس در برکلی را آغاز کرد. پس از بازگشت به موسسه فناوری ماساچوست، در سال ۱۹۷۸ به استنفورد پیوست. دانشگاهی نزدیک به زادگاهش که برای چند دهه خانه علمی او شد. همان سال، مقالهای منتشر کرد که نگاه اقتصاددانان به مصرف را تغییر داد. پرسش ساده این بود که اگر مردم میدانند درآمدشان در آینده افزایش پیدا میکند، آیا باید منتظر دریافت پول بمانند تا بیشتر مصرف کنند؟ هال نشان داد که تحت فرضهایی مشخص، خانواده آیندهنگر میتواند خبر افزایش درآمد را پیشاپیش در تصمیم امروز خود لحاظ کند. بنابراین، آنچه مصرف را به شکلی پیشبینینشده تغییر میدهد، اطلاعات تازه یا خبری است که در محاسبات قبلی حضور نداشته است. پشت عنوان دشوار مقاله، تصویری آشنا قرار داشت، خانوادهای که زندگی امروز را با تصور فردا تنظیم میکند. این نتیجه به «گام تصادفی مصرف» معروف شد. نامش ممکن است چنین القا کند که مردم بیحساب خرید میکنند، حال آنکه منطق پژوهش دقیقاً بر استفاده عقلانی از اطلاعات استوار بود. البته دسترسی به وام و فرضهای مربوط به ترجیحات، برای این نتیجه اهمیت داشتند. هال یک توصیف بیقیدوشرط از همه خانوارها ارائه نکرد. معیاری ساخت که پژوهشگران بتوانند رفتار واقعی را با آن مقایسه کنند. مجموعهای از این مطالعات بعدها در کتاب «مصرفکننده عقلانی» گرد آمد. هال از طراحان پیشنهاد مشهور مالیات با نرخ یکسان بود، ولی در سال ۲۰۱۰ توضیح داد که افزایش نابرابری، اجرای طرحی با یک نرخ مثبت را دشوارتر کرده است. حتی از بررسی نظامی با دو پله مالیاتی سخن گفت و آن را با طنز «مالیات نهچندان یکسان» نامید. برای او، کارایی و طراحی مالیات بر مصرف از وفاداری به نام اولیه پیشنهاد مهمتر بود. این جزئیات، تصویری پیچیدهتر از یک مدافع ثابتقدم سیاستی واحد به دست میدهد.
زندگی خانوادگی رابرت هال نیز با پژوهش پیوند خورده است. سوزان وودوارد، همسرش، اقتصاددان و همکار علمی اوست. آنها درباره انگیزههای کارآفرینان و تصمیمهای مالی پژوهش کردهاند. ازجمله درباره سردرگمی مصرفکنندگان در بازار وام مسکن. بنابراین، اقتصاددانِ مشهور به تحلیل مصرفکننده عقلانی، در پژوهشهای دیگرش دشواری انتخاب واقعی و پیچیدگی بازار را نیز بررسی کرده است. برای افکار عمومی آمریکا، هال چهرهای مرتبط با تعیین زمان رکودها نیز بوده است. ریاست طولانی او بر کمیته تاریخگذاری چرخههای تجاری، مسئولیتی کمزرقوبرق اما حساس بود. بررسی شواهد، درحالیکه رسانهها و سیاستمداران منتظر اعلام نتیجهاند. همزمان، پژوهشهایش درباره استخدام، فناوری و بازارهای اینترنتی ادامه داشت. کتاب «مبادلات دیجیتال» نشان میداد کنجکاوی او از مسائل کلاسیک اقتصاد به پدیدههایی مانند بازارهای آنلاین نیز کشیده شده است. پس از اعلام نوبل، هال از مالیاتدهندگان کالیفرنیا و دولت فدرال یاد کرد که هزینه آموزش او را تامین کرده بودند و ابراز امیدواری کرد کارنامهاش بازدهی رضایتبخشی برای سرمایهگذاری آنها باشد. این پایانبندی، رنگ اندیشه خودش را داشت. حتی افتخار شخصی را میشد در پیوند با منابع جامعه دید. جامعهای که فرصت یادگیری داد و اقتصاددانی که عمرش را صرف فهم تصمیمهای آن کرد.
مایکل وودفورد: پایبند به اصول
صبحی که خبر نوبل به مایکل وودفورد رسید، برنامه دیگری هم در انتظارش بود. باید از دانشجویان امتحان میگرفت. تماس استکهلم، روز معمولی استاد دانشگاه کلمبیا را به روزی تاریخی تبدیل کرد، اما برگههای امتحان هنوز باید آماده میشدند. در گفتوگو با مصاحبهگر وبسایت نوبل، با شوخی گفت احتمالاً دانشجویان امیدوارند امتحان را لغو کند. چنین اتفاقی نیفتاد. ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه به کلاس رفت، دانشجویان تشویقش کردند و امتحان درس «سازوکارهای شناختی و رفتار اقتصادی» برگزار شد. برای شناخت بهتر وودفورد نیز این صحنه بهترین معرف شخصیت اوست. افتخاری بس عظیم نصیبش شده، اما کار روزانه علمیاش همچنان ادامه دارد. البته چنانکه در زندگینامهاش آمده، مسیر رسیدن وودفورد به کلاس و دانشگاه، ساده و سرراست نبوده است. او در سال ۱۹۵۵ در چیکوپیِ ماساچوست متولد شد و ابتدا با علاقه به فیزیک وارد دانشگاه شیکاگو شد. سپس به علوم شناختی روی آورد. رشتهای درباره ذهن، شناخت و پردازش اطلاعات. بعد به دانشکده حقوق ییل رفت و در سال ۱۹۸۰ مدرک حقوق گرفت. اقتصاد انتخاب بعدی او بود. دانشی که هم دقت نظری داشت و هم امکان پرداختن به مسائل ملموس زندگی. در سال ۱۹۸۳، دکترای اقتصادش را در موسسه فناوری ماساچوست به پایان رساند. پیش از دریافت دکترا، استعدادش توجه بنیاد مکآرتور را جلب کرده بود. در سال ۱۹۸۱، در ۲۶سالگی، از دریافتکنندگان نخستین دوره بورسیه این بنیاد شد. جایزهای که بعدها به «کمکهزینه نوابغ» شهرت یافت. موضوع پژوهشهایش از همان زمان، انتظارات و امکان بیثبات شدن اقتصاد بر اثر باورهایی بود که خود به تحققشان کمک میکنند. تصور مردم از آینده، برای او مسئلهای مستقل از واقعیت اقتصادی نبود و میتوانست به بخشی از نیروهای سازنده آن تبدیل شود. او در سال ۱۹۸۴ تدریس در کلمبیا را آغاز کرد، سپس به شیکاگو و پرینستون رفت و در سال ۲۰۰۴ دوباره به کلمبیا بازگشت. در این فاصله، پرسش اصلیاش روشنتر شده بود. اینکه بانک مرکزی چگونه بر اقتصادی اثر میگذارد که مردم و بنگاههایش آیندهنگرند؟ خانواری که وام میگیرد، تنها نرخ بهره امروز را نمیبیند. بنگاهی که کارخانه میسازد نیز درباره هزینه تامین مالی و تقاضای آینده فکر میکند. بنابراین، تصمیم فعلی سیاستگذار از انتظاری که درباره تصمیمهای بعدی او شکل میگیرد، جدا نیست. این اندیشه در کتاب «بهره و قیمتها» در سال ۲۰۰۳ صورتبندی منسجمی پیدا کرد. وودفورد در چهارچوبی که از رفتار خانوار و بنگاه آغاز میشد، نشان داد چگونه کندی تعدیل قیمتها به سیاست پولی امکان میدهد بر تولید و اشتغال اثر بگذارد. کتاب به مرجعی مهم برای اقتصاددانان پولی تبدیل شد. اهمیتش برای سیاستگذار نیز در همین پیوند بود. در اینکه میشد درباره پیامد تصمیمها بحث کرد و توضیح داد چرا تغییر نرخ بهره، انتخابهای میلیونها نفر را جابهجا میکند. پژوهش مشترک او با گائوتی اگرتسون، پرسش را در وضعیتی دشوارتر پیش برد. اگر نرخ بهره به نزدیکی صفر رسیده باشد، بانک مرکزی چه میتواند بکند؟ پاسخ آنها نقش تعهد درباره آینده را برجسته میکرد. حتی وقتی فضای کاهش نرخ فعلی محدود است، تغییر انتظار از سیاست آینده میتواند بر تقاضای امروز اثر بگذارد. این پژوهش در سال ۲۰۰۳ منتشر شد. چند سال پیش از آنکه بحران مالی جهانی، چنین مسئلهای را به دغدغه روزمره بانکهای مرکزی تبدیل کند. بااینحال، وودفورد خود را مشتاق نشستن پشت میز تصمیمهای روزانه معرفی نمیکند. در مصاحبهای توضیح داده بود که تواناییاش را بیشتر در بررسی مسائل بنیادی و بلندمدت میبیند تا تصمیمگیری ماهانه و برگزاری نشست خبری. این شناخت از توانایی شخصی، بخشی از داستان اوست. نظریهپردازی که میخواهد زبان و چهارچوب تصمیمگیری را بهتر کند، بیآنکه لزوماً مجری هر تصمیم باشد. نکته جالبتر، بازگشت پژوهشهای متاخرش به ذهن انسان است. اقتصاددانی که در ساخت مدلهای آیندهنگر نقش داشت، اکنون عقلانیت محدود و برداشتهای ذهنی نادقیق را بررسی میکند. مردم اطلاعات را چگونه میفهمند و کجا دچار خطا میشوند؟ این پرسش، علاقه جوانیاش به علوم شناختی را به اقتصاد امروز پیوند میدهد. روز اعلام نوبل نیز بر همین مضمون تاکید کرد. اینکه تثبیت اقتصاد را نمیتوان صرفاً کشیدن اهرمهایی دانست که مستقل از فهم مردم عمل میکنند. سیاستگذار باید بتواند با جامعه درباره اقدامش حرف بزند. شاید به همین دلیل، وودفورد در روز نوبل دوباره به کلاس بازگشت. جایی که توضیح دادن، همچنان وظیفه اصلی استاد بود.
نوبل به اقتصاد کلان
حالا خوب است به نقطه شروع گزارش بازگردیم. اقتصاد کلان با پرسشهایی درباره کل اقتصاد سروکار دارد، چرا تورم افزایش مییابد؟ چه عواملی رکود را تشدید میکنند؟ چرا بیکاری بالا میرود و دولت و بانک مرکزی چگونه میتوانند از شدت نوسانها بکاهند؟
تصور کنید همه اعضای خانواده شبها که دور هم جمع میشوند، قیمت خودرو را بررسی میکنند. پولشان هنوز به خرید نمیرسد و نمیدانند پسانداز کنند یا پیش از افزایش قیمت دوباره، وام بگیرند. یا مثلاً صاحب کارگاهی سفارش تازهای گرفته، اما استخدام کارگر جدید را عقب انداخته چون نگران قیمت مواد اولیه و وضع بازار در ماههای آینده است. هر دو، وضعیت امروز را با تصوری از فردا میسنجند. اگر میلیونها خانواده و بنگاه همزمان خرید و سرمایهگذاری را عقب بیندازند، بازار از رونق میافتد. اگر از ترس شوکهای دوباره به خرید هجوم ببرند، فشار تقاضا بیشتر میشود. همه ما از این دست رفتارها هر روز داریم و تصمیمهایی که باید بگیریم. رابرت هال و مایکل وودفورد، برندگان نوبل اقتصاد ۲۰۲۶، سالها کوشیدهاند پیوند میان این تصمیمهای روزمره و نوسانهای بزرگ اقتصادی را توضیح دهند. اینکه انتظار مردم از آینده چگونه اقتصاد امروز را میسازد و سیاستگذار چگونه میتواند بر آن اثر بگذارد. در حقیقت برندگان نوبل اقتصاد ۲۰۲۶، سالها کوشیدهاند بفهمند این انتظارها چگونه مصرف و اشتغال را تغییر میدهند و دولتها و بانکهای مرکزی چگونه میتوانند با شناخت آنها، از شدت رکود و بیثباتی بکاهند.
بیایید یک بار دیگر مسئله را مرور کنیم. خانوادهای که خرید خود را عقب میاندازد، بنگاهی که استخدام نیروی تازه را متوقف میکند و سرمایهگذاری که منتظر تصمیم بعدی بانک مرکزی میماند، ظاهراً تصمیمهایی شخصی میگیرند. اما کنار هم قرار گرفتن میلیونها تصمیم از این جنس میتواند اقتصاد را وارد رکود کند یا بر شدت تورم بیفزاید. برندگان مشترک نوبل اقتصاد ۲۰۲۶، بخش بزرگی از زندگی علمی خود را صرف فهم همین پیوند کردهاند. چگونه انتخابهای خانوارها و بنگاهها به نوسانهای اقتصادی تبدیل میشود و سیاستگذار چگونه میتواند از شدت این نوسانها بکاهد؟
اینجا مسئله اصلی، ثبات اقتصادی است. یعنی کاستن از نوسانهایی که تولید، اشتغال و قدرت خرید مردم را تهدید میکنند.
از سوی دیگر خانوادهای را تصور کنید که از افزایش حقوق سال آینده خبر دارد. اگر امکان برنامهریزی و دسترسی به منابع داشته باشد، ممکن است پیش از دریافت حقوق بیشتر، الگوی مخارجش را تغییر دهد. پژوهش مشهور هال نشان داد که با فرضهای مشخص، اطلاعات تازه و پیشبینینشده برای تغییر مصرف اهمیت اساسی دارد. پیام سیاستی این نتیجه روشن است. زمان اعلام یک تصمیم و انتظار قبلی مردم، بر اثر آن تصمیم تاثیر میگذارد. وودفورد از مسیر سیاست پولی به مسیر مشابهی رسید. بنگاهی که قصد سرمایهگذاری دارد، فقط نرخ بهره امروز را نمیسنجد. درباره مسیر آینده نرخها نیز فکر میکند. پس بانک مرکزی با تصمیم فعلی و توضیح معتبر درباره تصمیمهای آینده، میتواند بر رفتار امروز اثر بگذارد. در چهارچوب او، آیندهنگری تصمیمگیرندگان همراه با کندی تعدیل قیمتها، به توضیح اثر سیاست پولی بر تولید و اشتغال کمک میکند. این همانجایی است که پرسش کلان، به سازوکار خرد متصل میشود.
داستان اقتصاد کلان
دوباره به ابتدای گزارش باز میگردیم و باز هم دکتر مسعود نیلی همراه ماست، اما این بار به دیدار توماس سارجنت میرویم. سارجنت در گفتوگوی سال ۱۳۹۹ با تجارت فردا توضیح داد که سالها پس از بحران دهه ۱۹۳۰، پدر و مادرش هنوز درباره آسیبهای آن دوران حرف میزدند. در جریان رکود بزرگ، هر دو پدربزرگش شغل خود را از دست داده بودند و روزهای سختی بر خانوادهاش گذشته بود. سارجنت همین خاطره تلخ را نقطه آغاز علاقهاش به اقتصاد معرفی کرد. برای جوانی که آثار بحران بزرگ را در زندگیاش دیده بود، اقتصاد کلان وعده جلوگیری از تکرار چنین مصیبتی را میداد. این خاطره شخصی، مدخلی برای ورود به تاریخ اقتصاد کلان است. پیش از آنکه این رشته به مجموعهای از مدلها، معادلات و منازعات دانشگاهی تبدیل شود، مسئلهای انسانی پیشرویش قرار داشت. اینکه چرا اقتصادی با آن همه کارگاه و کارخانه، با آن همه نیروی کار و توان تولید، میتواند گرفتار بیکاری گسترده شود؟ چرا کسانی که میخواهند کار کنند، شغلی پیدا نمیکنند و چرا ظرفیت تولید بدون استفاده میماند؟ رکود بزرگ، فاصله میان امکانات موجود و زندگی واقعی مردم را چنان آشکار کرد که توضیحهای متعارف دیگر کافی بهنظر نمیرسیدند. جان مینارد کینز در سال ۱۹۳۶، با انتشار «نظریه عمومی اشتغال، بهره و پول»، پاسخی اثرگذار عرضه کرد. اقتصاد ممکن است بهدلیل کمبود تقاضا، در سطحی پایینتر از اشتغال کامل باقی بماند. خانوادهها خرید را کاهش میدهند، بنگاهها با فروش کمتر روبهرو میشوند و سرمایهگذاری و استخدام را عقب میاندازند. کاهش درآمد، خرید را باز هم کمتر میکند. تصمیمی که برای یک خانوار محتاطانه است، اگر همگانی شود، میتواند رکود را تشدید کند. دولت در چنین شرایطی میتواند با تقویت تقاضا، به شکستن این چرخه کمک کند. کینز نخستین کسی نبود که درباره پول، بهره یا بحران فکر میکرد. پیش از او، اقتصاددانانی مانند کنوت ویکسل و ایروینگ فیشر پرسشهای مهمی درباره این موضوعات مطرح کرده بودند. اما با کینز، بررسی تولید و اشتغال کل اقتصاد بهصورت حوزهای متمایز سامان گرفت. اقتصاد خرد میپرسید مصرفکننده و بنگاه چگونه انتخاب میکنند و اقتصاد کلان میخواست توضیح دهد چرا حاصل انتخابهای آنها گاه بیکاری گسترده و بیثباتی است. چالش آینده این بود که این دو سطح تحلیل چگونه به یکدیگر متصل شوند. پس از جنگ جهانی دوم، اندیشه کینزی به زبان رایج سیاستگذاری تبدیل شد. اقتصاددانان مدلهایی ساختند تا اثر تغییر مخارج دولت، مالیات و نرخ بهره را بر تولید محاسبه کنند. امید بزرگی شکل گرفته بود. شاید با شناخت روابط اقتصادی بتوان از تکرار رکودهای ویرانگر جلوگیری کرد. اما موفقیت این برنامه به پرسشی وابسته بود که بعدها اهمیت بیشتری یافت. آیا روابط مشاهدهشده در گذشته، پس از تغییر سیاست نیز ثابت میمانند؟ آیا مردم به تصمیم تازه دولت همان واکنشی را نشان میدهند که مدل برآورد کرده است؟
یکی از حساسترین روابط، رابطه تورم و بیکاری بود. منحنی فیلیپس این تصور را تقویت کرد که سیاستگذار میتواند با پذیرش تورم بیشتر، بیکاری کمتری داشته باشد. میلتون فریدمن و ادموند فلپس هشدار دادند که چنین مبادلهای پایدار نیست. اگر مردم افزایش تورم را پیشبینی کنند، آن را در دستمزدها و قراردادهایشان لحاظ میکنند. سیاستی که در ابتدا تقاضا و اشتغال را بالا برده، ممکن است در ادامه بیشتر به افزایش قیمتها بینجامد. انتظار جامعه از تورم، بخشی از خود مسئله تورم شده بود. فریدمن از مسیر دیگری نیز روایت رایج را به چالش کشید. او و آنا شوارتز در تاریخ پولی آمریکا، بر نقش خطاهای سیاست پولی در تعمیق رکود بزرگ تاکید کردند. این نقد، بحث را از این پرسش که «دولت چگونه اقتصاد را نجات میدهد؟» به پرسشی مکمل برد: «سیاستگذار چگونه ممکن است بحران را تشدید کند؟» اقتصاد کلان باید هم شکستهای بازار و هم خطاهای سیاستی را توضیح میداد. در دهه ۱۹۷۰، همزمانی تورم بالا و ضعف فعالیت اقتصادی، ضرورت بازنگری را بیشتر کرد. در همین فضای فکری، فرضیه انتظارات عقلانی جایگاه مرکزی پیدا کرد. جان میوت آن را مطرح کرده بود و رابرت لوکاس، سارجنت و دیگران به تحول تحلیل اقتصاد کلان کمک کردند. پیام اصلی این بود که نمیتوان فرض کرد مردم دائماً اطلاعات قابل استفاده را نادیده میگیرند و اشتباهی تکراری مرتکب میشوند که دولت همیشه قادر به بهرهبرداری از آن است. آنها از تجربه، اطلاعات و شناخت خود از سیاست استفاده میکنند. بنابراین، واکنششان باید جزئی از مدل باشد.
لوکاس در نقد مشهور سال ۱۹۷۶، مشکل ارزیابی سیاست براساس روابط گذشته را روشن کرد. اگر دولت قاعده رفتارش را تغییر دهد، خانوار و بنگاه نیز ممکن است تصمیمهایشان را تغییر دهند. مثلاً رابطه میان درآمد و مصرف، به انتظار مردم از دوام درآمد وابسته است. یا واکنش دستمزد به تورم، با تغییر اعتبار سیاست ضدتورمی دگرگون میشود. پس نمیتوان ضرایب برآوردشده در یک محیط سیاستی را بیتامل به محیطی دیگر منتقل کرد. نوبل سال ۱۹۹۵ لوکاس، اهمیت همین تحول در تحلیل اقتصاد کلان را به رسمیت شناخت. اینجاست که رابرت هال وارد بخش تعیینکننده داستان میشود. او در ساختن ابزارهای تازه مشارکت داشت. مقاله سال ۱۹۷۸ او، نظریه مصرف را به انتظارات عقلانی پیوند زد. پیشتر، فرضیه درآمد دائمی فریدمن و نظریه چرخه زندگی توضیح داده بودند که خانوار فقط براساس درآمد امروز مصرف نمیکند. هال نشان داد در شرایط مشخص، اطلاعات موجود باید پیشاپیش در تصمیم مصرف منعکس شده باشد؛ بنابراین، تغییرات پیشبینینشده مصرف به خبر تازه وابستهاند. خانوادهای که افزایش درآمد آینده را باور دارد، ممکن است پیش از دریافت آن، برنامه مخارجش را تغییر دهد. اهمیت این نتیجه، فراتر از یک نظریه مصرف بود. سیاستگذار برای فهم اثر کاهش مالیات یا پرداخت کمک، باید بپرسد مردم آن را موقت میدانند یا پایدار، از قبل انتظارش را داشتهاند یا غافلگیر شدهاند و امکان وامگیری دارند یا نه. هال با تبدیل انتخاب بین امروز و فردا به هسته تحلیل کلان کمک کرد. سهم او در داستان، ساختن یکی از پایههای رفتاری اقتصاد کلان جدید است. پایهای که میتوان آن را آزمود، محدودیتهایش را شناخت و با شواهد واقعی اصلاح کرد.
گفتوگوی شش سال پیش تجارت فردا با سارجنت، اهمیت این پیوندها را از درون تاریخ علم نشان میدهد. سارجنت هنگام توضیح پژوهشهای مشترکش با نیل والاس، از مدلی پیشین از هال یاد میکند. آنها فرض انتظارات را تغییر داده بودند و نتیجه متفاوتی درباره اثر سیاست بهدست آورده بودند. او تاکید میکند نتیجه بیاثری سیاست به فرضهای محدودکننده همان مدل وابسته بود. این توضیح، مانع یک سوءبرداشت مهم میشود. اینکه انتظارات عقلانی، بهخودیخود حکم نمیدهد که تمام سیاستهای اقتصادی بیاثرند. در ادامه این تحول، فین کیدلند و ادوارد پرسکات دو پرسش تازه را برجسته کردند. نخست، چرا سیاستی که امروز مطلوب بهنظر میرسد، ممکن است فردا کنار گذاشته شود؟ اگر مردم بدانند سیاستگذار انگیزه تغییر وعدهاش را دارد، از ابتدا آن وعده را باور نمیکنند. این مسئله «ناسازگاری زمانی» توجه را به قواعد و نهادهای ایجادکننده تعهد معطوف کرد. سیاست خوب به ترتیباتی نیاز داشت که اجرای آن را در طول زمان معتبر کند.
پرسش دوم، منشأ نوسانهای اقتصادی بود. کیدلند و پرسکات در مدل چرخههای تجاری واقعی، بررسی کردند که شوکهای فناوری چگونه از طریق تصمیمهای کار، مصرف و سرمایهگذاری به نوسان تولید تبدیل میشوند. در این مدل، قیمتها و دستمزدها بازارها را به تعادل میرسانند و نوسان الزاماً نتیجه کمبود تقاضا نیست. این برنامه پژوهشی، اقتصاد کلان را به مدلهای پویا و منسجمتر سوق داد، اما همزمان پرسشی باقی گذاشت: آیا انعطافپذیری قیمتها و واکنش به شوکهای واقعی، برای توضیح تمام رکودها کافی است؟ پاسخ کینزینهای جدید از همین نقطه شکل گرفت. آنها بسیاری از ابزارهای انقلاب انتظارات عقلانی را پذیرفتند، اما بر اصطکاکهایی تاکید کردند که تعدیل اقتصاد را کند میکنند. بنگاهها قیمتشان را فوراً تغییر نمیدهند. قراردادها، رقابت ناقص و هزینههای تعدیل اهمیت دارند. حتی اگر مردم آیندهنگر باشند، کاهش تقاضا میتواند تولید و اشتغال را پایین بیاورد. بنابراین، پایههای خرد و انتظارات عقلانی با امکان اثرگذاری سیاست تثبیت سازگارند. اختلاف تازه بیشتر بر سر سازوکارهای مدل بود تا ضرورت استفاده از ابزارهای مدرن. مایکل وودفورد دقیقاً در این مرحله جایگاه محوری پیدا میکند. او از معماران اصلی چهارچوب کینزی جدید است. در کتاب «بهره و قیمتها» در سال ۲۰۰۳، انتخابهای آیندهنگر خانوار و بنگاه را با کندی تعدیل قیمتها در چهارچوبی منسجم برای تحلیل سیاست پولی پیوند زد. بانک مرکزی در این روایت بر نرخ بهره اثر میگذارد؛ نرخ بهره و مسیر مورد انتظار آن، تصمیمهای مصرف و سرمایهگذاری را تغییر میدهند؛ و این تصمیمها بر تولید و تورم اثر میگذارند. وودفورد اهمیت آینده را وارد قلب سیاست پولی کرد. بنگاه هنگام سرمایهگذاری فقط نرخ امروز را نمیبیند؛ درباره هزینه تامین مالی در سالهای بعد نیز فکر میکند. بنابراین، توضیح معتبر بانک مرکزی درباره شرایط تصمیمهای آینده میتواند بر رفتار فعلی اثر بگذارد. «راهنمایی آیندهنگر» از این منطق تغذیه میکند. بااینحال، اعلام یک پیشبینی با تعهد روشن یکسان نیست. مردم باید بفهمند بانک مرکزی در چه شرایطی تصمیمش را تغییر خواهد داد. ارتباطات مبهم، همان اثری را ندارد که چهارچوبی قابل فهم ایجاد میکند. پژوهش مشترک وودفورد و گائوتی اگرتسون، این منطق را به دام نقدینگی برد. وقتی نرخ بهره به نزدیکی صفر میرسد، فضای کاهش بیشتر آن محدود میشود، اما انتظار از سیاست آینده همچنان میتواند تقاضای امروز را تغییر دهد. این مطالعه در سال ۲۰۰۳ منتشر شد. پیش از آنکه بحران مالی جهانی چنین وضعیتی را به مسئله اصلی بانکهای مرکزی تبدیل کند. جایگاه وودفورد در داستان، بازسازی نظریه تثبیت است و نشان دادن اینکه در اقتصادی آیندهنگر و دارای اصطکاک، سیاست پولی چگونه و در چه شرایطی عمل میکند. هال نیز در این دوره به مصرف محدود نماند. پژوهشهایش درباره دستمزد و استخدام، به توضیح نوسان اشتغال کمک کرد. او بررسی کرد که کاهش سودآوری استخدام و سازوکار تعیین دستمزد چگونه میتواند فرصتهای شغلی را محدود کند. درباره مخارج دولت نیز پرسید افزایش خرید دولتی، در چه شرایطی تولید بیشتری ایجاد میکند. بنابراین، اگر وودفورد از چهرههای روشن سنت کینزی جدید است، هال بیشتر پژوهشگری است که در چند نقطه مرزی، میان روشهای جدید و مسائل قدیمی پل میزند. این توصیف، جمعبندی تحلیلی کارنامه اوست.
بحران ۲۰۰۸ داستان را دوباره ناتمام کرد. بسیاری از مدلهای رایج، بخش مالی و تفاوت میان خانوارها را به اندازه کافی در مرکز تحلیل قرار نداده بودند. خانوار بدهکار و خانوار ثروتمند به کاهش نرخ بهره یکسان واکنش نشان نمیدهند. اختلال بانکی نیز میتواند سرمایهگذاری را حتی با نرخ سیاستی پایین محدود کند. پس از بحران، توجه به ناهمگنی خانوارها و پیوند مالیه با اقتصاد واقعی بیشتر شد. جایزه نوبل 2026 نشان داد که اقتصاد کلان همچنان در حال بهروزرسانی است. نظریهها با تغییر فرضها دگرگون میشوند و پژوهشگران از یافتههای علمی یکدیگر عبور میکنند. اما پرسشهای اصلی و مهم همچنان باقی است. اینکه چگونه میتوان هزینه رکود و بیثباتی را کاهش داد؟ پاسخها تغییر کردهاند، اما شناخت تصمیمهای مردم، انتظارات آنها و محدودیتهای سیاستگذار، هر بار جای مهمتری در این داستان یافته است.