تختهپاره بر موج
در سال 1404 چه خطراتی ایران را تهدید کرد؟
سال ۱۴۰۴ در حالی به افق 1405 رسید که مهمترین تحول این سال در 9 اسفندماه 1404 رقم خورد؛ حملات مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران، شهادت رهبر عالی مذهبی ایران به همراه تعدادی از فرماندهان ارشد سیاسی و نظامی و هدف قرار گرفته شدن مراکز نظامی و غیرنظامی. اما چه شد که کار به حمله نظامی مشترک آمریکا و اسرائیل کشید؟ در این گزارش تلاش کردهایم در چند بند بههمپیوسته شرح دهیم که چرا و چگونه، کار به تقابل نظامی کشید؟ شرایط خاورمیانه به کدامسو میرود؟ و درنهایت، چه در انتظار ایران است؟
اول) چرا به ایران حمله شد؟
حمله «طوفانالاقصی» (7 اکتبر 2023، برابر با 15 مهرماه 1402) بسیاری از محاسبات را به هم زد. نگارنده در گزارشهای فراوانی که در تجارت فردا نوشته است (از جمله «خاورمیانه در عصر پسانصرالله» 14 مهر 1403؛ «بهای حمایت» 21 مهرماه 1403؛ «افق ابهام» 19 آبان 1403؛ «سنگ ترور بر پای صلح» و بسیاری دیگر از گزارشها و مقالاتی که موجود است) به دلایل این رخداد به تفصیل پرداخته است. با وقوع حمله 7 اکتبر، بسیاری از خطوط قرمز از سوی اسرائیل زیر پا گذاشته شد، چرا که این رژیم «موجودیت» خود را در خطر میدید. ابتدا غزه به خاکوخون کشیده شد، سپس رهبران حماس از جمله اسماعیل هنیه و یحیی سنوار ترور شدند، به دنبال آن حزبالله زیر ضرب قرار گرفت و سیدحسن نصرالله و هاشم صفیالدین به شهادت رسیدند. سپس جنگ 12روزه علیه ایران شروع شد و درنهایت کارزار مشترک آمریکا-اسرائیل علیه ایران، در 9 اسفندماه کلید خورد. واقعیت این است که طوفانالاقصی، نقشه خاورمیانه را -شاید اغراق نباشد بگوییم برای همیشه- تغییر داد. بسیاری از خطوط قرمز، دیگر قرمز نماند و اسرائیل (با کمک دونالد ترامپ) دیگر هیچ محدودیتی در عملیات منطقهای برای خود قائل نبوده و نیست.
اسرائیل بر این باور است که ایران با ساختن «محور مقاومت»، «حلقه آتشی» دور این رژیم کشیده بود که میتوانست در نقش بازدارنده عمل کند. این رژیم بر اساس دکترین «استراتژی پیرامونی» (به تحلیل «تهدید ایران از سرزمینهای شمالی» به همین قلم نگاه کنید) به دنبال شکستن «حلقه آتش» و انداختن توپ در زمین ایران بود. با وقوع انقلاب ایران و فروپاشی استراتژی دو ستونی نیکسون، اسرائیل به دنبال راهی برای رهایی از محاصره کشورهای متخاصم عرب بود. فروپاشی شوروی در دهه 90 این فرصت را در اختیار اسرائیل قرار داد. چنین بود که این رژیم ابتدا در ترکمنستان، سپس در آذربایجان، سفارت دایر کرد تا دایره همسایگان غیرعرب خود را گسترش دهد. با گذشت زمان و شکلگیری «توافقنامههای ابراهیم» در سال 2020، این رژیم با کمک آمریکا بهتدریج سعی در ورود به ساختار منطقهای و ادغام با پسرعموهای عرب داشت که حملات 7 اکتبر (15 مهر) معادله را دگرگون کرد. این حمله فرصت لازم را برای تغییر نقشه خاورمیانه به اسرائیل داد. ابتدا غزه زیر ضرب رفت. 8 اکتبر (16 مهر)، یعنی یک روز بعد از عملیات طوفانالاقصی، حزبالله عملیات خود علیه اسرائیل را آغاز کرد. در فروردینماه 1403 و آغاز حمله اسرائیل به کنسولگری ایران در دمشق، فصل تازهای در تحولات منطقه رقم خورد. ایران برای نخستینبار، خاک اسرائیل را هدف قرار داد. در آذرماه 1403 با سقوط اسد، سوریه از مدار ایران خارج شد. در تابستان 1404، جنگ 12روزه علیه ایران رقم خورد و در 9 اسفندماه 1404 جنگ تمامعیار اسرائیل-آمریکا علیه ایران آغاز شد.
خلاصه کلام آنکه، عملیات 7 اکتبر دست اسرائیل را برای اقدامات گسترده در منطقه باز کرد و دیگر خط قرمز معنای خود را برای این رژیم از دست داد. اسرائیل و آمریکا بر این باورند که ایران نیرویی «ضدنظم غربمحور» است و با چیدمان منطقهای خود (محور مقاومت) درصدد به چالش کشیدن نظم منطقهای و زیر ضرب بردن اسرائیل است. از سوی دیگر، فعالیت هستهای در کنار موشکهای دوربرد نفوذ ایران را در خاورمیانه گسترش داد و توازن قوا را بهنفع تهران رقم زد. اما اکنون نهفقط محور مقاومت تضعیف شده، تاسیسات هستهای ایران مورد حمله قرار گرفته و درنهایت کارزار مشترک آمریکا-اسرائیل توان موشکی و نظامی ایران را هدف قرار داده، بلکه این باور در محور غربی-عبری-عربی شکل گرفته که ایران در وضعیت تدافعی قرار گرفته و باید توان نظامی این کشور «خنثی» شود.
تعدادی از پژوهشگران اندیشکده بروکینگز، به چرایی این حمله پرداخته و تحلیل خود را از حمله مشترک آمریکا-اسرائیل به ایران بیان کردهاند. «سوزان مالونی» بر این باور است که بسیار نامشخص است که عملیات ایالاتمتحده و اسرائیل با موفقیت به یک گذار واقعی به یک نظام متفاوت منجر شود. «ایتامار رابینوویچ» معتقد است که حمله هوایی مشترک آمریکا-اسرائیل، اگرچه رهبر عالی ایران و تعدادی از فرماندهان نظامی را به شهادت رساند، اما موج مخالفت مردمی را ایجاد نکرد. او معتقد است یک بعد مهم داخلی در اسرائیل وجود دارد. نتانیاهو و ائتلاف راستگرای او در نظرسنجیهای پیش از انتخابات برنامهریزیشده در اواخر امسال، عقب هستند. نتیجه موفقیتآمیز جنگ، به نفع نتانیاهو خواهد بود.
«استفانی تی. ویلیامز» نیز نوشت، ما اسیر تفکر جادویی هستیم. ایالاتمتحده جنگی غیرقانونی را علیه کشوری آغاز کرده که نزدیک به 50 سال است در آن حضور دیپلماتیک نداشته است. دولت ترامپ، هیچ برنامهای برای آنچه در آینده رخ خواهد داد، ندارد. از قضا، بزرگترین ذینفعان نقض فاحش قوانین بینالمللی از سوی ایالاتمتحده، همان بازیگرانی هستند که در شرایط عادی، واشنگتن به دنبال مهار آنها بود. مسکو برای ادامه حملات خود به اوکراین جسورتر خواهد شد، درحالیکه چین، احساس قدرت خواهد کرد تا به تایوان حمله کند. «دافنا اچ. رند» هم مینویسد جنگ ترامپ غیرعاقلانه و بالقوه غیرقانونی است و مانند بسیاری از سیاستهای دفاعی و خارجی دیگر ترامپ، اهداف و ابزارها را با هم هماهنگ نمیکند.
دوم) آغاز دکترین «ابهام» ترامپ
وقتی بمبها در ایران فرود آمدند، اکثر آمریکاییها به اندازه بقیه جهان شگفتزده شدند. وضعیت نیروهای ایالاتمتحده در خاورمیانه طی هفتهها در حال جابهجایی بود، اما همزمان مذاکرات میان واشنگتن و تهران نیز در جریان بود. درحالیکه ارتش ایالاتمتحده برای حمله آماده میشد، دولت ترامپ هدف دقیق خود را مبهم گذاشت. بحث ملی در آمریکا در این رابطه بسیار کم بود؛ بحثهای ناچیزی با متحدان ایالاتمتحده در جریان بود و هیچ رایگیری در کنگره، در مورد مطلوبیت درگیری وجود نداشت. دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالاتمتحده، در کنار استفاده از زور، انعطافپذیری را در اولویت قرار داده است. این موضع، شیوه جدیدی از جنگ را منعکس میکند -در مداخلات متعدد ترامپ، از دریای سرخ تا ونزوئلا، قابلمشاهده است- که تفکر سنتی در مورد استفاده از زور را وارونه میکند.
«ریچارد فونتین»، که بهعنوان مشاور سیاست خارجی سناتور جان مککین خدمت کرده است، در مقالهای برای «فارن افرز» نوشت، در واقع، از بسیاری جهات، استفاده ترامپ از زور، دکترینی ضد پاول است. دکترین پاول که در طول جنگ خلیج فارس (1991-1990) بهوسیله ژنرال کالین پاول، که بعدها بهعنوان وزیر امور خارجه خدمت کرد، تدوین شد، بر این باور است که «زور» باید تنها بهعنوان آخرین راهحل، پس از بهکارگیری تمام ابزارهای غیرخشونتآمیز، مورد استفاده قرار گیرد. بااینحال، اگر جنگ ضروری باشد، باید در راستای یک هدف روشن، با یک استراتژی خروج روشن و با حمایت عمومی پیش برود. باید از نیروی قاطع و کوبنده برای شکست دشمن استفاده کرد و از هر منبعی -خواه نظامی، اقتصادی یا سیاسی و اجتماعی- بهره برد. این رویکرد که از درسهای ویتنام گرفته شده است، برای جلوگیری از درگیریهای طولانی، تلفات بالای جانی، خسارات مالی و اختلافات داخلی طراحی شده است. همانطور که پاول بعدها نوشت، رهبران نظامی نمیتوانستند «بیسروصدا به جنگهای بیرمق و به دلایل ناپختهای که مردم آمریکا نمیتوانستند درک یا حمایت کنند، تن دهند».
رویکرد پاول، که بر اساس معیارهایی که «کاسپار واینبرگر»، وزیر دفاع، در دهه ۱۹۸۰ تعیین کرده بود، بنا شده بود، از همان ابتدا بحثهایی را برانگیخت. برخی از منتقدان معتقد بودند که رویکرد همه یا هیچ به جنگ، مانع استفاده متناسب از زور برای دستیابی به اهداف کوچک اما همچنان مهم میشود. برای حامیان این دکترین، دقیقاً نکته همین بود و آنها مداخلات مداوم، مانند مداخلات دولت کلینتون در سومالی، هائیتی و یوگسلاوی سابق را سوءاستفاده از قدرت نظامی میدانستند که خطر شکست یا گرفتار شدن در باتلاق را به همراه داشت.
تهاجم ایالاتمتحده به افغانستان در سال ۲۰۰۱ و عراق در سال ۲۰۰۳ آزمونهای کلیدی این رویکرد بودند. دولت جرج دبلیو بوش، در هر دو مورد به دنبال اعمال دکترین پاول بود. این دولت تنها پس از آنکه به ترتیب رهبران طالبان و عراق، خواستههای ایالاتمتحده را نادیده گرفتند و پس از آنکه رئیسجمهور، سرمایه سیاسی قابلتوجهی را برای متقاعد کردن آمریکاییها مبنیبر عاقلانه بودن تصمیم برای جنگ صرف کرد، اعلام جنگ کرد. اهداف اعلامشده دولت روشن بود؛ از بین بردن پناهگاه امنی که دولت افغانستان برای القاعده فراهم میکرد و خلاص شدن از شر سلاحهای کشتار جمعی در عراق. همچنین در هر دو مورد، به دنبال مجوز کنگره بود و آن مجوز را هم دریافت کرد. در افغانستان، نیروهای آمریکایی حضور زمینی ضعیف را با حملات هوایی ضعیف و حمایت از جنگجویان «اتحاد شمال» که وارد کابل شدند و طالبان را سرنگون کردند، ترکیب کردند. در عراق، 160 هزار سرباز آمریکایی، حمله زمینی را برای سرنگونی رژیم آغاز کردند. در هر دو مورد، استراتژی خروج برنامهریزیشده همانا واگذاری نهادهای حکومتی به تبعیدیان، رهبران محلی و نیروهای امنیتی داخلی بود و پس از آن سربازان آمریکایی به خانه بازمیگشتند.
در هر دو مورد، اوضاع طبق برنامه پیش نرفت. تلاش برای جلوگیری از درگیریهای طولانی، بههرحال این جنگها را به وجود آورد. این جنگها فوقالعاده پرهزینه و عمیقاً تفرقهبرانگیز بودند و به نظر میرسید اهداف آنها فقط با گذشت زمان تغییر میکند. چه مشکلات این مداخلات ناشی از سوءاستفاده از دکترین پاول باشد و چه از تصور غلط از خود این رویکرد، سایههای تاریک افغانستان و عراق بر هر مداخله نظامی ایالاتمتحده در دو دهه گذشته، ازجمله جنگی که ترامپ-نتانیاهو در 28 فوریه علیه ایران به راه انداختند، سایه افکنده است. دولت ترامپ در تلاش برای جلوگیری از تکرار چنین افتضاحاتی، چیزی شبیه به عکس آن را دنبال کرده است. درحالیکه دکترین ترامپ با چالشهای جدی همراه است، نتایج غیرمنتظرهای نیز به بار آورده است و احتمالاً همچنان پابرجا خواهد ماند.
این رویکرد جدید به جنگ، در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ شکل گرفت و در دوره دوم ریاستجمهوری او تثبیت شد. در سالهای ۲۰۱۷ و ۲۰۱۸، ترامپ دستور حملات موشکی علیه رژیم اسد در سوریه را صادر کرد و عملیات نظامی ایالاتمتحده در عراق و سوریه علیه داعش، از جمله حملهای را که به کشته شدن ابوبکر البغدادی، رهبر داعش منجر شد، ادامه داد. در سال ۲۰۲۰، نیروهای آمریکایی، ژنرال قاسم سلیمانی را ترور کردند. سال 2025، ترامپ جنگی را علیه حوثیها در یمن آغاز کرد، سایتهای هستهای ایران را هدف قرار داد و به شبهنظامیان در شمال نیجریه حمله کرد. در سال جاری، دولت او برای دستگیری نیکلاس مادورو به ونزوئلا حمله کرد و در روز شنبه 9 اسفندماه 1404، حملاتی را علیه ایران آغاز کرد.

عناصر متفاوت دکترین پاول و ترامپ
تفاوت این عملیاتها با روشهای سنتیتر استفاده از زور قابلتوجه است. دکترین پاول، بهنوبه خود، معتقد است که جنگ باید آخرین راهحل باشد و تنها پس از آنکه ابزارهای سیاسی، دیپلماتیک و اقتصادی در دستیابی به هدف موردنظر شکست خوردند، به آن روی آورده شود. در سال ۱۹۹۰، رئیسجمهور جرج بوش (پدر) به صدام حسین برای خروج نیروهایش از کویت، ضربالاجلی داد و یک دهه بعد، رئیسجمهور بوش (پسر) قبل از شروع خصومتها، به صدام و طالبان، اولتیماتوم عمومی داد. از سوی دیگر، رویکرد ترامپ استفاده از «ابهام» بهعنوان منبع امتیاز بوده تا مخالفان خود را غافلگیر کند. برای مثال، حملات ایالاتمتحده به ایران در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ در حالی انجام شد که مذاکرات در جریان بود. دولت او هیچ اولتیماتوم عمومی (برای مثال، به ژنرال سلیمانی یا مادورو) صادر نکرد. به نظر میرسد برای ترامپ، «زور» چیزی نیست که فقط زمانی که همه ابزارهای دیگر به کار گرفته شدهاند، به کار گرفته شود، بلکه یکی از چندین ابزار موجود برای افزایش اهرم فشار، به حداکثر رساندن غافلگیری و ایجاد نتیجه است.
یکی دیگر از اصول دکترین پاول که به نظر میرسد ترامپ آن را کنار گذاشته است، تاکید بر حمایت عمومی است. دکترین پاول، اعتراضات دوران ویتنام علیه مداخله آمریکا را مثال برجستهای میداند که باید از آن اجتناب شود. این تفکر میگوید، اگر هدفی برای آمریکاییها آن قدر مهم باشد که برای آن مبارزه کنند، باید مردمی که به نام آنها جنگ برپا میشود، از آن حمایت کنند. برای برقراری چنین حمایتی معمولاً رئیسجمهور باید دلایل خود را بهطور مکرر و در طول ماهها بیان کند. از کنگره هم انتظار میرود که از طریق یک رایگیری برای مجوز استفاده از نیرو، پس از بحث و تبادل نظر طولانیمدت، تایید خود را نشان دهد.
دولت ترامپ همچنین از بیان اهداف روشن برای استفاده از زور خودداری کرده است. رئیسجمهور آمریکا، هنگام اعلام آغاز جنگ با ایران گفت که هدف «دفاع از مردم آمریکا با از بین بردن تهدیدات قریبالوقوع از سوی ایران» است؛ آن هم درحالیکه تهران نه غنیسازی اورانیوم انجام میداد و نه موشکهایی با قابلیت رسیدن به ایالاتمتحده در اختیار داشت. یک روز پس از حملات، ترامپ در رسانههای اجتماعی نوشت که بمباران با هدف دستیابی به «هدف ما یعنی صلح در سراسر خاورمیانه و در واقع جهان» انجام شده است! او همچنین سخن از تغییر رژیم در ایران به میان آورد و افزود خواهان مذاکره با رهبر جدید ایران است. به همین ترتیب، ترامپ در ابتدا گفت که فشار بر ونزوئلا برای جلوگیری از ورود مواد مخدر به ایالاتمتحده ضروری است، اما پس از آن توضیح داد که هدف، محاکمه مادورو است. او [ترامپ] میخواهد «نفت دزدیدهشده» از ایالاتمتحده را پس بگیرد و این عملیات با نتیجه جدیدی از دکترین مونرو مطابقت دارد. اینکه آمریکاییها دقیقاً در هر کشور برای چه چیزی میجنگند و اگر به این هدف برسند، چگونه متوجه خواهند شد، هنوز مشخص نیست.
درحالیکه دکترین پاول خواستار شفافیت است، ترامپ در مقابل، به انعطافپذیری بها میدهد. ترامپ با ادعای اهداف متعدد و اغلب مبهم، توانایی توقف جنگ را بدون پذیرش شکست حفظ میکند. این، بهجای پیروزی آشکار، استراتژی خروج اوست. ترامپ هنگام اعلام حملات به حوثیها گفت: «ما از نیروی کشنده فراگیر تا زمانی که به هدف خود برسیم، استفاده خواهیم کرد»، که ظاهراً هدف آن پایان دادن به حملات حوثیها به کشتیهای آمریکایی در دریای سرخ بود. ترامپ سپس گفت حوثیها «کاملاً نابود خواهند شد». بااینحال، یک ماه پس از یک کارزار نظامی پرهزینه و تنها تا حدی موفق، دولت با این گروه برای پایان دادن به حملاتش به توافق رسید. درنهایت، دکترین پاول میگوید که ایالاتمتحده باید برای دستیابی به هدف خود، از نیروی فراگیر و قاطع استفاده کند و دشمن را تا حد امکان سریع و محکم شکست دهد. از سوی دیگر، ترامپ طرفدار اقدامات نظامی کوتاه و شدید است که فقط از انواع خاصی از نیرو، بهویژه نیروی هوایی و نیروهای ویژه، استفاده میکند و تقریباً همیشه نیروهای زمینی متعارف را مستثنی میکند.
بهاستثنای احتمال حملاتش به داعش، جنگهای دولت ترامپ عمدتاً از نیروی محدود و نه قاطع استفاده کردهاند. در سال ۲۰۱۷، ایالاتمتحده در پاسخ به استفاده اسد از سلاحهای شیمیایی علیه غیرنظامیان سوری، حملاتی را در سوریه انجام داد. اما رهبری اسد همچنان امن ماند و او دوباره در سال ۲۰۱۸ از سلاحهای شیمیایی استفاده کرد. در سال ۲۰۲۵، ترامپ به نابودی سایتهای هستهای ایران افتخار کرد، اما در سال ۲۰۲۶ خطر دستیابی تهران به سلاح هستهای را بهعنوان بهانهای دیگر برای جنگ ذکر کرد. مادورو اکنون از ونزوئلا رفته است، اما رژیم او همچنان پابرجاست. در همه این موارد، انعطافپذیری بهجای قاطعیت، «شعار» است و به ترامپ اجازه میدهد به نتایجی رضایت دهد که در ابتدا هرگز بهوضوح تعریف نشده بودند.
استفاده کوتاه و سریع از زور که انعطافپذیری در تصمیمگیری را حفظ میکند، از «ابهام» و «غافلگیری» بهره میبرد، احتمال گرفتار شدن در باتلاق را به حداقل میرساند و با نتیجهای «به اندازه کافی خوب» به پایان میرسد، میتواند بهترین رویکرد در بسیاری از موارد باشد. بااینحال، آنها احتمالاً بهترین رویکرد برای همه موارد نیستند و ممکن است بهزودی محدودیتهای روش جنگی ترامپ روشن شود. حمله 9 اسفند آمریکا و اسرائیل به ایران نشاندهنده بلندپروازانهترین قمار سیاست خارجی ترامپ تا به امروز است.
در اینجا، انعطافپذیری و ابهام رئیسجمهور ممکن است راه پیشرو را نشان دهد. اگر نیروهای آمریکایی تلفات قابلتوجهی متحمل شوند، اگر مردم آمریکا از این درگیری خسته شوند (و بسیاری اگرهای دیگر)، ترامپ میتواند جنگ را متوقف کند. با این بهانه که هدف از ابتدا تضعیف ایران و اطمینان از عدم دستیابی آن به سلاح هستهای بوده، رئیسجمهور میتواند احتمالاً اعلام پیروزی کند. با این کار، رئیسجمهور آخرین شعار پاول را زیر پا میگذارد: قانون «شما مسئول پیامدهای اعمال خود هستید و باید عواقب آن را بپذیرید» [Pottery Barn rule: این عبارت بهطور غیررسمی برای بیان مسئولیت یا پیامدهای ناخواستهای که ممکن است پس از خراب کردن چیزی در یک موقعیت به وجود آید، به کار میرود. به عبارت دیگر، شما مسئول پیامدهای اعمال خود هستید و باید عواقب آن را بپذیرید]. قبل از حمله به عراق، ژنرال پاول هشدار داد: «اگر بتوانید آن رژیم را بشکنید، مالک آن خواهید شد.» ترامپ در تلاش برای شکستن ایران، پیش از این اعلام کرده بود که ایالاتمتحده مسئولیت عواقب آن را بر عهده نخواهد گرفت. بااینحال، چنین سناریویی یکی دیگر از محدودیتهای رویکرد ترامپ را نشان میدهد؛ این رویکرد راه را برای صلح بلندمدت هموار نمیکند، بلکه درگیری را به روز دیگری موکول میکند.

سوم) ایران در کانون تنشهای منطقهای
حال بگذارید در این بخش، ایران را در بطن تحولات خاورمیانه تحلیل کنیم. حقیقت این است که ایران با مجموعهای از تهدیدهای درهمتنیده داخلی و خارجی مواجه است که هم بهدلیل تحولات ژئوپلیتیک منطقه و هم فشارهای اقتصادی و سیاسی از سوی بازیگران بینالمللی، اهمیت بالایی دارند. هدف قرار دادن رهبر عالی ایران به همراه تعدادی از فرماندهان ارشد نظامی و شخصیتهای سیاسی و پاسخ ایران به پایگاههای آمریکا در سطح منطقه، میتواند تنشها در همسایگی و رقابتهای منطقهای را افزایش دهد. در پشت پرده نظمی که بهسرعت در خاورمیانه در حال فروپاشی است، به قول لرد کرزن، «مسئله ایران» نه بهعنوان یک «بحران مجزا»، بلکه بهعنوان یک «مسئله» دارای «چندبازیگر» بهتر درک میشود؛ مسئلهای که در آن، موازنههای متغیر در صحنههای داخلی و خارجی با هم تعامل دارند. در منطقهای که تحولات یک جبهه به جبهه بعدی تسری مییابد، هر سناریویی «درباره ایران» فقط درباره ایران نیست. این سناریو در سراسر شام، خلیج فارس، بازار انرژی و... طنینانداز میشود. باید در نظر داشت که ایران کشوری است در حاشیه «هارتلند» و در قلب «ریملند» با موقعیت منحصربهفرد جغرافیایی که اهمیت آن را برای جهان دوچندان ساخته است.
«احمد اردی اوزترک»، استاد سیاست و روابط بینالملل در دانشگاه متروپولیتن لندن، بر این باور است که آنچه در ماههای اخیر تغییر کرده است، صرفاً شعلهور شدن رقابتهای منطقهای نیست، بلکه برهم خوردن تعادل و توازن ابزارهاست؛ نقشه سوریه با سرعت در حال تغییر است، بهطوریکه این کشور دیگر در قلمرو نفوذ ایران نیست و در مدار کشورهای «عربی-عبری-غربی» قرار گرفته است. درعینحال، دست «نیروهای دموکراتیک سوریه» (SDF) در تحولات داخلی این کشور، بهوضوح ضعیف و رویکرد واشنگتن نسبت به شرکای سابق کرد خود بهطور قابلتوجهی سرد شده است؛ نیروهای «محور مقاومت» تضعیف شدهاند و اکنون ایران در محاصره نیروهای متخاصم و البته زیر ضرب واشنگتن-تلآویو قرار گرفته است. این تغییر مهم است، زیرا محیط استراتژیکی را که تهران در آن ریسک را محاسبه میکند، تغییر میدهد.
در سایه این واقعیتها، میتوان چنین صورتبندی ارائه داد: یکم) اگرچه کشورهای منطقه (در ظاهر) با اقدام نظامی در ایران مخالفت کردند، اما این مخالفت بیشتر یک ترجیح اخلاقی است نه برخاسته از واقعیتهای روی زمین؛ چه آنکه یک «ایران تضعیفشده» به نفع کشورهای منطقه است. دوم) مارپیچ حمله با تشدید تنش، هزینههای بحران منطقهای را بالا میبرد. سوم) یک بحران بزرگ احتمالی در ایران، باعث تسری بحران در میان همسایگانش میشود. چهارم) جنگ علیه ایران، آزادی عمل منطقهای اسرائیل را تقویت کرده و بهمثابه تهدیدی برای کشورهای منطقه خواهد بود. بعید نیست با تضعیف ایران، کشورهای ترکیه و پاکستان در سیبل حملات اسرائیل قرار بگیرند.
دراینباره، «احمد رشیدینژاد»، پژوهشگر ژئوپلیتیک، با پیوند دادن تحولات اخیر به ماهیت شکننده منطقه، تحلیل اوزترک را در چهارچوبی نظری بسط میدهد. رشیدینژاد میگوید: «آنچه اوزترک از تغییر توازن اهرمها و تضعیف موقعیت ایران در سوریه توصیف میکند، دقیقاً تجلی عینی «وابستگی متقابل بحرانها» در یک منطقه شکننده است. به بیان دیگر، «چندبازیگری» مسئله ایران نه صرفاً بهدلیل تعداد بازیگران، که بهواسطه همین ویژگی ذاتی ژئوپلیتیک منطقه معنا مییابد. ایران به دلیل موقعیت و اهمیت جایگاهش در این پازل، حلقه اتصال معادلاتی است که هر تغییری در آن -از تضعیف متحدان تا جابهجایی ائتلافها- موازنهها را از شامات تا خلیج فارس جابهجا میکند. موقعیت جغرافیایی، منابع طبیعی، تنوع قومی-مذهبی و دخالت قدرتهای بزرگ، این منطقه را در زمره مناطق شکننده قرار داده است؛ مناطقی که هرگونه تنش یا درگیری در دل آنها میتواند بهسرعت به سطح منطقهای و حتی فرامنطقهای سرایت کند.» اما بازگردیم به پرسش آغازین؛ چرا مسئله ایران یک مسئله «چندبازیگری» است؟
الف) خروج سوریه از مدار ایران
یکی از تحولات اخیر به سوریه مرتبط میشود. با سقوط اسد چند اتفاق افتاد: نخست، سوریه از مدار ایران خارج شد و در مدار «عربی-عبری-غربی» و حتی «ترکی» قرار گرفت. دوم، جریان کمکرسانی به حزبالله از مسیر سوریه دچار اختلال شد. سوم، با وجود درگیریهای قومی متعدد در سوریه اما پیشروی نیروهای ارتش احمدالشرع (یا همان ابومحمد الجولانی سابق) به شرق فرات و تثبیت سریع قلمرویی که پیشتر تحت کنترل «نیروهای دموکراتیک سوریه» بود، تعادل قدیمی که در آن نیروهای کرد بهعنوان یک بازیگر موردحمایت ایالاتمتحده عمل میکردند، از بین رفت. آتشبس و مذاکرات مربوط به ادغام کردها در ارتش سوریه دیگر امری «اختیاری» نیست بلکه «تحمیل» میشود. معنای این سخن چیست؟ این بدین معناست که دولت الشرع در حال بسط نفوذ خود در بخشهایی از سوریه است که پیش از این، از زیر نظارت دولت مرکزی خارج شده بود. این میتواند سببساز مشروعیت نظام جدید سوریه شود و به الشرع دست برتر بدهد تا بتواند اقتدار دولت مرکزی را در سایر نقاط سوریه بگستراند.
«نیروهای دموکراتیک سوریه» بهدلیل از دست دادن پشتوانه حمایتی آمریکا، اهرم فشاری در مذاکره با دولت ندارند. ایالاتمتحده نیز دیگر حاضر نیست خودمختاری کردها را بهعنوان یک پروژه استراتژیک، تضمین کند. در قاموس واشنگتن، وحدت سوریه مهمتر از هر چیز دیگری است. از نظر رشیدینژاد، واشنگتن به این جمعبندی رسیده که کارکرد کردها در معادله مبارزه با داعش «تا حد زیادی منقضی شده» و اکنون دولت مرکزی سوریه را بازیگری میبیند که میتواند هم در مهار تروریسم و هم در مهار نفوذ ایران نقشآفرینی کند. به بیان دیگر، منطق راهبردی که پیوند با کردها را توجیه میکرد، اعتبار خود را از دست داده و آمریکا در دمشق، بازیگری تازه یافته است که خروج از باتلاق سوریه را برایش ممکن میکند.
ب) محاسبه کشورهای حاشیه خلیج فارس
نگاه کشورهای خلیج فارس -بهویژه در عربستان سعودی- به ایران از دریچه دوگانه «رقابت» و «آسیبپذیری» است. ریاض آشکارا ایرانی را ترجیح میدهد که مهار شده باشد. یعنی چه؟ یعنی نفوذ منطقهایاش محدود شده باشد، اهرمهای قهریاش (موشکی-هستهای) کاهش یافته و شبکههای نیابتیاش مهار شده باشند. بااینحال، سناریوی فروپاشی ایران برای پادشاهی سعودی ذاتاً مطلوب نیست. پیشبینیپذیری و اعتماد سرمایهگذاران که موردنیاز «چشمانداز ۲۰۳۰» است، با چشمانداز یک رویارویی بزرگ «با» ایران (یا با «هدایت» ایران) که باعث بیثباتی در قیمت نفت، مسیرهای کشتیرانی، هزینههای بیمه و ریسک گستردهتر در سراسر خلیج فارس میشود، همخوانی ندارد. علاوه بر این، عربستان و سایر پادشاهیهای خلیج فارس نگراناند که یک گسست چشمگیر در ایران میتواند اسرائیل را (بهطور نامتناسبی) در توازن منطقهای توانمند کند، درحالیکه همزمان دفاع از عادیسازی روابط با اسرائیل را از نظر سیاسی در داخل پرهزینه، اگر نگوییم غیرقابلدفاع، میکند.
از دیدگاه رشیدینژاد، تحولات اخیر محاسبات ریاض را پیچیدهتر کرده است: «حمله اسرائیل به قطر بهعنوان یک عضو شورای همکاری، خط قرمز حاکمیت کشورهای عربی را نقض کرد و ماهیت توسعهطلبانه «اسرائیل بزرگ» را عیان کرد. از سوی دیگر، نزدیکی امارات به اسرائیل و شکلگیری «بلوک ابراهیمی» به رهبری ابوظبی-تلآویو، ریاض را با دوئل راهبردی تازهای مواجه کرده است. در واکنش، عربستان با تشکیل محور جدیدی متشکل از ترکیه، پاکستان و قطر در مقابل (بلوک اسلامی)، در پی مهار همزمان نفوذ اسرائیل و محدود کردن ماجراجوییهای امارات در منطقه برآمده است. حاصل آنکه، ریاض امروز نه با یک بحران، که با سه جبهه بههمپیوسته روبهرو است: مهار ایران رقیب، مقابله با اسرائیل توسعهطلب و مدیریت شکاف با اماراتِ شریکسابق؛ سهگانهای که هرگونه محاسبه ساده را به معمایی راهبردی تبدیل کرده است.»
در مقابل، قطر و امارات تمایل دارند با رویکردی انعطافپذیرتر عمل کرده و کانالهای اقتصادی و دیپلماتیک را با تهران -با وجود حملات موشکی ایران به پایگاههای آمریکا در این کشورها و نارضایتی از اقدامات نظامی ایران- باز نگه دارند. برای قطر، این موضع، ریشه در ملاحظات ساختاری و استراتژیک دارد؛ منابع گازی مشترک با ایران، وابستگی متقابل پایداری ایجاد میکند. هویت میانجیگرانه دوحه، از یک سطح مدیریتشده از تنش که در آن بتواند همچنان بهعنوان یک بازیگر میانجی باقی بماند، بهره میبرد. به نظر میرسد امارات متحده عربی -و تا حدودی بحرین- ترجیح میدهند فضای مانور خود را حفظ کنند؛ یعنی بتوانند دستاوردهای توافقنامههای ابراهیم را حفظ کنند بدون اینکه در صورت تغییر و تحولات منطقهای، در این تحولات گرفتار شوند. این امر به آنها این امکان را میدهد که عادیسازی روابط را کند کنند، یا در صورت تشدید تنش، گامهای تاکتیکی محدودی به عقب بردارند، بدون اینکه مسیر استراتژیک گستردهتر خود [به سوی اسرائیل] را بهطور کامل رها کنند.
رشیدینژاد معتقد است، در واقع ابوظبی در تناقضی راهبردی میان توافقهای ابراهیم و مناقشه جزایر سهگانه گرفتار شده است. از یکسو، نزدیکی به اسرائیل دستاوردهای امنیتی داشته، از سوی دیگر، مسئله جزایر، هرگونه عقبنشینی در برابر تهران را پرهزینه میکند. بحرین اما در شکنندهترین موقعیت در میان کشورهای شورای همکاری قرار دارد. هراس از احیای ادعاهای تاریخی ایران بر بحرین، به سوءظن امنیتی دائمی برای آلخلیفه تبدیل شده است. این هراس، وابستگی امنیتی بحرین به غرب را تا سطح یک «قیمومیت» بالا برده و هرگونه تنشزدایی با تهران را برایش پرهزینهتر از دیگران کرده است. به باور رشیدینژاد، رویهمرفته، ترجیح کشورهای خلیج فارس، تغییر ناگهانی رژیم در ایران نیست، بلکه تلاش بر سر «کنترل حداکثری» است؛ یعنی ایرانی که تحت فشار مداوم قرار دارد (یعنی فشار کافی برای جلوگیری از ماجراجویی تهران و همزمان فشار برای جلوگیری از فروپاشی سیستماتیک) درحالیکه کانالهای تجاری و دیپلماتیک دستنخورده باقی بماند.
ج) روسیه و چین: انرژی، موازنه و رقابت با ایالاتمتحده
در چشمانداز ژئوپلیتیک گستردهتر، روسیه عمدتاً از طریق دو دستور کار بههمپیوسته به ایران نزدیک میشود: «پویایی بازار انرژی» و «فضای مانور مسکو در خاورمیانه» در شرایط تشدید رویارویی با غرب. از زمان وقوع جنگ در اوکراین و تشدید تحریمهای غرب، روسیه با تعمیق همکاریهای دفاعی با ایران، به دنبال فضای تنفس استراتژیک بیشتری بوده است، درحالیکه همزمان تلاش میکند عدم قطعیت در بازارهای نفت و گاز را به پویایی قیمتی تبدیل کند تا موقعیت مالیاش تقویت شود. از دیدگاه مسکو، سناریوی تغییر رژیم در ایران -یا هرجومرج طولانیمدت و کنترلنشده- ذاتاً بیثباتکننده است. این کار، خطر برهم زدن تعادل در حوزه دریای خزر و ایجاد بیثباتی جدید در قفقاز را به همراه دارد. به همین دلایل، کرملین علاقه چندانی به فروپاشی ایران که میتواند اثرات غیرقابلپیشبینی در سراسر حاشیه جنوبی روسیه ایجاد کند، ندارد.
درعینحال، مسکو از تنش حمایت میکند؛ مشروط بر اینکه قابلمدیریت باشد. سطح کنترلشدهای از تنش میتواند از افزایش قیمت نفت پشتیبانی کند و بهطور غیرمستقیم، بودجه روسیه را در زمان فشار ناشی از تحریمها تقویت کند. همچنین به روسیه اجازه میدهد تا خود را یکی از معماران سیاسی «محور غیرغربی» معرفی و روایت خود از مقاومت چندقطبی و استقلال استراتژیک را تقویت کند. بااینحال، این یک اقدام توازنبخش است، نه یک چک سفید امضای ایدئولوژیک برای تهران. روسیه نمیخواهد ایالاتمتحده با عنوان «مهار ایران»، قوای نظامی بزرگی را در منطقه مستقر کند، زیرا این کار میتواند آزادی عمل مسکو را محدود کرده و موقعیت چانهزنی این کشور را در سوریه و مدیترانه شرقی پیچیده کند.
درعینحال، بعید است روسیه، از ایرانی که از آزادی استراتژیک کامل برخوردار باشد، حمایت کند، زیرا یک تهران بدون محدودیت میتواند جایگاه منطقهای روسیه را تضعیف یا مسکو را مجبور به تعهدات پرهزینه کند. در عمل، تعادل ترجیحی روسیه تعادلی است که در آن بتواند حضور خود در سوریه را تقویت و اهرم خود در شرق مدیترانه را حفظ کند، از درجهای از اصطکاک منطقهای بهرهمند باشد، اما از گسست سیستماتیک که پیشبینیپذیری را از بین میبرد، اجتناب کند. از نظر رشیدینژاد البته این نکته شاید دور از واقعیت نباشد که روسیه از ایرانی که بتواند آمریکا را در گرداب جنگ منطقهای گرفتار کند، استقبال میکند؛ زیرا هرگونه درگیری گسترده، علاوهبر اینکه موجب وابستگی ایران به روسیه میشود، قدرت و تمرکز واشنگتن را در سایر جبههها -بهویژه اوکراین- فرسایش داده و این برای مسکو، یک برگ برنده بزرگ محسوب میشود.
در مقابل، رویکرد چین بیشتر تحتتاثیر امنیت انرژی و منطق رقابت جهانی با ایالاتمتحده است. توافقهای بلندمدت پکن در زمینه انرژی و زیرساختی با ایران، نهفقط بهعنوان بخشی از استراتژی تنوعبخشی به منابع نفتی چین، بلکه بهعنوان جزئی از جاهطلبیهای گستردهتر «ابتکار کمربند و جاده» برای اتصال، اهمیت دارد. از این منظر، چین تمایل کمی به یک رویارویی بزرگ در اطراف تنگه هرمز یا کریدورهای دریایی اطراف آن دارد. یک درگیری گسترده نهفقط خطر افزایش شدید قیمت نفت را به همراه دارد، بلکه زنجیرههای تامین را مختل و رشد جهانی را تضعیف میکند و به بازارهای خارجی چین آسیب میرساند؛ هزینههایی که پکن انگیزههای قوی برای اجتناب از آنها دارد.
بااینحال، محاسبات چین صرفاً مربوط به ثبات نیست. از نظر استراتژیک، ایالاتمتحدهای که مجبور به سرمایهگذاری نظامی و سیاسی بیشتر در خاورمیانه باشد، میتواند در پکن بهعنوان یک فرصت ساختاری دیده شود. چرا؟ زیرا این امر، با افزایش توجه و منابع استراتژیک آمریکا به خاورمیانه، فضای مانور چین را در آسیا و اقیانوسیه گسترش میدهد. نتیجه ایدهآل پکن نه فروپاشی ایران است و نه عقبنشینی سریع آمریکا که به واشنگتن اجازه دهد تمرکزش بهجای دیگری معطوف شود. بلکه، یک فرمول میانی است؛ یعنی ایران از معادله منطقهای حذف نشود، جریان انرژی بهطور جدی مختل نشود و خطر جنگ سیستماتیک مهار شود، درحالیکه ایالاتمتحده آنقدری در خاورمیانه درگیر شود تا آزادیاش برای چرخش کامل به سمت چین محدود شود. به گفته رشیدینژاد، در واقع ایدهآل پکن، ایرانی نسبتاً باثبات اما مسئلهساز است؛ به اندازهای باثبات که نفت و سرمایهگذاریهای چین در امان بمانند و به اندازهای مسئلهساز که واشنگتن را در خاورمیانه گرفتار کند و از تمرکز بر مهار چین در شرق آسیا بازدارد.
د) سایر بازیگران
در این میان، مطلوب تلآویو همانا یک ایران تضعیفشده و فاقد بازدارندگی است. آنکارا هم از این بیم دارد که اقدام نظامی علیه ایران نهفقط باعث «آزادی عمل منطقهای نامتناسب اسرائیل» میشود بلکه ممکن است در آینده ترکیه را در سیبل اسرائیل قرار دهد. درهرحال، معادله «ایران» اکنون مملو از بازیگرانی است که اهداف متناقضی را از طریق صفبندیهای معاملهگرایانه دنبال میکنند. سال جدید، سالی را نشان میدهد که در آن «مسئله ایران»، هم در بحرانها و هم در میزهای مذاکره بیشتر مطرح خواهد شد. دراینباره، رشیدینژاد بر این باور است که، برای ترکیه، جنگ ایران و آمریکا کابوسی چندلایه است؛ نخست، شوک قیمت انرژی و قطع تجارت مرزی با ایران که تورم مزمن را به ابرتورم تبدیل میکند. دوم، فروپاشی موازنهای که ترکیه سالها با ظرافت میان ناتو، روسیه و ایران حفظ کرده بود و حالا ناچار به انتخابی ناممکن میان متحد و همسایه خواهد شد. ازاینرو، میانجیگری فعال اردوغان نه یک تاکتیک دیپلماتیک، که واکنش بقای یک دولت در برابر طوفانی است که ثباتش را از بنیان تهدید میکند.

چهارم) از «درگیری در سایه» تا «جنگ تمامعیار»
آنچه مدتها بهشکل یک درگیری در سایه میان اسرائیل و ایران بود، اکنون به یک جنگ منطقهای آشکار تبدیل شده است. حملات هوایی اسرائیل و آمریکا به اهداف ایرانی، شدت زیادی را نشان داد. پس از ترور رهبر عالی ایران و فرماندهان نظامی، حزبالله عملیات نظامی خود را علیه اسرائیل آغاز کرد. انتقام حزبالله به حملات دوباره اسرائیل به حومه جنوبی بیروت منجر شد. این الگو نشان میدهد که این درگیری دیگر به خاک ایران محدود نیست. جنگی که زمانی از طریق نیروهای نیابتی انجام میشد، اکنون به یک رویارویی چندجبههای تبدیل شده که از تهران تا تلآویو و از خلیج فارس تا مدیترانه امتداد دارد.
«سنا خان»، گزارشگر «مدرن دیپلماسی»، بر این باور است که دکترین منطقهای ایران بر تشدید سنجیدهشده درگیری از طریق نیروهای مقاومت متکی بود. هدف قرار گرفتن پایگاههای ایالاتمتحده، نشاندهنده تمایل تهران به بینالمللی کردن هزینه درگیری است. اینکه ایران حداکثر تلافیجویی یا استقامت کنترلشده را انتخاب کند، مسیر جنگ را شکل خواهد داد. ایالاتمتحده فراتر از حمایت لجستیکی به درگیری نظامی مستقیم روی آورده و اولین تلفات خود را در کویت متحمل شد. بااینحال، به نظر میرسد افکار عمومی آمریکا دچار اختلاف نظر هستند. با نزدیک شدن به انتخابات میاندورهای، درگیری طولانیمدت خطرات سیاسی داخلی را به همراه دارد. از نظر تاریخی، جنگهای کوتاه، اقتدار اجرایی را تثبیت میکنند؛ جنگهای طولانیمدت آن را از هم میپاشند. برای ایران، این درگیری یک خطر موجودیتی است. شهادت رهبر عالی و حملات نظامی، چالشهایی به دنبال دارد. برای اسرائیل، این کارزار با هدف تنظیم مجدد معماری بازدارندگی در سراسر منطقه انجام میشود. اسرائیل با حمله همزمان به تهران و بیروت، نشان میدهد که جنگ نیابتی دیگر باعث بازدارندگی نیست. این تشدید، نشاندهنده یک تغییر ساختاری در ژئوپلیتیک خاورمیانه است. آنچه زمانی یک جنگ سرد نیابتی میان اسرائیل و ایران بود، به یک جنگ منطقهای ترکیبی با پیامدهای اقتصادی جهانی تبدیل شده است.
«محمدحسن سویدان» در گزارشی در «د کریدل» نوشت، ترامپ آن دیوانه بیملاحظهای که گاهی خود را به تصویر میکشد، نیست. او غیرقابلپیشبینی عمل میکند. این عملکرد هدفی را دنبال میکند. در واقع، او به هزینه، توجه زیادی دارد. چیزی که او را از دیگر روسای جمهور آمریکا متمایز میکند، فقدان محاسبه نیست، بلکه معیارهای هدایتکننده آن است. ترامپ کمتر نگران مشروعیت نهادی، اجماع ائتلافها یا قوانین بینالمللی است. او نگران این است که ریاستجمهوریاش چگونه به یاد آورده شود و آیا تصمیماتش نتایج قابلمشاهدهای را با هزینهای قابلقبول به همراه دارد یا خیر. هزینه بالا، تنها ترمز قابلاعتماد است. در ونزوئلا، واشنگتن تغییر رژیم را دنبال کرد، مادورو را دستگیر و جنگ اقتصادی را تشدید کرد، اما از مداخله نظامی پرهزینه اجتناب کرد. در یمن، دولت ترامپ پس از اینکه مشخص شد تشدید درگیری، موفقیت استراتژیک را با هزینهای قابلمدیریت تضمین نمیکند، حضور نظامی آشکار ایالاتمتحده را کاهش داد.
در لبنان و غزه، واشنگتن بارها تلاش کرده تا از تبدیل جنگ به یک جنگ منطقهای کامل که مستلزم دخالت مستقیم ایالاتمتحده است، جلوگیری کند. در اوکراین، ترامپ علناً تعهدهای نامحدود را زیر سوال برده و ترجیح خود را برای «تنظیم مجدد» بهجای درگیری بیپایان نشان داده است. این الگو ثابت است. ترامپ با لفاظی وضعیت را تشدید میکند، اعتبار تهدیدهای خود را تقویت میکند و عدم قطعیت را شدت میبخشد. سپس او دو پرسش را بررسی میکند: آیا میتوانم یک نتیجه سیاسی مشخص را تحمیل کنم؟ و این چه هزینههای سیاسی، نظامی و اقتصادی برای من خواهد داشت؟
در مورد ایران، این هزینهها بسیار فراتر است. این هزینهها عبارتاند از تلافی علیه پایگاههای نظامی ایالاتمتحده در سراسر غرب آسیا؛ تلافی علیه اسرائیل؛ تاثیر بر قیمت نفت و بازارهای جهانی؛ فشار سیاسی داخلی در آمریکا در صورت افزایش تلفات ایالاتمتحده؛ و یک جنگ منطقهای طولانیمدت بدون نقطه پایان مشخص. در داخل واشنگتن، نگرانی عمیق این است که آیا حمله به ایران میتواند یک واقعیت سیاسی جدید و پایداری ایجاد کند یا خیر.
تصمیمگیرندگان ایرانی، حساسیت ترامپ را نسبت به هزینه و تشدید تنش درک میکنند. پاسخ آنها افزایش هزینه ادراکشده هر حرکت نظامی ایالاتمتحده است. روشنترین هشدار از سوی رهبر عالی ایران، پیش از شهادت، داده شد؛ اینکه «ایالاتمتحده باید بداند که اگر این بار جنگی را آغاز کند، یک جنگ منطقهای خواهد بود». چنین هم شد. واکنش نظامی ایران همانا پاسخ به بانک اهداف منطقهای گستردهتر بود که شامل منافع و زیرساختهای ایالاتمتحده در سراسر غرب آسیا بود.
مفسران پیش از حمله آمریکا به ایران هشدار میدادند که اگر واشنگتن عملیات نظامی را آغاز کند، امارات متحده عربی میتواند در بانک هدف ایران قرار گیرد، که البته هم قرار گرفت. برخی مفسران، میان جمعیت امارات و آنچه «امارات متحده عربی آمریکایی» توصیف میشود، قائل به تمایز هستند. برخی از این مفسران، فراتر رفته و امارات متحده را «ایالت پنجاهویکم» ایالاتمتحده نامیدهاند. بااینحال، پس از وقوع حمله از سوی ایالاتمتحده و اسرائیل، تهدیدها از «لفظ» وارد «عمل» شد و پایگاههای آمریکا در سراسر منطقه در زمره اهداف ایران قرار گرفتند. این یعنی استراتژی تهران، شامل دفاع از قلمرو خود در عین گسترش پاسخ خود به حوزههای دریایی و مناطقی است که میزبان پایگاههای ایالاتمتحده هستند. درعینحال، اسرائیل همچنان در محاسبات تهران محوریت دارد و در سیبل حملات موشکی-پهپادی ایران قرار دارد. رویارویی میان واشنگتن و تهران، نهفقط به هزینه بلکه به توانایی هم بستگی دارد. هدف ترامپ، کسب امتیاز است. پاسخ تهران این بود که نشان دهد چنین نیست.
در سطح استراتژیک، مشکل این است که ایالاتمتحده و اسرائیل در حال انجام یک بازی با حاصلجمع صفر هستند که هیچ نتیجه جذابی برای تهران ندارد. هر دو اساساً به تهران حق انتخاب بین دو چیز میدهند: «پذیرش نوعی تسلیم هستهای» یا «مواجهه با حمله نظامی». این بازی حاصلجمع صفر مطلوب تهران نیست. این واقعیت که اسرائیل سلاحهای هستهای خود را مخفیانه توسعه داده است، چنین رویکردی را برای تهران آزاردهندهتر میکند. هر دو انتخاب، نهفقط برای تهران ناخوشایند است و میتواند باعث نارضایتی در میان بخشهای کلیدی نخبگان حاکم ایران شود، بلکه برای ثبات منطقهای هم مضر هستند.
پنجم) پیشنهاد
بهجای نتیجهگیری از عنوان «ارائه پیشنهاد» استفاده میکنم تا به ذکر نکاتی بپردازم که میتواند در قالب «پیشنهاد» مطرح شود. صرفنظر از آنچه تا اینجا گفته شد میخواهم «خاتمه» را به بحثهای دیگری اختصاص دهم. بزرگترین رویداد در سالی که گذشت، در عرصه داخلی، اعتراضات مردمی و البته حمله مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران بود. در عرصه خارجی، حملات مکرر اسرائیل علیه نیروهای محور مقاومت. راهحل خروج از بحران چیست؟ آیا ایران میتواند همچنان به «خودکفایی» و «اقتصاد مقاومتی» در شرایط سیال منطقهای ادامه دهد؟ آیا نظام حکمرانی ایران توانایی شناسایی، پیشبینی و مدیریت تهدیدهای بیرونی را دارد؟ بارها در همین مجموعه «تجارت فردا» و در یادداشتهای مختلف نوشتهام و بار دیگر پیشنهادهایی را در چند مرحله ارائه میدهم:
نخست) در سال 1402 در مقالهای با عنوان «توهم تنهایی» در «تجارت فردا» نوشتم آنچه از آن با عنوان «تنهایی استراتژیک» یاد میشود، گویای واقعیت نیست. آنچه در سیاست خارجی ایران عیان است، غربستیزی خودخواسته و مخالفت با نظم جهانی غربمحور است که زمینهساز تنهایی ایران شده است. شاید بتوان روی دیگر آن به اصطلاح «تنهایی استراتژیک» ایران را در قالب مفهوم «multialignment» یا «چندهمسونگری» دید. در «چندهمسونگری» ضرورتی ندارد که متحد این یا آن باشیم؛ به این یا آن بلوک بپیوندیم. آن کشور یا بازیگر میکوشد از رقابت قدرتها (اعم از منطقهای یا فرامنطقهای) به نفع خود بهرهبرداری کند و با تمام طرفین بدهبستان داشته باشد. «چندهمسونگری» یعنی ائتلافهای موقتی اما تاکتیکی، در راستای هرچه بیشتر بهرهمند کردن کشور مادر. ایران میتواند با اتخاذ همین رویکرد در قالب ملی، از چنبره بحرانهای منطقهای بگریزد.
دوم) دنگ شیائوپینگ، سیاستی زیرکانه و یک استراتژی سهوجهی در پیش گرفت: اول، اعتمادسازی داخلی؛ یعنی غرامت دادن به بازماندگان انقلاب فرهنگی و پذیرش اشتباهات. دوم، اعتمادسازی منطقهای با گذار از «امنیت و ایدئولوژی» به «اقتصاد» و اطمینان به همسایگان که چین به دنبال گره زدن اقتصاد خود به همسایگان است. وی افزود: «حل مشکلات را به آیندگان واگذار کنیم که از ما عاقلتر خواهند بود.» از قضا، همین آیندگان هم کاری کردند که دست برتر با چین باشد. او حتی هیئتهایی را برای کسب اطلاع از دیگر الگوهای سوسیالیستی به کشورهای جهان اعزام کرد و وقتی شنید که مدلهای دیگری غیر از شوروی و چین هست، دچار شگفتی شد و سپس دست به تغییر بوروکراسی زد. سوم، وارد اعتمادسازی با جهان شد. ایران هم میتواند برای حل مشکلات، به همین سه شیوه روی آورد؛ اعتمادسازی داخلی، اعتمادسازی منطقهای و گذار از «امنیت» به «اقتصاد» و درنهایت اعتمادسازی جهانی.