اقتصاددان نابرابری
چرا مدال بیتس کلارک به لودویگ اشتراوب رسید؟
چهل سال است اقتصاددانان کلان با یک معمای حلنشده روبهرو هستند؛ اینکه چرا نرخ بهره واقعی در اقتصادهای پیشرفته، با وجود دههها رشد اقتصادی و موجهای مختلف سیاستهای انبساطی، روندی نزولی داشته است؟ چرا اقتصادی که ثروتمندتر شده، بهجای کمبود سرمایه با انبوهی از پسانداز و نرخهای بهرهای مواجه شده که گاه به نزدیکی صفر رسیدهاند و همزمان، بدهی خانوارها و دولتها افزایش یافته است؟ برای سالها پاسخها را در پیرشدن جمعیت، کاهش رشد بهرهوری، افت سرمایهگذاری و تغییر الگوی پسانداز اقتصادهای نوظهور جستوجو میکردند؛ عواملی که هر کدام بخشی از معما را توضیح میدادند. «لودویگ اشتراوب»
(Ludwig Straub)، اقتصاددان آلمانیتبار دانشگاه هاروارد، قطعهای دیگر به این پازل اضافه کرد: «نابرابری». اگر درآمد و ثروت در چند دهه گذشته بیشتر به سمت گروههایی رفته باشد که تمایل بیشتری به پسانداز دارند، پس افزایش نابرابری فقط بهمعنای بزرگترشدن فاصله میان فقیر و غنی نیست؛ میتواند تغییر رفتار کل اقتصاد باشد. پسانداز بیشتر در یک سوی جامعه، بدهی بیشتر در سوی دیگر، فشار نزولی بر نرخ بهره و درنهایت اقتصادی که برای حفظ تقاضا بیش از پیش به نرخهای بهره پایین و سیاستهای حمایتی نیاز پیدا میکند.
هفتم آوریل ۲۰۲۶، انجمن اقتصاد آمریکا مدال «جان بیتس کلارک» را به اشتراوب اعطا کرد؛ جایزهای که هر سال به اقتصاددان برجسته زیر ۴۰ سال تعلق میگیرد و بسیاری از برندگان آن بعدها نوبل اقتصاد را نیز دریافت کردهاند. اما اهمیت انتخاب اشتراوب فقط در یک جایزه نیست. کمیته کلارک در توضیح این انتخاب بر یک نکته کلیدی تاکید کرده است: «واردکردن تفاوت میان آدمها به قلب مدلهای اقتصاد کلان». در اقتصاد اشتراوب، همه شبیه هم نیستند؛ یکی ثروتمند است و دیگری بدهکار، یکی بیشتر درآمدش را پسانداز میکند و دیگری تقریباً همه آن را خرج میکند.
مشکلی که اقتصاد کلان سالها زیرش را جارو میکرد
برای فهمیدن اهمیت کار اشتراوب باید به دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ برگردیم؛ زمانی که اقتصاد کلان مدرن چه در نسخههای کینزی نو و چه در مدلهای چرخه تجاری، با یک سادهسازی بزرگ پیش میرفت: فرض «خانوار نماینده». در این مدل، یک خانوار فرضی هم درآمد دارد، هم مصرف و پسانداز میکند و هم وام میگیرد و واکنش او به نرخ بهره، مالیات یا یک شوک اقتصادی، نماینده واکنش کل اقتصاد است. این فرض از نظر ریاضی وسوسهکننده بود؛ حل مدلی با یک عامل تصمیمگیرنده بسیار سادهتر از مدلی است که میلیونها خانوار با درآمد، ثروت، سن و بدهی متفاوت در آن تصمیم میگیرند. اما هزینه این سادگی آن بود که در دنیای این مدلها، تقریباً همه یک نفر بودند. وقتی همه یک نفر باشند، نابرابری هم معنای چندانی ندارد؛ نمیتوان پرسید چه کسی بیشتر مصرف میکند، چه کسی از افزایش نرخ بهره سود میبرد یا چه کسی در بحران مجبور میشود مصرفش را کاهش دهد. بحران مالی ۲۰۰۸ این نقطه کور را آشکارتر کرد. معلوم شد آنچه در ترازنامه خانوارها میگذرد؛ اینکه چه کسی خانه دارد، چه کسی بدهکار است و چه کسی دارایی مالی در اختیار دارد، میتواند عمق رکود و اثرگذاری سیاست اقتصادی را تغییر دهد. نسل جدید اقتصاددانان کلان، از جمله اشتراوب، همین نقطه کور را هدف گرفتند و بهجای «خانوار نماینده»، میلیونها خانوار متفاوت را وارد مدل کردند. حاصل این مسیر، مدلهایی بود که امروز به HANK، یا «کینزی نو با عاملان ناهمگن»، شناخته میشوند. اما با ورود میلیونها آدم متفاوت، پرسشی تازه شکل گرفت: چطور میتوان چنین اقتصادی را محاسبه کرد؟
ابزاری که محاسبهناپذیر را محاسبهپذیر کرد
ساختن چنین مدلی یک چیز است و حلکردن آن چیز دیگر. وقتی میلیونها خانوار با وضعیت مالی متفاوت وارد یک مدل تعادل عمومی میشوند، مسئله محاسباتی بهسرعت پیچیده میشود. دیگر نمیتوان برای هر شوک اقتصادی، تصمیمهای همه خانوارها را از ابتدا محاسبه کرد. اینجاست که یکی از مهمترین سهمهای فنی اشتراوب اهمیت پیدا میکند. او همراه با آدرین اوکلر، بنس باردوچی و متیو راگنلی، در پژوهش خود درباره «ژاکوبین فضای دنباله» روشی برای حل و تخمین سریع مدلهای عاملان ناهمگن توسعه داد؛ روشی که به Sequence-Space Jacobian یا SSJ شناخته میشود. ایده اصلی آنقدرها هم پیچیده نیست؛ اگر بتوان حساسیت متغیرهای مختلف اقتصاد را نسبت به شوکها و تغییرات کوچک یکبار محاسبه کرد، دیگر لازم نیست برای هر سیاست یا شوک جدید کل مدل از ابتدا حل شود. در نتیجه، مدلهایی که زمانی از نظر محاسباتی بسیار سنگین بودند، به ابزارهایی تبدیل شدند که پژوهشگران بیشتری میتوانند با آنها کار کنند. اهمیت این ابزار فقط در سرعت محاسبات نیست. وقتی مدلهای ناهمگن تاحدودی حل شدند، پرسشهایی که پیش از آن بیشتر جنبه نظری داشتند، به پرسشهای قابلاندازهگیری تبدیل شدند: سیاست پولی چگونه بر خانوارهای فقیر و ثروتمند اثر متفاوت میگذارد؟ کاهش مالیات چه اثری روی یک خانوار پردرآمد دارد و انتقال نقدی به خانواری با درآمد پایین چطور؟ اگر دولت در یک بحران اقتصادی پول وارد اقتصاد کند، این پول درنهایت به کجا میرود؟
اشتراوب درواقع فقط یک مدل جدید به اقتصاد کلان اضافه نکرد؛ به اقتصاددانها ابزار نگاهکردن به چیزی را داد که مدلهای قبلی بهسختی میتوانستند ببینند. صفحه اقتصاد از یک تصویر صاف و یکدست، به تصویری با عمق و لایههای مختلف تبدیل شد. اما شاید مهمترین پرسش زمانی شکل گرفت که این ابزار برای پاسخدادن به یک معمای قدیمی بهکار رفت: چرا نرخ بهره طبیعی اینقدر پایین آمده است؟
تقاضای بدهکار: وقتی نابرابری نرخ بهره را پایین میکشد
در مقاله «تقاضای بدهکار» که اشتراوب همراه با عاطف میان و امیر صوفی نوشت، نقطه شروع نظریه ساده است: «وامگیرندگان و پساندازکنندگان از درآمد خود به یک اندازه پسانداز نمیکنند». خانوارهای پردرآمد معمولاً سهم بیشتری از درآمد اضافه را پسانداز میکنند، درحالیکه خانوارهای کمدرآمد، بهدلیل سهم بالای هزینههای ضروری، بخش بیشتری از درآمدشان را خرج میکنند. وقتی نابرابری افزایش مییابد، منابع بیشتری به سمت گروههای پردرآمد و پساندازکننده میرود و در سوی دیگر، خانوارهای کمدرآمد برای حفظ مصرف خود بیشتر وام میگیرند. به این ترتیب، پسانداز در یک طرف و بدهی در طرف دیگر افزایش مییابد؛ روندی که به گفته اشتراوب و همکارانش میتواند تقاضای کل و نرخ طبیعی بهره را پایین بیاورد. اگر بدهی به اندازه کافی بالا برود، اقتصاد وارد چیزی میشود که آنها «تله بدهی» مینامند؛ وضعیتی که در آن نرخ بهره پایین و تقاضای ضعیف یکدیگر را تقویت میکنند و فضای مانور سیاست پولی محدود میشود. اینجا تناقض اصلی ظاهر میشود؛ سیاست پولی انبساطی میتواند در کوتاهمدت تقاضا را تحریک کند، اما اگر مسئله ساختاری باشد، با تشویق استقراض بیشتر، بخشی از مشکل آینده را میسازد. بدهی بیشتر امروز میتواند به مصرف کمتر فردا منجر شود و بانک مرکزی را برای ایجاد همان میزان تحریک، به کاهش بیشتر نرخ بهره وادار کند. به همین دلیل، اشتراوب و همکارانش راه خروج را فقط در سیاست پولی نمیبینند و سیاستهای بازتوزیعی و مقابله با ریشههای نابرابری و بدهی را هم وارد بحث میکنند. در این نگاه، نابرابری دیگر فقط مسئله عدالت اجتماعی نیست؛ میتواند قیمت پول را تغییر دهد. همین ایده در پژوهش «جهشهای خرد، ناهمواریهای کلان» ادامه پیدا میکند. اشتراوب، اوکلر و راگنلی نشان میدهند اثر سیاست پولی بر مصرف فقط از کانال نرخ بهره عبور نمیکند؛ کانال درآمد نیز مهم است. کاهش نرخ بهره میتواند فعالیت بنگاهها، اشتغال و درآمد خانوارهایی را افزایش دهد که میل بیشتری به مصرف دارند و در نتیجه، اثر سیاست پولی بر تقاضای کل را تقویت کنند. پس یک نرخ بهره واحد، برای افراد مختلف اقتصاد الزاماً معنای واحدی ندارد.
اقتصاددانان نابرابری
جالب است کار اشتراوب را با سایر برندگان اخیر مدال کلارک مقایسه کنیم. گابریل زوکمن در سال ۲۰۲۳ و استفانی استانچوا در سال ۲۰۲۵ این جایزه را دریافت کردند. زوکمن بیشتر از زاویه مالیات، ثروت و فرار مالیاتی به نابرابری نگاه کرده است؛ استانچوا از زاویه باورهای مردم درباره نابرابری، مالیات و سیاست عمومی. اشتراوب از زاویهای متفاوت وارد میشود: «مکانیسم اقتصاد کلان». این تفاوت مهم است. بحث اشتراوب این نیست که نابرابری صرفاً خوب یا بد است. پرسش او این است که وقتی درآمد و ثروت میان افراد به شکلی متفاوت توزیع میشود، چه اتفاقی برای نرخ بهره، تقاضا، بدهی و اثربخشی سیاستهای اقتصادی میافتد؟
اعطای سه جایزه متوالی به اقتصاددانانی که هرکدام از زاویهای متفاوت به نابرابری پرداختهاند، دستکم یک نشانه روشن دارد: مسئله توزیع درآمد دیگر در حاشیه اقتصاد نیست. در اقتصاد پس از بحران مالی و همهگیری کرونا، اینکه چه کسی چه مقدار ثروت دارد و با آن چه میکند، به مسئلهای برای توضیح رفتار کل اقتصاد تبدیل شد. اما اشتراوب به همینجا هم بسنده نمیکند. اگر بدانیم افراد متفاوت هستند، گام بعدی این است که بفهمیم پولی که میان آنها حرکت میکند، دقیقاً چه مسیری را طی میکند. کار جدیدتر اشتراوب با همکاری آسگر آندرسن، کیلیان هوبر، نیلس یوهانسن و امیل توفت وسترگارد در «حسابهای اقتصادی تفکیکشده» از یک پرسش ساده شروع میشود: وقتی دولت پولی را وارد اقتصاد میکند، این پول از کجا به کجا میرود؟ آنها با استفاده از دادههای اداری، شبکهای از درآمد، مخارج و تولید میان مصرفکنندگان و تولیدکنندگان ساختهاند تا نشان دهند اثر یک سیاست مالی فقط به دریافتکننده اولیه پول بستگی ندارد؛ مسیر گردش آن در اقتصاد و بخشهایی که درنهایت به آنها میرسد نیز اهمیت دارد. همین نگاه در پژوهش او درباره کرونا، با همکاری آدریان اوکلر و دیگر همکارانش، دیده میشود. بحران کرونا ابتدا یک شوک عرضه بود، اما کاهش تولید در یک بخش، درآمد و مصرف را پایین آورد و این کاهش تقاضا به بخشهایی سرایت کرد که خودشان مستقیم با شوک عرضه مواجه نبودند. اشتراوب و همکارانش نشان دادند یک شوک منفی عرضه میتواند از مسیر کاهش تقاضا، فعالیت کل اقتصاد را نیز پایین بیاورد. این نگاه در پژوهش او درباره سیاست مالی هم ادامه پیدا میکند. در مقاله «نظریه گلدیلاکس کسریهای مالی»، اشتراوب همراه با عاطف میان و امیر صوفی نشان میدهد رابطه میان کسری بودجه و بدهی دولت به شرایط اقتصادی بستگی دارد و در محدودیت نرخ بهره صفر، حتی کسری پایین نیز میتواند نسبت بدهی به تولید را افزایش دهد. به این ترتیب، در مسیر فکری اشتراوب درنهایت دوباره به همان نقطه اول برمیگردیم: چه کسی پول دارد، چه کسی بدهکار است و هرکدام با پولشان چه میکنند؟
مسیر نامعمول یک فیزیکخوانده
شاید بخشی از توانایی اشتراوب در حل این مسائل پیچیده را بتوان در مسیر تحصیلی غیرمعمولش جستوجو کرد. او از اقتصاد شروع نکرد. کارشناسی را در رشته فیزیک در دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان مونیخ خواند، سپس در ترینیتی کالج کمبریج ریاضیات خواند و برای دکترای اقتصاد به امآیتی رفت. بعد از دوره پسادکترا در هاروارد، در سال ۲۰۱۹ به هیات علمی این دانشگاه پیوست و امروز استاد اقتصاد هاروارد است. این پیشینه نشان میدهد، اشتراوب هم به پرسش اقتصادی علاقه دارد و هم به ساختن ابزاری که بتواند آن پرسش را با عدد و داده آزمایش کند. برای او مدل قرار نیست فقط یک سازه ریاضی زیبا باشد؛ باید بتواند درباره اقتصاد واقعی چیزی بگوید.
همکارانش در هاروارد البته تصویر دیگری هم از او میدهند؛ تصویری که در میان فرمولها و مقالات علمی بهراحتی گم میشود. آنها از او بهعنوان استادی مهربان، فروتن و همیشه آماده کمک یاد کردهاند. دانشجویانش از کلاسهای اقتصاد کلان و جلسات هفتگی راهنمایی او تعریف کردهاند و خود اشتراوب نیز پس از دریافت مدال، بیش از آنکه درباره اعتبار جایزه صحبت کند، از دانشجویانش گفت و اینکه هر روز صبح برای گفتوگو با آنها و یاددادن یا یادگرفتن چیزی تازه سر کلاس میرود. شاید این تصویر با خود جایزه هم بیارتباط نباشد. مدال کلارک درنهایت به یک «نفر» داده میشود، اما خود اشتراوب آن را بیشتر ثمره کار گروهی میداند؛ نتیجه سالها همکاری با اقتصاددانانی که در کنار او تلاش کردهاند اقتصاد کلان را از یک انسان متوسط جدا کنند و به سمت اقتصاد متشکل از آدمهای واقعی ببرند. اگر از رزومه و فهرست مقالات فاصله بگیریم، شاید بتوان دلیل اهمیت اشتراوب را در یک تغییر زاویه بسیار ساده خلاصه کرد. اقتصاد کلان سالها از بالا به پایین به اقتصاد نگاه میکرد؛ تورم، تولید، نرخ بهره، سرمایهگذاری و مصرف را میدید و بعد تلاش میکرد رفتار میلیونها نفر را در این اعداد خلاصه کند. اشتراوب تا حدی مسیر را برعکس کرده است. از آدمها شروع میکند؛ از تفاوت درآمد و ثروت آنها، از بدهی و پساندازشان، از اینکه چه کسی بیشتر خرج میکند و چه کسی بیشتر کنار میگذارد. بعد نشان میدهد همین تفاوتهای به ظاهر خرد، وقتی میلیونها بار تکرار شوند، میتوانند نرخ بهره، تقاضای کل، تورم و اثربخشی سیاست دولت را تغییر دهند.
به همین دلیل، «اقتصاددان نابرابری» نامی است که مناسب اشتراوب است. او درباره نابرابری کار میکند، اما مسئله اصلیاش فاصله میان فقیر و غنی بهخودیخود نیست. مسئله این است که این فاصله چگونه اقتصاد را به حرکت درمیآورد. ثروتمندی که بخش بزرگی از درآمدش را پسانداز میکند، فقط یک فرد ثروتمند نیست؛ بخشی از سازوکار نرخ بهره است. خانوار بدهکاری که مجبور است مصرف خود را کاهش دهد، فقط یک بدهکار نیست؛ بخشی از سازوکار تقاضای کل است. و دولتی که به یک گروه انتقال مالی انجام میدهد، فقط پول توزیع نمیکند؛ شوکی را وارد شبکهای میکند که اثر آن بسته به اینکه پول در دست چه کسی است و بعد کجا خرج میشود، میتواند کاملاً متفاوت باشد. برای اقتصادی مثل ایران هم که با تورم مزمن، نوسان شدید نرخ ارز و نابرابری روزافزون دستبهگریبان است، این چهارچوب فکری یک نکته یادآوریکننده دارد: خانوارهای مختلف یکسان به سیاست پولی و مالی واکنش نشان نمیدهند. خانواری که مستاجر است و حقوق ثابت میگیرد، با خانواری که ملک و ارز و سهام دارد، از یک شوک تورمی یا یک تصمیم بانک مرکزی، دو تجربه کاملاً متفاوت میسازند. هر سیاستی که این تفاوت را نادیده بگیرد و فقط به میانگینهای کلان نگاه کند، همیشه بخش مهمی از واقعیت را از دست میدهد؛ همان درسی که کارنامه لودویگ اشتراوب، از پشت میزهای امآیتی و هاروارد، دارد به کل حرفه اقتصاد یادآوری میکند.
دیدگاه تان را بنویسید