شناسه خبر : 52198 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

فضیلت تنبلی

چرا تنبلی موتور نوآوری است؟

آسیه اسدپور/ نویسنده نشریه 

54چقدر از کارتان بیزارید؟ تاکنون، چند بار تصمیم گرفته‌اید استعفا کنید و از تکرار خلاص شوید؟ شاید بارها و بارها؛ اما تنها نیستید. 6/ 1 میلیارد نفر در دنیا، هر شب، به‌سختی خود را تا به خانه می‌کشانند و قول می‌دهند دیگر فردا سر کار نروند. اما فقط نزدیک به ۴۰ میلیون نفر در سال، داوطلبانه خود را از بند کار تکراری نجات می‌دهند. آنهایی هم که می‌مانند یا جیبشان خالی است و پول جبرِ ماندن آنهاست؛ یا تحمل فرسودگی تکرار محض، برایشان عادی شده است یا تنبل، اما خلاق‌اند. طبیعتاً، تکلیف گروه اول از میان 3/ 2 میلیارد مزدبگیر دنیا مشخص است. آنها با وجود ظرفیت ترک کار، هر سال، معادل هفت ماه را در زندانی از وظایف روتین محبوس‌اند. آنان، به ازای ۱۲۰۰ ساعت تکراری در سال، ۵ تا ۱۰ درصد از ظرفیت تحلیل انتقادی خود را از دست می‌دهند و مغزشان در تلاش برای محافظت از خلاقیت انسانی، وارد فاز بقا، «انفعال» یا «شورش جسمی» می‌شود. اتفاقی که در مقیاس جهانی می‌تواند سالانه حدود ۱۰ تریلیون دلار، معادل ۹ درصد از کل تولید ناخالص داخلی دنیا، زیان به بار آورد. خسارتی که البته در صورت‌حساب «اقتصادِ تکرار» گروه دوم نیز وجود دارد، اما تقلیل «خلق ارزش» به «تکرار فرمایشیِ» عادت‌شده، بحث آن را متفاوت‌تر کرده است. گروه دوم، خودخواسته، برآیندی پرخطا از تصمیم‌گیری‌های انسانی هستند؛ چرخه‌ای از اعتمادبه‌نفس بیش‌ازحد، واکنش احساسی، نادیده‌ گرفتن واقعیت، و عشق بیمارگونه به روایت‌هایی که فقط در ذهن خودشان منسجم است؛ مانند: «من تجربه دارم، من مدیرم، من کارمند خوبی هستم،... پس این شغل برایم کافی است». این روایت‌سازی‌ها، نه از جنس تنبلی خلاق که برای فرار از تکرار ساخته می‌شوند؛ چرا که تنبل‌های خلاق جهان مانند لری پیج که آشوب وب را به مسئله‌ای مهندسی تبدیل کرد، هنری فورد که خط تولید انبوه را ساخت یا بزوس که اصطکاک خرید را حذف کرد، هیچ‌کدام علاقه‌ای به بهانه‌های تکرار محض نداشته‌اند. برای امثال آنها، خستگی شغلی، نشانه فرصت‌های میلیارددلاری بوده است. آنها نوآوران ضد‌تکراری بوده‌اند که برایشان، تنبلی مخرب، فرار از مسئولیت است؛ اما بیزاری از اتلاف، گاهی شکل پیشرفته‌تری از مسئولیت‌پذیری است. همان اصل نانوشته اقتصاد دیجیتال که «تنبلی همراه با نوآوری را موتور بهره‌وری» می‌داند و البته موافق و مخالفان زیادی هم دارد.

در ستایش تنبلی

بسیاری «فضیلت تنبلی» را نه یک ضعف اخلاقی، که یک استراتژی تحلیلی برای شناسایی و حذف فرآیندهای اصطکاک‌زا و برخی آن را دلیل رانت‌جویی یا حتی رشد ترول‌های پتنت می‌دانند که همواره به‌دنبال استخراج ارزش موجود از طریق ایجاد اصطکاک یا انحصار هستند. بر این مبنا، اگر دیدگاه اریک برین‌یولفسون، شناخته‌شده‌ترین پژوهشگر فناوری و نظریه‌پرداز امید را مشروط به بازطراحی بدانیم، دارون عجم‌اوغلو را باید اقتصاددانی بدگمان به مسیر بالفعل فناوری تلقی کنیم؛ دو متفکری که هر دو از دل اقتصاد دیجیتال برآمده‌اند، اما یکی بر ظرفیت آزادساز تکنولوژی متمرکز است و دیگری به انحرافات نهادی و توزیعی آن. از نظر برین‌یولفسون، به‌خصوص در کتاب «عصر دوم ماشین»‌، بیزاری از کار تکراری، اگر به زبان غیررسمی «تنبلی خلاقانه» نامیده شود، نه نشانه سستی که بیانگر بلوغ اقتصادی است. او در فصل‌های پنجم و هفتم کتابش توضیح می‌دهد که سازمان کارآمد، سازمانی نیست که کارمندانش را مجبور کند ساعت‌های طولانی را صرف ورود داده، هماهنگی اداری، بازنویسی گزارش‌های مشابه، جست‌وجوی اطلاعات پراکنده و اجرای فرآیندهای کم‌ارزش کنند، بلکه سازمانی است که می‌پرسد کدام بخش از این زنجیره نباید به‌دست انسان انجام شود؟ ازاین‌رو، فناوری، زمانی مهم می‌شود که فقط شتاب‌دهنده بوروکراسی‌های قدیمی نباشد، بلکه معماری کار را عوض کند؛ توأمان، زمان هدررفته را هم باز پس بگیرد، خطاهای مکانیکی را کم کند، کاربر مبتدی را توانمندتر کند و افراد را از لایه اجرا به سطح قضاوت، تفسیر، مذاکره و خلق ارزش بکشاند. باوری که عجم‌اوغلو، درست در اوج خوش‌بینی فناورانه، ترمز آن را می‌کشد و در بخش‌هایی از کتاب «قدرت و پیشرفت» می‌پرسد: اگر فناوری در دنیای واقعی نه برای ارتقای کار انسانی، بلکه برای تضعیف قدرت چانه‌زنی نیروی کار، فشرده‌سازی دستمزدها، استاندارد کردن تصمیم‌گیری و تمرکز بیشتر قدرت در دست پلتفرم‌ها و بنگاه‌های بزرگ به‌کار گرفته شود، آیا هنوز می‌توان آن را پیشرفت نامید؟ پرسشی که درباره «اتوماسیون ضعیف» هم دقیقاً ناظر به همین انحراف است؛ یعنی وضعیتی که در آن ماشین می‌آید، شغل را می‌گیرد، اما بهره‌وری چشمگیر، مهارت تازه یا افق جدیدی برای اکثریت خلق نمی‌کند، بلکه فقط سهم بیشتری از کیک را به صاحبان سرمایه و زیرساخت می‌رساند و چه‌بسا، وارد حوزه اقتصاد سیاسی هم می‌شود. حوزه‌ای که عجم‌اوغلو در نقد مسیر فعلی هوش مصنوعی، در کتاب «چه اتفاقی برای دموکراسی لیبرال افتاد؟»، آن را میدان بحران دموکراسی لیبرال می‌نامد و استدلال می‌کند که: AI، در صورت تداوم الگوی کنونی، برای برابری مخرب است، چون بازدهی اقتصادی آن نامتوازن توزیع می‌شود؛ برای طبقه کارگر می‌تواند بد باشد، چون بسیاری از وظایف میانی، دفتری و حتی نیمه‌حرفه‌ای را به‌جای توانمندسازی، بی‌ارزش و قابل‌جایگزینی می‌کند؛ و مهم‌تر آنکه برای دموکراسی مخرب‌تر خواهد بود، چون تمرکز دانش، داده، زیرساخت و قدرت تصمیم‌گیری را در نهادهایی تشدید می‌کند که نه قدرت پاسخگویی سیاسی متناسبی دارند و نه الزاماً منافع عمومی را نمایندگی می‌کنند. استدلالی که براساس آن، خطر هوش مصنوعی را از بیکاری مقطعی یا حذف چند شغل فراتر می‌برد و به سطح فرسایش تدریجی جایگاه اجتماعی کار، تضعیف طبقه متوسط حقوق‌بگیر و جابه‌جایی اقتدار از نهادهای عمومی و نیروی کار سازمان‌یافته به شرکت‌های فناوری بزرگ می‌رساند؛ شرکت‌هایی که می‌توانند بازار، جریان اطلاعات و شیوه ارزیابی عملکرد را شکل دهند و درعین‌حال مرز باریک «مهارت» و «ارزش» باشند. بنابراین، اگر برین‌یولفسون، آینده بهره‌وری را در آزاد شدن ذهن انسان از کارهای تکراری می‌داند، عجم‌اوغلو نگران حذف انسان از تصمیم‌گیری، منافع رشد و قدرت مدنی است. می‌توان از تقابل این دو دیدگاه به این منطق رسید که گریز انسان از کارهای تکراری فقط زمانی موتور محرک نوآوری است که جایگاه او را در چرخه تولید ارتقا دهد، نه اینکه خلاقیتش را به حاشیه براند. کمااینکه، تفاوت اتوماسیون رهایی‌بخش و اتوماسیون مخرب در همین انتخاب نهفته است؛ فناوری دیجیتال یا توانایی‌های ما را گسترش می‌دهد، یا به ابزاری برای انحصار ثروت، بیکاری و تضعیف دموکراسی تبدیل می‌شود؛ چرخه‌ای که تاریخ اقتصاد، آن را به‌خوبی ثابت کرده است.

پولی برای آرامش ذهن

تاریخ اقتصاد جهان از سال ۱۸۰۰ تا ۲۰۲۵، روایتگر یک جابه‌جایی بزرگ در موازنه «کار» و «زمان» است. در این بازه، بهره‌وری ساعتی کار در مقیاس جهانی، بر پایه قیمت‌های ثابت و برابری قدرت خرید، از حدود 7/ 0 یورو به ۱۶ یورو رسید و این جهش ۲۴‌برابری، فقط به افزایش تولید ختم نشد. حدود ۳۵ تا ۴۰ درصد از این دستاورد در قالب کاهش ساعت‌های کار و افزایش اوقات فراغت به زندگی افراد بازگشت. به‌نحوی‌که، میانگین ساعت کار سالانه هر کارگر از حدود ۳۲۰۰ ساعت به ۲۱۰۰ ساعت کاهش یافت، عملاً افتی ۳۴‌درصدی را تجربه کرد و نشان داد که انسان با ثروتمندتر شدن، بخشی از دارایی خود را نه به مصرف بیشتر، بلکه به «زمان آزاد» تبدیل می‌کند و از زندگی بیشتر لذت می‌برد. مضاف بر اینکه، در این بازه، برآورد کشش میان بهره‌وری و ساعات کار هم به حدود منفی 15/ 0 رسیده و این یعنی با هر یک درصد افزایش بهره‌وری، ساعت‌های کار حدود 15/ 0 درصد کاهش یافته است. روندی که سازمان همکاری‌های اقتصادی و توسعه (‌OECD) آن را تایید می‌کند. میانگین ساعت‌های کار سالانه در کشورهای عضو این سازمان در سال ۲۰۲۵‌، حدود ۱۷۳۶ ساعت بوده است. آلمان با ۱۳۳۲ ساعت، هلند با ۱۴۳۶ ساعت و سوئد با ۱۴۲۱ ساعت کمترین میزان کار را ثبت کردند، در مقابل، کارگران پرو با ۲۲۶۳ ساعت، کلمبیا با ۲۲۱۹ ساعت و مکزیک با ۲۲۰۵ ساعت، طولانی‌ترین زمان کار را داشتند. روندی که تصادفی نبوده و براساس نظریه «انتخاب میان کار و فراغت» اقتصاد نئوکلاسیک، منطق دارد. در هر افزایش دستمزد واقعی، دو نیروی متضاد فعال می‌شوند. «اثر جایگزینی»، فرد را به کار بیشتر برای درآمد بالاتر تشویق می‌کند. همزمان، «اثر درآمدی»، به فرد اجازه می‌دهد با حفظ رفاه، ساعت‌های کار خود را کم کند و زمان را بخرد. در این میان، هر چقدر هم فناوری زحمت تولید را کمتر کند، احتمال غلبه اثر درآمدی بیشتر می‌شود و آزادی گسترده‌تر. رخدادی که البته از دهه ۱۹۸۰ به بعد در برخی اقتصادها دیگر لزوماً به‌معنای فراغت بیشتر نبوده و از حیث رفتاری و نهادی، ‌«غلظت کار»، پیش‌بینی کینز را ناکام و معکوس کرده است.

از کینز تا واقعیت

جان مینارد کینز در مقاله مشهور خود در سال ۱۹۳۰، «امکانات اقتصادی برای نوادگان ما»، پیش‌بینی کرد که هفته کاری تا سال ۲۰۳۰ به ۱۵ ساعت کاهش یابد. اما واقعیت متفاوت شد. بخش بزرگی از منافع بهره‌وری، صرف مصرف بیشتر و استانداردهای بالاتر زندگی شدند و روابط قدرت و نهادهای کار، نقشی تعیین‌کننده در تبدیل بهره‌وری به فراغت ایفا کردند. به‌واقع، اگرچه کینز قدرت تکنولوژی را درست حدس زد، اما قدرت فرهنگ مصرف‌گرایی و ساختارهای نهادی سرمایه را دست‌کم گرفت. روابط قدرت و نهادهای کار، از اتحادیه‌ها و قوانین حداقل دستمزد گرفته تا هنجارهای اجتماعی، تعیین کردند که سود رشد به زمان آزاد ترجمه شود یا در سبد مصرف حل شود؛ اتفاقی که در سطحی بنیادی‌تر، منطق آن با ایده حداقل‌سازی هزینه پیوند می‌خورد که در آن بنگاه‌ها سرمایه را جایگزین نیروی کار گران می‌کنند؛ درست مانند انقلاب صنعتی که در آن بافندگان سنتی به‌عنوان هشت درصد از جمعیت بریتانیا جای خود را به ماشین‌ها دادند، تعداد بافندگان دستی از ۲۵۰ هزار به سه هزار نفر سقوط کرد، دستمزدها تا ۸۵ درصد فروریخت و دیوید ریکاردو، اقتصاددان بریتانیایی را در سال ۱۸۲۱ در کتاب «اصول اقتصاد سیاسی و مالیات‌ستانی» به هشدار درباره کاهش تقاضای کار واداشت؛ پدیده‌ای که در اقتصاد معاصر دارون عجم‌اوغلو در نظریه «تغییر فنی سوگیرانه» و کتاب «قدرت و پیشرفت» تعریف عینی آن را ارائه کرد و نشان داد هوشمندسازی، مسئول ۵۲ درصد از رشد نابرابری درآمدی آمریکا بین سال‌های ۱۹۸۰ تا ۲۰۱۶ بوده است. تنشی که با هوش مصنوعی مولد در آینده نیز همواره تکرار می‌شود و فناوری می‌تواند، بهره‌وری را در پشتیبانی مشتری ۱۵ تا ۳۰ درصد و در برنامه‌نویسی با ابزارهایی چون «گیت‌هاب کوپایلت» تا ۵۵ درصد افزایش دهد. فراتر از آن، طبق برآورد موسسه جهانی مک‌کینزی سالانه 6/ 2 تا 4/ 4 تریلیون دلار ارزش اقتصادی بیافریند، ۶۰ تا ۷۰ درصد زمان کارکنان را آزاد کند و رشد سالانه بهره‌وری در اقتصادهای پیشرفته را تا 8/ 1 واحد درصد افزایش دهد. کمااینکه، در سه ماه دوم امسال، در ایالات‌متحده، بهره‌وری نیروی کار به 2/ 2 درصد در مقایسه سالانه رسید، بهره‌وری کل عوامل، رشد 8/ 0درصدی را ثبت کرد و نشان داد با وجود ظرفیت خودکارسازی ۵۷درصدی ساعت کار در آمریکا و ۵۸درصدی در اروپا، منافع هوش مصنوعی نابرابر توزیع شده است، به‌طوری‌که اقتصادهای پردرآمد 2/ 4 درصد از تولید ناخالص داخلی خود را از این تحول به‌دست می‌آورند، اما سهم کشورهای کم‌درآمد فقط 1/ 0 درصد است؛ نابرابری شدیدی که مرز میان «تنبلی خلاق» و «تنبلی مخرب» را مشخص می‌کند، چرا که اگر میل به کاهش تلاش به حذف روتین‌های فرساینده و خلق ارزش بینجامد، موتور پیشرفت روشن می‌شود، اما اگر این زمان آزاد در «اقتصاد توجه» و چرخه‌های حواس‌پرتی شبکه‌های اجتماعی تلف شود، دستاورد بهره‌وری خنثی خواهد شد؛ چرخه‌ای که حتی در زمان انسان‌های پیشاتاریخ هم اهمیت داشته و فلسفه گریز از کار را تبیین کرده است.

چه کسی بهتر کار می‌کند؟

انسان پیشاتاریخ، هزاران سال سنگ‌ها را صیقل داد، بی‌آنکه کارایی آنها جهش چشمگیری پیدا کند. اما جرقه نخستین نوآوری‌ها نه از کنجکاوی صرف، بلکه از یک منطق سخت بقا زده شد: کمترین کالری، بیشترین بازده. از همان‌جا بود که «گریز از کار» به‌جای یک ضعف، به موتور پنهان بهره‌وری تبدیل شد؛ موتوری که در عصر مدرن، شکل‌های پیچیده‌تری به خود گرفت. نمونه‌اش دهه ۱۹۵۰ است؛ زمانی که کدهای اولیه کامپیوتری نه از عشق به برنامه‌نویسی، بلکه از بیزاری ریاضیدانان از محاسبات دستی برای جداول بالستیک ارتش زاده شد و یک مرز ظریف را شکل داد: مرز میان تنبلی خلاق و تنبلی مخرب. مرزی که در طول دهه‌های گذشته، بارها و بارها جابه‌جا شده است. تنبلی خلاق، همیشه وقتی رخ داده است که کارمند/ کارگر یا حتی مدیر، از کار تکراری بیزار بوده، اما همین بیزاری را به مسئله‌ای برای بازطراحی فرآیند تبدیل کرده و نتیجه‌اش یک ماکرو در اکسل، یک الگوریتم پایتون، یا ساده‌سازی یک زنجیره تامین شده است. اما تنبلی مخرب، کاملاً برعکس عمل کرده و می‌کند. تنبلی مخرب، همیشه درجا می‌زند، سرعت را پایین می‌آورد و کیفیت را فرسوده می‌کند. شکافی که اقتصاددانان از آن به «نظریه نمایندگی» یاد می‌کنند. یعنی جایی که مدیر نمی‌داند کارمند واقعاً دارد بهتر کار می‌کند، یا فقط کار را از سر باز می‌کند و مهم‌تر آنکه نظام‌های ارزیابی نمی‌توانند این دو را از هم تشخیص دهند. در چرخه اقتصاد کار جهان، در بیشتر مواقع، نرم‌افزارهای نظارتی، برنامه‌نویسی را که با هوش مصنوعی کار را سریع‌تر انجام داده و بعد وقتش را صرف فکر کردن یا حتی بازی کامپیوتری کرده، با کسی که از زیر کار در رفته یکسان می‌بینند. و همین کوری سیستمی، شرکت‌ها را به مجازات نوآوری می‌کشاند و کارمند را وادار می‌کند به‌جای حذف اصطکاک، آن را پنهان کند. در نتیجه، بهره‌وری پنهان می‌شود و به‌جای پخش شدن در کل اقتصاد، در میزهای کار مدفون می‌ماند. اتفاقی که تلاقی عجیبی با «قانون بومول؛ تورم بخش خدمات» و «قانون پارکینسون؛ تورم حجم کار» دارد و نقطه آغازین پارادوکس اقتصاد دیجیتال در آینده است. تنبلی خلاق باید بتواند از بومول جلوگیری کند (با استفاده از AI برای خودکارسازی بخش‌هایی از خدمات که امکانش هست) و از سوی دیگر، با مقابله با پارکینسون، مانع از این شود که تکنولوژی فقط «پیچیده‌تر کردن بیهوده کارها» باشد. اما معمولاً این‌گونه نمی‌شود. ما ابزارهایی ساخته‌ایم که قرار بود زحمت را کم کنند، اما اغلب فقط شکل زحمت را عوض کرده‌اند. ایمیل را برای سریع‌تر شدن ارتباط ساختیم، اما سیل نامه‌های دیجیتال به راه افتاد؛ زوم را برای حذف سفر ساختیم، اما جلسات بی‌پایان را جای آن نشاندیم، والا هوش مصنوعی می‌تواند همین مسیر را تا سال‌ها ادامه دهد: یا انسان‌ها را از کارهای فرساینده آزاد کند یا به کارخانه‌ای برای تولید انبوه کارهای بی‌ارزش تبدیلشان کند. چرخه‌ای که بی‌شک، معمای اصلی پیش‌روی سیاست‌گذاران جهان است. چون ما در آستانه عصری هستیم که ثروتمندترین جوامع، دیگر آنهایی نیستند که بیشتر کار می‌کنند یا یک کار تکراری را سال‌های سال تکرار می‌کنند، بلکه آنهایی هستند که با مهارت تمام، موفق شده‌اند «هنر انجام ندادن» را به پیشرفته‌ترین شکل تکنولوژیک خود برسانند و خود را به ویران ‌کردن بت‌هایی که قرن‌هاست در ستایش رنج، بر برج عاج اقتصاد نشسته‌اند، عادت دهند.

دراین پرونده بخوانید ...

دیدگاه تان را بنویسید