شناسه خبر : 51647 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

برندگان و بازندگان جنگ

تهاجم علیه ایران، چگونه باعث تغییر شکل خاورمیانه می‏شود؟

 

محمدحسین باقی / نویسنده نشریه 

از میان جنگ‌های متعدد در خاورمیانه مدرن، کمتر جنگی بوده که تاثیر عمیق‌تری از جنگ‌های خلیج فارس داشته باشد. نخستین جنگ در سال 1991 آغازگر دوران تک‌قطبی آمریکا بود. این جنگ ائتلافی تشکیل داد که  پس از فقط چهار روز جنگ زمینی، نیروهای اشغالگر صدام حسین را از کویت اخراج کرد. کیلومترها از خودروهای سوخته ارتش عراق، در جاده معروف به «جاده مرگ»، تصویری ماندگار از قدرت آمریکا برجای گذاشت. پادشاهان کشورهای حاشیه خلیج فارس تصمیم گرفتند که برای حفاظت از خود، بیشتر از همیشه به آمریکا نزدیک شوند. اکونومیست در تحلیلی در این رابطه نوشت، جنگ دوم خلیج فارس، در سال ۲۰۰۳، دورانی از شک و تردید در میان آمریکایی‌ها ایجاد کرد. ارتش آمریکا اگرچه رژیم صدام را در عرض چند هفته سرنگون کرد، اما تقریباً یک دهه درگیر نبرد با شورش‌های داخلی در عراق بود. از آن زمان، شبح عراق بر فراز هر اقدام نظامی دیگری سایه افکنده است. جرج دبلیو بوش (پسر) امیدوار بود که این حمله موجی دموکراتیک را در سراسر خاورمیانه به راه بیندازد. در عوض، این جنگ رقیب اصلی ایران در منطقه را از بین برد و راه را برای دوره‌ای از «هژمونی ایران» هموار کرد، زیرا متحدان ایران قدرت خود را در عراق، لبنان و یمن تثبیت کردند.

شاید اغراق نباشد اگر جنگی را که در 28 فوریه 2026 (9 اسفندماه سال 1404) با حمله آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شد و شهادت رهبر عالی مذهبی ایران و تعدادی از فرماندهان نظامی را رقم زد، سومین جنگ خلیج فارس بنامیم. این جنگ، چندین کشور عربی را هم درگیر کرد و حملاتی از سوی ایران به پایگاه‌های آمریکا در این کشورها انجام شد. شاید نتوان [البته تا لحظه تنظیم این گزارش] پیش‌بینی روشنی از «زمان» و «نحوه» پایان این جنگ ارائه کرد، اما جنگ سوم خلیج فارس به هر شکلی که به پایان برسد، تاثیری کمتر از جنگ‌های دگرگون‌کننده قبلی نخواهد داشت. ممکن است ایران دوره‌ای از ضعف را تجربه کند، اما کشورهای خلیج فارس نیز با آسیب‌پذیری جدید خود مواجه شده‌اند. 

یکم) برندگان و بازندگان جنگ

اکونومیست در بخشی از گزارش خود افزود، اگرچه حملاتی از سوی ایران به اهداف آمریکایی و اسرائیلی انجام گرفته، اما واقعیت این است که کشورهای شورای همکاری خلیج فارس، بیشترین ضربه را از انتقام ایران متحمل شدند. هزاران پرواز در برخی از شلوغ‌ترین مراکز حمل‌و‌نقل هوایی جهان لغو شد. حملات به تاسیسات نفت و گاز و نفتکش‌ها، باعث ایجاد آشفتگی در بازارهای انرژی شد. درعین‌حال، هزینه رهگیری موشک‌ها به میلیاردها دلار رسید. شاید دردناک‌ترین آسیبی که وارد شد، همان چیزی است که سخت‌ترین است برای اندازه‌گیری. کشورهای خلیج فارس مدت‌هاست که شهرتی برای ایمنی و ثبات از خود ساخته‌ بودند. همین باعث شده بود که آنها به آهن‌ربایی برای خارجی‌های ثروتمند تبدیل شوند. امارات متحده عربی به‌طور خاص، افرادی ازجمله عرب‌هایی که از درگیری‌های مختلف خاورمیانه فرار کردند و اروپایی‌هایی را که به‌دنبال فرار از مالیات‌ها و محدودیت‌های سخت‌گیرانه کووید بودند، جذب کرده است. زمانی که ولادیمیر پوتین به اوکراین حمله کرد، هم روس‌ها و هم اوکراینی‌ها به دوبی پناه بردند. اخبار بد در سایر نقاط دنیا برای کشورهای خلیج فارس، اغلب به‌معنای اخبار خوب بود.

اکنون اخبار بد به خانه اعراب رسیده است. بسیاری از ساکنان خلیج فارس نگران هستند. برخی هزاران دلار برای سوار شدن به تاکسی به سوی ریاض یا مسقط و رسیدن به یک فرودگاه فعال هزینه کرده‌اند. حملات موفقیت‌آمیز ایران می‌تواند برای اعراب فاجعه‌بار باشد. شاید این پرسش مطرح باشد که چرا ایران به دنبال فشار بر اعراب است؟ پاسخ این است که ایران به دنبال ترساندن اعراب و بالا بردن هزینه‌های حمله است تا این اعراب باشند که برای آتش‌بس به ترامپ فشار وارد کنند. بااین‌حال، تردیدی نیست که اعراب از حملات ایران خشمگین‌اند و لحنی جنگ‌طلبانه اتخاذ کردند.

به نوشته اکونومیست، اعراب دو رویکرد متفاوت در قبال ایران دارند؛ از یک‌سو، به ترامپ توصیه می‌کنند که به مسیر جنگی خود ادامه دهد. از سوی دیگر، از این می‌ترسند که اگر آمریکا به جنگ پایان دهد، کشورهای خلیج فارس با یک نظام زخمی و متخاصم در مرزهای خود باقی خواهند ماند. آنها استدلال می‌کنند که ایران از این رفتار خود یک درس آموخته است؛ اینکه ضربه زدن به کشورهای شورای همکاری خلیج فارس، راهی موثر برای تغییر رفتار آمریکاست. اگر جنگ دیگری آغاز شود، بدون شک ایران همسایگان خود را سخت‌تر هدف قرار خواهد داد. البته نباید این نکته را از نظر دور داشت که بعید است این جنگ ضربه مهلکی به اعتبار اعراب وارد کند. شهرهایی مانند دوبی، به‌عنوان مراکز تجاری و گردشگری، هنوز چیزهای زیادی برای عرضه دارند.

برای اسرائیل، این چهارمین جنگی است که پس از حملات ۷ اکتبر سال ۲۰۲۳ رخ می‌دهد. بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، بخش زیادی از دوران کاری خود را صرف متقاعد کردن روسای‌جمهور آمریکا در مورد لزوم مقابله با ایران کرده است. او به هدف خود دست یافت. نه‌فقط دو جنگ با ایران را کلید زد، بلکه ائتلاف راست افراطی او قاطعانه از جنگ حمایت می‌کند. نتانیاهو امیدوار است رای‌دهندگان را (برای اواخر امسال) متقاعد کند که او «نقشه خاورمیانه را تغییر داده است». این رای‌گیری باید تا ماه اکتبر برگزار شود. طبق نظرسنجی «موسسه مطالعات امنیت ملی»، اگرچه ۸۱ درصد اسرائیلی‌ها از این حملات حمایت می‌کنند، اما تنها ۳۸‌درصد به نتانیاهو اعتماد بالایی دارند.

آمریکا و اسرائیل در مقاطعی ممکن است از هم جدا شوند. برخی از اسرائیلی‌ها تمایل دارند که این جنگ تا زمان فروپاشی ایران ادامه داشته باشد؛ این امر برای آمریکا بسیار نگران‌کننده‌تر است، زیرا تهدیدی برای همه چیز، از بازارهای نفت گرفته تا کشتیرانی جهانی است. برعکس، اگر ترامپ بخواهد جنگ را در عرض چند روز پایان دهد، نتانیاهو خشمگین خواهد شد. یک ایران متخاصم، به کشورهای خلیج فارس انگیزه می‌دهد تا دفاع خود را تقویت کنند و شاید آنها را به اتحاد نزدیک‌تری با اسرائیل سوق دهد. جنگ اول خلیج فارس با حضور نظامی بزرگ آمریکا در خلیج فارس پایان یافت. اسامه بن‌لادن، جوان سعودی که از حضور نیروهای آمریکایی خشمگین شده بود، تصمیم گرفت که به ایالات‌متحده حمله کند. گاهی اوقات، پایان یک جنگ بذرهای جنگ بعدی را می‌کارد.

دوم) هدف؛ پمپ‌بنزین‌های آمریکا 

جنگ برندگان کمی دارد. بی‌تردید این برندگان شامل کودکان و معلمان مدرسه‌ای در میناب، هزاران آواره، یا خانوارها و مشاغلی که از نظر مالی در مضیقه هستند، نمی‌شود. سودهای بادآورده به سمت مظنونین همیشگی در صنعت فسیلی سرازیر می‌شود. «میچل بی یر»، محقق انرژی‌های تجدیدپذیر، بر این باور است که «سوخت‌های فسیلی سپری در برابر هرج‌ومرج نیستند، بلکه مجرایی برای آن هستند». به تعبیر پیتر مک‌کیلوپ، «حملات ایران به زیرساخت‌های انرژی کشورهای حاشیه خلیج فارس، فقط پایانه‌های نفتی را به آتش نکشید، بلکه یکی از ماندگارترین افسانه‌ها در سیاست انرژی مدرن را به آتش کشید؛ اینکه نفت و گاز، پایه و اساس غیرقابل جایگزین «امنیت انرژی» هستند». به نوشته بی یر، «جنگ انتخابی» ترامپ نباید اتفاق می‌افتاد. ایران و آمریکا در مذاکراتشان به گفته وزیر امور خارجه عمان، «پیشرفت قابل‌توجهی» در ساعات قبل از حمله آمریکا و اسرائیل به دست آورده بودند. بی‌بی‌سی، دو روز قبل از حمله آمریکا و اسرائیل، گزارش داد: «بدر البوسعیدی، که میانجیگری می‌کرد، گفت که دو طرف قصد دارند مذاکرات را به‌زودی، پس از رایزنی در پایتخت‌های خود از سر بگیرند و مذاکرات در سطح فنی هفته آینده در وین برگزار خواهد شد.»

رزرو اتاق‌ها در وین لغو شد. با آغاز جنگ، اگرچه ایران متحمل خسارت‌هایی شد، اما به گفته بیارنه شیلدروپ، تحلیلگر ارشد کالا در یک شرکت خدمات مالی سوئدی، «نفت سلاح انتخابی ایران است و مستقیماً انتخابات میان‌دوره‌ای ترامپ را هدف گرفته است. بنابراین بخش مهمی از میدان نبرد برای ایران، در پمپ بنزین ایالات‌متحده است». ایران نبرد را به توانایی‌اش در گسترش سریع درد و رنج به چندین کشور وابسته کرده است و آن کشورها نیز واکنش‌هایی نشان دادند.

اما یک تفاوت وجود دارد که ممکن است همه چیز را تغییر دهد؛ نه بلافاصله، و نه زمانی که یک دیکتاتور دیوانه در کاخ سفید در قدرت است، بلکه وقتی که این دوران به پایان برسد. چهار سال پیش، یک دیکتاتور معروف دیوانه دیگر، ولادیمیر پوتین، با استفاده از وابستگی اروپا به سوخت‌های فسیلی به‌عنوان سلاح جنگی، روند گذار انرژی در این قاره را تسریع کرد. حالا، هرج‌و‌مرجی که جنگ آمریکا و اسرائیل به‌وجود آورده، ممکن است به علاقه‌ای گسترده به انرژی‌های پاک منجر شود.

بارزترین نشانه از چین می‌آید؛ اگرچه اولین دولت الکتریکی جهان، برای جبران واردات نفت خام خود که از ایران می‌آید، به روسیه روی خواهد آورد، اما «سرمایه‌گذاری‌های عظیم چین در انرژی پاک، این کشور را از نوسانات درگیری خاورمیانه مصون می‌کند». آشیش‌ستیا، مدیرعامل BloombergNEF می‌گوید: «چین قطعاً در چند سال گذشته اقدامات بسیاری انجام داده تا برای چنین لحظه‌ای آماده باشد.» زمانی که یک جنگ انرژی فسیلی آغاز می‌شود، باید به کسانی که تاکنون برنده بوده‌اند و کسانی که ضرر کرده‌اند، نگاه کنیم. و باید کاملاً شگفت‌زده شوید که فهرست برندگان و بازندگان از جایی شروع می‌شود که برخی از نزدیک‌ترین متحدان صنعت فسیلی دونالد ترامپ قرار دارند.

قیمت جهانی گاز طبیعی مایع، پس از حملات پهپادی ایران که باعث شد قطر (که 20 درصد از عرضه گاز طبیعی مایع جهان را تامین می‌کند) تولید خود را متوقف کند، به‌شدت افزایش یافت. شرکت‌های فسیلی ایالات‌متحده آشکارترین ذی‌نفعان این وضعیت هستند. کاناری مدیا در گزارشی نوشت: «ایالات‌متحده بزرگ‌ترین صادرکننده گاز طبیعی مایع در جهان است» و «تحلیلگران می‌گویند که تامین‌کنندگان آمریکایی می‌توانند در انتظار یک ثروت بادآورده باشند، زیرا خریداران ناامید بین‌المللی برای تامین سوخت موجود، دلارهای بالایی را پیشنهاد می‌دهند». بزرگ‌ترین ضرردیدگان این جنگ، مصرف‌کنندگان در همه‌جا هستند که با هزینه‌های بالاتر روبه‌رو هستند. 

مقصر همه اینها دونالد ترامپ است؛ آغازگر جنگ، با انگیزه‌های آنی و احتمالاً از نظر بالینی دیوانه، و البته بازنده اصلی بحران. رابرت رایش، وزیر کار ایالات‌متحده در دوران بیل کلینتون، گفت که ترامپ «اصلاً نمی‌داند چه کار می‌کند». و جنگی منطقه‌ای و ناپایدار را آغاز کرده است، بدون هیچ مدرکی مبنی بر اینکه ایران در تلاش برای بازسازی سایت‌های هسته‌ای خود است و بدون هیچ تعریفی از آنچه او به‌عنوان پیروزی می‌بیند. پل کروگمن، اقتصاددان برنده جایزه نوبل، می‌نویسد: «در عرض چند روز پس از اولین حملات، به‌طرز دردناکی آشکار بود که ترامپ و همکارانش هیچ برنامه‌ای جز بمباران ایران، ترور رهبران فعلی آن و امید به وقوع اتفاق خوب نداشتند.»

فایننشال‌تایمز هم از جنبه اقتصادی برندگان و بازندگان جنگ علیه ایران را بررسی کرد. تحلیلگران می‌گویند حمله دونالد ترامپ به ایران ضربه بزرگ‌تری به اقتصادهای اروپایی و آسیایی، نسبت به خود ایالات‌متحده وارد کرد، زیرا ایالات‌متحده به لطف بخش انرژی بزرگ خود تا حدودی از اثرات آن مصون می‌ماند. در گزارشی از فایننشال‌تایمز آمده، آمار رسمی نشان می‌دهد که ایالات‌متحده از سال 2017 صادرکننده خالص گاز طبیعی و از سال 2020 صادرکننده خالص نفت بوده است، به این معنی که بخش انرژی‌اش از افزایش قیمت‌ها سود می‌برد، حتی اگر خانوارهای آمریکایی به‌طور متوسط ​​​​از افزایش هزینه‌های بنزین  آسیب ببینند.

در مقابل، اقتصادهای اروپایی و آسیایی که به واردات انرژی متکی هستند، با افزایش بسیار شدیدتر تورم مواجه می‌شوند، تا حدودی به این دلیل که قیمت گاز طبیعی در این بازارها نسبت به ایالات‌متحده بی‌ثبات‌تر است و قبلاً جهش کرده است و این سوخت در بازارهای انرژی داخلی آنها بسیار مهم است. جیمز نایتلی از بانک ING گفت: «ایالات‌متحده عایق‌بندی شده، اما از آسیب مصون نیست.» او استدلال کرد که این امر به این دلیل است که ایالات‌متحده، در عرضه کالاهای کلیدی که در جاهای دیگر دیده می‌شود، دچار وقفه خواهد شد.

نفت خام برنت پس از وقوع جنگ تقریباً 30 درصد افزایش یافت، درحالی‌که قیمت گاز اروپا حدود دوسوم بالا رفت. این افزایش قیمت‌ها ناشی از ترس از اختلال مداوم در حمل‌و‌نقل از طریق تنگه هرمز، شریان کلیدی ترافیک انرژی، و همچنین کاهش تولید در سایر نقاط خاورمیانه بود. اگر قیمت‌های بالاتر ادامه یابد، تورم را افزایش می‌دهد، قدرت خرید خانوارها را محدود می‌کند و به رشد تولید ناخالص داخلی در اقتصادهای سراسر جهان آسیب می‌رساند. بانک‌های مرکزی ممکن است مجبور شوند نرخ بهره را برای مدت طولانی‌تری ثابت نگه دارند یا حتی سیاست‌ها را تشدید کنند، درحالی‌که دولت‌ها اگر تصمیم به مداخله در بازارهای انرژی برای کاهش تاثیر بر رای‌دهندگان بگیرند، با فشار مالی بیشتری مواجه می‌شوند.

چیان وانگ، اقتصاددان ارشد آسیا-اقیانوسیه در ونگارد، گفت: تغییرات قیمت انرژی مانند «مکانیسم قدرتمندی برای توزیع مجدد درآمد در سراسر کشورها» عمل می‌کند. صادرکنندگان نفت، بیشتر این ثروت بادآورده را پس‌انداز خواهند کرد، اما مصرف‌کنندگان تمایل دارند بلافاصله هزینه‌های خود را کاهش دهند، درحالی‌که بازارهای مالی ضربه می‌خورند، به این معنی که تقاضای جهانی به‌طور کلی آسیب خواهد دید. با پیشی گرفتن افزایش قیمت بنزین از افزایش هزینه‌های نفت خام، اقتصادهای اروپایی مانند ایتالیا، آلمان و بریتانیا که به‌شدت به واردات گاز وابسته هستند، آسیب می‌بینند. «آکسفورد اکونومیکس» با تحلیل چند اقتصاد نشان می‌دهد که جهش در هزینه‌های انرژی، بیشترین تاثیر را بر ایتالیا گذاشت، جایی که تورم در سه‌ ماه چهارم سال 2026 می‌تواند بیش از یک درصد در مقایسه با پیش‌بینی‌های قبلی این موسسه مشاوره افزایش یابد.

چین، هند و کره جنوبی، واردکنندگان عمده نفت و گازی هستند که از خلیج فارس حمل می‌شود و آنها را نیز آسیب‌پذیر می‌کند. برای مثال، چین ۷۰ تا ۷۵ درصد از مصرف نفت خام خود را وارد می‌کند. سهم بزرگی از واردات آن از خاورمیانه از طریق تنگه هرمز جریان دارد. چین این ظرفیت را دارد که به واردات روسیه روی آورد. تحلیلگران «کپیتال اکونومیکس» گفتند که صادرکنندگان بزرگ انرژی مانند نروژ و کانادا، شاهد اثرات «مثبت‌تری» خواهند بود، زیرا از قیمت‌های بالاتر بهره می‌برند و درعین‌حال از تهدیدهای تولید و درآمدی که تامین‌کنندگان خاورمیانه‌ای مانند قطر با آن مواجه هستند، اجتناب می‌کنند.

انقلاب شیل، ایالات‌متحده را در دو دهه گذشته به یک ابرقدرت انرژی و بزرگ‌ترین تولیدکننده نفت و گاز در جهان تبدیل کرد. این بدان معناست که تولیدکنندگان آمریکایی از مزایای افزایش قیمت‌ها بهره‌مند می‌شوند (به‌خصوص اگر درگیری ادامه یابد و قیمت‌ها همچنان بالا بمانند). تولید بالای ایالات‌متحده تا حدی از مصرف‌کنندگان -به‌ویژه در گاز طبیعی- محافظت می‌کند. دیوید آکسلی از کپیتال اکونومیکس با توصیف ایالات‌متحده به‌عنوان یک «جزیره گاز» گفت، کمبود ظرفیت مایع‌سازی و صادرات ال‌ان‌جی اضافی، توانایی تولیدکنندگان آمریکایی را برای صادرات گاز به بازارهای دیگر محدود و به کنترل قیمت گاز آمریکا کمک می‌کند. افزایش قیمت‌های نفت برای ترامپ یک خطر پیش از انتخابات میان‌دوره‌ای حساس نوامبر محسوب می‌شود. بسیاری از پژوهش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها نشان می‌دهند که افزایش قیمت بنزین به آمریکایی‌های فقیر آسیب زیادی می‌رساند، زیرا آنها تمایل دارند در مشاغلی کار کنند که نیاز به سفر جاده‌ای بیشتری دارند و بخش بیشتری از درآمد خود را صرف سوخت می‌کنند.

93

سوم) قمار بزرگ نتانیاهو

اکونومیست در گزارشی دیگر، یکی از برندگان جنگ را از جنبه سیاسی «نتانیاهو» معرفی می‌کند. اکونومیست می‌نویسد: قمار بزرگی در ایران انجام گرفت. خطرات برای مردم ایران، خاورمیانه و جهان دلهره‌آور بود. در روزهای نامشخص اولیه، یک برنده وجود داشت: اسرائیل. چرا؟ کارزار جنگ اسرائیل علیه ایران، به قدرت آتش آمریکا متکی است. اما تا حد قابل‌توجهی، این کارزار با نظریه‌های جنگی اسرائیل شکل گرفت. قوانین اسرائیل برای نبرد را می‌توان به این صورت خلاصه کرد: حمله بدون هشدار، استفاده از نیروی عظیم و عدم تردید در حذف رهبران متخاصم. سیاستمداران و دیپلمات‌های این رژیم مدعی هستند که البته اسرائیل به قوانین بین‌المللی اعتقاد دارد، اما با قرار گرفتن در یک منطقه خطرناک، باید امنیت را در اولویت قرار دهد. مقامات اسرائیلی استدلال می‌کنند که قوانین جنگ را رعایت می‌کنند، اما نبرد طولانی و تلفات عظیم در غزه، اسرائیل را حتی در میان دولت‌های غربی که زمانی حامی‌اش بودند، به‌طور فزاینده‌ای منزوی کرده است. بااین‌حال، بسیاری از رهبران غربی ناگهان بیشتر پذیرای استدلال‌های اسرائیلی شدند.

هنگامی که آمریکا و اسرائیل در 9 اسفندماه 1404، به‌طور مشترک به ایران حمله کردند، عناصر کلیدی این عملیات، منعکس‌کننده منطق اسرائیلی بود؛ ترور رهبران ارشد ایران. این، نشان‌دهنده یک تغییر برای آمریکاست. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ریسک‌گریز، در دوره اول ریاست‌جمهوری خود، با درخواست بنیامین نتانیاهو، برای نبرد با ایران مخالفت کرد. چرا ترامپ این‌بار موافقت کرد؟ به نوشته اکونومیست، او نکاتی را که مدت‌ها مدنظر نتانیاهو بود تکرار کرد. سر کی‌یر استارمر، نخست‌وزیر بریتانیا، اتفاقاً یک فرد سرسخت است. باید از او تقدیر کرد که مخالفت اصولی کشورش را با مفهوم «تغییر رژیم از آسمان» ابراز کرد. صدراعظم آلمان، فریدریش مرتس، هم اذعان کرد که تغییر رژیم خطرناک است. اما آلمان از حملات آمریکا و اسرائیل انتقاد نکرد. این در حالی است که مرتس، تابستان گذشته، پس از بمباران سایت‌های هسته‌ای ایران از سوی اسرائیل و آمریکا گفت که اسرائیل به خاطر انجام این «کار کثیف»، شایسته تشکر است. در غرب هم دیدگاه‌ها متفاوت است. پس از دستگیری نیکلاس مادورو، رهبر ونزوئلا، امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه، گفت که کشورش از این روش حمایت نمی‌کند. از ایران تا ونزوئلا، سنت‌های عجیبی در حال شکل‌گیری است. برای مثال، چین بسیاری از سیاستمداران تایوانی منتخب دموکراتیک را جدایی‌طلبان جنایتکار می‌داند. آیا اکنون ترور یا ربودن آنها عادلانه است؟

چهارم) جنگی که مدل توسعه اعراب را مختل کرد

نگاهی وجود دارد که کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس را ایستا و تغییرناپذیر می‌داند. آنها با ثروت عظیم و حکومت مطلقه تقویت شده‌اند و بقایشان با روابط عمیق اقتصادی و نظامی با ایالات‌متحده تضمین شده‌ است. حملات هوایی آمریکا و اسرائیل به ایران و تلافی‌های ایران، آنچه این کشورها صادر می‌کنند (نفت و گاز) و آنچه وارد می‌کنند (فرارکنندگان از مالیات و نیروی کار) را در کانون توجه قرار داده است. اما فراتر از فکر کردن به چالش‌های تامین انرژی برای اقتصاد جهانی، باید به یاد داشته باشیم که این جنگ، عواقب عمیقی برای کل منطقه خواهد داشت. این جنگ فقط مربوط به ایالات‌متحده، اسرائیل و ایران نیست، بلکه این موضوع مربوط به یک نظم سیاسی پیچیده و همپوشان در خاورمیانه است که بسیار شکننده‌تر از آن چیزی است که به نظر می‌رسد.

نسرین مالک در تحلیلی برای گاردین نوشت، در میان تمام تغییراتی که منطقه در چند سال گذشته داشته است، تحول آهسته و تدریجی سه کشور خلیج فارس به‌طور خاص مهم بوده است. عربستان سعودی، قطر و امارات متحده عربی به‌سرعت در حال ایجاد تغییراتی بوده‌اند. این سه کشور به روش‌های مختلف، اغلب در تضاد با یکدیگر، دستورکارهای بلندپروازانه جهانی و منطقه‌ای را دنبال کرده‌اند. بااین‌حال، آنها بسیار ناپایدارتر از آن چیزی هستند که حکومت خانوادگی چنددهه‌ای‌شان نشان می‌دهد. عربستان در داخل، در حال آزادسازی بوده و آن به اصطلاح کنوانسیون‌های اجتماعی و مذهبی را به‌هم زده است. چند سال پیش، پس از قتل جمال خاشقجی، این پادشاهی از سوی دولت جو بایدن، کشوری «منفور» معرفی شد، درحالی‌که کارزار بمباران یمن از سوی ائتلاف عربی به رهبری عربستان، درخواست‌هایی را برای تحریم تسلیحاتی این کشور به‌همراه داشت. از آن زمان، محمد بن‌سلمان، این کشور را به مکانی برای مهمانی‌های فضای باز، نمایش‌های مد و رویدادهای ورزشی پر سروصدا تبدیل کرده است. کشوری که زمانی جایگاه خود را از برتری مذهبی -به‌عنوان مقر مقدس‌ترین مکان‌ها در اسلام، یعنی مکه و مدینه- گرفته بود، در تلاش است تا به قطر و امارات برسد، که سرمایه‌گذاری‌های زیادی برای تبدیل کشورهایشان به مراکز تاثیرگذار مالی، مصرفی و سرگرمی انجام داده‌اند.

رویکردی که هر سه کشور در پیش گرفته‌اند، به‌شدت به جذب بازدیدکنندگان بین‌المللی وابسته است. این امر نیز به‌نوبه خود، به نبود جنگ وابسته است. کشورهای عربی حاشیه خلیج ‌فارس در واقع سعی کرده‌اند تا حد ممکن، ژئوپلیتیک را خنثی و بی‌اثر کنند تا ثبات مورد نیاز برای تبدیل کشورهایشان به «مراکز ترافیک جهانی» را تضمین کنند. عدم تحریک ایران، عدم دشمنی با اسرائیل و حفظ نزدیکی با ایالات‌متحده به‌عنوان ضامن امنیت از مولفه‌های این رویکرد است. اما با جنگی که آمریکا و اسرائیل علیه ایران به راه انداختند و در کنار آن، موج حملات موشکی و پهپادی ایران باعث شد این مدل مختل شود.

در طول دهه گذشته، امارات متحده عربی درگیر پروژه‌های گسترده و خونین امپراتوری‌سازی، تامین مالی گروه‌های نیابتی و جنگ‌ها در یمن، لیبی و سودان به‌عنوان راهی برای تضمین نفوذ استراتژیک و دارایی‌های طلا بوده است. مسیری که این کشور در پیش گرفت، ظرف چند ماه، این کشور را در تضاد با متحد خود (عربستان سعودی) بر سر پیشروی نیروهای تحت حمایت امارات در یمن قرار داد. در روند عادی‌سازی روابط با اسرائیل، امارات به‌عنوان یکی از کشورهای مهم عربی خلیج فارس که توافق‌نامه‌های ابراهیم را امضا کرد، مسیری سرسختانه را دنبال کرد و با این کار نشان داد که دیگر، اصول اعتقادی مانند درخواست‌ برای تشکیل کشور فلسطین را باور ندارد. امارات یک کشور معامله‌گر است که به‌شکلی بسیار پرانرژی، نظم نوین جهانی مبتنی بر برتری قدرت و پول را پذیرفته است (درست در تقابل با عربستان).

در این میان، قطر قرار دارد؛ کشوری که در باریک‌ترین خطوط قرار گرفته است. در سال ۲۰۱۷، امارات و عربستان این کشور را به‌صورت فیزیکی محاصره کردند و چندین سال به این کار ادامه دادند. از آن زمان، این کشور کوچک در حال ایجاد تعادل بین حمایت از آرمان فلسطین (از طریق میزبانی از مقامات حماس و ارسال کمک به غزه) و داشتن بزرگ‌ترین پایگاه نظامی ایالات‌متحده در منطقه و همکاری با ایران بر سر میادین گازی مشترک در خلیج فارس بوده است. همه این کشورها در نقاط عطف سیاسی قرار دارند و رقابت‌های شدیدی میان آنها در جریان است. بسته شدن حریم هوایی آنها، توقف تولید گاز طبیعی مایع و نفت، از بین رفتن صلح، ترس و شعله‌های آتش و غرش و سقوط پهپادها، موشک‌ها و رهگیرها، چیزهایی نیستند که بتوان به‌سادگی از کنار آنها گذشت. 

بخش زیادی از هزینه‌ها را می‌توان با ثروت ملی جبران کرد. اما آنچه حل آن دشوارتر است، وضعیت ناامنی است که خلیج فارس در بطن آن قرار دارد. چند نکته را باید در نظر داشت؛ نخست، مسئله مدت زمان این جنگ و البته بحران‌های در پی آن است. دوم، این جنگ چقدر روشن کرد که این کشورها، تا چه حد به دستور کار مشترک اسرائیل و ایالات‌متحده برای تسلط بر خاورمیانه پیوسته‌اند. این کشورها مستقیماً در بطن انواع پیامدهای ناخواسته قرار دارند. سوم، شوک‌های اقتصادی می‌توانند انگیزه امارات برای دامن زدن به جنگ در کشورهای آفریقایی برای تامین مواد اولیه برای خود را تشدید کند. چهارم، خطر اختلاف شدید بین کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس است، بر سر اینکه تا چه حد می‌توانند جاه‌طلبی‌های ایالات‌متحده و اسرائیل را به هزینه خودشان تامین کنند. پنجم، این جنگ نشان داد که آنچه در حال وقوع است، از دست رفتن بخش بزرگی از سرمایه سیاسی و اقتصادی است که کشورهای خلیج فارس در حال انباشت آن بودند.

بله، پیامدهای اقتصادی جهانی خواهد داشت، اما این کشورها فقط تامین‌کنندگان انرژی نیستند. در این کشورها هم انسان‌هایی حضور دارند. به تعبیر ادوارد سعید: «این فرض وجود دارد که اگرچه مصرف‌کننده غربی جزو اقلیت عددی است، اما حق دارد یا مالک بیشتر منابع جهانی باشد یا آنها را مصرف کند (یا هر دو). چرا؟ چون او، برخلاف شرقی، یک انسان واقعی است.» بخش عمده‌ای از رویکرد ایالات‌متحده و اسرائیل به خاورمیانه بر این تصور استوار بوده که کسانی که این کشورهای عربی را اداره می‌کنند و در آن ساکن هستند -حتی متحدانشان- انسان‌های واقعی نیستند. زمانی که جنگ به پایان برسد، و دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو به سراغ فاجعه بعدی خود بروند، آنچه به‌وجود خواهد آمد، فضایی رعب‌آور از منطقه است که با کینه‌ها، رقابت‌ها و پیامدهای امنیتی جدیدی همراه خواهد بود و مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند باید نسل‌ها با آن‌ مواجه شوند.

94

پنجم) جنگ در خاورمیانه و پیامدهای آن برای جهان

کامرون آبادی، معاون سردبیر و آدام توز، ستون‌نویس فارن پالیسی و مدیر موسسه اروپایی در دانشگاه کلمبیا هم روایت دیگری از برندگان و بازندگان جنگ علیه ایران به‌دست می‌دهند. آنها به چند نکته اشاره می‌کنند: 

نخست، کمبود مهمات. بر اساس برخی تخمین‌ها، اسرائیل و ایران در طولانی‌ترین فاصله‌ای که دو طرف تاکنون بدون درگیری زمینی با هم جنگیده‌اند، وارد جنگ شدند. بنابراین عامل مهم محدودکننده سرعت، مهمات است. کار منطقی این است که قبل از شروع جنگ، تمام مهمات موردنیاز برای جنگ را داشته باشید. جنگ مدرن این مشکل را دارد که حریصانه تشنه مهمات است. مسئله، غیر از تهی شدن ذخایر مهمات آمریکا این است که اگر کشورهای خلیج فارس نیز نتوانند از خود محافظت کنند و ذخایر مهماتشان تمام شود، آیا می‌توانند ائتلاف خود را حفظ کنند؟ 

دوم، سوخت. قیمت سوخت‌های فسیلی از زمان شروع جنگ افزایش یافت. بازندگان بزرگ این افزایش قیمت چه کسانی هستند؟ بی‌تردید واردکنندگان بزرگ‌ترین بازنده هستند. اما کابوس این است که اگر (تاکید می‌شود «اگر») تنگه هرمز (احتمالاً) به مدت طولانی بسته بماند، ظرفیت ذخیره‌سازی تولیدکنندگان واقعاً بزرگ در خلیج فارس، که عربستان سعودی و عراق هستند -که احتمالاً عراق آسیب‌پذیرترین آنهاست- بیش‌ازحد پر خواهد شد. متغیر دیگر گاز است. اهمیت استراتژیک منطقه این است که قطر بزرگ‌ترین تامین‌کننده واحد است. یک تاسیسات گاز طبیعی مایع در قطر وجود دارد که 20 درصد از محموله‌های جهانی ال‌ان‌جی را تشکیل می‌دهد. اکنون، هر دو اینها واقعاً دردسرهایی برای آسیا درست می‌کنند. 85 درصد از نفتی که از تنگه هرمز عبور می‌کند به بازارهای آسیایی می‌رود. یک‌سوم به چین می‌رود. سپس ژاپن، کره جنوبی، هند و سپس جوامع فقیرتر آسیایی هستند که واقعاً بیشتر در معرض خطر هستند. ذخایر گاز اروپا در این برهه از سال، دوباره در پایین‌ترین نقطه تاریخی خود قرار دارد. وقتی اعداد را می‌بینید، باورکردنی نیست. مشکل این است که مردمانی که در پایین زنجیره غذایی قرار دارند مانند پاکستان، بنگلادش -جوامع پرجمعیت و واقعاً بزرگ آسیایی- قدرت خرید یکسانی با کشورهای ثروتمند ندارند.

برندگان افزایش قیمت سوخت‌های فسیلی چه کسانی هستند؟ نام روسیه به‌عنوان یک تولیدکننده بزرگ نفت به ذهن می‌رسد، اما ایالات‌متحده نیز همین‌طور. روس‌ها می‌توانند از طریق اثرات قیمت انرژی ناشی از عدم قطعیتی که از طریق جنگ ایجاد کردند، هزینه جنگ خود علیه اوکراین را بپردازند. با تمام این تفاصیل، می‌توان امیدوار بود که در آینده، انرژی‌های تجدیدپذیر، برنده چنین وضعیت‌هایی شوند. چند بار دیگر باید این درس را آموخت که وابستگی به سوخت فسیلی وارداتی از مناطق ناپایدار ژئوپلیتیک که در معرض سیاست‌ها و استراتژی‌های نامنظم آمریکا هستند، ایده بدی است؟ 

اما چین در کجای این جنگ ایستاده است؟ برخی می‌گویند این جنگ برای چین تحقیرآمیز است. البته دلایل این سخن مشخص نیست. چین اقتصاد نوظهور غالب قرن بیست و یکم است. بسیار ثروتمند است. منابع مالی عظیمی دارد. با شرکای درجه یک سروکار دارد و سبد روابط گسترده‌ای دارد. اگرچه ایران و ونزوئلا در این سبد قرار دارند، اما شرکای درجه یک چین، کشورهای خلیج فارس، به‌ویژه عربستان سعودی و امارات هستند. اینها کشورهایی هستند که اگر در چین باشید ترجیح می‌دهید با آنها تجارت ‌کنید. چین بیش از یک تریلیون دلار مازاد تجاری و تریلیون‌ها دلار دارایی خارجی دارد. برای نفت ارزان (ایران و ونزوئلا) چانه نمی‌زند. نفت ارزان را می‌پذیرد، اما هر کسی که فکر می‌کند این خط اصلی سیاست چین است، واقعاً اشتباه می‌کند. در این جنگ، چینی‌ها خونسردی خود را حفظ کردند. اگرچه آنها جنگ علیه ایران را محکوم کردند، اما منتظر خواهند ماند تا گردوغبار فروکش کند و بازیگران خلیج فارس متوجه شوند که ثبات، منبع تقاضای بازار، منبع فناوری مربوطه کجا خواهد بود. این چین خواهد بود، نه ایالات‌متحده. به نظر می‌رسد که اکنون زمان آن رسیده است که چینی‌ها منتظر بمانند تا بازی به سمت آنها بیاید. به باور تحلیلگران فارن پالیسی، چینی‌ها ثبات می‌خواهند. آنها شاید تا دو میلیارد بشکه ذخیره داشته باشند. چرا؟ زیرا حدود 20‌سال پیش، در اوایل دهه 2000، وقتی آنها نگران رقابت ژئوپلیتیک و به‌ویژه نفت شدند و دریافتند که چقدر وابسته هستند و تقاضای نفت در چین در حال افزایش است، بحث استراتژیک بزرگی در پکن در مورد داشتن یا نداشتن ذخیره نفت درگرفت. افراد تندروتر در حوزه امنیت ملی برنده شدند. سپس سال ۲۰۰۳ اتفاق افتاد و همه گفتند، بسیار خوب، منطقی است. آنها به طور سیستماتیک این ذخایر را به نقطه‌ای رسانده‌اند که اکنون می‌توانند بزرگ‌ترین دستگاه تولیدی جهان [منظور بازار چین است] را در صورت لزوم برای حدود پنج یا شش ماه تغذیه کنند.   

دراین پرونده بخوانید ...