برندگان تاریخ
جهان چگونه ثروتمند شد و چرا همه ثروتمند نشدند؟
انتشارات دنیای اقتصاد بهزودی کتاب «جهان چگونه ثروتمند شد؟» را منتشر میکند. اثری که به یکی از بنیادیترین پرسشهای علم اقتصاد و تاریخ بشر میپردازد. اینکه چرا برخی ملتها ثروتمند شدند و برخی دیگر همچنان فقیر ماندند. در ادبیات اقتصاد، مجموعهای از کتابهای معروف کوشیدهاند به این پرسش پاسخ دهند که در صفحات پیشرو به تفصیل به آن اشاره میشود. هر کدام از این کتابها روایتی متفاوت از عوامل کامیابی یا ناکامی ملتها ارائه میکنند. برخی روی جغرافیا و منابع طبیعی تمرکز کردهاند، برخی درباره اثربخشی نهادهای سیاسی و اقتصادی نوشتهاند و برخی هم، اتکای کشورها به اصول سرمایهداری را مایه رشد و ثروتمندی ملتها اعلام کردهاند. اگر بخواهیم این ادبیات را دستهبندی کنیم، با چند پرسش بنیادین روبهرو میشویم. مهمترین نظریهها درباره خاستگاه ثروت ملتها کداماند؟ اقتصاددانان و مورخان اقتصادی هریک چه پاسخی به این پرسش دادهاند؟ و کدام کتابها را میتوان مهمترین آثار برای شناخت این مناظره بزرگ در تاریخ اندیشه اقتصادی دانست؟
انسان فقیر
طی قرنهای متمادی، سطح زندگی انسانها در بیشتر نقاط جهان تقریباً ثابت ماند. نسلها میآمدند و میرفتند، بیآنکه تغییر محسوسی در کیفیت زندگی و رفاه عمومی رخ دهد. فقر نه یک استثنا، بلکه وضعیت معمول زندگی بشر بود و گرسنگی، بیماری و محرومیت، بخش جداییناپذیر زندگی اکثریت جمعیت جهان بهشمار میرفت. در چنین جهانی، فاصله میان سرزمینهایی که امروز آنها را ثروتمند و فقیر مینامیم، چندان زیاد نبود. برآوردهای تاریخی نشان میدهد پیش از انقلاب صنعتی، شکاف سطح زندگی میان ثروتمندترین و فقیرترین مناطق جهان بسیار کمتر از امروز بود. حتی اروپاییان که بعدها فاصلهای چشمگیر با دیگر نقاط جهان پیدا کردند، در آغاز این مسیر تنها اندکی ثروتمندتر از ساکنان بسیاری از مناطق دیگر بودند و چنانکه یوهان نوربرگ در کتاب «در دفاع از سرمایهداری» اشاره میکند، پدیده عجیب در تاریخ بشر نه فقر، بلکه ظهور ثروت است. انسان هزاران سال کشاورزی کرد، شهر ساخت، تجارت کرد، حکومت تشکیل داد و امپراتوریهای بزرگی به وجود آورد، اما زندگی اکثریت مردم تا دو، سه قرن پیش تفاوت بنیادی با زندگی اجدادشان نداشت. تمدنها ظهور میکردند، ثروت میاندوختند و گاه قدرتهای بزرگی میشدند، اما این تحولات الزاماً به افزایش پایدار رفاه عمومی منجر نمیشد. رشد مستمر درآمد سرانه، آنگونه که امروز میشناسیم، پدیدهای جدید است. همین واقعیت پرسشی بنیادی را پیش روی اقتصاددانان و مورخان اقتصادی قرار میدهد: چرا بشر با وجود هزاران سال پیشرفت در کشاورزی، تجارت، دانش و فناوری، تا آستانه انقلاب صنعتی نتوانست از فقر عمومی رهایی پیدا کند؟ یکی از مشهورترین پاسخها را توماس مالتوس ارائه کرد. براساس آنچه بعدها «تله مالتوسی» نام گرفت، افزایش تولید و درآمد، لزوماً به بهبود پایدار سطح زندگی منجر نمیشد، زیرا افزایش منابع، زمینه رشد جمعیت را فراهم میکرد. پیشرفت فناوری یا افزایش تولید غذا میتوانست برای مدتی درآمد و مصرف را بالا ببرد، اما کاهش مرگومیر و افزایش جمعیت باعث میشد منابع اضافی میان افراد بیشتری تقسیم شود و درآمد سرانه بار دیگر به سطح معیشتی نزدیک شود. در نتیجه، اقتصاد ممکن بود بزرگتر شود، شهرها گسترش پیدا کنند و جمعیت افزایش یابد، بیآنکه زندگی فرد معمولی به همان نسبت بهتر شود. برای قرنها، رشد جمعیت بخش بزرگی از دستاوردهای افزایش تولید را جذب میکرد. اما چنانکه اقتصاددانان بعدها توضیح دادند، نظریه مالتوس همه ماجرا را توضیح نمیدهد. بهطور مشخص، داگلاس نورث توجهات را از جمعیت و منابع به «نهادها» جلب کرد. در بخش بزرگی از تاریخ بشر، حقوق مالکیت ناامن بود، حکومتها امکان مصادره دارایی مردم را داشتند، قراردادها از ضمانت اجرایی کافی برخوردار نبودند و قدرت سیاسی در اختیار گروههای کوچکی قرار داشت. در چنین محیطی، افراد انگیزه کمتری برای سرمایهگذاری بلندمدت، نوآوری و انباشت سرمایه داشتند. اگر ثمره سرمایهگذاری هر لحظه میتوانست مصادره شود یا موفقیت اقتصادی فرد او را در معرض تعرض صاحبان قدرت قرار دهد، طبیعی بود که انگیزه تولید و سرمایهگذاری کاهش پیدا کند. به بیان دیگر، بشر فقط با محدودیت فناوری روبهرو نبود و «قواعد بازی» نیز در بسیاری از جوامع به سود تولید، مبادله و نوآوری تنظیم نشده بود. دارون عجماوغلو -که تجارت فردا با او گفتوگوی اختصاصی داشته- و جیمز رابینسون، این استدلال را یک گام جلوتر بردند. از نظر آنها، بسیاری از جوامع تاریخی دارای نهادهای استثماری یا بهرهکش بودهاند. نهادهایی که قدرت سیاسی و فرصتهای اقتصادی را در انحصار گروه کوچکی از نخبگان قرار میدهند و به این ترتیب بخش بزرگی از ثروت تولیدشده به سود این گروهها استخراج میشود. در چنین ساختاری، صاحبان قدرت حتی ممکن است در برابر فناوریهای جدید مقاومت کنند. نه به این دلیل که از منافع اقتصادی آنها آگاه نیستند، بلکه به این دلیل که نوآوری فقط ثروت ایجاد نمیکند، بلکه برندگان و بازندگان تازهای میسازد و میتواند مناسبات قدرت را نیز تغییر دهد. بنابراین در بخشهایی از تاریخ، مانع اصلی پیشرفت کشورها، نه فقدان دانش یا فناوری، بلکه مقاومت کسانی بوده است که از نظم موجود سود میبردهاند. در ادامه این مسیر، جرد دایموند، نویسنده کتاب «اسلحه، میکروب و فولاد»، جغرافیا را بهعنوان یکی از عوامل مهم اثرگذار بر کامیابی و ناکامی کشورها معرفی میکند. به عقیده او، همه جوامع با فرصتهای طبیعی یکسانی وارد مسیر توسعه نشدند. دسترسی به گیاهان مناسب برای کشت، حیوانات قابل اهلی شدن، مسیرهای مساعد برای تجارت و امکان انتقال محصولات و فناوری در نقاط مختلف جهان متفاوت بود. این مزیتها به برخی جوامع امکان داد زودتر کشاورزی را توسعه دهند، مازاد غذایی ایجاد کنند، شهر بسازند، تقسیم کار را گسترش دهند و به فناوریهای پیچیدهتر دست پیدا کنند. از نظر آقای دایموند، بخشی از تفاوت تاریخی جوامع نه حاصل تفاوت میان انسانها، بلکه نتیجه تفاوت محیطهایی بود که انسانها در آنها زندگی میکردند. با این همه، حتی پیشرفت کشاورزی، شهرنشینی و تشکیل دولتهای بزرگ نیز برای هزاران سال نتوانست به رشد مستمر درآمد سرانه و خروج عمومی انسانها از فقر منجر شود. پس چه عاملی توانست؟
انقلاب صنعتی
آنچه سرانجام این چرخه تاریخی را شکست، ترکیبی از چند تحول مهم بود. انقلاب علمی، انباشت دانش، گسترش تجارت، بهبود نهادها، امنیت بیشتر مالکیت، افزایش سرمایه و سرانجام انقلاب صنعتی. از آن پس فناوری با سرعتی افزایش یافت که رشد تولید توانست از رشد جمعیت پیشی بگیرد و به این ترتیب بخشی از جوامع توانستند برای نخستین بار از تلهای خارج شوند که هزاران سال تقریباً همه انسانها را فقیر نگه داشته بود. این وضعیت از اواخر قرن هجدهم و بهویژه در طول قرن نوزدهم تغییر کرد. انقلاب صنعتی، نقطه گسستی در تاریخ اقتصادی بشر به وجود آورد. ماشینآلات، فناوریهای جدید، سرمایهگذاری، تقسیم کار و گسترش بازارها ظرفیت تولید را افزایش دادند و چرخهای شکل گرفت که در آن نوآوری به تولید بیشتر و تولید بیشتر به سرمایهگذاری و نوآوری تازه منجر میشد. از حدود سال ۱۸۷۰ به بعد، آثار این تحول در سطح زندگی مردم آشکارتر شد. پس انقلاب صنعتی نهفقط انقلابی در فناوری و شیوه تولید، بلکه به تعبیر یوهان نوربرگ در کتاب «مانیفست سرمایهداری» نوعی انقلاب رفاهی بود که تاریخ اقتصاد جهان را به دو دوره پیش و پس از رشد اقتصادی مدرن تقسیم کرد.
اما پرسش این است که چرا انقلاب صنعتی نخست در بریتانیا آغاز شد؟ رابرت آلن در کتاب «معمای توسعه» بر ترکیب منحصربهفرد دستمزدهای بالا و انرژی ارزان تاکید میکند و بر این گمان است که چون نیروی کار در بریتانیا نسبتاً گران و زغالسنگ ارزان بود، بنابراین کارآفرینان انگیزه داشتند ماشینهایی بسازند که نیروی انسانی را با انرژی و سرمایه جایگزین کنند. ماشین بخار نمونه برجسته این سازوکار بود. داگلاس نورث و دیگر اقتصاددانان نهادگرا بر عامل دیگری تاکید دارند. به عقیده آنها حقوق مالکیت، محدود شدن قدرت حکومت و گسترش نهادهایی است که پس از تحولات سیاسی قرن هفدهم، امنیت بیشتری برای سرمایهگذاری فراهم کردند. در چنین فضایی، سرمایهگذار اطمینان بیشتری داشت که حاصل سرمایهگذاری و نوآوریاش حفظ میشود. جغرافیا و تجارت نیز اهمیت داشتند. بریتانیا به زغالسنگ فراوان، بنادر مناسب و شبکه گسترده تجارت دریایی دسترسی داشت و امپراتوری و تجارت خارجی، بازار بزرگی برای محصولات و مواد اولیه فراهم میکردند. جوئل موکر نیز بر فرهنگ علمی و روشنگری صنعتی تاکید میکند. یعنی جامعهای که دانش علمی و فنی را بیش از گذشته در خدمت حل مسائل تولید قرار داد. بنابراین اقتصاددانان معتقدند انقلاب صنعتی را نمیتوان محصول یک عامل دانست. ترکیب نهادهای نسبتاً مناسب، انرژی ارزان، دستمزد بالا، تجارت گسترده، سرمایه، دانش و فرهنگ نوآوری، شرایطی ایجاد کرد که نخستین جهش پایدار صنعتی جهان در بریتانیا رخ دهد. اما این انقلاب در همهجا به یک اندازه رخ نداد و درست از همین نقطه بود که واگرایی بزرگ میان کشورها آغاز شد. برخی جوامع توانستند ظرفیتهای تازه فناوری، تجارت و بازار را به خدمت بگیرند و با سرعتی بیسابقه رشد کنند، درحالیکه بسیاری دیگر همچنان در همان وضعیت تاریخی باقی ماندند. نتیجه آن شد که فاصلهای که پیش از انقلاب صنعتی نسبتاً محدود بود، در دوران جدید به شکافی عظیم تبدیل شد. اگر زمانی تفاوت سطح زندگی در ثروتمندترین و فقیرترین مناطق جهان کمتر از دو برابر بود، این نسبت در دوران معاصر به بیش از ۲۵ برابر رسیده است.
چرا اروپا از آسیا جلو افتاد؟
برای بخش بزرگی از تاریخنگاران، برتری اروپا بر آسیا امری بدیهی نبود. چین، هند و بخشهایی از خاورمیانه برای قرنها از مراکز مهم علم، فناوری، تجارت و تولید جهان بودند. حتی تا آستانه دوران مدرن، اختلاف سطح زندگی میان پیشرفتهترین مناطق اروپا و آسیا چندان چشمگیر نبود. بنابراین پرسش مهم تاریخ اقتصاد این است که چرا از مقطعی به بعد مسیر این دو منطقه از یکدیگر جدا شد. کنت پومرانز، در کتاب «واگرایی بزرگ» معتقد است اروپای غربی و پیشرفتهترین مناطق چین تا حدود قرن هجدهم شباهتهای زیادی داشتند. آنچه به بریتانیا و سپس اروپا امکان جهش داد، دسترسی آسانتر به زغالسنگ و منابع حاصل از تجارت و مستعمرات، بهویژه در قاره آمریکا، بود. این عوامل محدودیت زمین، انرژی و مواد اولیه را کاهش دادند. جوئل موکر، که اخیراً برنده نوبل اقتصاد شده است، بر فرهنگ علمی و انقلاب فکری اروپا هم تاکید میکند. به عقیده او، انقلاب علمی و روشنگری، تولید و انتشار دانش را سرعت بخشید و زمینهای ایجاد کرد که دانش علمی بیش از گذشته به فناوری و تولید پیوند بخورد. رقابت میان دولتهای متعدد اروپایی نیز سبب شد اندیشهها، مخترعان و بازرگانانی که در یک کشور با محدودیت مواجه میشدند، امکان مهاجرت به سرزمین دیگری را داشته باشند. اقتصاددانانی مانند داگلاس نورث نیز بر تحول حقوق مالکیت، قراردادها و محدود شدن تدریجی قدرت سیاسی تاکید دارند. این نهادها در بخشهایی از اروپا انگیزه سرمایهگذاری، تجارت و نوآوری را تقویت کردند. استعمار و تجارت جهانی نیز بخشی از داستان است. دسترسی اروپا به بازارها، مواد اولیه و منابع مستعمرات، به انباشت ثروت و گسترش تولید کمک کرد، هرچند درباره میزان نقش آن در آغاز رشد مدرن اختلافنظر وجود دارد. درنهایت، اروپا احتمالاً بهدلیل یک مزیت واحد از آسیا جلو نیفتاد. ترکیبی از انرژی، علم، نهادها، رقابت سیاسی، تجارت جهانی و دسترسی به منابع خارج از اروپا شرایطی ایجاد کرد که انقلاب صنعتی ابتدا در غرب اروپا رخ دهد. از همین نقطه بود که واگرایی بزرگ شدت گرفت و فاصله درآمدی اروپا و بخش بزرگی از آسیا بهسرعت افزایش یافت. بااینحال، افزایش ثروت کشورهای پیشرو به این معنا نبود که جهان به بازی حاصلجمع صفر تبدیل شده و ثروتمند شدن یک کشور الزاماً مستلزم فقیر شدن دیگری است. برعکس، با گسترش رشد اقتصادی مدرن، امکان خروج بخشهای بزرگی از جمعیت جهان از فقر نیز فراهم شد. تجربه بریتانیا، اروپای غربی، ایالاتمتحده و سپس کشورهای اسکاندیناوی و ژاپن نشان داد که رشد مستمر میتواند طی چند نسل استانداردهای زندگی را به شکلی تغییر دهد که در قرنهای پیش از آن تصورشدنی نبود. در ژاپن نیز اصلاحات پس از بازسازی میجی، این کشور را وارد مسیری کرد که درنهایت آن را از یک جامعه عمدتاً فقیر به یکی از اقتصادهای صنعتی جهان تبدیل کرد.
رشد پس از جنگ
جنگ جهانی دوم نقطه عطف مهمی در تاریخ توسعه بود. پس از جنگ، این پرسش جدیتر مطرح شد که آیا کشورهای عقبمانده میتوانند فاصله خود را با اقتصادهای صنعتی غرب کاهش دهند؟ بازسازی سریع اروپای غربی و ژاپن و سپس جهش کره جنوبی، تایوان و دیگر اقتصادهای شرق آسیا نشان داد که پاسخ مثبت است. فناوری انقلاب صنعتی دیگر در انحصار کشورهای پیشگام نبود و کشورهای عقبمانده میتوانستند با اقتباس فناوری، سرمایهگذاری در آموزش و زیرساخت، توسعه صنعت و حضور در تجارت جهانی، بسیار سریعتر از پیشگامان رشد کنند. بااینحال، تجربه پس از جنگ نشان داد که این همگرایی خودکار نیست. بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین، آفریقا و خاورمیانه با وجود دسترسی به سرمایه و فناوری نتوانستند فاصله خود را با جهان توسعهیافته کاهش دهند. از همین تفاوت بود که یکی دیگر از پرسشهای اصلی اقتصاد توسعه شکل گرفت. اینکه چرا برخی کشورها توانستند از فرصت عقبماندگی برای جهش استفاده کنند، اما برخی دیگر همچنان عقب ماندند؟ پس از جنگ جهانی دوم، رشد اقتصادی دیگر به چند کشور پیشگام صنعتی محدود نماند و گروه بزرگی از کشورها وارد فرآیند همگرایی یا نزدیک شدن به اقتصادهای پیشرفته شدند. نکته مهم این بود که کشورهای عقبمانده دیگر مجبور نبودند فناوری را از ابتدا اختراع کنند. میتوانستند ماشینآلات، دانش مدیریتی و فناوری کشورهای پیشرفته را اقتباس کنند و با سرعت بیشتری در مسیر رشد قرار گیرند. الکساندر گرسچنکرون، این ویژگی را مزیت عقبماندگی میدانست. در اروپای غربی، بازسازی سرمایههای تخریبشده، سرمایهگذاری گسترده، افزایش بهرهوری، گسترش تجارت و انتقال فناوری دورهای از رشد سریع را رقم زد که بعدها عصر طلایی سرمایهداری نام گرفت. آلمان غربی، فرانسه و ایتالیا از نمونههای برجسته این جهش بودند. مرحله بعدی در شرق آسیا اتفاق افتاد. ژاپن و سپس کره جنوبی، تایوان، هنگکنگ و سنگاپور نشان دادند که کشورهای فقیر نیز میتوانند طی چند دهه به اقتصادهای پردرآمد تبدیل شوند. سرمایهگذاری در آموزش و زیرساخت، نرخ بالای پسانداز و سرمایهگذاری، ثبات اقتصاد کلان، توسعه صنایع صادراتی و استفاده از فناوری خارجی از عوامل مهم این تحول بودند. البته همه کشورها موفق نشدند. بسیاری از اقتصادهای آمریکای لاتین، آفریقا و خاورمیانه، با وجود سرمایهگذاری دولتی یا برخورداری از منابع طبیعی نتوانستند رشد سریع و پایدار ایجاد کنند. همین تفاوت، اقتصاددانان را به نقش نهادها، حکمرانی، تجارت و سیاستهای اقتصادی متوجه کرد. نظریه رشد رابرت سولو نشان داد که انباشت سرمایه بهتنهایی نمیتواند رشد بلندمدت درآمد سرانه را توضیح دهد و پیشرفت فناوری و افزایش بهرهوری اهمیت اساسی دارند. نظریههای جدیدتر رشد نیز سرمایه انسانی، دانش و نوآوری را وارد این تحلیل کردند. اقتصاددانانی مانند داگلاس نورث بر کیفیت نهادها تاکید کردند و پژوهشگرانی مانند دنی رودریک، نشان دادند که نسخه واحدی برای توسعه وجود ندارد. بنابراین تجربه پس از جنگ جهانی دوم یک درس مهم داشت. اینکه کشورهای فقیر میتوانند فاصله خود را با کشورهای ثروتمند بهسرعت کاهش دهند، اما این اتفاق خودبهخود رخ نمیدهد. دسترسی به فناوری موجود، سرمایهگذاری در سرمایه انسانی و فیزیکی، نهادهای مناسب، تجارت و توانایی انتخاب و اصلاح سیاستهای اقتصادی، تعیین میکند که یک کشور از فرصت عقبماندگی برای جهش استفاده کند یا همچنان فقیر باقی بماند. در همین دوران بود که الگوی توسعه صنعتی شرق آسیا بهتدریج خود را بهعنوان مسیری متفاوت از تجربه بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین نشان داد. در فاصله سالهای ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۰، جمعیت جهان از حدود سه میلیارد نفر به بیش از پنج میلیارد نفر افزایش یافت، اما تولید ناخالص جهانی با سرعتی بسیار بیشتر رشد کرد. جهان نهفقط جمعیت بیشتری پیدا کرد که بهطور متوسط ثروتمندتر نیز شد. ظهور چهار ببر آسیای شرقی یکی از مهمترین نشانههای این تحول بود. هنگکنگ و سنگاپور با گشودن اقتصادهای خود به تجارت جهانی، مسیری را آغاز کردند که برخلاف نگرانیهای رایج آن دوران، به نابودی صنایع آنها منجر نشد، بلکه زمینه صنعتی شدن سریع را فراهم کرد. سپس تایوان و کره جنوبی نیز به جمع اقتصادهای پرشتاب پیوستند و در فاصله چند نسل از جوامعی نسبتاً فقیر، به اقتصادهایی با درآمد بالا تبدیل شدند. مقایسه کره جنوبی و کره شمالی یا تایوان و چین دوران مائو، بعدها به نمونههایی مشهور از پیامدهای متفاوت انتخابهای اقتصادی و نهادی تبدیل شد. این تجربهها یک تصور قدیمی را به چالش کشید. اینکه ثروتمند شدن، امتیازی مختص کشورهای غربی نبود.
چین و هند چگونه توانستند؟
تحولات چین این نتیجه را در مقیاسی بسیار بزرگتر تکرار کرد. پس از مرگ مائو در سال ۱۹۷۶ و آغاز اصلاحات دوران دنگ شیائوپینگ، محدودیتهای فعالیت خصوصی بهتدریج کاهش یافت، انگیزههای اقتصادی تغییر کرد و چین گامبهگام به اقتصاد جهانی نزدیک شد. آزاد شدن ظرفیتهای تولیدی و پیوند بیشتر با تجارت و سرمایه جهانی، یکی از بزرگترین تحولات اقتصادی تاریخ معاصر را رقم زد. کشوری که برای مدت طولانی بخش بزرگی از جمعیت فقیر جهان را در خود جای داده بود، به یکی از موتورهای اصلی کاهش فقر جهانی تبدیل شد. هند نیز، هرچند دیرتر، مسیری مشابه را آغاز کرد. چنانکه جواد شیرازی توضیح میدهد، بحران ارزی سال ۱۹۹۱ این کشور را ناچار به بازنگری در سیاستهای اقتصادی کرد. اصلاح مقررات، کاهش موانع تجاری و فاصله گرفتن از نظام پیچیده مجوزها، فضای تازهای برای فعالیت اقتصادی ایجاد کرد. اصطلاح مشهور «نرخ رشد هندو» که سالها برای توصیف رشد پایین و مزمن اقتصاد هند بهکار میرفت، بهتدریج موضوعیت خود را از دست داد و این کشور وارد دورهای از رشد سریعتر شد.
در سوی دیگر جهان نیز تجربهای بزرگ در حال شکلگیری بود. کشورهای اروپای شرقی که برای چند دهه تحت نظام برنامهریزی متمرکز اداره شده بودند، در پایان دهه ۱۹۸۰ فاصله محسوسی با همسایگان غربی خود پیدا کرده بودند. دیوار برلین شاید روشنترین نماد این شکاف بود. دو بخش یک کشور با تاریخ، فرهنگ و جغرافیای مشترک که تحت دو نظام اقتصادی متفاوت، به سطوح متفاوتی از درآمد و رفاه رسیده بودند. پس از فروپاشی بلوک شرق نیز کشورهایی مانند استونی، لتونی و لیتوانی با اصلاحات اقتصادی و ادغام بیشتر در اقتصاد اروپا توانستند سطح درآمد خود را بهشکلی چشمگیر افزایش دهند. پایان جنگ سرد و آغاز دهه ۱۹۹۰ مرحله تازهای از این تحول را رقم زد. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و نظامهای کمونیستی اروپای شرقی، اصلاحات اقتصادی چین و هند، کاهش بخشی از اصطکاکهای سیاسی و تجاری میان کشورها، تشکیل سازمان تجارت جهانی، گسترش تجارت بینالمللی و انقلاب فناوری اطلاعات، اقتصاد جهان را وارد دورهای متفاوت کرد. اینترنت هزینه ارتباط و مبادله را کاهش داد، زنجیرههای ارزش جهانی گسترش یافتند و سرمایه، فناوری و کالا با سهولت بیشتری میان کشورها جابهجا شدند. دورهای آغاز شد که میتوان آن را عصر شکوفایی جهانیشدن نامید. این تحولات برای کشورهای در حال توسعه اهمیتی ویژه داشت. برای نخستینبار، بسیاری از آنها میتوانستند بدون اتکا به بازار کوچک داخلی، تولید خود را به بازار بزرگ جهانی پیوند بزنند. سرمایه خارجی میتوانست بخشی از کمبود منابع مالی را جبران کند، فناوری وارداتی فاصله تکنولوژیک را کاهش دهد و حضور در زنجیرههای تولید جهانی امکان صنعتی شدن سریعتر را فراهم کند. تجربه شرق آسیا نشان داده بود که برونگرایی، استفاده از ظرفیت بازارهای جهانی، جذب سرمایه و فناوری و مشارکت با بنگاههای بینالمللی میتواند مسیری برای دستیابی به رشد سریع و پایدار باشد. بسیاری از کشورهای در حال توسعه این فرصت را شناختند. شمار کشورهایی که توانستند برای دورهای حدود یک دهه رشد اقتصادی پنج درصد و بیشتر را تجربه کنند، از حدود ۲۰ تا ۳۰ کشور در دهه ۱۹۸۰، به نزدیک ۶۰ کشور در دهه ۲۰۱۰ افزایش یافت. بخش مهمی از این کشورها از مسیر صنعتی شدن، توسعه صادرات، جذب سرمایه و پیوند بیشتر با اقتصاد جهانی به چنین رشدی دست یافتند. پیامد این تحولات در زندگی صدها میلیون نفر نیز تغییر کرد. کشورهای ثروتمند در این دوران ثروتمندتر شدند، اما افزایش ثروت آنها لزوماً با فقیرتر شدن کشورهای در حال توسعه همراه نبود. برعکس، فقر مطلق در جهان بهطور چشمگیری کاهش یافت و بخش بزرگی از این تحول در آسیا رخ داد. قارهای که تا چند دهه پیش محل زندگی بخش بزرگی از فقیرترین مردم جهان بود. صدها میلیون نفر از فقر مطلق خارج شدند و به سطوح بالاتری از درآمد و رفاه دست یافتند.
چرا برخی کشورها فقیر ماندند؟
اگر ثروتمند شدن ملتها نیاز به توضیحات تفصیلی دارد، ماندن برخی کشورها در فقر نیز مسئلهای مستقل و دشوارتر است. چنانکه شرح داده شد، انقلاب صنعتی و سپس جهانی شدن، امکان دسترسی به فناوری، سرمایه، دانش و بازارهای جهانی را افزایش داد، اما همه کشورها نتوانستند از این فرصتها به یک اندازه استفاده کنند. در همان دورهای که گروهی از کشورها با سرعت رشد کردند و فاصله خود را با اقتصادهای پیشرو کاهش دادند، گروهی دیگر عقب ماندند. چرا فقر در برخی کشورها ماندگار شد؟
اقتصاددانان پاسخهای متفاوتی به این پرسش دادهاند. جفری ساکس، از «تله فقر» سخن میگوید که در آن درآمد پایین، امکان پسانداز و سرمایهگذاری را محدود میکند و کمبود سرمایه نیز بهنوبه خود بهرهوری و درآمد را پایین نگه میدارد. ضعف زیرساخت، بیماری و شرایط نامساعد جغرافیایی نیز میتوانند خروج از این چرخه را دشوارتر کنند. پل کالیر -اندیشمندی که با تجارت فردا نیز گفتوگو کرده است- از تلههای دیگری همچون جنگ و درگیری داخلی، وابستگی به منابع طبیعی، محصور بودن در خشکی و حکمرانی ضعیف سخن میگوید. در چنین شرایطی، یک عامل به عامل دیگر نیرو میدهد. جنگ سرمایه را فراری میدهد، فقر زمینه بیثباتی را گسترش میدهد، حکمرانی ضعیف منابع را هدر میدهد و مجموعه این عوامل امکان خروج از عقبماندگی را دشوارتر میکند. اقتصاددانان نهادگرا توضیح دیگری برای ماندگاری فقر ارائه میدهند. از نظر آنها گاهی قواعد موجود اجازه نمیدهند منابع به فعالیتهای مولد هدایت شوند. به این شکل که ناامنی حقوق مالکیت، ضعف اجرای قراردادها، رانتجویی و انحصار میتوانند انگیزه سرمایهگذاری و نوآوری را کاهش دهند. مهمتر اینکه چنین وضعیتی ممکن است خود را بازتولید کند. گروههایی که از قواعد موجود منفعت میبرند، لزوماً خواهان تغییر آنها نیستند و ممکن است در برابر اصلاحاتی که قدرت یا منافعشان را تهدید میکند مقاومت کنند. به این ترتیب، فقر ممکن است در ساختار سیاسی و حکمرانی یک کشور ریشه بدواند. اقتصاددانان توضیح میدهند که چرا برخورداری از منابع طبیعی، سرمایه یا حتی دسترسی به بازار جهانی بهتنهایی برای توسعه کافی نیست. منابع طبیعی میتوانند بهجای سرمایهگذاری مولد، منشأ رانت شوند. سرمایه ممکن است به سوی فعالیتهای غیرمولد حرکت کند و تجارت خارجی نیز بدون برخورداری از ظرفیت تولید و رقابت، الزاماً به جهش اقتصادی منجر نمیشود. آنچه اهمیت دارد، سازوکاری است که منابع و فرصتها را به افزایش بهرهوری و سرمایهگذاری تبدیل کند. از سوی دیگر، اقتصاددانانی که بر آزادی اقتصادی و سازوکار بازار تاکید دارند، یکی از دلایل ماندگاری فقر را محدود بودن امکان مالکیت، مبادله، سرمایهگذاری و کارآفرینی میدانند. از نظر آنان، هنگامی که افراد نتوانند از حاصل فعالیت اقتصادی خود مطمئن باشند یا ورود به بازارها به مجوز، امتیاز و نزدیکی به قدرت وابسته باشد، انگیزه تولید و نوآوری کاهش مییابد. یوهان نوربرگ نیز بخش مهمی از کاهش تاریخی فقر را نتیجه گسترش بازارها، تجارت و آزادی اقتصادی میداند و تجربه اقتصادهای متمرکز قرن بیستم را شاهدی بر هزینههای محدود کردن این سازوکارها میشمارد. بااینحال، تجربه تاریخی نشان میدهد ماندگاری فقر را نمیتوان به یک عامل فروکاست. فقر اغلب محصول برهمکنش چند ضعف است که یکدیگر را تقویت میکنند. برای مثال ضعف نهادها سرمایهگذاری را کاهش میدهد، کاهش سرمایهگذاری مانع افزایش بهرهوری میشود و بهرهوری پایین نیز درآمد و امکان سرمایهگذاری بیشتر را محدود میکند. همین ویژگی است که خروج از فقر را دشوار میکند. زیرا اصلاح یک بخش، درحالیکه سایر موانع پابرجا هستند، الزاماً نتیجه مورد انتظار را به همراه نمیآورد. شاید مهمترین درس تجربه دو قرن گذشته همین باشد. جغرافیا، تاریخ و نقطه شروع کشورها اهمیت دارند، اما سرنوشت آنها را برای همیشه تعیین نمیکنند. فقر میتواند میراث گذشته باشد، اما ماندگاری آن نتیجه سازوکارهایی است که فقر را از نسلی به نسل دیگر بازتولید میکنند. کشورهایی توانستهاند از این وضعیت خارج شوند که این چرخه را با افزایش بهرهوری، سرمایهگذاری در انسان، اصلاح قواعد بازی، گسترش فرصتهای اقتصادی و ایجاد توانایی برای یادگیری و سازگاری در نقطهای شکستهاند.
جهان چگونه ثروتمند شد؟
تا شما این شماره تجارت فردا را مطالعه کنید، کتاب «جهان چگونه ثروتمند شد؟» نوشته مارک کویاما و جرد روبین روانه بازار نشر شده است. مارک کویاما اقتصاددان و استاد دانشگاه جرج میسون است که پژوهشهایش بر تاریخ اقتصادی، اقتصاد سیاسی و نقش نهادها در توسعه و رشد بلندمدت جوامع تمرکز دارد. او بهویژه درباره ریشههای تاریخی ثروتمند شدن جوامع و شکلگیری دولت مدرن پژوهش کرده است. جرد روبین هم اقتصاددان و استاد دانشگاه چپمن است که در حوزه تاریخ اقتصادی و اقتصاد سیاسی فعالیت میکند. بخش مهمی از تحقیقات او به بررسی نقش نهادها، مذهب، فرهنگ و قدرت سیاسی در شکلگیری مسیر متفاوت توسعه اقتصادی جوامع اختصاص دارد.
این دو اقتصاددان در کتاب خود، مهمترین توضیحاتی را که برای پیدایش رشد اقتصادی مدرن مطرح شدهاند کنار یکدیگر قرار میدهند. جغرافیا، نهادها، فرهنگ، جمعیت، استعمار و امپراتوری، تجارت و انقلاب صنعتی. اهمیت این رویکرد در آن است که نشان میدهد ثروتمند شدن جهان حاصل یک حادثه یا یک سیاست منفرد نبوده، بلکه محصول برهمکنش مجموعهای از عوامل در یک فرآیند تاریخی طولانی بوده است. اما برای خواننده ایرانی هم این بحثها اهمیت زیادی دارد. علیالاصول پرسش درباره چگونگی ثروتمند شدن ملتها، امروز به یکی از فوریترین پرسشهای اقتصاد ایران تبدیل شده است. در همان دورانی که بسیاری از کشورهای در حال توسعه از فرصت جهانی شدن، تجارت، فناوری و سرمایهگذاری خارجی برای تغییر مسیر خود استفاده کردند، ایران نتوانست به همان اندازه از این فرصت تاریخی بهره ببرد. در نتیجه، کشورهایی که زمانی درآمدی نزدیک یا حتی پایینتر از ایران داشتند، در چند دهه گذشته فاصله قابلتوجهی با ما ایجاد کردهاند. پس پرسش بنیادی این است که چرا ایران نتوانسته یک دوره طولانی و پایدار از رشد اقتصادی را تجربه کند؟ رشدهای کوتاهمدت، عمدتاً متکی به درآمدهای نفتی یا تغییر شرایط خارجی، بارها رخ دادهاند اما تبدیل رشد مقطعی به فرآیندی مداوم که بهرهوری، سرمایهگذاری و رفاه نسلهای متوالی را افزایش دهد، همچنان مسئله حلنشده اقتصاد ایران باقی مانده است. اهمیت این پرسش زمانی بیشتر میشود که تجربه ایران را نه با کشورهای ثروتمند قدیمی، بلکه با کشورهایی مقایسه کنیم که خود تا چند دهه پیش فقیر بودند. کره جنوبی، چین، سنگاپور و بسیاری دیگر با نقطه آغاز بسیار متفاوتی وارد مسیر توسعه شدند، اما در دورهای نسبتاً کوتاه توانستند ساختار تولید، تجارت و سطح زندگی مردم خود را دگرگون کنند. تجربه این کشورها نشان میدهد فاصله میان فقر و ثروت الزاماً محصول چند قرن تاریخ نیست و میتواند طی چند نسل بهطور اساسی تغییر کند. امروز نیز بخش بزرگی از جهان، با وجود بحرانها و عقبگردهای مقطعی، در سطحی از رفاه زندگی میکند که برای نسلهای گذشته تصورکردنی نبود. اما جامعه ایران در سالهای اخیر با کاهش قدرت خرید، افت سرمایهگذاری و فرسایش بخشی از رفاه خود مواجه بوده است. همین تضاد، پرسش تاریخی ثروت ملتها را برای ما به پرسشی کاملاً معاصر تبدیل میکند. تاریخ دو قرن گذشته نشان میدهد ملتها محکوم نیستند برای همیشه فقیر یا ثروتمند باقی بمانند. سیاستها تغییر میکنند، قواعد و قانونها اصلاح میشوند، اقتصادها به جهان متصل میشوند و کشورهایی که زمانی در حاشیه اقتصاد جهانی قرار داشتند میتوانند به مراکز تولید و ثروت تبدیل شوند. به همین دلیل، مرور تجربه برندگان تاریخ تلاشی است برای فهمیدن امکانهای آینده ایران. درنهایت همه این بحثها به یک پرسش بازمیگردد. پرسشی که کتابهای بسیاری در اقتصاد و تاریخ اقتصادی کوشیدهاند به آن پاسخ دهند و برای ایران امروز اهمیتی دوچندان دارد. اینکه اگر کشورهای زیادی توانستهاند از فقر بگریزند، رشد پایدار ایجاد کنند و سطح زندگی مردم خود را بالا ببرند، ایران از کشورهایی که ثروتمند شدند، چه کم دارد؟
دیدگاه تان را بنویسید