شناسه خبر : 51643 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

کالبدشکافی زمستان 1404

آتش اعتراض‌های اجتماعی چگونه گر گرفت؟

 

  کیاوش حافظی / نویسنده نشریه 

76وقتی شرح ماوقع زمستان ۱۴۰۴ را می‌دانیم، یادآوری مجدد آن فایده‌ای که ندارد هیچ، بلکه به تلخکامی‌مان نیز می‌افزاید. فقط می‌توان پرسید چه عواملی زمینه‌ساز شکل‌گیری وقایع اخیر بودند؟ از ابتدای زمستان، روایت رسمی دولتی‌ها آن بوده که باید صدای اعتراضات را شنید. روایت رسمی می‌کوشید ابتدا اعتراض را از اغتشاش تفکیک کند و موضوع اعتراضات را نیز موضوعات معیشتی جلوه دهد، یا به تعبیر دیگر آن را به پول و اقتصاد فروکاهد. درحالی‌که گرانی و تورم در اعتراضات امسال، شبیه نوک قله یخی بود که از سطح آب دریا بیرون زده است. بسیاری از سیاسیون یا فقط نوک قله را می‌بینند یا تمایلی به واکاوی بدنه این کوه یخ ندارند. حال آنکه جامعه نیز مثل انسان، یک ناخودآگاه دارد و از خاطرات مختلفی شکل گرفته است. اگر همه اعتراضاتی را که از ابتدای انقلاب تاکنون رخ داده در کنار هم بگذاریم، می‌توانیم از جرقه شکل‌گیری آنها به جوهره و ماهیتشان پی ببریم.

مبارزه بر سر ایده‌ها

خوشمان بیاید یا نیاید، در شکل‌گیری انقلاب 57 گروه‌های مختلفی نقش داشتند. از چپ‌ها گرفته تا گروه‌هایی با اندیشه التقاطی مثل سازمان مجاهدین خلق یا گروه‌های ملی، هر یک از گروه‌ها عِده‌وعُده‌ای در فضای اجتماعی داشتند. انقلاب که به پیروزی رسید، همه گروه‌ها که به دنبال گرفتن سهمی از قدرت بودند ایده‌هایی در مورد شکل حکومت و مدیریت جامعه مطرح می‌کردند. در ابتدای انقلاب خبری از اعتراضات اقتصادی و معیشتی نبود، بلکه بر رخدادها یک روح کلی حاکم بود: مبارزه برای بقای ایده‌های سیاسی و اجتماعی. گروه‌های حاکم به دنبال تثبیت خود بودند و در تلاش برای شکستن ائتلافی بودند که تا زمان پیروزی انقلاب با گروه‌های مختلف از گروه‌های موسوم به لیبرال‌ها گرفته تا چپ شکل گرفته بود. نمود کشاکش بر سر ایده‌ها در رخدادهایی مثل اعتراض و درگیری خیابانی دیده می‌شد. گاهی این رویدادها در فضایی فارغ از وابستگی سیاسی شکل گرفت؛ مثل اعتراضات زنان در روز جهانی زن (8 مارس) که هم حاکمیت زیر بار آن نمی‌رفت و هم برخی گروه‌های سیاسی در برابر آن قرار گرفتند. نهایتاً آنکه در این مرحله تاریخی گروه‌های سیاسی، اجتماعی و... رفته‌رفته محو شدند و در دوران جنگ حاکمیت یکدستی جمهوری اسلامی شکل گرفت.

1- زنان به‌پا خاستند، اما شکست خوردند: هنوز یک ماه از پیروزی انقلاب نگذشته بود که رعایت پوشش اسلامی برای زنان در جامعه مطرح شد. ماجرا از سخنرانی رهبر انقلاب در مدرسه فیضیه آغاز شد که اعلام کردند زنان باید با حجاب در ادارات حاضر شوند. این سخنان با واکنش تند برخی گروه‌های افراطی همراه شد که با شعار «یا روسری یا توسری» و صدور بیانیه‌های تهدیدآمیز، به مقابله با زنان بی‌حجاب و اقلیت‌های مذهبی پرداختند. در واکنش به این فضا، مراسم روز جهانی زن که قرار بود 17 اسفندماه به‌طور نمادین در مراکزی مثل دانشگاه تهران و ورزشگاه امجدیه برگزار شود، به تظاهراتی گسترده علیه «حجاب اجباری» تبدیل شد. هزاران زن از اقشار مختلف به مدت شش روز دست به اعتراض زدند. نکته درخور توجه این بود که بسیاری از جریان‌های سیاسی چپ و سازمان‌های انقلابی، نه‌تنها از این زنان حمایت نکردند، بلکه این اعتراضات را حرکتی «بورژوایی» و عاملی برای ایجاد شکاف در صفوف انقلاب دانسته و آن را محکوم کردند. در آن روزها، اجرای پوشش اجباری متوقف شد تا فضا برای مدتی آرام بماند، اما انقلابیون که پس از حذف تدریجی نیروهای چپ و لیبرال از قدرت را پیروزی خود می‌دانستند در مورد زنان هم پیروز شده بودند. ابتدا الزام اداری برای پوشش اسلامی شکل گرفت و رفته‌رفته قوانینی برای مقابله با بی‌حجابی تصویب شد.

2- وقتی اصل ولایت فقیه در قانون اساسی گنجانده شد: گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی نیز گام دیگری بود که به دست بالای حاکمیت منجر شد. سال ۱۳۵۸ در مراحل تدوین قانون اساسی اصل ولایت فقیه مخالفت برخی گروه‌ها از جمله سازمان مجاهدین و حزب جمهوری خلق مسلمان را به دنبال داشت. مخالفت جمهوری خلق مسلمان که از حمایت آیت‌الله شریعتمداری برخوردار بود، در این شرایط پررنگ‌تر بود. این حزب در مناطقی مثل کردستان و آذربایجان به مقابله با نظام مستقر پرداخت که حتی به اشغال رادیو و تلویزیون تبریز منجر شد، اما با دستگیری اعضای حزب خلق مسلمان و انحلال حزب یکی از موانع برداشته شد.

3- انقلاب فرهنگی و تصفیه دانشگاه‌ها از مخالفان: با پیروزی انقلاب دانشگاه‌ها به کانونی برای مبارزات حزبی و ایدئولوژیک تبدیل شده بودند. انقلابیون که دانشگاه را میراث‌دار فرهنگ غرب می‌دیدند، نهضتی را برای «اسلامی‌سازی» آغاز کردند. درحالی‌که بیش از نیمی از بدنه گروه‌های چپ از میان دانشجویان برخاسته بودند، دانشگاه‌ها عملاً به «اتاق جنگِ» جریان‌های سیاسی بدل شده بودند. پس از پیام نوروزی امام خمینی در سال ۱۳۵۹ مبنی بر ضرورت تصفیه استادان وابسته، ابوالحسن بنی‌صدر نیز با فراخوان دانشجویان مسلمان، بر اجرای این طرح تاکید کرد. بخشنامه شهربانی برای ممنوعیت فعالیت احزاب در محیط‌های آموزشی، جرقه درگیری‌های خونینی را در شهرهایی چون تبریز، شیراز و تهران زد که درنهایت به تعطیلی رسمی دانشگاه‌ها در ۱۵ خرداد ۱۳۵۹ ختم شد. این دوره به «انقلاب فرهنگی» شهرت پیدا کرد و با بازبینی کتب درسی و حذف دیدگاه‌های لیبرال و چپ همراه شد؛ حرکتی که حکومت به نام حاکمیت اسلام آغاز کرده بود به پیروزی انجامید، اما بهایی مثل حذف فرهیختگان به دنبال داشت.

4- اعتراضات به عزل بنی‌صدر: آخرین پازل برای تسلط حزب جمهوری اسلامی بر فضای کشور در پی رای به عدم کفایت سیاسی بنی‌صدر رخ داد. مسیر کنار گذاشتن گروه‌های مختلف از قبل آغاز شده بود. برای نمونه، مهدی بازرگان در اعتراض به تسخیر سفارت آمریکا استعفا کرده بود. اما بنی‌صدر اولین رئیس‌جمهور تاریخ ایران بود که اتفاقاً با رای قاطعی به پیروزی رسیده بود. اختلافات او در زمان جنگ با حزب جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران نهایتاً به آنجا انجامید که مجلس او را عزل کرد. همزمان در ۳۰ خرداد اعتراضاتی خیابانی از سوی احزاب ترتیب داده شد که در میان آنها سازمان مجاهدین خلق نقش پررنگی ایفا می‌کرد. در این رویداد عملاً سازمان مجاهدین وارد فاز مسلحانه شد که این رویداد نقطه عطفی در رویارویی حاکمیت و گروه‌های سیاسی شد. کنار گذاشته شدن گروه‌های رقیب در کنار شرایط جنگی فضا را به نفع جریانی واحد یکدست کرد.

اولین اعتراضات اقتصادی کشور که هرگز دیده نشدند

در شرایط جنگی اولویت هر جامعه‌ای تقلا برای بقاست تا مبارزه برای ایده‌های سیاسی. در طول جنگ هشت‌ساله با عراق نیز متن جامعه ایران به‌جای رقابت سیاسی و فکری با حکومت به بقای خود می‌اندیشید؛ آن هم در صف‌های خرید کالاهای اولیه با کوپن. صدای سیاست دیگر نه از پیرامون، بلکه از دل نهادهای قدرت شنیده می‌شد. اگر تعارضاتی در فضای سیاسی بود تا حدی بین جناح‌های راست و چپ حزب جمهوری اسلامی محدود مانده که آن نیز تا حدی با کشمکش بر سر اقتصاد گره خورده بود. پس از جنگ اما رفته‌رفته این اختلافات بیشتر بروز پیدا کردند. بازار و جناح راستی‌های حزب جمهوری اسلامی که در دولت میرحسین موسوی مایل به ادامه مسیر به سوی ایده‌های چپ نبودند از کابینه جدا شده بودند، اما در دولت هاشمی‌رفسنجانی راهنمای چپ می‌زدند و منتقد «سیاست‌های تعدیل» شده بودند. چهره برجسته این جماعت احمد توکلی بود که بعداً در مجلس هفتم در طرح تثبیت قیمت‌ها نقش داشت و باعث و بانی نوعی انحراف از اصول اقتصادی شد.

از سوی دیگر، فشارهای اقتصادی ناشی از آزادسازی قیمت‌ها به شکل‌گیری نخستین شورش‌های خشونت‌بار شهری در تاریخ جمهوری اسلامی منجر شد. در این میان باید دو رویداد در دهه 70 که تا مدت‌ها نادیده گرفته می‌شدند اشاره کرد؛ اعتراضات مشهد در سال 1371 و اسلامشهر که اولین اعتراضات اقتصادی بعد از انقلاب لقب گرفته‌اند. چهره این اعتراضات پس از جنگ بقا و معیشت بود، نه ایده‌های سیاسی.

1- اعتراضات سال 1371 در مشهد: ماجرای اعتراضات سال 1371 مشهد به اصطلاح «حاشیه‌نشینی» شهرت پیدا کرده است. انقلاب و جنگ عملاً اجرای سیاست‌های تامین مسکن را متوقف کرد. افزایش قیمت زمین و مسکن باعث شد علاوه بر روستاییان و جنگ‌زدگان، افراد کم‌درآمد نیز از سکونتگاه‌های رسمی به حاشیه رانده شوند. تا پایان دهه ۶۰ تراکم حاشیه‌نشینان در شهرهای بزرگ به شکلی بی‌سابقه افزایش یافت. کوی طلاب در مشهد یکی از محله‌های حاشیه‌نشین بود. این محله به سبب مجاورت با حرم امام هشتم و تمایل واعظ طبسی تولیت آستان قدس برای توسعه حرم، محل مناقشه اهالی و مسئولان شهری مشهد قرار گرفت. مسئولان شهری از دادن امکانات موردنیاز اهالی سر باز می‌زدند تا مردم را از ماندن در این محله منصرف کنند که البته در نبود برنامه‌ای برای اسکان مجدد اهالی این محله در نقطه‌ای دیگر، از پیش مشخص بود که این روش به نتیجه نخواهد رسید. نهم خرداد سال 1371، علی جنتی، استاندار وقت خراسان دستور تخریب بخشی از سکونتگاه‌های کوی طلاب و دیگر مناطق حاشیه حرم را صادر کرد. ساکنان محله طلاب معترض به تخریب خانه‌ها شده بودند. بولدوزرها وقتی به انتهای خیابان طبرسی در کوی طلاب رسیدند، با مقاومت مردم مواجه شدند. درگیری میان ماموران امنیتی و اهالی کوی طلاب بالا گرفت و با پیوستن اهالی دیگر محلات شهر سرانجام در عرض چند ساعت و با تسخیر کلانتری ۳ و ۴ مشهد و مسلح شدن مردم، شهر از کنترل نیروهای امنیتی و انتظامی خارج شد. در جریان درگیری‌ها یک کودک دانش‌آموز که از مدرسه به سمت خانه‌اش می‌رفت کشته شده بود و آتش خشم اهالی کوی طلاب شعله‌ور شد.

2- اعتراضات اسلامشهر: اسلامشهر نیز در سال 1374 با جمعیت 350 هزارنفری منطقه‌ای حاشیه‌نشین به‌شمار می‌آمد. بخش عمده خانه‌های این منطقه به‌شکل غیررسمی ساخته شده بودند و به‌صورت قولنامه‌ای در اختیار ساکنان قرار داشتند. این امر باعث شده بود که منطقه اسلامشهر جایی در برنامه‌ریزی و تخصیص امکانات شهری نداشته باشد. مردم منطقه اسلامشهر از کمبود آب، قطعی برق و آسفالت نبودن خیابان‌ها رنج می‌بردند و دولت نیز در مقابل مالکیت زمین‌های آنان را غیرقانونی می‌دانست و خدمات شهری را در این مناطق تعلیق کرده بود. روز پانزدهم فروردین سال ۱۳۷۴ نخستین روز سال جدید پس از تعطیلات بود و کارمندان، کارگران و محصلان برای عبور و مرور با مشکل مواجه شده بودند، چراکه دولت کرایه ماشین را از 10 تومان به 15 تومان رسانده بود و رانندگان مینی‌بوس نیز اعتصاب کرده بودند. این امر باعث بالا گرفتن اعتراضات خیابانی در اسلامشهر و جاده ساوه شد و به‌زودی مردم منطقه اکبرآباد نیز که از کمبود و قطعی آب رنج می‌بردند به معترضان پیوستند. بسیاری از مردم اسلامشهر در تهران کار می‌کردند و هر روز باید خود را برای کارگری به تهران می‌رساندند و افزایش ناگهانی کرایه‌ها به اعتراض آنها دامن زد.

بغض خفه در گلوی دوم خرداد

دولت هاشمی در حالی پایان رسید که هشت سال از جنگ می‌گذشت. جامعه که فشار جنگ از سر آن برداشته شده بود، اینک علاوه بر بقا می‌توانست به سیاست نیز بیندیشد. فضای اعتراضی جامعه متوجه عرصه عمومی شده بود و جامعه نیاز به تغییر داشت. در چنین شرایطی گفتمانی موسوم به اصلاح‌طلبی از جریان چپ جمهوری اسلامی شکل گرفت. با وجود آنکه آنها در دهه 60 با راستی‌ها یک جریان سیاسی را تشکیل می‌دادند، چپ‌های جمهوری اسلامی با فضای روشنفکری راحت‌تر می‌توانستند پیوند برقرار کنند.

همه دشمنان دوم خرداد: در سمت دیگر ماجرا، عالی‌ترین امکاناتی که می‌توانست پروژه اصلاح را معیوب کند در اختیار جناح راست قرار داشت. این گروه که زمانی به راه راست اقتصادی معتقد بود پس از جنگ چپ‌گرا شد؛ اما در زمینه فرهنگی همچنان سنتی و محافظه‌کار بود. نام بنیادگرایی هم با جناح راست عجین شد. اگر در زمان هاشمی‌رفسنجانی عمده بروز و ظهور این گروه در اقتصادخوانده‌هایی مثل احمد توکلی خلاصه می‌شد در زمان خاتمی تجمیعی از نیروها در اردوگاه مقابل شکل گرفت که هم از نیروهای حاضر در صحنه و خیابان تشکیل می‌شد و هم متفکران متهم به تئوریسین خشونت و بنیادگرایی. از یک‌سو، برخی نیروهای سنتی که از جنگ برگشته بودند گروه‌هایی مثل انصار حزب‌الله را تشکیل دادند؛ جریانات معترضی که کنشگری خود را در قالب تجمعات خیابانی بروز می‌دادند. این اعتراضات که غالباً در مقابل سینماها، وزارت ارشاد و دیگر نهادهای فرهنگی-سیاسی شکل می‌گرفت، ریشه در خط‌دهی این محافل داشت. جریان‌های رسانه‌ای آنها روزنامه کیهان با مدیریت مهدی نصیری و نشریات انصار حزب‌الله مثل «یا لثارات الحسین» مسعود ده‌نمکی بود. در این میان، نماز جمعه تهران به‌عنوان محلی همیشگی برای بسیج این نیروها عمل می‌کرد؛ به‌طوری‌که اکثر جمعه‌ها پس از پایان مراسم، تجمعات اعتراضی به بهانه‌های مختلف سازمان‌دهی و اجرا می‌شد. ردپای هردو این گرایش‌های فکری سیاسی بعداً در اعتراضات دهه 80 دیده می‌شود. چهره‌ای به نام محمدتقی مصباح‌یزدی پدیدار شد و نظریه‌پرداز جناح راست شده بود. به این ترتیب، جناح راست زمینه کاملی برای آمریکایی خواندن جناح چپ پیدا کرده بود که از یک‌سو به سیاست‌های تعدیل اقتصادی و از سوی دیگر به آنچه «غرب‌زدگی» یا لیبرالیسم فرهنگی می‌خواندند و خود را انقلابی اصیل معرفی می‌کردند.

ناکامی در کوی دانشگاه: اما پروژه جامعه برای اصلاح کم مصیبت نداشت. از همان ابتدا دولت خاتمی با بحران قتل‌های زنجیره‌ای روبه‌رو شده بود و شوک بزرگی به جامعه وارد کرد. دستور خاتمی برای پیگیری ماجرا باعث شد، وزارت اطلاعات در بیانیه بی‌سابقه‌ای رسماً اعلام کند مسئولیت این وقایع با «برخی همکاران خودسر» درون این وزارتخانه انجام شده است و نام «سعید امامی» به‌عنوان متهم ردیف اول مطرح شد. برای اولین‌بار وزیر اطلاعات استعفا کرد. بعد از مدتی اعلام شد که سعید امامی در تاریخ 20 خردادماه 1378 در زندان با خوردن داروی نظافت خودکشی کرده است. همزمان در مجلس اصول‌گرای پنجم قانون اصلاح مطبوعات که محدودکننده مطبوعات بود در جریان بود و در 16 تیرماه آن سال به تصویب رسید. روز بعد روزنامه سلام اعلام کرد، طراح اصلی اصلاح قانون مطبوعات سعید امامی بوده است. توقیف روزنامه «سلام» به اعتراضات دانشجویان در دانشگاه و کوی دانشگاه منجر شد. اما با حمله نیروهای خودسر به کوی دانشگاه وقایع نهایتاً وقایع خونبار 18 تیر رقم خورد.

شورای نگهبان اختیارات خود را گسترش داد: پس از تیر 1378، هنوز امیدی برای تغییر اوضاع و احوال جامعه وجود داشت. مجلس ششم در چنین فضایی بر سر کار آمد، اما از همان ابتدا با تقابل روبه‌رو شد. شورای نگهبان که تنها مفسر رسمی قانون اساسی است، در سال ۷۰ دامنه اختیاراتش را وسیع‌تر کرده بود. بر اساس قانون اساسی، تفسیر این قانون بر عهده شورای نگهبان است؛ از جمله اصل ۹۹ قانون اساسی که مربوط به اختیارات خود این شوراست. این شورا اعلام کرد: «نظارت مذکور در اصل ۹۹ قانون اساسی استصوابی است و شامل تمام مراحل اجرایی انتخابات از جمله تایید و ردصلاحیت کاندیداها می‌شود.» اصطلاح «نظارت استصوابی» از همین‌جا وارد ادبیات سیاسی ایران شد. تیغ حذف نامزدهای انتخاباتی از زمان مجلس ششم وارد مرحله جدی‌تری شد. در آن انتخابات به سبب تعیین حدنصاب ۲۵درصدی آرا در مرحله اول، برای اولین‌بار ۳۰ نماینده تهران در مرحله اول انتخاب شدند. در نتیجه اختلاف بین شورای نگهبان و وزارت کشور، سرنوشت سه کرسی به مرحله دوم موکول شد. در این انتخابات حتی ملی‌مذهبی‌ها هم شرکت کرده بودند و توانستند علیرضا رجایی و رحمان کارگشا را از تهران و اراک روانه مجلس کنند، اما شورای نگهبان آرای آنها را باطل اعلام کرد. مصطفی تاج‌زاده، معاون سیاسی وزارت کشور در دوران اصلاحات، روایت کرده است: «برای اولین‌بار در این انتخابات قبل از آنکه شمارش رای پایان بگیرد، احمد جنتی شمارش آرا را مخدوش اعلام کرد و گفت آرا باید بازشماری شود»، که درنهایت با کش‌وقوس بسیار و با ابطال ۵۳۴ صندوق، علیرضا رجایی حذف شد و حدادعادل که نفر سی‌وسوم تهران شده بود به مجلس راه پیدا کرد. در شهریور سال 13۸۱ نیز دولت اصلاحات لوایح معروف به «لوایح دوقلو» را به مجلس برد که یکی از آنها مربوط به اصلاح قانون انتخابات و تغییر در نظارت شورای نگهبان بود. در جریان تصویب این لایحه، اولین بند یعنی «حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان» به بحث گذاشته و تصویب شد، اما شورای نگهبان نهایتاً آن را رد کرد. در پایان مجلس ششم نیز بسیاری از نمایندگان در اعتراض به ردصلاحیت‌های گسترده دست به تحصن زدند تا شاید شورای نگهبان از نگاه سلبی خود عقب‌نشینی کند. در این رویارویی اما شورای نگهبان کوتاه نیامد و بعدها انسداد در چرخش قدرت شدیدتر شد.

احساس شکست و سرخوردگی در 1388؛ از نتیجه انتخابات تا اعتراض در خیابان

روی کار آمدن محمود احمدی‌نژاد در سال 1384 مولود ادبیات چپ‌گرایانه جناح‌راستی‌ها و دست بالا پیدا کردن امثال مصباح‌یزدی بود. مدتی که از روی کار آمدن دولت پرحاشیه و جنجالی او گذشت، دولت اصلاحات تبدیل به یک نوستالژی شد. اصلاح‌طلبان که زبان جامعه را بهتر می‌فهمیدند مترصد آن شدند تا اولین دولت تک‌دوره‌ای تاریخ را رقم بزنند و احمدی‌نژاد را که از حاشیه به سیاست وارد شده بود دوباره به حاشیه بفرستند. میرحسین موسوی که خود نیز نوستالژی اداره کشور در زمان جنگ بود با چهره‌ای جدید وارد میدان شد. میل به مشارکت سیاسی بالا گرفت، اما اعلام پیروزی احمدی‌نژاد در آن انتخابات برای طرفداران او باورپذیر نبود. آنهایی که شنیده بودند صندوق رای را به رقیب باخته‌اند در اعتراض به نتیجه انتخابات به خیابان آمدند. حضور چندین‌میلیونی معترضان به نتیجه انتخابات جنبش سبز را تا چند ماه به یک بازیگر تبدیل کرده بود. اما در 88 نیز یک‌بار دیگر به جامعه احساس ناکامی القا شد.

دولت روحانی؛ آخرین کورسوی امید

سرخوردگی جمعی 1388 تا زمان 1392 ادامه پیدا کرد؛ به‌ویژه آنکه سرخوردگی جمعی با تحریم و فشارهای سخت اقتصادی و همچنین افشای فساد همراه شده بود. اصلاح‌طلبان یک‌بار دیگر به امید تغییر به میدان رفتند و از جامعه همراهی خواستند. حاصل آن انتخابات 1392 و روی کار آمدن دولت حسن روحانی با شعار تنش‌زدایی و مذاکره با جهان بود. در همین دوران توافق هسته‌ای امضا شد. یک‌بار دیگر امیدی شکل گرفت تا تغییر در فضای جامعه به حاکمیت تحمیل شود. این‌بار فتح سنگر به یک الگوی عمل سیاسی تبدیل شده بود. آنها می‌خواستند مجلس را هم از آن خود کنند. با وجود نظارت استصوابی و ردصلاحیت گسترده نامزدها اصلاح‌طلبان در کنار میانه‌روها مجلسی همسو با دولت را شکل دادند.

در سال 13۹۴ علاوه بر تلاش برای بر سر کار آوردن مجلس معتدل، جامعه با هدایت اصلاح‌طلبان در انتخابات خبرگان رهبری نیز شرکت کرد و برای اولین‌بار آن را به انتخاباتی رقابتی تبدیل کرد. افرادی که در این انتخابات شرکت کرده بودند، حاضر شده بودند به روحانیونی مثل موحدی‌کرمانی و دری‌نجف‌آبادی رای دهند تا مثلث جیم، متشکل از (احمد جنتی، محمد یزدی و محمدتقی مصباح‌یزدی)، راهی خبرگان نشوند. در سال 1396 هم برجام برگ برنده دولت وقت بود و حسن روحانی را در ریاست‌جمهوری ابقا کرد. اما این موارد آخرین همراهی جامعه با شیوه اصلاح‌طلبانه بود.

اعتراضاتی با ظاهر معیشتی و عبور از اصلاح‌طلبی

اما چند ماه پس از آغاز دوره دوم ریاست‌جمهوری روحانی خیابان‌های ایران شاهد اعتراضات شد که بار دیگر معیشت و اقتصاد را شعار برجسته خود کرد. در ابتدا برخی می‌گفتند که رقبای دولت روحانی با به راه انداختن تجمعاتی در اعتراض به عملکرد صندوق‌های بازنشستگی در مشهد پایگاه سیاسی خود به دنبال تقابل با دولت بودند. اما حتی اگر این روایت درست باشد، کشیده شدن اعتراضات به سراسر کشور نشان از یک وضعیت بالقوه داشت. برخی هسته مرکزی اعتراضات را وضعیت معیشتی و فساد می‌دانستند. در کنار آن، شعار «اصلاح‌طلب اصول‌گرا دیگه تمومه ماجرا» سر داده شد که خود حاکی از پایان اتکا به تغییر از مسیر اصلاح‌طلبی بود.

در شرایطی که گروه‌های اجتماعی متحمل فشارهای اقتصادی بودند، اخبار گوناگون درباره برخی مسئولان یا وابستگانشان، نوعی احساس بی‌عدالتی را به جامعه منعکس کرد. هرچند آمارهای رسمی حاکی از فقیر شدن اقشار مختلف جامعه بود، اما برخی جامعه‌شناسان در آن مقطع معتقد بودند که باید ریشه سیاست‌هایی را که به غیریت‌سازی در گروه‌های سیاسی، فکری، صنفی و اجتماعی منجر شده دنبال کرد. این دسته از تحلیلگران، همه این دیگری‌سازی‌ها یا همان نگاه حذفی را، علاوه بر انباشت مطالباتی که یا پاسخ داده نشده‌اند یا سرکوب شده‌اند، ویژگی اعتراضات این سال‌ها قلمداد می‌کردند؛ چنان‌که دو سال بعد اعتراضات به گرانی یک‌شبه قیمت بنزین در آبان 13۹۸ نیز همانند سال 13۹۶ ظاهری اقتصادی داشت، اما نمی‌توان آنها را صرفاً به اقتصاد تقلیل داد.

وقتی که جامعه باور دارد دولت راست نمی‌گوید

در کنار این اعتراضات، اتفاقات دیگری رخ دادند که باور به بی‌صداقتی مسئولان را در ذهنیت جمعی ایجاد کرد. شکل‌گیری این باور که حاکمان راست نمی‌گویند، فقط به‌معنای آن نیست که حاکمان واقعاً دروغ بگویند، بلکه ممکن است زمانی حاکمان صداقت داشته باشند اما جامعه به‌واسطه ناکارآمدی‌ها و عملکرد ناصواب دولتمردان، معتقد به بی‌صداقتی شده باشد. آمارهای جان‌باختگان حوادث آبان ۹۸ مصداقی از این موضوع بود که هرچند در داخل آمارهایی حدود ۳۰۰ کشته اعلام می‌شد، روایت ۱۵۰۰ جان‌باخته که از رسانه‌های فارسی‌زبان خارجی اعلام می‌شد، در بطن جامعه خریدار بیشتری داشت. مصداق دیگر این موضوع، مدیریت افکار عمومی جامعه در پی سقوط هواپیمای اوکراینی بود که به فاصله کوتاهی پس از اعتراضات ۹۸ رخ داد و خود نیز بر آتش خشم جامعه می‌دمید. مصداق دیگرِ اعتقاد جامعه به بی‌صداقتی مسئولان، در شیوه مدیریت جامعه نیز وجود داشت. در این حوادث، شکل‌گیری باور بی‌صداقتی با احساس مظلومیت نیز همراه شده بود. وجود این دو احساس جمعی در رخدادهای هواپیمای اوکراینی، مردم عادی و کادر درمانی در زمان کرونا و مرگ مهسا امینی ملموس بود. با مرگ مهسا امینی در دولت ابراهیم رئیسی، اولین اعتراضات پس از شیوع کرونا در ایران شکل گرفت. مهسا امینی در زمان مرگ ۲۱ساله بود و همین موضوع نوعی همبستگی بین گروه‌های هم‌سن‌وسال با او را شکل داد؛ به‌طوری‌که شاید با مسامحه بتوان گفت هسته اصلی اعتراضات ۱۴۰۱ را هم‌نسلان مهسا امینی تشکیل می‌دادند. از این‌رو برخی تحلیلگران معتقد به گسست نسلی بین حکومت، تاریخ انقلاب و معترضان بوده‌اند.

دو بازیگر وارد صحنه شدند

محمد مهاجری معتقد است که در دی‌ماه ۱۴۰۴، این مطالبات سیاسی بودند که بروز اقتصادی پیدا کردند. این روزنامه‌نگار که اعتراضات ۱۴۰۴ را اپیزود دوم از صحنه اعتراضات ۱۴۰۱ می‌داند، معتقد است که تفاوت اعتراضات اخیر با وقایع سه سال قبل، در اضافه شدن دو بازیگر دیگر به صحنه است؛ دونالد ترامپ و رضا پهلوی توانسته‌اند خود را در شمایل یک منجی به جامعه ایران معرفی کنند. این در حالی است که در هیچ‌یک از اعتراضات قبلی در تاریخ جمهوری اسلامی، پای یک منجی به میان باز نشده بود. این تمایز، یگانه علت مرور اعتراضات گذشته در تاریخ جمهوری اسلامی بود. پیشتر از نقش احساسات جمعی مثل احساس بی‌عدالتی جمعی سخن گفته شد، اما نکته‌ای که نمی‌توان آن را نادیده گرفت، القای احساس ناتوانی به جامعه برای تغییر بوده است. جامعه ایران از سال 13۷۶ تا سال ۱۴۰۰ به مدت ۲۴ سال بارها برای رساندن صدای خود به حکومت، از روش‌های مسالمت‌آمیز مثل رای دادن یا ندادن استفاده کرده است.

حسن محدثی، جامعه‌شناس، در رساله دکترای خود به موضوع منجی‌گرایی در تاریخ و فرهنگ ایران پرداخته و نظریه جنبش‌های هزاره‌ای را مطرح کرده است. به اعتقاد او، هرگاه فاجعه‌ای اتفاق بیفتد و به بحران تبدیل شود، جست‌وجوی راه نجات به یک امر عمومی تبدیل می‌شود. در چنین شرایطی، همگان که در وضعیت استیصال به‌سر می‌برند، خواهان نجات هستند. در جنبش‌های هزاره‌ای، نگاه‌ها به سوی یک نیروی مافوق طبیعی یا منجی‌ بود که به خداوند منتسب است؛ مانند مسیح که مردم را نجات دهند، آنها را از وضعیت درماندگی خارج کنند و مشکلاتشان را برطرف کنند.

محدثی می‌گوید؛ ماجرای منجی‌طلبی، حتی طلب کردن منجی از میان نیروهای خارجی، در ایران پدیده‌ای تازه نیست. این منجی‌گرایی گاهی دینی بوده و گاهی، مانند تاریخ معاصر ما، جنبه دنیوی پیدا کرده است؛ به این امید که یک نیروی خارجی بیاید و منجی ملت شود.

ایران اینترنشنال؛ رسانه‌ای جهت‌دار که مرجع رسانه‌ای شد

آنچه در این میان نمی‌توان نادیده گرفت، آن است که بخشی از این منجی‌گرایی در رسانه‌هایی مثل ایران اینترنشنال یا حتی شبکه‌های اجتماعی ترویج می‌شود. شاید بتوان گفت خود این شبکه ماهواره‌ای، آن هم با ادبیات فاصله‌دارش از رسانه‌های حرفه‌ای، از رسانه‌هایی مثل صداوسیما در داخل ایران بازتولید شده است. محمد مهاجری اما معتقد است که خود صداوسیما آینه‌ای از لمپنیسم سیاسی در کشور بوده است. نطفه این لمپنیسم در دهه ۷۰ شکل گرفت و نه فقط به ادبیات خبری برنامه‌هایی مثل ۲۰:30، بلکه به طنزهای تلویزیونی کشیده شد؛ چنان‌که تلاش برای تاسیس رسانه‌ای وزین و جدی، عموماً با بی‌اقبالی مواجه شد و فعالان این عرصه را ناگزیر کرد تا برای بقا و جذب مخاطب، به رویکردهای زرد و عامه‌پسند تن بدهند. به اعتقاد او، رسانه‌هایی چون «ایران اینترنشنال» نیز مولود همین ادبیات هستند. بسیاری از مهره‌های این شبکه‌ها که پیشتر در رسانه‌هایی چون بی‌بی‌سی یا من‌وتو فعالیت داشتند، لزوماً از چهره‌های طراز اول نبودند، اما در بازتولید همان رفتارهای لمپنیِ رایج در فضای داخلی، تبحر داشتند. تلخیِ ماجرا آنجاست که این فضا حتی تحلیلگران باسوادی را که در این شبکه کار می‌کنند، تحت تاثیر قرار داده است؛ طوری که به‌جای استدلال منطقی به ورطه توهین می‌افتند؛ درحالی‌که حتی می‌توانند از شخصی مثل رضا پهلوی حمایت مستدل کنند، نه آنکه از ادبیات مختص اینستاگرام استفاده کنند.

عبور به عصر پسادینی

در این میان عنصر دیگری به نام دین‌گریزی و دین‌زدگی را نمی‌توان نادیده گرفت. در حوادث 1388 شعارهای اعتراضی در قالب مفاهیم دینی مطرح می‌شدند؛ گاهی با «الله‌اکبر» و گاهی با «ما جنبش سبزیم و علمدار حسینیم». حال آنکه در سال‌های بعد این‌گونه شعارها ناپدید شدند و در عوض با پدیده‌های جدیدی نسبت به دین روبه‌رو بودیم. در 1401 پدیده جدید «عمامه‌پراکنی» رخ داد و در 1404 روایت رسمی حکومت در این مدت آن بوده که در ناآرامی‌های دی‌ماه 1404 مسجد و قرآن سوزانده شده است. وجه مشترک تحلیل محمد مهاجری و حسن محدثی عبور جامعه به عصر پسادینی در وقایع اخیر بود.

مهاجری می‌گوید، حتی تا چند سال گذشته در اعتراضات دین عنصری انسجام‌بخش در جامعه مطرح بود و اعتقادات مذهبی، مردم را متحد می‌کرد. اما نسل جدید حتی از دین مناسکی هم فاصله گرفته است، دیگر نمی‌تواند شکاف به وجود‌آمده را با دین، روحانیت و مسجد پر کرد. او می‌گوید تندروی‌های دینی دهه‌های ۵۰ و ۶۰ و شاید اوایل دهه ۷۰، باعث شد بسیاری از افراد، حتی کسانی که در خانواده‌های مذهبی رشد کرده‌اند، نسبت به اولیه‌ترین احکام دین مانند نماز و روزه بی‌تفاوت شوند. فراتر از آن، حتی از اخلاق دینی، مانند پرهیز از دروغ، غیبت و تهمت، نیز فاصله گرفتند. مقصر هم افرادی هستند که به‌جای آنکه در بطن جامعه و در جایگاه یک مرشد باشند، خواستند امر فرهنگی را با چماق پیش ببرند. محدثی نیز می‌گوید: ما اکنون در عصری به‌سر می‌بریم که به دلیل تصدی مدیریت جامعه از سوی یک نیروی دینی، نوعی «دین‌ستیزی» شکل گرفته که محصول عملکرد خود این نیروست. وقتی از نهادی مانند مسجد استفاده ابزاری می‌شود، اعتبار تاریخی اسلام شیعی در ایران نیز بر اثر این ناکارآمدی‌ها آسیب می‌بیند.

غفلت روحانیت از مسئولیت تاریخی‌اش و تبدیل اسلام به یک ایدئولوژی حکومتی، شکاف عمیقی میان ادعای مدیریت جامعه و مطالبات واقعی مردم در این ۲۴ سال ایجاد کرد. سکوت در بزنگاه‌های حساس و تلاش برای ارائه یک الگوی جهانی از دین، روحانیت را به سمتی سوق داد که می‌توان آن را یک قمار بزرگ تاریخی نامید؛ قماری که متاسفانه با از دست رفتنِ سرمایه‌های اجتماعی و معنوی همراه شد. 

دراین پرونده بخوانید ...