شناسه خبر : 52514 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

تاجر معتبر

روایت زندگی محسن جلال‌پور چه درس‌هایی دارد؟

کیاوش حافظی/ نویسنده نشریه 

محمود دولت‌آبادی پشت تریبون ایستاد، کتاب «روزگار محسن» را باز کرد و به‌جای سخنرانی متعارف، شروع به خواندن کرد. انتخابش نه بخشی درباره تجارت بود، نه روایتی از اتاق بازرگانی و نه خاطره‌ای از موفقیت‌های حرفه‌ای محسن جلال‌پور. قصه «موسیو» را انتخاب کرده بود. مردی ژولیده و آواره که محسن در کودکی از او می‌ترسید. خاله‌اش اما هر روز پیش از آنکه خانواده غذا بخورند، سهم موسیو را کنار می‌گذاشت و برایش می‌فرستاد. یک روز محسن همراه پسرخاله‌اش غذا را برای او برد. موسیو که متوجه نگاه کودک به فندک طلایی‌اش شده بود، تنها دارایی‌‌اش را به او بخشید. دولت‌آبادی این روایت را تا انتها خواند و بعد گفت اگر او یا هوشنگ مرادی‌کرمانی در نوجوانی با چنین روایتی مواجه شده بودند، می‌توانستند از آن داستانی بسازند. سپس رو به جلال‌پور کرد و گفت: «خسته نباشید آقای جلال‌پور. » و با اشاره به هوشنگ مرادی‌کرمانی که در سالن نشسته بود، اضافه کرد: «نثر خوبی هم دارد، نه.» 

شاید همین چند دقیقه، خلاصه آن چیزی بود که در آیین رونمایی «روزگار محسن» گذشت. کتابی که نویسنده‌اش بیشتر به عنوان تاجر، کارآفرین و فعال بخش خصوصی شناخته می‌شود، نویسنده‌ای چون محمود دولت‌آبادی را واداشته بود که از میان همه روایت‌ها، قصه مردی آواره را انتخاب کند. هوشنگ مرادی‌کرمانی را به حرف زدن درباره کودکی و زندگی‌نامه بکشاند، محمد طبیبیان را یاد مادرش بیندازد، علیرضا بختیاری را به سخن گفتن درباره مصائب کارآفرینی وادارد، فرهاد نیلی را به بحث درباره هزار روز نخست زندگی ببرد، مسعود نیلی را به تامل درباره نسبت اخلاق و نهادها وادارد و موسی غنی‌نژاد را به سخن گفتن از اعتبار تاجر برساند. سروش صحت هم اصلاً درباره کتاب حرف نزد و از چیزهایی گفت که در سفر به کرمان از جلال‌پور دیده بود. همین ویژگی، مراسم رونمایی «روزگار محسن» را از بسیاری از مراسم مشابه متفاوت کرد. آدم‌هایی از چند جهان متفاوت در سالن مجموعه رسانه‌ای دنیای اقتصاد گرد هم آمده بودند. اقتصاددان، نویسنده، هنرمند، مدیر، کارآفرین و فعال بخش خصوصی. بیش از صد چهره اقتصادی، فرهنگی و هنری در این نشست حضور داشتند. این تنوع البته می‌توانست دستمایه روایت دیگری هم باشد. روایتی از کنار هم نشستن آدم‌هایی با دیدگاه‌های متفاوت سیاسی و اقتصادی. اما آنچه در طول مراسم بیشتر به چشم آمد، نه اختلاف دیدگاه‌ها، بلکه نقاط مشترکی بود که «روزگار محسن» پیش‌روی حاضران گذاشته بود. خانواده، کودکی، کار، اخلاق، اعتماد و اعتبار. 

 کاری که انجام دادنش آسان نیست

علیرضا بختیاری، مدیرمسئول مجموعه رسانه‌ای دنیای اقتصاد، نخستین سخنران مراسم بود. او از زاویه‌ای وارد بحث شد که با زندگی حرفه‌ای جلال‌پور نسبتی مستقیم داشت. دشواری کارآفرینی در ایران. بختیاری یادآوری کرد که در اقتصاد ایران، عوامل زیادی دست به دست هم می‌دهند تا کاری انجام نشود. اگر کسی تصمیم بگیرد کاری نکند، معمولاً مانع چندانی هم سر راهش قرار نمی‌گیرد. اما وقتی بخواهد کسب‌وکاری ایجاد کند، سرمایه‌گذاری کند و در‌عین‌حال از مسیرهای رانتی فاصله بگیرد، داستان متفاوت می‌شود. از نگاه بختیاری، اهمیت تجربه افرادی مانند جلال‌پور در همین نقطه است. آنها تنها یک بنگاه اقتصادی ایجاد نکرده‌اند، بلکه در محیطی فعالیت کرده‌اند که «انجام دادن» اغلب بسیار دشوارتر از «انجام ندادن» بوده است. او تاکید کرد، کارآفرینی شفاف و بدون استفاده از رانت‌های دولتی و حکومتی کار آسانی نیست و جلال‌پور را یکی از نمونه‌های این مسیر دانست. اما نکته دیگر سخنان بختیاری به خود کتاب مربوط می‌شد. «روزگار محسن» تنها شرح زندگی شخصی یک فرد نیست. وقتی کسی زندگی خود را روایت می‌کند، ناخواسته بخشی از زمانه‌اش را هم ثبت می‌کند. روابط خانوادگی، شیوه کسب‌وکار، ساختار بازار، مدرسه، محله، نوع معاشرت‌ها و حتی شکل تفریح کودکان، همه به اسنادی از یک دوره تبدیل می‌شوند. بنابراین ممکن است نویسنده قصد تاریخ‌نگاری نداشته باشد، اما خاطراتش بخشی از تاریخ اجتماعی را ثبت کند. این مراسم برای انتشارات دنیای اقتصاد معنای دیگری هم داشت. رونمایی «روزگار محسن» با پانزدهمین سال فعالیت این انتشارات همزمان شده بود. بختیاری یادآوری کرد که در این مدت بیش از ۴۷۰ عنوان کتاب منتشر شده و بیش از صد عنوان از آنها بارها تجدید چاپ شده‌اند. در کنار انتشار کتاب‌های اقتصادی و دانشگاهی، ثبت تجربه کارآفرینان و فعالان اقتصادی نیز می‌تواند بخشی از ماموریت یک ناشر اقتصادی باشد؛ تجربه‌هایی که اگر نوشته نشوند، بخش مهمی از تاریخ اقتصادی کشور همراه صاحبانشان از دست می‌رود. 

 تاجر به پولش نیست

موسی غنی‌نژاد بحث را از نقطه دیگری ادامه داد. برای او، «روزگار محسن» مصداقی بود برای پاسخ دادن به یک مناقشه قدیمی درباره بخش خصوصی ایران. سال‌هاست هرگاه اقتصاددانان از اقتصاد آزاد و بخش خصوصی دفاع می‌کنند، یک پرسش تکرار می‌شود. این که بخش خصوصی واقعی کجاست؟ کدام فعال اقتصادی را می‌توان نشان داد که بدون اتکا به دولت، رانت و روابط سیاسی رشد کرده باشد؟ غنی‌نژاد گفت، خودش نیز زمانی برای نشان دادن مصداقی از بخش خصوصی غیررانتی با این پرسش مواجه بوده است، تا زمانی که با محسن جلال‌پور آشنا شده و به این نتیجه رسیده که می‌تواند او را به عنوان یک نمونه معرفی کند. اما بخش مهم‌تر سخنان او به مفهوم «اعتبار» بازمی‌گشت. یکی از جمله‌هایی که در «روزگار محسن» تکرار می‌شود این است که تاجر به میزان پولش شناخته نمی‌شود. آنچه اهمیت بیشتری دارد اعتباری است که در بازار و جامعه به‌دست آورده است. این نگاه، بازار را از مجموعه‌ای از خرید و فروش‌ها فراتر می‌برد. در چنین بازاری، سرمایه مالی تنها یکی از سرمایه‌های تاجر است. خوش‌نامی، وفای به عهد، صداقت و اطمینانی که دیگران به قول او دارند، سرمایه‌هایی‌ هستند که ممکن است سال‌ها طول بکشد تا ساخته شوند و گاهی با یک خطا از بین بروند. غنی‌نژاد از این منظر «روزگار محسن» را تنها سرگذشت یک فرد ندانست. برای او، کتاب روایتی از بخشی از فرهنگ ایرانی و همچنین دوره‌ای مهم از تاریخ اقتصادی کشور است. جلال‌پور در سال ۱۳۴۲ به دنیا آمده و بخش اصلی خاطرات کودکی او تا آستانه انقلاب امتداد پیدا می‌کند؛ یعنی دقیقاً سال‌هایی که اقتصاد و جامعه ایران یکی از مهم‌ترین دوره‌های تحول خود را تجربه می‌کردند. دهه ۴۰ دوره رشد سریع اقتصاد بود و دهه ۵۰ با افزایش درآمدهای نفتی، بزرگ‌تر شدن دولت، تغییر مناسبات اقتصادی و سرانجام تحولات سیاسی گسترده همراه شد. کودکی جلال‌پور در پس‌زمینه همین تحولات شکل گرفته است. 

 ترازنامه‌ای که همه‌چیز را نشان نمی‌دهد

فرهاد نیلی سخنانش را با جمله‌ای از خود کتاب آغاز کرد: «سال‌ها تجارت به من آموخته است که هیچ ترازنامه‌ای همه چیز را نشان نمی‌دهد. » در ستون دارایی‌های زندگی چیزهایی هست که نمی‌توان برای آنها عدد گذاشت: خانواده، دوستی، اعتماد، آبرو، تجربه و آدم‌هایی که در لحظه‌ای از مسیر دست انسان را گرفته‌اند. برای یک اقتصاددان، انتخاب این جمله اتفاقی نبود. اقتصاد با عدد، اندازه‌گیری و مقایسه سروکار دارد، اما بخش مهمی از آنچه مسیر یک زندگی را می‌سازد، اساساً در ترازنامه‌های متعارف قابل ثبت نیست. نیلی از همین نقطه به سراغ سرمایه انسانی رفت و پرسشی مهم مطرح کرد: چه بخشی از آنچه بعدها «موفقیت» یک فرد می‌نامیم، حاصل انتخاب‌های اوست و چه بخشی پیش از آنکه قدرت انتخاب داشته باشد، در وجودش شکل گرفته است؟ هیچ‌کس خانواده، محل تولد، زمان تولد و بسیاری از شرایط سال‌های نخست زندگی‌اش را انتخاب نمی‌کند. کودک تصمیم نمی‌گیرد در چه خانواده‌ای متولد شود، چه غذایی بخورد، چه اندازه امنیت روانی داشته باشد و چه کسانی اطرافش باشند. بااین‌حال همین عوامل بر قدرت انتخاب او در سال‌های بعد اثر می‌گذارند. بنابراین آن بخش از زندگی که انتخاب نکرده‌ایم، بر کیفیت انتخاب‌هایی که بعدها انجام می‌دهیم اثر می‌گذارد. نیلی بحث را به پژوهش‌های مربوط به سال‌های نخست زندگی، به‌ویژه «هزار روز اول» برد. تغذیه، امنیت، مراقبت و محیط عاطفی کودک در این دوره بر ظرفیت‌های بعدی او اثر جدی می‌گذارد. کودکی که بخش مهمی از انرژی ذهنی‌اش صرف مقابله با ناامنی شود، فرصت و ظرفیت کمتری برای یادگیری و توسعه پیدا می‌کند. به همین دلیل سرمایه انسانی نه از مدرسه، بلکه بسیار زودتر آغاز می‌شود. 

 پنجره‌ای که مرادی‌کرمانی ندیده بود

اگر اقتصاددانان از دل کتاب به مفاهیمی چون سرمایه انسانی، اعتماد و بازار رسیدند، هوشنگ مرادی‌کرمانی از پنجره دیگری به آن نگاه کرد. او خود فرزند کرمان است، اما کرمانی که در خاطرات او وجود دارد با کرمان جلال‌پور تفاوت زیادی دارد. مرادی‌کرمانی گفت تا پیش از خواندن «روزگار محسن» کتابی درباره کودکی یک «بچه‌بازاری» و محیط خانوادگی او نخوانده بود. خودش در روستایی کوچک بزرگ شده بود که تا ۱۴سالگی تنها چند بار اتومبیل دیده و حتی سوار آن نشده بود. جلال‌پور اما در محیط دیگری رشد کرده بود: خانه‌ای پررفت‌وآمد، خانواده‌ای بازاری، حجره، کاروانسرا و شهری که تجارت بخشی از زندگی روزمره‌اش بود. همین تفاوت برای مرادی‌کرمانی جذاب بود. او گفت خواندن کتاب برایش پنجره‌ای به جهانی باز کرده که خودش تجربه نکرده است. برای توضیح نگاهش به زندگی‌نامه، تصویری ساخت که شاید یکی از زیباترین تصاویر آن شب بود. زندگی آدم‌ها را به برگ‌هایی تشبیه کرد که از درخت جدا می‌شوند و در جوی آب می‌افتند. برگ در مسیر خود از جاهای مختلف عبور می‌کند، چیزهایی به آن می‌چسبد و نشانه‌های راه را با خود حمل می‌کند. زندگی‌نامه، روایت همین مسیر است. او خاطره دیگری هم تعریف کرد. روزی همراه پسرش در بهشت‌زهرا قدم می‌زده و به او گفته است بسیاری از آدم‌هایی که اینجا دفن شده‌اند می‌توانستند نویسنده زندگی خود باشند، اما فرصت نوشتن به آنها نرسیده است. آمدند، رنج کشیدند، تجربه کردند و رفتند، بی‌آنکه قصه‌شان ثبت شود. این نگاه، معنای «روزگار محسن» را هم روشن‌تر می‌کند. ارزش خاطره الزاماً در استثنایی بودن صاحب خاطره نیست. گاهی اهمیت آن در ثبت جزئیاتی است که در منابع رسمی باقی نمی‌مانند. مورخ ممکن است نرخ رشد اقتصادی، درآمد نفت یا تحولات سیاسی دهه‌های ۴۰ و ۵۰ را ثبت کند، اما اینکه یک خانواده در کرمان چگونه زندگی می‌کرد، بچه‌ها چگونه بازی می‌کردند، رابطه همسایه‌ها چگونه بود، بازار چه آدابی داشت و پدر چگونه فرزندش را با کار آشنا می‌کرد، معمولاً در آمارهای تاریخی جایی ندارد. مرادی‌کرمانی خودش را به دوربینی تشبیه کرد که از کودکی دیده و ثبت کرده است. از نظر او، هرکس از پنجره‌ای به جهان نگاه می‌کند. خودش پنجره ادبیات را دارد و دیگران ممکن است پنجره اقتصاد، سیاست یا دین را باز کنند. مهم این است که این پنجره‌ها به روی یکدیگر باز بمانند. 

 موفقیت یعنی چه؟

محمد طبیبیان شاید شخصی‌ترین سخنرانی آن شب را داشت. او وقتی به بخش‌های مربوط به مادر جلال‌پور رسید، از تجربه خودش گفت. طبیبیان نیز مادرش را در کودکی از دست داده و هنگام خواندن آن بخش‌های کتاب متاثر شده بود. اما از دل این احساس شخصی، پرسشی عمومی بیرون کشید: موفقیت چیست؟ تعریف رایج از موفقیت معمولاً با ثروت، قدرت، شهرت و مقام پیوند خورده است. فردی که بنگاه بزرگی ساخته، ثروت زیادی اندوخته یا به جایگاه بالایی رسیده، موفق خوانده می‌شود. طبیبیان پیشنهاد کرد معیار دیگری هم در نظر بگیریم. فرض کنید در پایان مسیر زندگی مقابل آینه ایستاده‌اید و نسخه ۱۶ یا ۱۸ساله خودتان به شما نگاه می‌کند. همان جوانی که هنوز درگیر قدرت، پول و مناسبات پیچیده اجتماعی نشده است. آیا از آدمی که امروز شده‌اید احساس غرور می‌کند یا شرمسار است؟ از نگاه طبیبیان، این پرسش ممکن است معیار بهتری برای سنجش یک زندگی باشد. کسی می‌تواند ثروتمند و قدرتمند باشد، اما اگر برای رسیدن به موقعیت خود از روی دیگران عبور کرده، حقوق آنها را نادیده گرفته یا «در کیسه دیگران دست کرده باشد»، الزاماً انسان موفقی نیست. او درباره جلال‌پور گفت، حتی اگر ثروتی هم در کار نبود، آن جوان ۱۶ساله احتمالاً می‌توانست به مسیری که طی شده نگاه کند و احساس شرمساری نکند. طبیبیان نکته دیگری را هم از کتاب بیرون کشید: توانایی برخاستن. زندگی جلال‌پور فقط مجموعه‌ای از پیروزی‌ها نبوده است. فقدان مادر در کودکی، شکست‌های کسب‌وکار و دشواری‌های مختلف بخشی از این مسیر بوده‌اند. توانایی دوباره ایستادن پس از زمین خوردن، از نظر طبیبیان یکی از مهم‌ترین دارایی‌های انسانی است. بعد بحث دوباره به اعتماد رسید. امانت‌داری، درستکاری و اعتماد چیزهایی نیستند که به‌آسانی بتوان برایشان قیمت تعیین کرد، اما نبودشان هزینه بسیار بزرگی به جامعه تحمیل می‌کند. وقتی افراد به یکدیگر اعتماد ندارند، هر معامله‌ای به تضمین بیشتری نیاز پیدا می‌کند، قراردادها پیچیده‌تر می‌شوند، هزینه نظارت بالا می‌رود و همکاری دشوارتر می‌شود. به این معنا، اخلاق فقط مسئله‌ای شخصی نیست؛ پیامد اقتصادی هم دارد. 

 وقتی اخلاق کافی نیست

مسعود نیلی از همین نقطه، بحث را یک گام جلوتر برد. اگر اخلاق فردی مهم است، آیا می‌توان انتظار داشت یک اقتصاد مدرن فقط با توصیه افراد به اخلاقی بودن اداره شود؟ پاسخ او منفی بود. جوامع سنتی تا حد زیادی بر اخلاق فردی و روابط چهره‌به‌چهره استوار بودند. افراد یکدیگر را می‌شناختند، شهرت و اعتبار نقش مهمی داشت و بسیاری از قواعد از طریق روابط اجتماعی اجرا می‌شد. اما هرچه جامعه بزرگ‌تر و پیچیده‌تر می‌شود، نهادها باید بخشی از این وظایف را برعهده بگیرند. نیلی مثال ساده‌ای از صف بانک زد. در گذشته ممکن بود قدرت جسمی، جایگاه اجتماعی یا توانایی کنار زدن دیگران تعیین کند چه کسی زودتر کارش انجام شود. دستگاه نوبت‌دهی یک فناوری بسیار ساده است، اما قاعده‌ای را جایگزین زور و چانه‌زنی می‌کند. نهاد خوب نیز چنین نقشی دارد. یعنی کاری می‌کند که رفتار درست فقط به فضیلت شخصی آدم‌ها وابسته نباشد. مشکل زمانی آغاز می‌شود که نهادها نه‌تنها رفتار خوب را تشویق نکنند، بلکه برای رفتار نادرست پاداش بسازند. وقتی دسترسی به ارز ارزان، وام ترجیحی، مجوز خاص یا رابطه با مقام دولتی می‌تواند سودی بسیار بیشتر از تولید و رقابت ایجاد کند، حتی فعال اقتصادی ممکن است به جای بهتر کردن محصول و افزایش بهره‌وری، انرژی خود را صرف دسترسی به امتیاز کند. از نگاه نیلی، یکی از وجوه قابل توجه زندگی حرفه‌ای جلال‌پور این است که در چنین محیطی تلاش کرده مسیر دیگری را طی کند. اما درس بزرگ‌تر این است که جامعه نمی‌تواند برای همیشه به استثناهای اخلاقی متکی بماند. اقتصاد سالم به آدم‌های اخلاقی نیاز دارد، اما بیش از آن به نهادهایی نیازمند است که درستکاری را پرهزینه نکنند و رانت‌جویی را به فعالیتی سودآور تبدیل نکنند. 

 سرمایه‌ای به نام اعتبار

حجت‌الله صیدی، رئیس سازمان بورس و اوراق بهادار، مضمون اصلی کتاب را در یک جمله خلاصه کرد: «اعتبار از سرمایه باارزش‌تر است.» این گزاره برای کسی که در بازار مالی فعالیت می‌کند معنای روشنی دارد. بخش بزرگی از اقتصاد مدرن نیز در نهایت بر اعتبار استوار است. بانک به اعتبار وام‌گیرنده توجه می‌کند، سرمایه‌گذار باید به اطلاعات شرکت اعتماد کند، سهامدار به مدیران بنگاه اطمینان می‌کند و طرفین قرارداد باید مطمئن باشند تعهدات اجرا می‌شود. صیدی «روزگار محسن» را در پیوند سه مفهوم اعتماد، اخلاق و اعتبار خواند. اخلاق و رفتار فردی زمینه اعتماد را می‌سازند و تکرار این رفتار در طول زمان اعتبار ایجاد می‌کند. اعتبار نیز به‌نوبه خود انجام معامله را آسان‌تر می‌کند و به کسب‌وکار امکان رشد می‌دهد. او بازار را چیزی بیش از محل خریدوفروش دانست. بازار در روایت جلال‌پور نوعی مدرسه است؛ مدرسه‌ای که در آن مسئولیت، پذیرش ریسک، آینده‌نگری، وفای به تعهد و شیوه تعامل با آدم‌ها آموخته می‌شود. این همان بازاری است که جلال‌پور از کودکی در آن حضور داشت: از فلکه مشتاق و خانه خانوادگی تا حجره‌ها و کاروانسراهای کرمان. 

اما صیدی نیز تاکید کرد، این زندگی را نباید صرفاً داستان موفقیت دید. شکست و پیروزی هر دو در آن حضور دارند. شاید به همین دلیل است که زندگی‌نامه برخی افراد می‌تواند چیزی فراتر از شرح حال شخصی باشد و گوشه‌ای از تاریخ اقتصادی و اجتماعی کشور را نیز نشان دهد. 

 دولت‌آبادی و قصه موسیو

بعد نوبت محمود دولت‌آبادی رسید و فضای جلسه تغییر کرد. تا آن لحظه بیشتر سخنرانان از اقتصاد، اخلاق، سرمایه انسانی و بازار گفته بودند. دولت‌آبادی همان ابتدا مرزش را روشن کرد. با همان زبان خاص خودش گفت، حضورش در این مراسم «به اعتبار دوستی» با محسن جلال‌پور است و با طنز و طعنه فاصله‌اش را با اقتصاددانان حاضر در سالن نشان داد. اما بلافاصله نکته‌ای درباره کتاب گفت که شاید از همه این مرزبندی‌ها مهم‌تر بود: «روزگار محسن» در عین آنکه سرگذشت شخصی و خانوادگی یک فرد است، جنبه اجتماعی هم دارد و خواننده را با دوره‌ای آشنا می‌کند که نسل او آن را به‌خوبی می‌شناسد. بعد کتاب را باز کرد و قصه موسیو را خواند. موسیو در نگاه کودک، مردی ترسناک بود؛ ریش و موهای بلند، لباس‌های ژولیده و زندگی در گوشه‌ای از خرابه. اما خاله طاهره پیش از آنکه خانواده سر سفره بنشینند، غذای او را می‌فرستاد. محسن کودک با ترس همراه پسرخاله‌اش برای موسیو غذا می‌برد. مرد آواره وقتی متوجه نگاه او به فندک طلایی‌اش می‌شود، فندک را به کودک هدیه می‌کند. کودک ابتدا نمی‌پذیرد، اما موسیو آن را در جیبش می‌گذارد. 

چرا دولت‌آبادی از میان صدها صفحه کتاب همین قصه را انتخاب کرد؟

شاید چون در آن تقریباً همه آنچه یک داستان لازم دارد وجود دارد. ترس کودک، پیش‌داوری درباره ظاهر یک انسان، رفتار خاله، مردی که تقریباً چیزی ندارد، اما یکی از معدود دارایی‌های باارزشش را می‌بخشد و کودکی که برای نخستین‌بار چهره دیگری از آدمی می‌بیند که تا آن روز از او می‌ترسیده است. دولت‌آبادی بعد از خواندن روایت گفت اگر او یا «رفیقش مرادی‌کرمانی» با چنین ماجرایی روبه‌رو شده بودند، می‌توانستند حکایت خوبی از آن بسازند. بعد نثر کتاب را تحسین کرد. 

 روایت سروش صحت از چیزهایی که در کتاب نبود

سروش صحت مسیر دیگری انتخاب کرد. گفت قرار نبوده سخنرانی کند و به‌جای اینکه درباره کتاب حرف بزند، ترجیح می‌دهد درباره نویسنده‌اش بگوید. آن هم نه براساس آنچه شنیده، بلکه براساس چیزهایی که خودش دیده است. او از سفری به کرمان گفت. جلال‌پور هر بار که او را به جایی دعوت کرده، پنجره‌ای تازه به رویش باز شده است. یکی از این پنجره‌ها در کارخانه پسته جلال‌پور باز شده بود. آنچه توجه صحت را جلب کرده بود، دستگاه‌ها و سالن‌های تولید نبود، بلکه ترکیب نیروی انسانی کارخانه بود. تعداد زیادی از کارکنان، زنان مسن‌تر و زنان سرپرست خانوار بودند. صحت روایت کرد که در کارخانه دستگاهی وجود داشته که می‌توانسته پسته‌ها را براساس رنگ دسته‌بندی کند، اما از آن استفاده نمی‌شده است. وقتی علت را پرسیده، به او گفته‌اند استفاده از دستگاه باعث می‌شود بخشی از زنانی که اکنون این کار را انجام می‌دهند شغلشان را از دست بدهند و جلال‌پور ترجیح داده دستگاه کنار گذاشته شود. این تصمیم البته از منظر اقتصاد بنگاه قابل بحث است. فناوری معمولاً برای افزایش بهره‌وری وارد می‌شود و کنار گذاشتن آن پرسش‌های اقتصادی خودش را دارد. اما چیزی که برای صحت جالب بود، نوع ملاحظه‌ای بود که پشت تصمیم وجود داشت: دیدن آدم‌هایی که ممکن است در محاسبات صرفاً فنی بنگاه به یک «هزینه» تبدیل شوند. او بعد از بازدید از دانشگاه و بخش سرطان خون و آنکولوژی گفت و اینکه جلال‌پور درباره نقش خودش در حمایت از این فعالیت‌ها چیزی نگفته بود. اما جمع‌بندی صحت از سفر به کرمان نکته دیگری بود. او گفته بود، در میان آدم‌هایی با موقعیت‌های بسیار متفاوت، از فقیر و غنی تا دولتی و غیردولتی، با نگاه مثبتی نسبت به جلال‌پور مواجه شده است. از نظر او، جامعه امروز ایران بیش از گذشته به آدم‌هایی نیاز دارد که بتوانند میان گروه‌های مختلف پل بزنند و آدم‌ها را دوباره دور یک میز جمع کنند. 

شاید خود مراسم نیز تا اندازه‌ای مصداق همین سخن بود. حضور همزمان محمود دولت‌آبادی و موسی غنی‌نژاد، سروش صحت و مسعود نیلی، هوشنگ مرادی‌کرمانی و مدیران بخش خصوصی، بیش از آنکه نشانه توافق فکری آنها باشد، نشان می‌داد روابط انسانی هنوز می‌تواند آدم‌هایی را که از پنجره‌های متفاوت به جهان نگاه می‌کنند، برای ساعتی کنار یکدیگر بنشاند. 

 نفع شخصی و خیر عمومی

محمد نهاوندیان از آشنایی قدیمی‌تری سخن گفت. نخستین تصویر جدی او از جلال‌پور به روزهای زلزله بم بازمی‌گشت. روزهایی که جلال‌پور را درگیر کمک و فعالیت‌های مربوط به حادثه دیده بود. نهاوندیان در ادامه از دوره‌ای گفت که جلال‌پور ریاست اتاق ایران را بر عهده داشت و همزمان مذاکرات هسته‌ای جریان داشت. با پیشرفت مذاکرات، هیات‌های خارجی یکی پس از دیگری به ایران می‌آمدند و اتاق بازرگانی به یکی از محل‌های اصلی رفت‌وآمد آنها تبدیل شده بود. نهاوندیان یادآوری کرد که حجم این رفت‌وآمدها در مقطعی آن‌قدر زیاد شد که حتی بحث کمبود فضا برای ملاقات و مذاکره مطرح بود. اما مهم‌ترین بخش سخنان او نه درباره برجام، بلکه درباره مرز میان موقعیت عمومی و منفعت شخصی بود. نهاوندیان گفت در سال‌های همکاری به یاد ندارد جلال‌پور از جایگاهش در اتاق بازرگانی برای پیشبرد کسب‌وکار شخصی خود استفاده کرده باشد. این تفکیک در کشوری که مرز میان فعالیت اقتصادی و دسترسی به قدرت بارها مخدوش شده، اهمیت زیادی دارد. نماینده بخش خصوصی قرار است از منافع عمومی اعضای یک تشکل دفاع کند، نه اینکه جایگاه تشکلی را به ابزاری برای کسب امتیاز شخصی تبدیل کند. نهاوندیان از اینجا به بحث بزرگ‌تری رسید: آیا نفع شخصی و خیر عمومی الزاماً در تعارض‌اند؟ پاسخ او منفی بود. مسئله این نیست که فعال اقتصادی از منفعت شخصی صرف‌نظر کند. کسب‌وکار بدون انگیزه سود معنا ندارد. مسئله این است که تعریف منفعت فردی تا کجا امتداد پیدا می‌کند. آیا رشد جامعه، اعتبار بازار، وضعیت کارکنان، محیط زیست و آینده کشور نیز بخشی از محاسبه فعال اقتصادی هستند یا نه؟ از این زاویه، فعالیت فرهنگی، انتشار کتاب، ساخت فیلم یا حمایت از یک نهاد علمی نیز می‌تواند شکلی از خیر عمومی باشد. شاید یکی از مشکلات تاریخی اقتصاد ایران همین بوده که نتوانسته‌ایم الگوهای قابل دفاعی برای جمع کردن نفع فردی و خیر عمومی بسازیم. 

 از خانه تا بازار

در پایان، نوبت به خود محسن جلال‌پور رسید. او سال‌ها پشت تریبون‌های مختلف درباره نرخ ارز، تجارت خارجی، سیاست‌گذاری، دولت، بخش خصوصی و مشکلات اقتصاد ایران حرف زده است. اما این بار موضوع سخنرانی خودش بود؛ یا دقیق‌تر، آدم‌ها و مکان‌هایی که پیش از آنکه «محسن جلال‌پور» به چهره‌ای شناخته‌شده در اقتصاد تبدیل شود، جهان او را ساخته بودند. جلال‌پور گفت نوشتن «روزگار محسن» برایش با نوشته‌های قبلی تفاوت داشته است. این کتاب از جنس سیاست‌گذاری و اقتصاد نیست؛ از جنس دل و عاطفه است. بازگشت به گذشته آسان نبوده، به‌ویژه وقتی روایت به مادر می‌رسیده است، اما در‌عین‌حال لذتی در دوباره دیدن آدم‌ها و مکان‌هایی وجود داشته که سال‌ها از آنها فاصله گرفته است. اگر بخواهیم یک مفهوم را در مرکز کتاب قرار دهیم، شاید آن مفهوم «خانواده» باشد. جلال‌پور در خانه‌ای پررفت‌وآمد بزرگ شده است. پدربزرگ‌ها، پدر، مادر، خاله‌ها، همسایه‌ها و مهمان‌ها فقط شخصیت‌های خاطرات او نیستند؛ هرکدام بخشی از فرآیند تربیت‌اند. کودک در چنین محیطی دائماً در معرض مشاهده و معاشرت است. می‌بیند بزرگ‌ترها چگونه با یکدیگر رفتار می‌کنند، اختلاف‌ها چگونه حل می‌شوند، مهمان چگونه پذیرفته می‌شود، با نیازمند چگونه برخورد می‌شود و اعتبار خانواده چگونه ساخته یا حفظ می‌شود. مدرسه دوم، بازار بود. 

جلال‌پور همراه پدر به بازار می‌رفت، در حجره می‌نشست، حرف بازاری‌ها را می‌شنید و مناسبات آنها را می‌دید. بخشی از آموزش او نه با توصیه مستقیم، بلکه با مشاهده اتفاق افتاد. همین تجربه باعث شده است که سال‌ها بعد، وقتی از بازار حرف می‌زند، آن را صرفاً سازوکار عرضه و تقاضا نبیند. 

بازار برای او شبکه‌ای از اعتماد بود

در اقتصادی که ابزارهای مالی امروز وجود نداشت یا بسیار محدود بود، بخش بزرگی از معامله‌ها با اعتبار افراد انجام می‌شد. تاجر اگر خوش‌حساب بود، اگر قولش اعتبار داشت و اگر دیگران می‌دانستند به تعهدش عمل می‌کند، می‌توانست با سرمایه نقدی کمتری فعالیت بیشتری انجام دهد. اعتبار در چنین ساختاری عملاً کارکرد اقتصادی داشت. 

جلال‌پور معتقد است، بخشی از آن سرمایه اجتماعی امروز آسیب دیده است. وقتی اعتماد کاهش پیدا می‌کند، نیاز به پول نقد، تضمین، وثیقه و کنترل بیشتر می‌شود. از این منظر، بی‌اعتمادی فقط یک مشکل اخلاقی نیست؛ هزینه اقتصادی دارد. 

اما بخش دیگری از سخنان جلال‌پور به چیزی مربوط می‌شد که «روزگار محسن» ناخواسته پیش‌روی خواننده می‌گذارد: تفاوت کودکی دیروز و امروز. 

کودکی که در خانه‌ای شلوغ، کوچه، مدرسه و بازار بزرگ می‌شد، ناگزیر با آدم‌های زیادی سروکار داشت. باید بازی می‌کرد، دعوا می‌کرد، آشتی می‌کرد، از بزرگ‌ترها چیزی می‌آموخت، با همسایه روبه‌رو می‌شد و قواعد حضور در جمع را یاد می‌گرفت. امروز بخش مهمی از زندگی کودکان به صفحه تلفن همراه، بازی‌های دیجیتال و شبکه‌های اجتماعی منتقل شده است. طبیعی است که گذشته را نباید آرمانی کرد. آن روزگار نیز محدودیت‌ها، سختی‌ها و محرومیت‌های خودش را داشت. فناوری هم امکاناتی به کودکان امروز داده که نسل‌های قبل حتی تصورش را نمی‌کردند. اما پرسش جلال‌پور این است که آیا در این جابه‌جایی چیزی را هم از دست داده‌ایم؟ آیا کودکان امروز به اندازه نسل‌های گذشته فرصت معاشرت، تجربه جمعی، مشاهده زندگی واقعی و ساختن خاطره دارند؟

او در جریان تدوین کتاب با بسیاری از اعضای خانواده، دوستان و همکلاسی‌های قدیمی تماس گرفته بود تا خاطره‌ای را تکمیل کند یا جزئیاتی را بپرسد. همین تماس‌ها برایش تجربه جالبی ایجاد کرده بود. بسیاری از آدم‌ها وقتی به گذشته برمی‌گشتند، از چیزهایی حرف می‌زدند که سال‌ها به آنها فکر نکرده بودند. یک کوچه، یک معلم، یک بازی، یک جمله یا یک اتفاق کوچک ناگهان بعد از چند دهه زنده می‌شد. 

شاید به همین دلیل جلال‌پور تاکید کرد که اتفاق‌های کوچک را نباید دست‌کم گرفت. گاهی یک جمله معلم، یک رفتار پدر، یک خاطره از مادر، یک شعر، یک دوستی یا حتی برخورد کوتاه با انسانی ناشناس می‌تواند اثری بر زندگی بگذارد که سال‌ها بعد تازه معنایش روشن شود. 

 آنچه در ترازنامه نمی‌آید

اگر بخواهیم همه سخنان آن شب را به یک نقطه مشترک برسانیم، شاید دوباره باید به همان جمله کتاب بازگردیم: هیچ ترازنامه‌ای همه‌چیز را نشان نمی‌دهد. 

ترازنامه می‌تواند میزان دارایی و بدهی یک بنگاه را نشان دهد، اما اعتماد را کجا باید ثبت کرد؟ آبرو در کدام ستون قرار می‌گیرد؟ دوستی چه ارزشی دارد؟ خاطره مادری که سال‌ها پیش از دنیا رفته، چگونه قیمت‌گذاری می‌شود؟ تاثیری که یک معلم بر کودک گذاشته یا دستی که در لحظه شکست به کمک انسانی آمده، در کدام صورت مالی قابل مشاهده است؟ اقتصاد به‌درستی تلاش می‌کند پدیده‌ها را اندازه‌گیری کند. بدون عدد، سنجش و مقایسه، سیاست‌گذاری ممکن نیست. اما همه آنچه جامعه را سر پا نگه می‌دارد قابل اندازه‌گیری نیست. اعتماد یکی از همین موارد است. تا زمانی که وجود دارد، کمتر به چشم می‌آید. وقتی از میان می‌رود، تازه هزینه نبودنش آشکار می‌شود. 

«روزگار محسن» رساله‌ای درباره اعتماد نیست و قرار هم نبوده چنین باشد. کتاب مجموعه‌ای از روایت‌ها و خرده‌روایت‌های یک زندگی است. اتفاقاً شاید جذابیتش در همین باشد که مفاهیمی چون اخلاق و اعتبار را از طریق نظریه توضیح نمی‌دهد. آنها را در رفتار آدم‌ها نشان می‌دهد: در پدری که فرزندش را با خود به حجره می‌برد؛ در خاله‌ای که پیش از نشستن سر سفره غذای مردی آواره را می‌فرستد؛ در فردی بازاری که می‌داند نام خوب بخشی از سرمایه اوست؛ در مادری که سال‌ها پس از مرگ همچنان در حافظه فرزند حضور دارد. 

مراسم رونمایی نیز در نهایت به چیزی شبیه خود کتاب تبدیل شد. هرکس از پنجره خودش به یک زندگی نگاه کرد. 

غنی‌نژاد، بخش خصوصی واقعی را دید. فرهاد نیلی، سرمایه انسانی و نقش کودکی را برجسته کرد. مرادی کرمانی، پنجره‌ای تازه به زندگی یک بچه‌بازاری پیدا کرد. طبیبیان درباره معنای موفقیت پرسید. مسعود نیلی بحث را به نسبت اخلاق و نهادها کشاند. صیدی از اعتبار به عنوان سرمایه سخن گفت. دولت‌آبادی از میان همه این مفاهیم، قصه یک مرد آواره را بیرون کشید. سروش صحت از آنچه در کرمان دیده بود گفت و نهاوندیان بر مرز میان منفعت شخصی و خیر عمومی دست گذاشت. 

هیچ‌کدام دقیقاً از یک چیز حرف نمی‌زدند، اما حرف‌ها در نقطه‌ای به هم می‌رسیدند. 

شاید پاسخ پرسش ابتدای گزارش نیز همین‌جا باشد. چه چیزی توانسته بود این جمع متفاوت را کنار هم بنشاند؟

احتمالاً نه توافق بر سر اقتصاد بود و نه اشتراک نظر سیاسی. حتی خود مراسم نشان داد که چنین توافقی وجود ندارد. نقطه مشترک، چیزی ساده‌تر بود: احترام به یک تجربه زیسته و کنجکاوی درباره اینکه آدم‌ها چگونه ساخته می‌شوند. 

در زندگی حرفه‌ای، معمولاً آدم‌ها را با آخرین موقعیتشان می‌شناسیم. نام محسن جلال‌پور برای بسیاری با اتاق بازرگانی، بخش خصوصی، پسته، تجارت و اظهارنظرهای اقتصادی گره خورده است. اما «روزگار محسن» دوربین را به عقب می‌برد؛ پیش از همه اینها. به خانه، مادر، پدر، پدربزرگ، حوض، همسایه، مدرسه، کاروانسرا و حجره. 

و شاید یکی از مهم‌ترین نکات کتاب همین باشد: هیچ‌کس از روزی که بر صندلی مدیریت می‌نشیند یا کسب‌وکاری راه می‌اندازد، ساخته نمی‌شود. بخش بزرگی از آنچه بعدها در رفتار حرفه‌ای افراد می‌بینیم، بسیار زودتر شکل گرفته است؛ در خانه، در رابطه با پدر و مادر، در تجربه فقدان، در بازی با همسالان، در معاشرت با بزرگ‌ترها و در نخستین مواجهه‌ها با کار. 

از این زاویه، «روزگار محسن» روایتی از نسلی است که بخش مهمی از آموزش خود را بیرون از کلاس درس دریافت کرد. نسلی که خانواده، محله و بازار سه ضلع مهم جهانش بودند. البته همه‌چیز در آن جهان مطلوب نبود و قرار نیست از گذشته تصویری بی‌نقص بسازیم. اما بخشی از سرمایه آن جهان، روابط انسانی بود که امروز درباره کاهش آنها نگرانی وجود دارد. مراسم تمام شد، اما شاید تصویری که از آن باقی ماند، همان لحظه‌ای باشد که محمود دولت‌آبادی کتاب یک تاجر را در دست گرفته بود و قصه موسیو را می‌خواند. چند متر آن‌طرف‌تر اقتصاددانانی نشسته بودند که هرکدام سال‌ها درباره رشد، تورم، سیاست‌گذاری و توسعه نوشته‌اند. هوشنگ مرادی‌کرمانی گوش می‌داد و سروش صحت منتظر بود از تجربه خودش بگوید. 

آدم‌هایی از جهان‌های مختلف برای چند ساعت دور یک قصه جمع شده بودند. 

و در میانه آن همه تفاوت، یک کلمه بیش از همه تکرار شد: اعتبار. 

سرمایه‌ای که به گفته بازاریان قدیم، به‌سختی به دست می‌آید و به‌آسانی از دست می‌رود؛ در هیچ ترازنامه‌ای به‌طور کامل دیده نمی‌شود، اما گاهی ارزش آن از همه دارایی‌های ثبت‌شده بیشتر است. 

دراین پرونده بخوانید ...

دیدگاه تان را بنویسید