شناسه خبر : 52526 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

معماران چین

مائو بیشتر به چین خدمت کرد یا دنگ شیائوپینگ؟

محمد طاهری /سردبیر  

6مردم ایران در سال‌های پایانی دهه ۶۰ هر هفته منتظر می‌ماندند تا سریال «جنگجویان کوهستان» را ببینند. بسیاری هنوز این سریال را با لین‌چان و قلعه لیانگ‌شان‌پو به یاد می‌آورند. قصه شورشیانی که روستاییان و دهقانان را علیه ماموران فاسد حکومت می‌شوراندند. این سریال را ژاپنی‌ها در سال ۱۹۷۳ ساختند، اما داستان آن اقتباسی از رمان مشهور چینی با عنوان «لب آب» بود. ماجرا در دوران سلسله سونگ می‌گذشت و داستان گروهی از یاغیان را روایت می‌کرد که در محلی به نام لیانگ‌شان‌پو گرد هم می‌آمدند و با فساد و ستم مقام‌های حکومتی می‌جنگیدند. «جنگجویان کوهستان» ارتباطی با فعالیت‌های مائو تسه‌تونگ نداشت و داستان آن به چند قرن پیش از ظهور کمونیسم در چین بازمی‌گشت. بااین‌حال، همین داستان قدیمی در سال‌های پایانی زندگی مائو به موضوع یکی از کارزارهای سیاسی او تبدیل شد. مائو با پایان داستان، مسئله داشت و معتقد بود که سونگ جیانگ، رهبر شورشیان، نباید عفو امپراتور را می‌پذیرفت و به خدمت حکومت درمی‌آمد. این برداشت در سال ۱۹۷۵ به کارزاری گسترده برای «نقد لب آب» انجامید و خیلی زود از یک بحث ادبی فراتر رفت و به کشمکش‌های سیاسی درون حزب کمونیست پیوند خورد. این ماجرا درست در همان مقطعی رخ داد که دنگ شیائوپینگ دوباره قدرت گرفته بود و می‌کوشید بخشی از آشفتگی‌های انقلاب فرهنگی را سامان دهد. نزاع اصلی بر سر این موضوع بود که انقلاب باید همچنان ادامه پیدا کند یا چین باید به سمت ثبات، بازسازی و توسعه گام بردارد. چند سال بعد، با مرگ مائو و قدرت گرفتن بیشتر دنگ شیائوپنگ، چین در عمل به این پرسش پاسخ داد؛ انقلاب کافی بود، اکنون نوبت توسعه است.

چین چگونه چین شد؟

اول اکتبر ۱۹۴۹، مائو تسه‌تونگ روی سکویی در میدان تیان‌آن‌من ایستاد و تاسیس جمهوری خلق چین را اعلام کرد. چین آن روز شباهت چندانی به چین امروز نداشت. کشوری فقیر، عمدتاً روستایی و خسته از دهه‌ها جنگ، اشغال خارجی، درگیری داخلی و فروپاشی سیاسی بود. کمتر کسی می‌توانست تصور کند این کشور چند دهه بعد به کارخانه جهان، دومین اقتصاد بزرگ دنیا و یکی از مهم‌ترین قدرت‌های سیاسی و نظامی قرن بیست‌ویکم تبدیل شود.

داستان چین شدن چین، داستانی طولانی و پر از فرازوفرود است. درباره راز این دگرگونی بسیار نوشته‌اند و هرکس از زاویه‌ای به آن نگریسته است. این گزارش به بهانه هفتادوهفتمین سالگرد تاسیس جمهوری خلق چین، داستان این دگرگونی را از خلال زندگی و میراث دو معمار اصلی آن روایت می‌کند. اولی مائو تسه‌تونگ که چین جدید را بنا نهاد و دومی دنگ شیائوپینگ که مسیر توسعه آن را تغییر داد؛ دو سیاستمدار با دو مسیر متفاوت. مائو جمهوری خلق چین را بنیان گذاشت و دنگ ریل اقتصادی آن را تغییر داد. مائو انقلاب کرد، دنگ اصلاح کرد. مائو در پی ساختن انسان طراز نوین بود، دنگ اما برای ساختن جامعه‌ای مرفه‌تر تلاش می‌کرد. مائو قدرت سیاسی را متمرکز کرد و جامعه را برای تحقق آرمان‌های ایدئولوژیک بسیج کرد. دنگ بخشی از قدرت تصمیم‌گیری اقتصادی را به خانوارها، بنگاه‌ها و مدیران محلی بازگرداند و اجازه داد انگیزه، سود، قیمت و بازار دوباره وارد زندگی اقتصادی چینی‌ها شود. نتیجه کار این دو نیز تناقض‌آمیز است. وقتی مائو در سال ۱۹۷۶ درگذشت، چین نسبت به سال ۱۹۴۹ کشوری یکپارچه‌تر، باسوادتر، سالم‌تر و صنعتی‌تر بود اما همچنان فقیر، بسته و گرفتار اقتصاد دستوری باقی مانده بود. در مقابل، اصلاحاتی که از اواخر دهه ۱۹۷۰ و تحت رهبری دنگ شتاب گرفت، زمینه یکی از بزرگ‌ترین تحولات اقتصادی تاریخ معاصر را فراهم کرد. بانک جهانی برآورد می‌کند که از آغاز عصر اصلاحات و اجرای سیاست «درهای باز»، رشد اقتصاد چین به‌طور متوسط بیش از ۹ درصد در سال بوده و طی چهار دهه نزدیک به ۸۰۰ میلیون نفر از فقر شدید خارج شده‌اند. چین سهمی نزدیک به سه‌چهارم کاهش جهانی فقر شدید در این دوره داشته است. اما این موفقیت پرسشی در ذهن ایجاد می‌کند که معمار چین مدرن چه کسی بود؟

 مردی که چین را از نو ساخت

مائو تسه‌تونگ متولد یکی از آشفته‌ترین دوره‌های تاریخ چین بود. او در سال ۱۸۹۳ در خانواده‌ای روستایی در استان هونان به دنیا آمد. چین دوران جوانی او شکوه امپراتوری گذشته‌اش را از دست داده بود. قدرت‌های خارجی نفوذ اقتصادی و سیاسی گسترده‌ای در آن داشتند، حکومت مرکزی ضعیف بود و پس از سقوط سلسله چینگ در سال ۱۹۱۱، بخش‌هایی از کشور عملاً زیر نفوذ فرماندهان نظامی محلی قرار گرفت. سوال این بود که چرا کشوری با این همه شکوه و جلال تا این اندازه ضعیف شده است. دیدگاه یکسانی وجود نداشت و گروه‌های سیاسی، پاسخ‌های مختلفی به این پرسش می‌دادند، اما انقلاب بلشویکی روسیه در سال ۱۹۱۷ الگویی بود که نشان داد گروهی کوچک و سازمان‌یافته می‌تواند نظم سیاسی یک کشور بزرگ را واژگون کند. حزب کمونیست چین در سال ۱۹۲۱ تشکیل شد و مائو به آن پیوست، اما او به‌تدریج نسخه متفاوتی از مارکسیسم ارائه کرد. مارکس انقلاب را عمدتاً محصول تضاد طبقاتی در جوامع صنعتی می‌دانست و طبقه کارگر شهری را نیروی اصلی آن تلقی می‌کرد. چین اما طبقه کارگر صنعتی بزرگی نداشت و اکثریت مردم این کشور دهقان بودند. نبوغ سیاسی مائو در این بود که فهمید انقلاب چین باید روستایی و دهقانی باشد. همین نگاه بعدها به یکی از پایه‌های تفکر «مائوئیسم» تبدیل شد. مائو به این نتیجه رسید که انقلاب می‌تواند از روستاها آغاز شود، دهقانان می‌توانند نیروی اصلی تحول باشند، جنگ چریکی می‌تواند ابزار ترک انداختن به پایه‌های قدرت باشد و بسیج دهقانان و کشاورزان می‌تواند قدرت نیروهای انقلابی را مضاعف کند. در دهه ۱۹۲۰ همکاری کمونیست‌ها و حزب ملی‌گرای کومینتانگ فروپاشید و چیانگ کای‌شک، سرکوب کمونیست‌ها را آغاز کرد. نیروهای کمونیست به مناطق روستایی عقب نشستند. در سال ۱۹۳۴، فشار ارتش ملی‌گرا آنها را وادار کرد پایگاه خود را ترک کنند. ماجرای «راهپیمایی طولانی» که داستانی مفصل دارد، مائو را به یکی از اسطوره‌های مردم چین تبدیل کرد. بخش بزرگی از نیروهای کمونیست در این مسیر از میان رفتند، اما بازماندگان، هسته سخت حزب و ارتش آینده چین را تشکیل دادند و مهم‌تر اینکه موقعیت مائو در رهبری حزب تثبیت شد. حمله ژاپن به چین نیز به سود کمونیست‌ها تمام شد. دولت ملی‌گرا ناچار بود بخش بزرگی از توان خود را صرف مقابله با ژاپن کند، درحالی‌که کمونیست‌ها توانستند نفوذ خود را در روستاها گسترش دهند. پس از شکست ژاپن در سال ۱۹۴۵، جنگ داخلی دوباره آغاز شد. فساد دستگاه حکومت ملی‌گرا، تورم شدید، ضعف مدیریتی و فرسودگی ارتش چیانگ کای‌شک، در کنار سازمان‌دهی بهتر کمونیست‌ها، سرانجام موازنه را تغییر داد. در سال ۱۹۴۹ چیانگ به تایوان عقب نشست و مائو بر سرزمین اصلی چین مسلط شد. برای نخستین‌بار پس از دهه‌ها آشوب، بخش اعظم چین زیر فرمان یک دولت مرکزی قرار گرفت. این شاید نخستین و مهم‌ترین دستاورد مائو بود.6.1

 مائو چه می‌خواست؟

مائو صرفاً در پی تصرف قدرت نبود. او تصوری بسیار بلندپروازانه‌تر داشت و معتقد بود که جامعه باید از نو ساخته شود. در نگاه او، چین به دلیل مناسبات اجتماعی قدیمی، مالکیت خصوصی، سنت‌های فئودالی و انگیزه‌های فردی، از توسعه باز مانده بود. او بر این باور بود که اگر انسان‌ها از منافع شخصی فاصله بگیرند و انرژی خود را در خدمت اهداف جمعی قرار دهند، جامعه می‌تواند بسیار سریع‌تر پیشرفت کند. مائو تصور می‌کرد شور انقلابی می‌تواند جای بسیاری از سازوکارهای اقتصادی را بگیرد. در اندیشه مائو، اگر میلیون‌ها نفر برای یک هدف مشترک بسیج می‌شدند، چین می‌توانست بدون طی کردن مسیر طولانی صنعتی شدن کشورهای غربی، در مدتی کوتاه عقب‌ماندگی خود را جبران کند. این تصور در ابتدا کاملاً نامعقول به‌نظر نمی‌رسید. جمهوری خلق چین در نخستین سال‌های خود توانست نظمی برقرار سازد، تورم را مهار کند و چرخ‌های تولید را به حرکت درآورد. اصلاحات ارضی ساختار مالکیت روستایی را دگرگون کرد و برنامه پنج‌ساله اول با الهام از مدل شوروی بر توسعه صنایع سنگین متمرکز شد. کارخانه‌ها، نیروگاه‌ها و زیرساخت‌های جدید ساخته شدند. دولت توانست منابعی را که در اقتصاد پراکنده و فقیر چین وجود داشت، به پروژه‌های صنعتی منتقل کند. برای کشوری که می‌خواست در کوتاه‌ترین زمان ممکن از یک جامعه کشاورزی به قدرتی صنعتی تبدیل شود، ظرفیت بسیج منابع و نیروی انسانی، اهمیت زیادی داشت. اما همان ویژگی که در ابتدا مزیت به نظر می‌رسید، بعدها به بزرگ‌ترین نقطه ضعف نظام تبدیل شد.

 دستاوردهایی که نمی‌توان نادیده گرفت

در دوران مائو فجایع زیادی در چین اتفاق افتاد. «جهش بزرگ به جلو» به قحطی گسترده و مرگ میلیون‌ها نفر انجامید و «انقلاب فرهنگی» نیز جامعه چین را وارد دوره‌ای از خشونت سیاسی، تصفیه‌های گسترده، تعطیلی مراکز آموزشی و آزار روشنفکران و متخصصان کرد. اگر فقط بخواهیم روی فجایع دوران او تمرکز کنیم، تصویر کاملی به‌دست نمی‌آوریم. چین ۱۹۷۶ از جهات مهمی با چین ۱۹۴۹ متفاوت بود. مهم‌ترین تغییر، تشکیل دولتی بود که می‌توانست بر سرزمینی پهناور حکومت کند. دولت مرکزی توانست ارتش، مالیات، نظام اداری و برنامه‌ریزی را در مقیاسی برقرار کند که چین برای دهه‌ها از آن محروم بود. در آموزش نیز پیشرفت بزرگی صورت گرفت. مطالعات جمعیتی نشان می‌دهد که بیش از ۸۰ درصد جمعیت چین در سال ۱۹۴۹ بی‌سواد بودند. سرمایه‌گذاری گسترده در مدارس ابتدایی و متوسطه باعث شد نرخ ثبت‌نام ابتدایی به‌شدت افزایش یابد. برآوردهای مبتنی‌بر سرشماری نشان می‌دهد متوسط سال‌های تحصیل بزرگسالان در فاصله ۱۹۵۰ تا حدود ۱۹۸۰ چند برابر شد. در بهداشت عمومی نیز تحول مهمی رخ داد. واکسیناسیون، مبارزه با بیماری‌های عفونی، بهداشت روستایی و برنامه‌های دیگری که اجرا شد، خدمات اولیه سلامت را به مناطقی برد که پیش از آن، از خدمات پزشکی مدرن محروم بودند. امید به زندگی که در حوالی ۱۹۴۹ حدود ۳۵ تا ۴۰ سال برآورد می‌شد، تا حوالی ۱۹۸۰ به بیش از ۶۵ سال رسید. هرچند قحطی سال‌های بعد این روند را به‌شدت مختل کرد. چین همچنین ظرفیت صنعتی قابل توجهی ایجاد کرد. فولاد، زغال‌سنگ، ماشین‌سازی، صنایع نظامی و انرژی توسعه یافتند. برنامه هسته‌ای چین به نتیجه رسید و کشور در سال ۱۹۶۴ نخستین بمب اتمی خود را آزمایش کرد. چین دیگر کشوری نبود که قدرت‌های خارجی بتوانند بدون محاسبه هزینه‌های سیاسی و نظامی درباره سرنوشتش تصمیم بگیرند. در سیاست خارجی نیز مائو در سال‌های پایانی عمر خود چرخشی مهم انجام داد. نزدیکی پکن و واشنگتن و سفر ریچارد نیکسون به چین در فوریه ۱۹۷۲، انزوای بین‌المللی چین را کاهش داد و موازنه جنگ سرد تغییر کرد.

با همه اینها، چین در دوران مائو فجایع زیادی را پشت سر گذاشت. در سال ۱۹۵۸ مائو تصمیم گرفت چین را با سرعت بیشتری صنعتی کند. به همین دلیل مجموعه سیاست‌هایی تدوین شد که «جهش بزرگ به جلو» نام گرفت. هدف این بود که این کشور مراحل معمول توسعه را با سرعت پشت سر بگذارد و با بسیج نیروی انسانی در زمانی کوتاه به کشورهای صنعتی نزدیک شود. کشاورزی در کمون‌های بزرگ سازمان‌دهی شد. مالکیت محدودتر شد. میلیون‌ها روستایی جذب پروژه‌های تولیدی و صنعتی شدند. مائو دستور داد در سراسر کشور کوره‌های کوچک و ابتدایی برای تولید فولاد برپا شود و میلیون‌ها روستایی و کشاورز نیز به این کار بسیج شدند. مردم باید آهن‌آلات و ابزارهای فلزی را جمع می‌کردند و در این کوره‌ها ذوب می‌کردند تا به خیال رهبران «جهش بزرگ به جلو»، تولید فولاد چین با سرعتی خیره‌کننده افزایش یابد. برای تامین سوخت کوره‌ها نیز در بسیاری از مناطق درختان قطع شد و چوب و وسایل چوبی به مصرف سوخت رسید. حتی گزارش‌هایی وجود دارد که روستاییان ناچار شدند اثاثیه و درهای چوبی خانه‌هایشان را بسوزانند. حاصل کار اما در بسیاری از موارد نه فولاد قابل استفاده، بلکه توده‌هایی از فلز بی‌کیفیت بود. درحالی‌که بسیج نیروی کار برای این طرح، بخشی از نیروی انسانی را نیز از کشاورزی و تولید غذا دور کرده بود. فاجعه وقتی تکمیل شد که مقامات محلی ارقام تولید را بزرگ‌نمایی می‌کردند. حکومت مرکزی نیز با اتکا به همین ارقام، سهم بیشتری از محصول کشاورزان را مطالبه می‌کرد. وقتی محصول واقعی بسیار کمتر از آمار رسمی بود، روستاها بدون غذای کافی باقی می‌ماندند. هر مقام محلی انگیزه داشت خبر خوب به بالا بفرستد و خبر بد را پنهان کند. فاجعه‌ای در راه بود و قحطی بی‌سابقه‌ای به وجود آمد. اشتراکی کردن، برداشت اجباری غله، انتقال نیروی کار از کشاورزی به پروژه‌های صنعتی، ممنوعیت یا محدودیت جابه‌جایی جمعیت، سرکوب اطلاعات و فقدان بازارهایی که می‌توانستند مواد غذایی را از مناطق دارای مازاد به مناطق دچار کمبود منتقل کنند، بحران را تشدید کردند. جهش بزرگ نشان داد، تنها اراده سیاسی نمی‌تواند جای اطلاعات، قیمت، انگیزه و محدودیت منابع را بگیرد.

 انقلاب علیه انقلاب

پس از فاجعه‌ای که رخ داد، گروهی از رهبران عمل‌گراتر حزب از جمله لئو شائوچی و دنگ شیائوپینگ برای احیای اقتصاد سیاست‌های معتدل‌تری در پیش گرفتند. اقتصاد بهبود یافت، اما مائو از جهت دیگری احساس خطر کرد. او نگران بود انقلاب چین به سرنوشت شوروی پس از استالین دچار شود. از نگاه مائو، بوروکرات‌های حزبی می‌توانستند طبقه جدیدی تشکیل دهند و چین را دوباره به سوی سرمایه‌داری هدایت کنند. بنابراین در سال ۱۹۶۶ انقلاب فرهنگی را آغاز کرد. دانشجویان و جوانان با عنوان «گاردهای سرخ» بسیج شدند. مقام‌های حزبی، استادان، روشنفکران و کسانی که به «گرایش سرمایه‌داری» متهم بودند هدف حمله قرار گرفتند. مدارس و دانشگاه‌ها آسیب دیدند، آثار فرهنگی نابود شدند و بسیاری از متخصصان تحقیر، زندانی یا به روستاها فرستاده شدند. یکی از قربانیان همین دوران، دنگ شیائوپینگ بود. در ۱۹۷۶ که مائو درگذشت، انقلاب فرهنگی نیز به پایان خود نزدیک شده بود.

ظهور دنگ

دنگ شیائوپینگ تقریباً یک نسل جوان‌تر از مائو بود. او در سال ۱۹۰۴ در سیچوان به دنیا آمد و در جوانی برای کار و تحصیل به فرانسه رفت. در اروپا با اندیشه‌های مارکسیستی آشنا شد و به جنبش کمونیستی پیوست. دنگ برخلاف تصویر متاخرش، هیچ‌گاه یک لیبرال یا مخالف نظام کمونیستی نبود. او یک انقلابی کهنه‌کار، عضو حزب کمونیست و از سازندگان همان نظامی بود که بعدها اصلاحش کرد. او هم در راهپیمایی طولانی حضور داشت، در جنگ داخلی نقش ایفا کرد و پس از تاسیس جمهوری خلق به یکی از مدیران ارشد حزب تبدیل شد. اما یک تفاوت مهم میان او و مائو وجود داشت. اینکه دنگ بیش از آنکه نظریه‌پرداز آرمان‌شهر باشد، مدیر و حل‌کننده مسئله بود. این ویژگی در دهه ۱۹۶۰ او را به همراه لئو شائوچی در جناحی قرار داد که پس از جهش بزرگ تلاش داشت اقتصاد را احیا کند. همین عمل‌گرایی بعدها علیه او استفاده شد. در انقلاب فرهنگی به «رهرو راه سرمایه‌داری» متهم شد، مقام‌هایش را از دست داد و از مرکز قدرت کنار گذاشته شد. بعدها بازگشت و دوباره در سال ۱۹۷۶ کنار گذاشته شد و پس از مرگ مائو بار دیگر به صحنه بازگشت. این تجربه شخصی اهمیت زیادی داشت. دنگ نه فقط شکست سیاست‌های مائو را دیده بود که خودش نیز قربانی سازوکار سیاسی آن شده بود. پس از مرگ مائو، هوا گوئوفنگ رسماً جانشین او شد. اما به‌تدریج روشن شد که وزن سیاسی، تجربه و شبکه دنگ بسیار بیشتر است. تا اواخر دهه ۱۹۷۰ او بدون آنکه لزوماً مهم‌ترین عنوان رسمی کشور را در اختیار داشته باشد، به قدرتمندترین سیاستمدار چین تبدیل شد. نشست مهم حزب کمونیست در دسامبر ۱۹۷۸ نقطه عطف بود. اولویت کشور از مبارزه طبقاتی به توسعه اقتصادی تغییر کرد. انقلاب دوم آغاز شده بود.

 دنگ چه می‌خواست؟

اگر بخواهیم تفاوت مائو و دنگ را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت مائو از واقعیت می‌خواست خود را با نظریه تطبیق دهد، اما دنگ حاضر بود نظریه را با واقعیت تطبیق دهد. شعار مشهور منسوب به او این بود که مهم نیست گربه سیاه باشد یا سفید، مهم این است که موش بگیرد. این جمله روح اصلاحات دنگ را نشان می‌دهد. به این ترتیب دیگر مهم نبود که یک سیاست سرمایه‌داری است یا سوسیالیستی، مهم این بود که کار کند. دنگ البته قصد نداشت مانیفست حزب کمونیست را کنار بگذارد. برعکس، حفظ قدرت حزب برای او خط قرمز بود. اما به این نتیجه رسیده بود که بقای حزب بدون بهبود زندگی مردم امکان‌پذیر نیست.

اصلاحات چین برخلاف تصور رایج با خصوصی‌سازی عظیم شرکت‌های دولتی آغاز نشد. نخستین تحول بزرگ در روستا اتفاق افتاد. در نظام کمون، کشاورزان انگیزه محدودی برای افزایش تولید داشتند. محصول و درآمد تا حد زیادی جمعی بود و رابطه میان تلاش فردی و پاداش ضعیف شده بود. در اواخر دهه ۱۹۷۰، برخی روستاییان به‌طور خودجوش زمین‌های اشتراکی را میان خانوارها تقسیم کردند و متعهد شدند سهم دولت را تحویل دهند، اما محصول اضافی را برای خود نگه دارند. حکومت به‌جای سرکوب تجربه، اجازه گسترش آن را داد. «نظام مسئولیت خانوار» متولد شد. زمین رسماً خصوصی نشد، اما حق استفاده و بهره‌برداری به خانوار بازگشت و رابطه میان کار و پاداش تغییر کرد. نتایج چشمگیر بود. داده‌های بانک جهانی نشان می‌دهد رشد سالانه عملکرد غلات در سال‌های نخست اصلاحات به حدود ۵/ ۷ درصد رسید و درآمد واقعی روستاییان به‌سرعت افزایش یافت. تنها در فاصله ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۴، نسبت فقر از ۵۳ درصد به ۲۴ درصد کاهش یافت. کشاورزان همان کشاورزان بودند، زمین همان زمین و فناوری تا حد زیادی همان فناوری بود اما آنچه تغییر کرد و تغییر داد، انگیزه بود.

دومین تغییر بزرگ، ارتباط با جهان بود. چین مائو، اقتصادی بسته داشت. دنگ فهمید کشوری فقیر برای صنعتی شدن به سرمایه، فناوری، بازار و دانش مدیریت جهان نیاز دارد. در ۱۹۸۰ چهار منطقه ویژه اقتصادی ایجاد شد. شنژن، در نزدیکی هنگ‌کنگ، مشهورترین آنها بود. مناطقی که پیش‌تر اهمیت محدودی داشتند، به آزمایشگاه سیاست‌های تازه تبدیل شدند. شرکت‌های خارجی اجازه سرمایه‌گذاری پیدا کردند. تولید صادراتی تشویق شد. قوانین اقتصادی انعطاف‌پذیرتر شد و مدیران محلی آزادی بیشتری برای آزمودن سیاست‌های جدید یافتند. بانک جهانی اصلاحات چین را نمونه‌ای از گذار تدریجی و آزمایشی توصیف می‌کند. اصلاحات ابتدا در مناطق محدود امتحان می‌شد و اگر موفق بود به مناطق دیگر گسترش می‌یافت. این روش تفاوت اساسی دیگری با مائو داشت. مائو طرحی عظیم مانند جهش بزرگ را تقریباً همزمان بر سراسر کشور تحمیل کرده بود. اگر سیاست اشتباه بود، کل کشور هزینه می‌داد. دنگ بیشتر تمایل داشت سیاست را در مقیاس کوچک آزمایش کند. اگر موفق شد، گسترش دهد. اگر شکست خورد، عقب‌نشینی کند.

از طرف دیگر، نقطه عطف اصلاحات چین در این بود که بازار یکباره جای برنامه‌ریزی را نگرفت. برای مدتی نظام دوگانه‌ای شکل گرفت. شرکت‌ها بخشی از تولید خود را طبق برنامه و قیمت‌های تعیین‌شده تحویل می‌دادند، اما اجازه داشتند تولید اضافی را در بازار بفروشند. بنگاه‌های روستایی و شهری رشد کردند. فعالیت خصوصی به‌تدریج مشروعیت یافت. به‌جای اینکه دولت یک روز اعلام کند «سوسیالیسم پایان یافت»، اقتصاد بازار آرام‌آرام در شکاف‌های نظام برنامه‌ریزی رشد کرد. بانک جهانی این فرآیند را «رشد خارج از برنامه» توصیف کرده است. بخش جدید اقتصاد آن‌قدر گسترش یافت که سهم نظام قدیمی به‌تدریج کوچک شد. نتیجه حیرت‌انگیز بود. نیروی کار از کشاورزی کم‌بازده به صنعت منتقل شد. سرمایه خارجی وارد شد. صادرات افزایش یافت. شهرهای ساحلی رشد کردند. زنجیره‌های تولید جهانی به چین منتقل شدند و صدها میلیون نفر کار صنعتی پیدا کردند و از فقر دور شدند. چین هم کارخانه جهان شد.

روی بد دنگ

روایت موفقیت اقتصادی دنگ نباید بخش دیگر کارنامه او را پنهان کند. دنگ شیائوپینگ قواعد بازار را پذیرفت، اما تکثر سیاسی را نپذیرفت. او حاضر بود درباره قیمت، مالکیت، سرمایه‌گذاری خارجی و مدیریت بنگاه‌ها انعطاف نشان دهد، اما انحصار سیاسی حزب کمونیست را قابل مذاکره نمی‌دانست. این مرز در ۱۹۸۹ آشکار شد. اعتراضات دانشجویی که ابتدا حول مطالباتی مانند مبارزه با فساد و اصلاحات سیاسی شکل گرفته بود، جنبشی بزرگ را به وجود آورد و میدان تیان‌آن‌من به مرکز آن تبدیل شد. اختلافات شدید در رهبری حزب به وجود آمد اما سرانجام تصمیم به استفاده از ارتش گرفته شد. اینجای داستان چین نمی‌شود از یک تکنوکرات مصلح نام نبرد که هم نقش پررنگی در تحولات داشت و هم قربانی این شرایط شد. دنگ شیائوپینگ چتر سیاسی اصلاحات را فراهم کرد، اما در زیر این چتر گروهی از سیاستمداران و تکنوکرات‌های اصلاح‌طلب ایده‌های اقتصاد جدید چین را آزمودند. در میان آنها ژائو زیانگ جایگاه ویژه‌ای داشت. او ابتدا در سیچوان نشان داد که اگر اختیار بیشتری به کشاورزان و بنگاه‌ها داده شود، تولید افزایش می‌یابد و بعد، در مقام نخست‌وزیر، همین منطق را به سیاست ملی تبدیل کرد. اگر دنگ را ضامن سیاسی «انقلاب دوم چین» بدانیم، ژائو یکی از مهم‌ترین طراحان اقتصادی آن بود. تراژدی زندگی او نیز در همین‌جا نهفته است. مردی که به ساختن اقتصاد جدید چین کمک کرد، وقتی خواهان برخورد مسالمت‌آمیز با معترضان تیان‌آن‌من شد، از قدرت کنار گذاشته شد و ۱۶ سال پایانی زندگی‌اش را در حصر خانگی گذراند.

 هزینه‌های اصلاحات

اصلاحات دنگ بدون هزینه نبود. نابرابری افزایش یافت. مناطق ساحلی بسیار سریع‌تر از مناطق داخلی رشد کردند. کسانی که به سرمایه، ارتباطات، آموزش یا فرصت‌های شهری دسترسی داشتند سریع‌تر ثروتمند شدند. اما دنگ این تفاوت را تا حدی اجتناب‌ناپذیر می‌دانست. ایده مشهور «اجازه دهید برخی زودتر ثروتمند شوند» بیانگر پذیرش نابرابری به‌عنوان هزینه مرحله نخست رشد بود. فساد نیز افزایش یافت. وقتی قدرت سیاسی همچنان در اختیار حزب بود اما فرصت‌های اقتصادی و ارزش دارایی‌ها به‌سرعت افزایش می‌یافت، ارتباط با مقام‌های دولتی می‌توانست ثروت بزرگی ایجاد کند. سیاست تک‌فرزندی نیز که در آغاز عصر اصلاحات تثبیت شد، پیامدهای انسانی و جمعیتی سنگینی برجای گذاشت. این سیاست در کاهش سریع باروری نقش داشت، اما بعدها به پیری جمعیت، کاهش نیروی کار و عدم تعادل جنسیتی کمک کرد. بنابراین دنگ نیز رهبری بی‌خطا نبود. تفاوت اصلی این بود که خطاهای اقتصادی نظام او معمولاً قابلیت اصلاح بیشتری داشتند، زیرا آزمون، انگیزه و اطلاعات دوباره وارد فرآیند تصمیم‌گیری شده بودند. دنگ بعدها از اصلاحاتی که در پیش گرفت، به‌عنوان «انقلاب دوم» یاد کرد. تعبیر دقیقی بود. انقلاب اول، چین را از نظم پیشین خارج کرد و جمهوری خلق را ساخت. انقلاب دوم، چرخ‌های اقتصاد جمهوری خلق را به گردش درآورد. مائو مسئله «چه کسی حکومت می‌کند؟» را حل کرد. دنگ مسئله «اقتصاد چگونه کار می‌کند؟» را تغییر داد. مائو دولتی ساخت که می‌توانست منابع را بسیج کند. دنگ اجازه داد میلیون‌ها انسان درباره نحوه استفاده از بخشی از همان منابع تصمیم بگیرند. مائو چین را از بسیاری جهات از سلطه خارجی خارج کرد. دنگ چین را دوباره به اقتصاد جهان متصل کرد. مائو به دنبال خودکفایی بود، دنگ مزیت تجارت را پذیرفت. مائو مبارزه طبقاتی را موتور تاریخ می‌دانست. دنگ توسعه اقتصادی را اولویت حکومت قرار داد.

تفاوت مائو و دنگ

مائو تسه‌تونگ و دنگ شیائوپینگ دو رهبر با دو نگاه متفاوت به آینده چین بودند که هرکدام رد عمیقی بر تاریخ این کشور به جا گذاشتند. شاید بهترین راه مقایسه این دو رهبر، نگاه کردن به تصور آنها از انسان باشد. مائو به انسان آرمانی نیاز داشت. انسانی که منفعت شخصی را کنار بگذارد، برای جمع کار کند، دستور سیاسی را بر انگیزه اقتصادی مقدم بداند و با شور انقلابی محدودیت منابع را شکست دهد. دنگ با انسان واقعی‌تر کنار آمد. انسانی که به درآمد بیشتر واکنش نشان می‌دهد، برای سود بیشتر تلاش می‌کند، وقتی نتیجه کار خودش را می‌بیند بهره‌وری بیشتری دارد و اطلاعات پراکنده‌اش می‌تواند از طریق قیمت و بازار به تصمیم اقتصادی تبدیل شود. مائو می‌خواست انگیزه‌ها را سرکوب کند تا انسان تغییر کند. دنگ انگیزه‌ها را تغییر داد تا رفتار انسان تغییر کند. همین تفاوت کوچک ظاهری، پیامدهای عظیمی داشت.

معمار چین کیست؟

میراث مائو را نمی‌توان از چین امروز حذف کرد. بدون دولت قدرتمند، سرمایه انسانی، صنایع پایه و وحدتی که در عصر او شکل گرفت، ممکن بود اصلاحات بعدی دشوارتر باشد. اما همین استدلال نباید به وارونه کردن رابطه علت و معلولی منجر شود. چین در سال ۱۹۷۸ همچنان بسیار فقیر بود. بخش بزرگی از نیروی کار در کشاورزی فعالیت می‌کرد، قیمت‌ها عمدتاً اداری تعیین می‌شدند، اقتصاد بسته بود و فقر بیداد می‌کرد. تحول زمانی آغاز شد که سیاست‌گذاران پذیرفتند همه تصمیم‌های اقتصادی را نمی‌توان از پکن گرفت. خانوار بهتر از کمون می‌دانست چگونه مزرعه‌اش را اداره کند. مدیر کارخانه اطلاعاتی داشت که برنامه‌ریز مرکزی نداشت. قیمت، اطلاعاتی منتقل می‌کرد که دستور اداری قادر به انتقالش نبود. سرمایه خارجی علاوه بر پول، فناوری و دانش مدیریتی هم با خودش به ارمغان می‌آورد. تجارت خارجی تهدیدی برای استقلال نبود و توانست ابزار توسعه باشد. و مهم‌تر از همه، ثروتمند شدن فرد الزاماً خیانت به انقلاب محسوب نمی‌شد. به همین دلیل شاید نتوان یک نفر را به‌تنهایی «معمار چین مدرن» نامید. مائو معمار دولت چین جدید بود. دنگ معمار اقتصاد چین جدید شد. اما اگر معیار، چین امروزی باشد؛ چینی که قدرتش بیش از هر چیز بر صنعت، صادرات، فناوری، سرمایه، زیرساخت و توان اقتصادی بنا شده است، سهم دنگ در شکل دادن به آن تعیین‌کننده‌تر به نظر می‌رسد. تناقض تاریخی نیز همین‌جاست. دنگ برای ساختن چین ثروتمند مجبور نشد دولت مائو را نابود کند و آن را حفظ کرد. اما برای ثروتمند کردن جامعه مجبور شد بخش بزرگی از قواعد اقتصادی مائو را تغییر دهد. حزب باقی ماند. دولت مقتدر باقی ماند. کنترل سیاسی باقی ماند. اما کمون‌ها عقب نشستند، مالکیت خصوصی بازگشت، سود مشروع شد، قیمت اهمیت پیدا کرد، سرمایه خارجی وارد شد و چین به تجارت جهانی پیوست. این البته تمام داستان نیست، چین بعد از مائو نیز هرگز به اقتصاد بازار آزاد به‌معنای کلاسیک تبدیل نشد. شرکت‌های دولتی، سیاست صنعتی، بانک‌های تحت کنترل دولت، محدودیت جریان سرمایه و مداخله گسترده حکومت باقی ماندند. اما جهت حرکت تغییر کرد. بازار دیگر دشمنی ایدئولوژیک نبود. ابزاری بود که همه می‌توانستند از آن استفاده کنند. نتیجه در مقیاس تاریخی خیره‌کننده بود. از ۱۹۷۸ به بعد اقتصاد چین به‌طور متوسط بیش از ۹ درصد در سال رشد کرد و نزدیک به ۸۰۰ میلیون نفر از فقر شدید بیرون آمدند. مائو احتمالاً چنین چینی را به‌سختی می‌توانست تصور کند. کشوری که حزب کمونیست بر آن حکومت می‌کند اما بزرگ‌ترین کارخانه‌های سرمایه‌داری جهان در آن تولید می‌کنند. کشوری که تصاویر مائو هنوز در میدان تاریخی‌اش دیده می‌شود، اما میلیون‌ها کارآفرین برای کسب سود در آن فعالیت می‌کنند. و این همان نقطه‌ای است که مقایسه دو رهبر را معنادار می‌کند. مائو به چین آموخت چگونه قدرت سیاسی را متمرکز کند. دنگ به چین آموخت چگونه بخشی از قدرت اقتصادی را غیرمتمرکز کند. مائو کشوری ساخت که دیگران نمی‌توانستند به‌آسانی بر آن حکومت کنند. دنگ اقتصادی ساخت که دیگران نمی‌توانستند به‌آسانی آن را نادیده بگیرند. یکی مسئله حاکمیت را حل کرد و دیگری مسئله انگیزه را. یکی چین را دوباره به‌عنوان یک دولت به جهان بازگرداند، دیگری چین را به‌عنوان یک اقتصاد به جهان بازگرداند. به این ترتیب شاید منصفانه‌ترین داوری همان جمله‌ای باشد که تمام این تاریخ طولانی را در دو گزاره خلاصه می‌کند. اینکه مائو به چین قدرت داد و دنگ ثروت. و اگر پرسش نهایی این باشد که کدام‌یک از این دو سیاستمدار بیشتر به رفاه مردم چین خدمت کرد، شواهد اقتصادی کفه ترازو را به شکل محسوسی به سود دنگ شیائوپینگ سنگین می‌کند. اما اگر پرسش این باشد که آیا دنگ بدون دولتی که مائو ساخته بود می‌توانست همان موفقیت را به‌دست آورد، پاسخ دیگر به آن سادگی نیست.

 

دراین پرونده بخوانید ...