شناسه خبر : 52360 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

عصر نخواندن

چرا مردم دیگر کتاب نمی‌خوانند؟

آسیه اسدپور/ نویسنده نشریه 

55آیا هنوز هم کتاب می‌خوانید؟ چند کتاب نیمه‌تمام دارید که کنج کتابخانه، روی میز کار یا حتی داخل کیفتان، مدت‌هاست ورق نخورده‌اند؟ شما کتاب‌ها را رها کرده‌اید یا آنها شما را؟ دلیل این گسست چیست؟ کتاب‌ها، دیگر جذابیت قبل را ندارند، گران‌اند یا شیوه مصرف اطلاعاتی شما تغییر کرده است؟ اگر بخواهیم به این پرسش‌ها با دلایلی چون «همه چیز تقصیر شبکه‌های اجتماعی و اسکرول‌کردن‌هاست» یا «نسل جدید دیگر حوصله ندارد» پاسخ بدهیم، بخش مهمی از مسئله را پاک کرده‌ایم؛ چون مشکل الان تعداد کتاب‌هایی نیست که سالانه خوانده نمی‌شوند، بلکه گسست در نخواندن مستمر و پیوسته است؛ تغییری که نه محدود به یک جغرافیای خاص یا نظام آموزشی ضعیف که بحرانی جهانی با دلایلی باورنکردنی است. طبق داده‌های رسمی سازمان همکاری‌های اقتصادی و توسعه (OECD)‌، در یک چرخه «سقوط عملکردی»، ۲۶ درصد بزرگسالان کشورهای توسعه‌یافته در دنیا، توانایی پایه برای مواجهه با متون پیچیده را ندارند و در مقایسه با هشت سال قبل، شاهد یک سیر نزولی 10واحدی در میانگین امتیازهای کسب‌شده در حوزه خوانشگری هستیم. سقوطی که فراتر از یک نوسان ساده و نشانگر گسست از توانایی‌های بنیادین بازخوانی و درک معنا در ساختارهای شناختی جمعی است. فرسایش مهارت تفسیری و استنباطی کلان که نمی‌توان آن را به تعطیلی مدارس، پاندمی کرونا یا حتی جنگ‌های اخیر هم نسبت داد؛ چرا که «کاهش توانایی خواندن» حالا دیگر به‌معنای «کاهش کتابخوانی» نیست، اما هر دو به زیرساخت‌هایی مشترک وابسته شده‌اند: صبر شناختی برای مواجهه با متن (پایداری شناختی)، درک پیوستگی منطقی (دنبال‌کردن زنجیره‌ای استدلال)، استقرار داده‌ها در حافظه عملیاتی (مدیریت حافظه فعال) و توانایی ترکیب پارادایمیک برای خلق معنا از متونی که برخلاف الگوریتم‌های دیجیتال، بی‌بهره از محرک‌های بدون پاداش آنی و لحظه‌ای هستند. در کنار آن، بحران جهانی سواد هم همچنان بزرگ‌تر از مسئله کتاب است و خودش به‌عنوان یک شاخصه مستقل به این افول خوانشی دامن می‌زند. براساس برآوردهای جهانی، در سال ۲۰۲۶، دست‌کم ۷۴۴ میلیون نوجوان و بزرگسال جهان از دسترسی به مهارت‌های پایه سواد محروم بوده‌اند و طبق هشدار سازمان ملل متحد و یونسکو، 37 درصد از کودکان جهان -بیش از ۳۰۰ میلیون کودک- تا سال ۲۰۳۰ به حداقل مهارت خواندن هم نخواهند رسید. برآوردهایی که به استدلال بنجامین پاورز، مدیر مرکز جهانی سوادآموزی هاسکینز، الزاماً به‌معنای «کتاب‌نخواندن مطلق» صدها میلیون نفر نیست، اما به‌طور قطع یک واقعیت ساختاری را ثابت می‌کند. سواد و توانایی خواندن، پیش از آنکه یک انتخاب فرهنگی یا لذت ادبی باشد، مهارت جهانی، گاه یک توزیع‌گر نابرابر، و البته عاملی موثر بر فرصت‌های زندگی است. به همین دلیل، هر تغییری در کیفیت این مهارت -حتی تغییراتی که در سطح فردی هم به چشم نمی‌آیند- می‌تواند پیامدهایی فراتر از قفسه‌های کتاب و در زنجیره اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جهان داشته باشد.

شکنجه دوپامین

اگر ما انسان معاصر را همان‌گونه که مارشال مک‌لوهان در «کهکشان گوتنبرگ» پیش‌بینی کرد، انسانی در «جهان پساسواد» بنامیم؛ او حالا با یک مسئله ساده و البته بنیادین روبه‌رو است؛ هر دقیقه‌ای که به یک فعالیت اختصاص می‌دهد، دقیقه‌ای است که از فعالیت دیگری می‌گیرد. او در گذشته، گرفتار کار فیزیکی، خانواده، دورهمی‌ها و سرگرمی‌های خاص خود بود. اما حالا محیط رسانه‌ای، روزگارش را عوض کرده است. بخش بزرگی از سرگرمی‌ها، دیگر منتظر نمی‌مانند تا او آگاهانه به سراغشان برود، بلکه خودشان برای تصاحب توجه طراحی شده‌اند. تلفن همراه، شبکه اجتماعی، ریلزهای کوتاه، بازی‌ها و نوتیفیکیشن‌های بی‌امان، محیطی را ساخته‌اند که در آن هزینه سرگرمی تقریباً صفر، اما پاداشش فوری و لحظه‌ای است، درحالی‌که، کتاب چنین محیطی ندارد. شما با خواندن کتاب، باید در یک حلقه بازخوردی -«دوپامینرژیک متناوب»- شخصیت‌ها و استدلال‌ها را دنبال کنید، ابهام را بپذیرید و اجازه دهید معنا به‌تدریج ساخته شود. روندی که در بازار دیجیتال کنونی برای بسیاری شبیه به شکنجه است. رقبای این بازار، برای ربودن توجه، سریع‌تر، کوتاه‌تر، شخصی‌تر و بی‌وقفه‌تر عمل می‌کنند و بستری می‌سازند که طبق نظریه راجر بگنال، مدیر سابق موسسه مطالعات جهان باستان NYU‌، هیچ شباهتی به کتابخانه‌های «عصر طلایی خوانشگری» ندارد؛ چون امروز در کشورهای عضو OECD، زیست نوجوانان عملاً به زیست‌بوم دیجیتال و «اقتصاد توجه» گره خورده است. در‌حال‌حاضر، ۹۶ درصد از نوجوانان ۱۵ساله در خانه دست‌کم سه دستگاه دیجیتال دارند و ضریب نفوذ گوشی‌های هوشمند در میان آنها به ۹۸ درصد می‌رسد. در بیشتر این کشورها، نیمی از نوجوانان در هفته بیش از ۳۰ ساعت از وقت خود را پای این ابزارها می‌گذرانند؛ رقمی که در برخی کشورها برای ۱۰ تا ۴۳ درصد از آنان حتی از مرز ۶۰ ساعت در هفته نیز فراتر می‌رود. بخش عمده زمانی که می‌تواند صرف یادگیری، کاوش داده‌ها یا تولید محتوا شود، خرج تفریح و فراغت آنی می‌شود. نگران‌کننده‌تر آنکه، ۹۶ درصد این نوجوانان پیگیر روزمرگی‌های مگااینفلوئنسرها و اغلب معتاد شبکه‌های اجتماعی‌اند، ۹۵ درصدشان جست‌وجوی سرگرمی‌وار دارند، ۸۸ درصدشان از آن برای پیام‌رسانی و اشتراک‌گذاری محتوای بی‌ارزش بهره می‌برند و زمان روزانه بیش از ۸۳ درصدشان، بارها و بارها، میان پست‌ها، ریلزها، اخبار، چت‌های پلتفرمی، ویدئو‌های کوتاه یوتیوبی یا سخنرانی‌های «رویافروش‌های خوداشتغالی دیجیتال» تکه‌تکه شده و ساختار تجربه شناختی و پردازش ذهنی‌شان، بازپیکربندی می‌شود. مجموعه‌ای از حواس‌پرتی و چندوظیفگی خوانشی که درک متن را کاهش می‌دهد و در مقایسه با خواندن کتاب، اهمیت مفهوم «فرسایش توجه» را دوچندان می‌کند؛ کمااینکه، بین «خوانش زیاد» و «خوانش عمیق» تفاوت زیادی وجود دارد و خواندن توضیحات چت‌ جی‌پی‌تی، برای پاسخ به یک پرسش با خواندن یک استدلال ۳۰۰صفحه‌ای مطالعاتی، قطعاً نمی‌تواند یک فعالیت واحد تلقی شود. همان‌گونه که خواندن پیام با خواندن یک رمان، مرور تیترها با دنبال‌کردن یک متن تاریخی و خواندن یک دستورکار روباتی با زندگی‌کردن در جهان یک داستان، یکسان نیست و طبق نظریه «بار شناختی» جان سوولر، مدار شکننده خواننده را به یک منبع استخراجی و نه سازه‌ای ادراکی تبدیل کرده و ساختار عصبی متفاوتی برایش می‌سازد. همان‌گونه که جان سوولر، توضیح داده است، «حافظه کاری انسان» که نقش یک «میز کار شناختی» را ایفا می‌کند و مسئول نگهداری و پردازش اطلاعات برای درک عمیق است، ظرفیتی محدود دارد؛ بنابراین وقتی اطلاعات ورودی از ظرفیت عبور کند، پردازش عمیق قطع می‌شود. حال اگر بار شناختی را به سه دسته تقسیم کنیم: ذاتی (سختی خود محتوا)، بیرونی (نویز و انحراف) و فرآیندی (تلاش برای ساختاردهی)؛ خواندن عمیق نیازمند ظرفیت آزاد برای پردازش فرآیندی است، اما فیدهای دیجیتال بار بیرونی را با سرعتی بی‌سابقه اشباع می‌کنند. یعنی مجموعه اطلاعاتی بی‌ربط، ناشفاف و فله‌ای که به آنها «اطلاعات آبگوشتی» هم گفته می‌شود، حافظه کاری را درگیر نگه می‌دارند، همزمان درک فرد از «لحظه حال» و «تسلسل رویدادها» را مختل می‌کنند و فضای خالی برای «تفکر انتقادی» باقی نمی‌گذارند. در این وضعیت، فرد نه‌تنها کتاب نمی‌خواند، بلکه توانایی خواندن کتاب را نیز از دست می‌دهد، چون ظرفیت لازم برای آن دیگر تمرین نمی‌شود؛ و این همان لحظه‌ای است که مدار عصبی، نه به‌خاطر شکست فرد، بلکه به‌دلیل طراحی محیط، بازآرایی خواهد شد. در این میان، سوگیری‌های شناختی هم این فرآیند را تقویت می‌کنند. با «سوگیری به نفع حال» یا اولویت‌دهی به پاداش فوری، فرد، بازدهی‌های فوری و کوچک را بر بازدهی‌های بزرگ‌تر دورتر ترجیح می‌دهد. همان پدیده‌ای که در ادبیات اقتصاد رفتاری «تخفیف هذلولی» خوانده می‌شود و پاداش پنج‌ثانیه‌ای یک کلیپ کوتاه را از پاداش دوهزارثانیه‌ای یک فصل کتاب، در دسترس‌تر، سریع‌تر و قطعی‌تر می‌کند؛ تا آنجا که مغز، تحت جبر سیستم پاداش، مسیر کم‌مقاومت را برگزیند. همراه با آن، «سوگیری برجستگی»، خطای شناختی که ذهن را متمرکز بر اطلاعات «چشمگیر»، «عجیب»، «جدید» یا «شدید» می‌کند، از راه می‌رسد؛ محتوای رنگی، متحرک و عاطفی را به پردازش مغز می‌رساند و این‌گونه متن‌های طولانی در پس‌زمینه حذف می‌شوند. کار که به اینجا رسید، «سوگیری وضعیت موجود» حلقه را می‌بندد و تمام. فردی که دیروز به فید پناه برده بود، امروز دوباره همان مسیر را تکرار می‌کند و نتیجه، تله‌ای شناختی می‌شود که در آن فرد نه به‌خاطر بی‌علاقگی، بلکه به‌دلیل مهندسی محیط، از کتاب دور می‌ماند. تله‌ای که به‌زعم اقتصاددان‌ها و پژوهشگران رفتاری، با گذر زمان، دو بحران را تشدید می‌کند. اول فرد را فقیرِ زمان و ظرفیت شناختی می‌کند، به‌طوری که حتی اگر اراده خواندن هم وجود داشته باشد، توان عصبی برای آن باقی نمی‌ماند. دوم اینکه در لایه‌ای عمیق‌تر، آن فقر را -مالی و زمانی- عامل مستقیم بلعیدن ظرفیت تفکر انتقادی می‌کند. فقدانی که در کتاب «کمیابی»، الدار شیفر -مشهورترین روان‌شناس اقتصاد رفتاری- آن را «تحمیل مالیات پهنای باند» می‌نامند که شواهد تجربی تکان‌دهنده‌ای نیز برایش وجود دارد.

قحطی پول و کلمه

وقتی کمیابی مالی نمایان می‌شود، با فکرکردن به مشکلات و جبر فقر، توان شناختی تا حدود ۱۳ امتیاز بهره هوشی افت می‌کند؛ افولی که در آزمون‌های استاندارد، فرد را در گروه افراد دچار به ضعف شناختی جای می‌دهد و با رفع فشار مالی او را به طبقه نخستین خود -با همان امتیاز اولیه- باز می‌گرداند. بدان معنا که مشکل شناختی، نه در هوش و اراده فردی، که به‌دلیل وضعیت اقتصادی افراد رخ می‌دهد. کسی که تمام روز درگیر حساب و کتاب اجاره خانه، قسط وام، یخچال خالی یا آینده‌ای است که هر صبح از جعبه داشته‌هایش خط می‌خورد، بی‌شک، در پایان روز نه‌فقط زمان، بلکه ظرفیت عصبی لازم برای پردازش یک متن ساده را هم از دست خواهد داد. حال وقتی این کمیابی فردی با داده‌های جمعی پیوند می‌خورد؛ کلان‌شهرهای انباشته از خسارت‌های پاندمی، جنگ، تورم، گرانی و بیکاری را درگیر «تونل‌زنی شناختی»، فرآیندی فراتر از یک حواس‌پرتی ساده می‌کند. در این وضعیت، تمرکز افراد چنان درون یک محرک تک‌بعدی و پرشدت (مانند یک فید بی‌پایان از ویدئوهای کوتاه) منقبض می‌شود که «میدان دید فکری» آنها تحلیل می‌رود. بنابراین، فرد فقط می‌تواند روی ضروری‌ترین مشکل تمرکز کند و هر آنچه خارج از این تونل است مثل ورزش، مطالعه، دورهمی یا حتی آموزش را در حاشیه منجمد کند. ازاین‌رو، کتاب دیگر نه یک نیاز، بلکه یک کالای لوکس ‌دسترس‌ناپذیر خواهد بود که جدای از قیمتش، به‌خاطر زمان و نبود انرژی ذهنی و جسمی، از سبد خرید و سرانه مطالعه فردی-جمعی حذف می‌شود. توأمان، کسی که دو شیفت کار می‌کند یا در یک اقتصاد گیگ بی‌ثبات شاغل است، شب‌ها فرسوده به خانه می‌رسد و ظرفیت عصبی‌اش برای پردازش متن‌های طولانی خالی می‌شود. پس «گریز منفعلی» همنشین او خواهد شد و اسکرول‌کردن‌هایی که بار شناختی را اشباع می‌کنند، اما کمترین توان را می‌طلبند، جای کتاب‌ها را می‌گیرند. در‌واقع افراد اسکرول می‌کنند تا فکر نکنند و این حلقه، همان تله مرگبار ذهنی است. چرا که «فقر زمان»، ظرفیت مطالعه یک ملت را می‌بلعد؛ فروریزش ظرفیت، درآمد آینده و بهره‌وری سرمایه انسانی را کاهش می‌دهد؛ افت درآمد و نابرابری، در یک چرخه عمیق، محیط فقر زمان را بزرگ‌تر می‌کند و حلقه‌ای که حتی با سرعت چند‌پیکسلی ریلزهای کوتاه هم قابل‌توضیح نیست محرک اصلی ورود میلیون‌ها نفر به «بی‌سوادی عملکردی» می‌شود؛ وضعیتی که فرد می‌تواند بخواند، اما نه در سطحی که زندگی حرفه‌ای و شهری کنونی می‌طلبد. در جهان پساسواد، درک قراردادها، تحلیل گزارش‌ها و استدلال‌های چندلایه‌ای، نیازمند توانایی تفکر انتقادی با تمام شاخصه‌هایش یعنی «تحلیل، ارزیابی، تفسیر، استنتاج، توضیح و خودتنظیمی» است. شاخصه‌هایی که مرز میان «سواد» و «بی‌سوادی» را آشکار کرده، توان ادراکی را از تشخیص حروف به پردازش معنا ارتقا می‌دهد و از منظر اقتصاد سرمایه انسانی، «بحران خواندن» را از سطح زوال فرهنگی به تخریب ساختاری سرمایه انسانی می‌برد. از این دیدگاه، وقتی نسل‌های جدید در چرخه‌های دوپامینرژیک و تونل‌های شناختی گرفتار می‌شوند، درواقع در حال فرسایش دارایی اصلی خود یعنی «توانایی پردازش پیچیدگی» هستند؛ و این کاهش در کیفیت تفکر انتقادی، مستقیم بر بهره‌وری و توانایی نوآوری در اقتصاد تاثیر گذاشته و آینده‌ای را رقم می‌زند که در آن، سرمایه فکری بشر به‌جای رشد، در برابر موج اطلاعات سطحی، منقبض می‌شود و خود را در صورت‌حساب‌های تریلیون‌دلاری اقتصاد جهانی، عیان می‌کند. اعدادی که تلخ‌تر از یک روند نزولی و برای اقتصاد مهیب‌اند.

ورشکستگی مغز

در چرخه اقتصاد مدرن، «سرمایه شناختی» مرزهای تئوریک را رد کرده و به شکل مستقیم به نرخ اشتغال، پایداری شغلی و بازدهی مالی گره می‌خورد. داده‌های آخرین پیمایش بین‌المللی مهارت‌های بزرگسالان اثبات می‌کند که هر یک انحراف معیار رشد در مهارت‌های کمی و محاسباتی (معادل ۵۸ امتیاز)، با افزایش یک واحددرصدی در احتمال اشتغال‌پذیری و ۹ درصد درآمد بالاتر همراه است؛ مضربی از بازدهی که با اثر سه سال تحصیل رسمی اضافی برابری می‌کند. و این در حالی است که حدود یک‌سوم از نیروی کار در کشورهای عضو «OECD‌» در مشاغلی فعالیت می‌کنند که از نظر سطح مهارت با توانمندی‌های واقعی آنها همخوانی ندارد؛ یک ناهماهنگی ساختاری که به‌تنهایی با ۱۲ درصد افت درآمد برای فرد و افت چشمگیر در نرخ بهره‌وری کل (TFP) برای سازمان‌ها همراه است و البته ابعاد آن فقط در سطح فردی خرد نمی‌شود. برآورد موسسه‌هایی نظیر بانک جهانی نشان می‌دهد خسارت ناشی از فقر یادگیری و افت مهارت‌های پایه، به کاهش ۲۱ تریلیون‌دلاری در درآمد مادام‌العمر نسل فعلی منجر می‌شود؛ ابعادی فاجعه‌بار که معادل ۱۷ درصد از کل تولید ناخالص داخلی جهان را به مخاطره می‌اندازد. علاوه‌بر این، ابعاد سلامت عمومی این بحران هم بی‌سابقه است. طبق آمار «‌PIAAC»، افرادی که بیشتر کتاب می‌خوانند، از مهارت‌های محاسباتی و تحلیل متنی بالاتری برخوردارند و ۱۱ واحد درصد بیشتر احتمال دارد که وضعیت سلامت «عالی» داشته باشند و از افسردگی و فرسودگی ذهنی منجر به افت بهره‌وری زندگی فردی و شغلی دور بمانند. درصورتی‌که ضعف در مطالعه و بی‌سوادی عملکردی، می‌تواند سالانه ۱۰۶ تا ۲۳۸ میلیارد دلار هزینه درمانی مستقیم بر اقتصاد کشورهای پیشرفته تحمیل کند؛ به‌طوری‌که هزینه درمان هر فرد کم‌سواد تا 7800 دلار در سال گران‌تر تمام شود و از سوی دیگر، در جوامع کم‌درآمد، جایی که تا ۷۹ درصد جمعیت مهارت‌های پایه خواندن ندارند، این ناتوانی به قیمت جان انسان‌ها تمام شود؛ به‌گونه‌ای که ناتوانی خواندن در مادران، نرخ مرگ‌ومیر کودکان را تا ۹ درصد افزایش دهد و رعایت‌نکردن شیوه‌های درمانی، ریسک مرگ زودهنگام بیماران مزمن را در هر دو جامعه تا دو برابر بالا ببرد. زیان‌هایی که شاید اغراق‌آمیز به‌نظر برسد، اما اگر پایش به سیاست باز شود می‌تواند «نگرانی فزاینده برای دموکراسی‌های مدرن» را هم تا بحرانی‌ترین سطح تشدید کند. چرا؟ چون جامعه‌ای که دانش‌آموز آن نمی‌تواند حجم زیاد کتاب‌های درسی را تحمل کند، معلم ترجیح می‌دهد فقط چهار کتاب را در طول سال تحصیلی تدریس کند، دانشجویی که برای فهم یک متن آن هم به زبان مادری از چت ‌جی‌پی‌تی کمک می‌گیرد و بزرگسالی که در دنیای اسکرول‌کردن‌ها، توانایی پردازش متنی خود را از دست داده است، نمی‌تواند روایت بسازد و طبیعتاً با روایت بلعیده می‌شود. آن هم روایت‌هایی که سیاست‌مداران استاد دستکاری آنها هستند. 

دراین پرونده بخوانید ...

دیدگاه تان را بنویسید