شناسه خبر : 52200 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

ثروتمندان ثروتمندتر

چرا ثروت سریع‌تر از درآمد رشد می‌کند؟

الهام چیذری/ نویسنده نشریه 

58برای بسیاری از مردم، ثروتمندشدن با فرمولی آشنا آغاز می‌شود: بیشتر درآمد داشته باش، کمتر خرج کن، بخشی از درآمد را پس‌انداز کن و برای آینده سرمایه‌گذاری کن. اما از نقطه‌ای به بعد، اقتصاد ثروت تغییر می‌کند. زمانی که فرد دارایی‌های قابل‌توجهی انباشته کرده باشد، وضعیت مالی او دیگر فقط درآمد حاصل از کار وابسته نیست. بلکه خود دارایی‌ها می‌توانند از طریق افزایش قیمت، بازده سرمایه‌گذاری، مالکیت کسب‌وکارها و دیگر اشکال درآمد سرمایه‌ای، به منبع تولید ثروت جدید تبدیل شوند.

همین سازوکار ساده، در قلب یکی از ماندگارترین پرسش‌های اقتصاد مدرن جای دارد: «چرا ثروت در طول زمان اغلب بیش از پیش در دست گروهی محدود متمرکز می‌شود؟» پاسخ فقط این نیست که ثروتمندان درآمد بیشتری دارند. «درآمد» و «ثروت» دو مفهوم متفاوت‌اند. درآمد یک جریان است؛ پولی که فرد یا خانوار طی یک دوره مشخص از محل دستمزد، فعالیت اقتصادی، سرمایه‌گذاری یا انتقالات دریافت می‌کند. ثروت یک ذخیره است؛ ارزش انباشته دارایی‌هایی مانند مسکن، سهام، کسب‌وکارها و سرمایه‌گذاری‌های مالی، پس از کسر بدهی‌ها.

مستند ۹۰دقیقه‌ای «چگونه با گری استیونسون به ثروتی هنگفت برسیم؟» (How to Get Filthy Rich with Gary Stevenson) این پرسش را در مرکز بررسی شکاف فزاینده ثروت در بریتانیا قرار می‌دهد. استیونسون، معامله‌گر سابق بازارهای مالی، با افراد مختلف از کارگران و فعالان بازار تا میلیونرها و میلیاردرها گفت‌وگو و بر نقش مالکیت سرمایه در تشدید نابرابری تاکید می‌کند. اما پرسش اقتصادی مطرح‌شده در این مستند بسیار فراتر از بریتانیا می‌رود. براساس گزارش جهانی ثروت UBS، ثروت شخصی در جهان در سال ۲۰۲۵ با رشد 8/ 10درصدی، سریع‌ترین افزایش سالانه خود را از سال ۲۰۱۷ تجربه کرد و تعداد میلیونرهای دلاری نیز نزدیک به یک میلیون نفر افزایش یافت. درعین‌حال، فاصله میان ثروت متوسط و ثروت میانه بیشتر شد؛ نشانه‌ای از اینکه رشد ثروت به شکل یکسان میان خانوارها توزیع نشده است. بنابراین پرسش اصلی فقط این نیست که آیا ثروتمندان ثروتمندتر می‌شوند؛ بلکه این است که چرا مالکیت ثروت می‌تواند خود به عاملی برای انباشت بیشتر ثروت تبدیل شود؟

از درآمد تا مالکیت

یکی از مهم‌ترین تمایزها برای فهم نابرابری اقتصادی، تفاوت میان درآمد و ثروت است. برای فردی که عمدتاً به دستمزد وابسته است، افزایش ثروت معمولاً به معنای کنارگذاشتن بخشی از درآمد فعلی و تبدیل تدریجی آن به دارایی است. اما هزینه مسکن، آموزش، مراقبت از کودکان و مخارج روزمره ممکن است بخش بزرگی از درآمد را جذب کند و منابع اندکی برای سرمایه‌گذاری باقی بگذارد. در مقابل، فردی که از قبل مالک دارایی‌های قابل‌توجه است، می‌تواند از خود دارایی‌ها برای تولید ثروت بیشتر استفاده کند.

تفاوت میان دریافت سالانه ۵۰ هزار یورو و مالکیت دو میلیون یورو دارایی مولد را در نظر بگیرید. اولی یک جریان درآمدی است که معمولاً به ادامه اشتغال وابسته است؛ دومی ذخیره‌ای از ثروت است که می‌تواند از محل افزایش ارزش دارایی، سود سهام، بهره، سود کسب‌وکار یا اجاره، درآمد خلق کند. اگر ارزش این دارایی‌ها افزایش یابد، خالص ثروت مالک نیز می‌تواند بیشتر شود، حتی اگر حقوق فرد هیچ تغییری نکند. البته این به آن معنا نیست که قیمت دارایی‌ها همیشه افزایش می‌یابد یا خانوارهای ثروتمند هر سال الزاماً ثروتمندتر می‌شوند. بازارها سقوط می‌کنند، کسب‌وکارها شکست می‌خورند و ارزش املاک نیز نوسان دارد. بااین‌حال، مالکیت یک عدم‌تقارن مهم ایجاد می‌کند. بازده پنج‌درصدی برای ۱۰ هزار یورو، ۵۰۰ یورو سود ایجاد می‌کند؛ همین بازده پنج‌درصدی برای ۱۰ میلیون یورو، معادل ۵۰۰ هزار یورو است. نرخ بازده یکسان است، اما میزان سود مطلق یکسان نیست. این تفاوت در دوره‌های طولانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند، زیرا خود بازده سرمایه نیز می‌تواند به بخشی از پایه سرمایه تبدیل شود. زمانی که سود حاصل از سرمایه‌گذاری حفظ و دوباره سرمایه‌گذاری شود، بازده‌های آینده برمبنای سرمایه بزرگ‌تری ایجاد خواهند شد. این همان منطق اثر مرکب است. به همین دلیل، نقطه شروع در انباشت ثروت اهمیت زیادی دارد؛ دو خانوار ممکن است دقیقاً همان نرخ بازده را دریافت کنند، اما فقط به‌دلیل تفاوت در سرمایه اولیه، افزایش ثروت آنها در طول زمان می‌تواند به‌شدت متفاوت باشد.

پژوهش‌های اقتصادی جدید حتی نشان می‌دهند که افراد لزوماً بازده یکسانی بر ثروت خود دریافت نمی‌کنند. شواهد منتشرشده در سال ۲۰۲۵ از سوی  National Bureau of Economic Research نشان می‌دهد که حتی پس از در نظرگرفتن تفاوت در ترکیب پورتفوی‌ها، نرخ بازده ثروت میان افراد می‌تواند متفاوت باشد؛ دسترسی به فرصت‌های مالی، ویژگی‌های خانوار و دانش و تخصص مالی از عوامل موثر بر این تفاوت‌ها هستند. توزیع ثروت نیز تعیین می‌کند چه کسانی بیشترین بهره را از رونق بازارهای دارایی می‌برند. جدیدترین حساب‌های مالی فدرال‌رزرو آمریکا نشان می‌دهد خالص ثروت خانوارهای آمریکایی در سه‌ ماه نخست سال ۲۰۲۶ به حدود ۱۸۳ تریلیون دلار رسیده است. بخش زیادی از این ثروت در قالب دارایی‌های مالی و املاک نگهداری می‌شود؛ بنابراین تغییر ارزش این دارایی‌ها می‌تواند نقش چشمگیری بر ترازنامه خانوارها داشته باشد. مطالعات نشان می‌دهند نسل‌های جوان‌تر در مقایسه با نسل‌های پیشین، در سنین مشابه ثروت کمتری انباشته‌اند؛ موضوعی که اهمیت زمان و شرایط ورود خانوارها به بازار دارایی‌ها را برجسته می‌کند. بنابراین، مسئله این نیست که درآمد اهمیت ندارد. درآمد بالا و باثبات می‌تواند منابع لازم برای پس‌انداز و خرید دارایی را فراهم کند. اما زمانی که یک خانوار سرمایه زیادی انباشته باشد، رابطه میان درآمد و ثروت تغییر می‌کند. درآمد می‌تواند ثروت بیافریند؛ اما ثروت نیز به‌نوبه خود می‌تواند درآمد و افزایش سرمایه بیشتری تولید کند. این چرخه را می‌توان چنین خلاصه کرد:

درآمد ← پس‌انداز ← مالکیت دارایی ← بازده و افزایش ارزش ← ثروت بیشتر ← ظرفیت بیشتر برای سرمایه‌گذاری

مشکل اینجاست که این چرخه برای همه به یک اندازه در دسترس نیست. سطح درآمد، بدهی، هزینه مسکن، دسترسی به بازارهای مالی، ثروت خانوادگی و شرایط اقتصادی، همگی بر توانایی ورود به این چرخه اثر می‌گذارند.

  آغاز پول‌سازی

تفاوت میان درآمد و ثروت زمانی عمیق‌تر می‌شود که بازده حاصل از سرمایه با درآمد حاصل از کار مقایسه شود. نیروی کار معمولاً در ازای زمان، مهارت یا تخصص درآمد کسب می‌کند. اما سرمایه می‌تواند بدون افزایش ساعت‌های کاری، بازده به وجود بیاورد.

فرض کنید دو نفر روی هم سالانه ۵۰ هزار دلار درآمد دارند. یکی تقریباً تمام درآمد خود را صرف هزینه‌های زندگی می‌کند، درحالی‌که دیگری علاوه‌بر درآمد شغلی، مالک مجموعه‌ای از دارایی‌های مالی و ملکی است. اگر درآمد شغلی هر دو ثابت بماند، وضعیت مالی آنها می‌تواند در طول زمان فاصله زیادی پیدا کند. دارایی‌های فرد دوم ممکن است افزایش ارزش پیدا کنند، سود سهام یا اجاره ایجاد کنند و حتی بازده حاصل از آنها دوباره سرمایه‌گذاری شود. اینجاست که اثر مرکب اهمیت پیدا می‌کند. بازده حاصل از یک دارایی الزاماً مصرف نمی‌شود؛ اگر دوباره سرمایه‌گذاری شود، خود به بخشی از سرمایه تبدیل می‌شود که بازده بعدی را تولید می‌کند. در دوره‌های طولانی، حتی نرخ‌های متوسط بازده می‌توانند به تفاوت‌های چشمگیری در ثروت انباشته منجر شوند. به همین دلیل، پرسش اصلی فقط این نیست که سرمایه با چه سرعتی رشد می‌کند، بلکه این است که چه کسانی مالک دارایی‌هایی هستند که قابلیت رشد مرکب دارند؟ گزارش «نابرابری جهانی» (2026) ابعاد این تفاوت را در سطح جهانی نشان می‌دهد: ۱۰ درصد ثروتمند جهان حدود سه‌چهارم ثروت جهانی را در اختیار دارند، درحالی‌که نیمی از جمعیت جهان تنها حدود دو درصد آن را در اختیار دارند. این ارقام نشان می‌دهند که تمرکز ثروت صرفاً نتیجه تفاوت در دستمزدها نیست؛ مالکیت سرمایه و دارایی‌های مولد نقشی تعیین‌کننده دارند. رشد قیمت دارایی‌ها این تفاوت را به‌روشنی نشان می‌دهد. صاحب خانه‌ای که ارزش ملکش بالا رفته، بدون اینکه حقوقش بیشتر شده باشد، ثروتمندتر شده است. سرمایه‌گذاری که ارزش سهامش بالا رفته نیز می‌تواند ثروت بیشتری داشته باشد، بدون اینکه حتی یک ساعت بیشتر کار کرده باشد. مالک یک شرکت هم ممکن است از افزایش ارزش بنگاه خود منتفع شود، حتی اگر دستمزد شخصی‌اش ثابت بماند. از همین رو، عبارت «ثروتمندان روزبه‌روز ثروتمندتر می‌شوند» اگر فقط به‌معنای حقوق و دستمزد تفسیر شود، می‌تواند گمراه‌کننده باشد. مسئله عمیق‌تر، مالکیت است. فردی که وضعیت اقتصادی او تقریباً به‌طور کامل به درآمد حاصل از نیروی کار وابسته است، اغلب از رشد دستمزدها منتفع می‌شود. اما فردی که مالک پورتفوی بزرگی از سهام، املاک یا کسب‌وکارهاست، مستقیم در افزایش -یا البته کاهش- ارزش این دارایی‌ها سهیم است. دارایی می‌تواند حتی زمانی که مالک در حال کار نیست، برای او بازده ایجاد کند. این همان اصل اقتصادی است که در پس استدلال گری استیونسون نهفته است: «ثروت بازده خلق می‌کند و بازده می‌تواند به ثروت بیشتر تبدیل شود.» بنابراین پرسش مهم‌تر این نیست که پول با چه سرعتی رشد می‌کند، این است که چه کسی از ابتدا مالک «ماشین پول‌ساز» است.

شکاف مالکیت

اگر اثر مرکب توضیح می‌دهد که چرا ثروت قابلیت رشد دارد، پرسش بعدی این است که چرا برخی افراد از ابتدا مالک بخش بسیار بزرگ‌تری از دارایی‌های مولد هستند. بیشتر خانوارها ثروت خود را به‌تدریج و از ترکیبی از درآمد شغلی، پس‌انداز، مالکیت مسکن، حقوق بازنشستگی و سرمایه‌گذاری‌های مالی به‌دست می‌آورند. اما توانایی انباشت دارایی به این بستگی دارد که پس از پرداخت هزینه‌های ضروری، چه مقدار از درآمد باقی می‌ماند. خانواری که تمام درآمدش صرف مسکن، غذا، حمل‌ونقل و دیگر هزینه‌های ضروری می‌شود، ظرفیت محدودی برای ساختن سبد سرمایه‌گذاری دارد. در مقابل، فردی که از قبل صاحب دارایی‌های ارزشمند است، می‌تواند از همان دارایی‌ها برای تولید درآمد بیشتر استفاده کند. مسکن نمونه روشنی از این شکاف است. برای خانواری که از قبل صاحب خانه‌ای ارزشمند است، افزایش قیمت ملک می‌تواند ثروت خالص را به میزان قابل‌توجهی افزایش دهد. اما برای خانواری که هنوز صاحب خانه نیست، همان افزایش قیمت می‌تواند خرید نخستین خانه را دشوارتر کند. در یک سو افزایش ثروت رخ می‌دهد و در سوی دیگر، هزینه ورود به بازار بالا می‌رود. همین منطق درباره دارایی‌های مالی نیز صدق می‌کند. فردی که سبد بزرگی از سهام دارد، مستقیم از رشد بازار منتفع می‌شود؛ فردی که هیچ دارایی مالی ندارد، سهم بسیار محدودی از این افزایش ارزش دریافت می‌کند.

البته این به‌معنای آن نیست که دارایی‌ها همیشه افزایش ارزش دارند. بازارها سقوط می‌کنند، کسب‌وکارها شکست می‌خورند و قیمت مسکن و سهام نوسان دارد. بااین‌حال، مالکیت سرمایه یک مزیت مهم ایجاد می‌کند؛ فردی که سرمایه بیشتری در اختیار دارد، می‌تواند از همان نرخ بازده، سود مطلق بسیار بیشتری کسب کند و آن را دوباره وارد چرخه سرمایه‌گذاری کند. همچنین کسانی که سرمایه زیادی دارند، معمولاً ظرفیت بیشتری برای متنوع‌سازی، تحمل دوره‌های رکود و ورود به فرصت‌های جدید دارند. در مقابل، خانواری که در بازه حقوق این ماه تا ماه بعد زندگی می‌کند، فضای بسیار محدودتری برای تحمل شوک‌های مالی دارد. البته همه افراد ثروتمند دقیقاً از یک مسیر به ثروت نرسیده‌اند. کارآفرینی، نوآوری، موفقیت حرفه‌ای، سرمایه‌گذاری و ارث می‌توانند هر یک نقشی متفاوت بازی کنند. مسئله اقتصادی، در اینجا، مشروع یا نامشروع‌بودن مالکیت نیست، مزیت انباشت ناشی از مالکیت دارایی‌هایی است که می‌توانند افزایش ارزش داشته باشند. در نتیجه، رشد اقتصادی لزوماً نابرابری را از بین نمی‌برد. یک اقتصاد می‌تواند ثروتمندتر شود، درحالی‌که منافع حاصل از رشد به‌دلیل تمرکز مالکیت، به شکل نامتناسبی نصیب گروهی کوچک شود. از همین رو، مسئله فقط افزایش درآمد نیست، این است که چه کسانی امکان مشارکت در مالکیت و بازده سرمایه را دارند.

نقش سیاست‌گذاری در شکستن چرخه انباشت ثروت

یکی از کلیدی‌ترین معضلات این است که اگر مالکیت ثروت در دست گروه کوچکی متمرکز باشد، دولت‌ها چگونه می‌توانند از تشدید این تمرکز جلوگیری کنند؟ اینجاست که بحث از سازوکار اقتصادی به سیاست‌گذاری می‌رسد.

یکی از گزینه‌ها، بازتوزیع از طریق نظام مالیاتی است. گری استیونسون در مستند خود از پرداخت مالیات بیشتر از سوی ثروتمندترین افراد حمایت می‌کند. اما بحث اقتصادی درباره مالیات بر ثروت پیچیده‌تر از دوگانه ساده «خوب یا بد» است. صندوق بین‌المللی پول تاکید کرده است که سیاست‌گذاران باید هنگام طراحی مالیات بر سرمایه، تفاوت میان انواع دارایی و شیوه‌های مختلف بازده آنها را در نظر بگیرند. براساس این تحلیل، مالیات‌ستانی دقیق‌تر از بازده واقعی سرمایه، از جمله از طریق طراحی بهتر مالیات بر عایدی سرمایه، در برخی موارد می‌تواند نسبت به مالیات عمومی بر ثروت اختلال اقتصادی کمتری ایجاد کند. مالیات بر ارث و مقابله با فرار مالیاتی نیز از دیگر ابزارهای قابل بررسی هستند. بااین‌حال، گرفتن مالیات از ثروتمندان به‌تنهایی برای سایر افراد ثروت ایجاد نمی‌کند. اگر هدف کاهش تمرکز بلندمدت ثروت باشد، بازتوزیع فقط یک بخش از راه‌حل است؛ بخش دیگر، فراهم‌کردن امکان انباشت دارایی برای افراد بیشتر است. مسکن مقرون‌به‌صرفه، آموزش باکیفیت، اشتغال باثبات، دسترسی به خدمات مالی و بازارهای سرمایه کارآمد، همگی می‌توانند تعیین کنند که یک خانوار تا چه اندازه می‌تواند در طول زندگی خود ثروت تولید کند. پژوهش‌های سازمان همکاری‌های اقتصادی و توسعه نیز بر اهمیت مالکیت دارایی، به‌ویژه مسکن، در انباشت ثروت تاکید می‌کنند؛ درحالی‌که افزایش قیمت مسکن ورود نسل جوان و خانوارهای کم‌ثروت‌تر به بازار را دشوارتر کرده است. اینجاست که یکی از تناقض‌های مهم سرمایه‌داری مدرن آشکار می‌شود: رشد اقتصاد می‌تواند ارزش خانه‌ها، سهام و کسب‌وکارها را افزایش دهد و در نتیجه ثروت کل اقتصاد را بیشتر کند؛ اما اگر مالکیت این دارایی‌ها در دست گروه کوچکی متمرکز باشد، بخش نامتناسبی از منافع این رشد نصیب همان کسانی خواهد شد که از ابتدا مالک آنها بوده‌اند. بنابراین، مسئله را نمی‌توان فقط به بازتوزیع درآمد محدود کرد. موضوع، چگونگی شکل‌گیری و توزیع مالکیت نیز هست. از این منظر، عبارت «ثروتمندان ثروتمندتر می‌شوند» الزاماً اتهامی علیه افراد ثروتمند نیست، بلکه می‌تواند توصیفی از سازوکاری اقتصادی باشد که زمانی شکل می‌گیرد که مالکیت سرمایه متمرکز باشد و بازده سرمایه در طول زمان روی یکدیگر انباشته شود. چالش سیاست‌گذاران نیز دقیقاً همین‌جاست: جلوگیری از تمرکز افراطی قدرت اقتصادی، بدون تضعیف انگیزه‌های سرمایه‌گذاری، کارآفرینی و نوآوری. رسیدن به این تعادل ساده نیست. مالیات‌گذاری بیش‌ازحد بر سرمایه ممکن است انگیزه سرمایه‌گذاری را کم کند، درحالی‌که مالیات‌گذاری بسیار محدود می‌تواند تمرکز ثروت را بیش از پیش تثبیت کند. درنهایت، پرسش فقط این نیست که چگونه ثروتی را که از قبل وجود دارد بازتوزیع کنیم، بلکه این است که چگونه اقتصادی بسازیم که افراد بیشتری فرصت مشارکت در فرآیند خلق و انباشت ثروت را داشته باشند. شاید پاسخ نهایی به مسئله «ثروتمندان ثروتمندتر می‌شوند» نه در متوقف‌کردن رشد ثروت، بلکه در گسترده‌ترکردن دسترسی به مالکیت و فرصت‌هایی باشد که امکان خلق آن را فراهم می‌کنند.

دراین پرونده بخوانید ...

دیدگاه تان را بنویسید