نو که رود به بازار
پیامدهای گذار انرژی بر نیروی کار چیست؟
انتقال انرژی جهانی در حال تغییر شکل نیروی کار به روشهای عمیق و ناهموار است. با تغییر اقتصادها از سوختهای فسیلی به انرژیهای تجدیدپذیر، میلیونها شغل مرتبط با زغال سنگ، نفت و گاز با کاهش یا تغییر مواجه میشوند. کارگران استخراج، پالایش و تولید برق حرارتی به ویژه در برابر اخراج، بازنشستگی پیش از موعد یا جابهجایی جغرافیایی آسیبپذیر هستند؛ که اغلب در مناطق خاصی متمرکز هستند که اشتغال جایگزین محدود است.
در عین حال، گذار، فرصتهای جدیدی ایجاد میکند. انرژیهای تجدیدپذیر، بهرهوری انرژی، وسایل نقلیه الکتریکی و نوسازی شبکه، تقاضای فزایندهای برای مهندسان، تکنسینها، کارگران ساختمانی و متخصصان دیجیتال ایجاد میکند. با این حال، این مشاغل جدید همیشه با مهارتها، دستمزدها یا مکان افرادی که از دست میروند، مطابقت ندارند. اگر برنامههای مهارتآموزی و بازآموزی ناکافی یا غیر قابل دسترس باشند، این عدم تطابق مهارتها میتواند نابرابری را افزایش دهد.
انتقال انرژی همچنین شرایط کار را تغییر میدهد. بسیاری از مشاغل انرژی پاک، مبتنی بر پروژه یا غیرمتمرکز هستند که میتواند به معنای امنیت شغلی کمتر و نمایندگی ضعیفتر اتحادیه در مقایسه با بخشهای انرژی سنتی باشد. برعکس، بعضی از نقشها محیطهای کاری امنتر و پتانسیل رشد بلندمدت ارائه میدهند. گذار انرژی از سوختهای فسیلی به سمت منابع انرژی جایگزین، مانند هر گذار اقتصادی قابل توجه، روابط و بازارهای اقتصادی موجود را مختل خواهد کرد. اختلال در بازار کار به دلیل اهمیت توزیعی و سیاسی مشاغل مربوط به انرژی و تمرکز بالقوه خطرات بر کارگران در بخشهای کربنمحور و مناطقی که به طور خاص به صنایع سوخت فسیلی وابسته هستند، از اهمیت ویژهای برخوردار است. از همین رو، مارک ای. سی. هافستد و رابرتون سی. ویلیامز سوم، در مقاله خود که به تازگی (ژانویه 2026) از سوی دفتر ملی تحقیقات اقتصادی (NBER) منتشر شده است، به «الگوسازی پیامدهای گذار انرژی بر نیروی کار» میپردازند. آنها یک چهارچوب مفهومی برای تجزیه و تحلیل خطرات بازار کار ترسیم کرده و بر موانع تعدیل بازار کار در طول گذار تمرکز میکنند. سپس پژوهشهای تجربی در مورد چنین موانعی در تعدیل بازار کار را با تمرکز بر شواهدی که میتوانند تلاشهای الگوسازی را برجسته کنند، بررسی میکنند. آنها همچنین ادبیات مربوط به الگوسازی پیشین اثرات گذار انرژی بر بازارهای کار را بررسی کرده و چالشها و فرصتهای پژوهشهای جدید در این زمینه را شناسایی میکنند. در ادامه بخشی از این مقاله را با هم میخوانیم.
تغییر اجتنابناپذیر
جهان در مراحل اولیه گذار از سوختهای فسیلی به منابع انرژی جایگزین قرار دارد. اگرچه این گذار مزایای قابل توجهی به همراه دارد، اما هزینههای قابل توجهی نیز خواهد داشت؛ و مانند هر گذار اقتصادی مهمی، ساختارها، نهادها و روابط اقتصادی موجود را مختل خواهد کرد. اختلال در بازار کار به دلیل اهمیت توزیعی و سیاسی عمدهای که به مشاغل (بیکاری، دستمزدها، «مشاغل خوب» و...) و هزینههای بالقوه بهرهوری اقتصادی مرتبط است، یک نگرانی خاص است. توانایی اندازهگیری -و بهتر از آن، پیشبینی- میتواند به هدایت تصمیمات برای سیاستهایی که میتوانند گذار را تسریع یا کند کنند و سیاستهایی که میتوانند آسیبهای احتمالی ناشی از هرگونه اختلال را کاهش دهند، کمک کند.
نویسندگان به الگوسازی پیامدهای گذار انرژی بر نیروی کار میپردازند. آنها درباره رویکردهای مختلف برای الگوسازی این پیامدها بحث کرده، شواهد تجربی را که میتوانند در آن موثر باشند، بررسی میکنند، برخی از جنبههای مسئله را که آن را به طور خاص چالشبرانگیز میکند و برخی از پرسشهای کلیدی را در نظر میگیرند و مسیرهایی را برای کارهای آینده که به طور خاص امیدوارکننده به نظر میرسند، پیشنهاد میدهند. این مقاله هم برای سیاستگذارانی که از الگوسازی برای اطلاعرسانی در مورد تصمیمات سیاسی استفاده میکنند و هم برای پژوهشگرانی که ظرفیت الگوسازی را توسعه میدهند، نوشته شده است.
در مقدمه مقاله آمده است: منظور ما از «گذار انرژی»، تغییر از منابع انرژی سوخت فسیلی (زغالسنگ، نفت و گاز طبیعی) به سمت منابع انرژی جایگزین (باد، خورشیدی، زمینگرمایی، هستهای و...) است. این امر میتواند ناشی از تصمیمات صریح سیاستی باشد که به نفع انرژی جایگزین، پیشرفتهای فناوری که به آن مزیت هزینهای میدهد، یا ترکیبی از این دو باشد؛ ما در مورد اینکه آیا سیاستی برای تشویق این گذار مطلوب یا ضروری است، موضعی نمیگیریم. بسیاری از پیامدهای بازار کار صرف نظر از آنچه محرک آن است، یکسان خواهد بود (اگرچه این پیامدها قطعاً به سرعت آن بستگی دارد که به نوبه خود به نیروهای محرک آن بستگی دارد).
گذار انرژی، سرعت و ماهیت نامشخص آن در ایالاتمتحده نسبت به سایر نقاط جهان، میتواند بر طیف وسیعی از بازار کار تاثیر بگذارد و خطرات متناظری را برای اشتغال و درآمد ایجاد کند. برخی از این پیامدها، پیامدهای کلان اقتصادی هستند: اثرات کلی بر بیکاری، مشارکت نیروی کار، دستمزدها و درآمدها. اما حتی بدون وجود هیچ اثر کلی قابل توجهی، اثرات توزیعی قابل توجهی همچنان میتواند برای گروههای خاصی از کارگران، به ویژه در بخشهای سوخت فسیلی، رخ دهد. کارگران ممکن است بر اساس صنعت، محل زندگی و کار و مهارتهایشان به طور متفاوتی متاثر شوند. این گذار احتمالاً مشاغل را در برخی صنایع حذف و مشاغل جدیدی را در جای دیگر ایجاد میکند، بنابراین این اثرات توزیعی احتمالاً بزرگتر و برجستهتر از اثرات کلی خواهند بود.
چگونگی وقوع این گذار و سرعت آن احتمالاً میزان این اثرات را تعیین میکند (برای مثال، از دست دادن شغل در مقابل تعدیلهای کند در نرخ استخدام). اقتصاددانان طیف وسیعی از رویکردهای مختلف را برای ارزیابی، اندازهگیری و الگوسازی پیامدهای سیاستهای انرژی و گذار انرژی بر نیروی کار در پیش گرفتهاند. رایجترین آنها، رویکرد تجربی تقلیلیافته است؛ برخی مطالعات به مهارتها، مشاغل و موقعیتهای شغلی کارگران فعلی صنعت سوختهای فسیلی نگاه میکنند و میزان همپوشانی آنها را با پیشبینیهای مربوط به کارگران مورد نیاز برای انرژیهای تجدیدپذیر بررسی میکنند.
برخی دیگر به شوکهای سیاستی، فناوری یا قیمتی نگاه کرده و اثرات آنها را بر اشتغال در صنعت، نرخ بیکاری و سایر پیامدهای بازار کار ارزیابی میکنند (که اغلب از صنایع و /یا مکانهایی که مستقیم در معرض شوک قرار نگرفتهاند، به عنوان گروه کنترل استفاده میکنند).
اگرچه این مطالعات با رویکرد تقلیلیافته اطلاعات بسیار مفیدی به دست دادهاند، اما از دو مشکل عمده رنج میبرند. اول، آنها اثرات تعادل عمومی (GE) را نادیده میگیرند: گذار (و سیاستهایی برای تشویق سرعت آن) نهتنها بر صنایع سوختهای فسیلی و انرژیهای تجدیدپذیر که به شکل مستقیم تحت تاثیر قرار میگیرند، بلکه بر انواع دیگری که به طور غیرمستقیم تاثیر میپذیرند نیز اثرگذار است: صنایع بالادستی و پاییندستی، صنایعی که برای کارگران، نهادهها یا مصرفکنندگان یکسان رقابت میکنند و... .
دوم، اگرچه این مطالعات میتوانند آنچه تاکنون در مورد گذار اتفاق افتاده است را ارزیابی کنند و اثرات سیاستهایی را که قبلاً اجرا شدهاند، اندازهگیری کنند، اما توانایی آنها در پیشبینی اثرات آینده محدودتر است. این امر مستلزم پیشبینی خوب خارج از نمونه موجود در بسیاری از ابعاد است- ما تجربه محدودی در مورد گذار داریم، برخی از صنایع انرژی تجدیدپذیر کاملاً جدید هستند و بسیاری از سیاستهای پیشنهادی هنوز در عمل آزمایش نشدهاند.
عرضه و تقاضای بدون اصطکاک
سادهترین راه برای فکر کردن در مورد بازار کار، یک دیدگاه ساده عرضه و تقاضاست. کارگران بر اساس دستمزد پس از مالیاتی که میتوانند کسب کنند (و سایر متغیرهای اقتصادی مرتبط، مانند قیمت کالاهای مصرفی و درآمد غیرکاری آنها) تصمیم میگیرند که چه مقدار نیروی کار میخواهند عرضه کنند و کارفرمایان تصمیم میگیرند که چه مقدار نیروی کار تقاضا کنند (باز هم بر اساس دستمزد و سایر متغیرهای مرتبط، مانند قیمت خروجی و هزینههای سایر نهادههای تولید). سپس دستمزد تنظیم میشود تا به تعادلی برسد که در آن مقدار نیروی کار عرضهشده با مقدار نیروی کار تقاضاشده برابر باشد.
این الگوی ساده، بسیاری از جنبههای کلیدی چگونگی تاثیرپذیری نیروی کار از یک شوک کلی یا بخشی، یا یک گذار بلندمدت متشکل از مجموعهای از شوکها را دربر میگیرد. هم دستمزد و هم مقدار نیروی کار به تغییرات در عرضه یا تقاضا واکنش نشان میدهند. بنابراین، برای مثال، گذاری که تقاضا را کاهش میدهد (با فرض ثابت بودن سایر عوامل)، دستمزد و مقدار تعادلی آن را کاهش میدهد، بنابراین وضعیت خانوارها را بدتر میکند (بهویژه خانوارهایی که عمدتاً به درآمد نیروی کار متکی هستند) و درآمدهای حاصل از مالیات بر درآمد نیروی کار را کاهش میدهد (مشکلی برای دولتهایی که به شدت به این مالیاتها متکی هستند).
اما این چهارچوب ساده و بدون اصطکاک، نکات زیادی را نیز از قلم میاندازد. این چهارچوب هیچ بیکاری غیرارادی ندارد (هر کارگر یا شغلی دارد یا تصمیم گرفته کار نکند) و هیچ جای خالی شغلی ندارد (هر کارفرما دقیقاً همان تعداد کارگری را دارد که انتخاب میکند). شوکها اثرات یکسانی دارند: کاهش تقاضای نیروی کار به کارگران آسیب میرساند، اما یک شوک خاص صنعت، کارگران آن صنعت را بیش از کارگران سایر صنایع که در غیر این صورت یکسان هستند، تحت تاثیر قرار نمیدهد. به عنوان نمونه، کاهش شدید تقاضا برای زغال سنگ باعث میشود که معدنچیان زغال سنگ بلافاصله به صنایع دیگر روی آورند، بنابراین اگرچه دستمزدها به طور کلی میتوانند کاهش یابند، اما آنها بیش از کارگران سایر نقاط آسیب نخواهند دید. هیچ شغلی خوب یا بد نیست؛ اینکه برخی از کارگران درآمد بیشتری کسب میکنند، به این دلیل است که آنها مولدتر هستند، سختتر کار میکنند یا برای شرایط شغلی بدتر پاداش میگیرند، نه به این دلیل که واقعاً شغل بهتری دارند.
بنابراین، این چهارچوب ساده نمیتواند بسیاری از نگرانیهای کلیدی مطرحشده در مورد چگونگی تاثیرِ گذار انرژی و به طور کلی گذارهای اقتصادی را بر کارگران برطرف کند: دورههای طولانی بیکاری، عدم تطابق مهارتها با مشاغل تازه ایجادشده، تاثیرات متمرکز بر کارگران سوختهای فسیلی (و جوامع آنها) و از دست دادن احتمالی مشاغل «خوب» در حوزه انرژی و تولید (که سپس با موقعیتهای کمدرآمدتر و /یا کممزایاتر و /یا ناامنتر در بخشهای خدماتی جایگزین میشوند). برای پرداختن به چنین نگرانیهایی، باید فراتر از یک چهارچوب ساده عرضه و تقاضا حرکت کرد و با دقت در مورد اصطکاکها و موانع بازار کار که پاسخ کارگران و کارفرمایان به تغییر را محدود یا کند میکند، فکر کرد.

موانع تعدیل بازار کار
موانع متنوعی، تحرک بازار کار را کند، محدود یا تحمیل میکنند (صرف نظر از اینکه چرا کارگران آن شغل، بخش یا حرفه خود را تغییر میدهند). گسترش چهارچوب عرضه و تقاضا برای گنجاندن یک یا چند مورد از آنها، امکان بررسی بیشتر نگرانیهای بالقوه در مورد چگونگی تاثیر گذارهای اقتصادی قابل توجه (و اختلال در بازار کار ناشی از آن) بر کارگران را فراهم میکند. نویسندگان مقاله این موانع و نحوه گسترش چهارچوب اساسی را بررسی میکنند. آنها با بحث در مورد اصطکاکهای جستوجو شروع میکنند، سپس به بررسی زیانهای بالقوه ناشی از اختلال در روابط موجود کارفرما-کارمند و عدم تطابق مهارت و جغرافیا میپردازند.
الف) اصطکاکهای جستوجو
اصطکاکهای جستوجوی شغل، روشی رایج برای گسترش چهارچوب ساده عرضه و تقاضا برای پوشش دغدغههای بیشتر بازار کار، مانند بیکاری غیرارادی، هستند. ایده این است که شرکتهایی که به دنبال استخدام هستند و کارگرانی که به دنبال شغل میگردند، فوراً و بدون هزینه یکدیگر را پیدا نمیکنند: یافتن یک تطابق، زمان و تلاش میبرد. این اصطکاکهای جستوجو، توضیحی برای حضور همزمان کارگران بیکار و موقعیتهای شغلی خالی ارائه میدهند؛ حتی اگر یک کارگر و یک کارفرما تطابق خوبی داشته باشند، ممکن است هنوز یکدیگر را پیدا نکرده باشند. الگوهای دیگر بازار کار، کارگران بیکار یا موقعیتهای شغلی خالی دارند، اما نه هر دو را به طور همزمان. برای مثال، الگویی با دستمزدی که به آرامی تعدیل میشود (اما هیچ اصطکاک دیگری ندارد)، بیکاری را زمانی ایجاد میکند که دستمزد بالاتر از سطح تعادل باشد (به این معنی که مقدار نیروی کار عرضهشده بیشتر از تقاضاست) و موقعیتهای شغلی خالی را زمانی ایجاد میکند که پایینتر از سطح تعادل باشد (به این معنی که تقاضا بیشتر از عرضه است)، اما هرگز هر دو را همزمان ایجاد نمیکند.
در مدلهای ایستا با اصطکاکهای جستوجوی شغل، نسبت کارگران بیکار و مشاغل خالی، هر کدام تابعی کاهنده از تلاش جستوجو (از سوی کارگران و /یا کارفرمایان) هستند. الگوهای پویا، بُعد زمان را اضافه میکنند، به طوری که تطابقهای جدید کارفرما-کارمند در هر دوره به عنوان تابعی فزاینده از تعداد کارگران بیکار، تعداد مشاغل خالی و سطح تلاشِ جستوجو ایجاد میشوند. این تطابقهای جدید به موجودی کارگران شاغل (و مشاغل پرشده) میافزایند، و جدایی کارفرما-کارمند، آن موجودی را کاهش میدهد. در هر دو نوع الگو، یک مفهوم کلیدی، سطح فشردگی بازار کار است (که اغلب به صورت نسبت موقعیتهای شغلی خالی به کارگران بیکار بیان میشود): یک بازار فشردهتر (کمبود نیروی کار)، یافتن شغل را برای کارگران بیکار آسانتر، اما پر کردن موقعیتهای خالی را برای شرکتها دشوارتر میکند.
ب) زیانهای ناشی از اختلال در تطابق کارفرما-کارمند
با این حال، اصطکاکهای جستوجو به تنهایی دامنه کامل زیانهای ناشی از اختلال در شغل یا مجموعه کامل دلایل بیکاری غیرارادی و موقعیتهای شغلی خالی را توضیح نمیدهند. این موارد مستلزم در نظر گرفتن سایر موانع تعدیل بازار کار است.
اگرچه اصطکاکهای جستوجو، اختلال در تطابق کارفرما-کارمند را پرهزینه میکند (اگر یک کارگر /کارفرما شغل /کارگری را از دست بدهد، یافتن جایگزین زمان و تلاش میبرد)، دلایل دیگری نیز برای پرهزینه بودن این امر وجود دارد. کارمندان ممکن است سرمایه انسانی مختص کارفرما -مهارتها، روابط یا ارتباطاتی که به ارزش آنها نزد یک کارفرمای معین میافزاید، اما به طور کامل به کارفرمای دیگری منتقل نمیشود- را توسعه دهند و ارزش آن با ترک آن شغل از سوی کارمند از بین میرود. کیفیت تطابق کارفرما-کارمند ممکن است متفاوت باشد -یک کارگر ممکن است برای یک کارفرما تطابق بهتری داشته باشد- بنابراین از دست دادن یک تطابق بهخصوص خوب پرهزینه است. در هر دو حالت، اگر این تطابق مختل شود، احتمالاً هم کارفرما و هم کارمند وضعیت بدتری پیدا میکنند.
برخی از مهارتها، روابط و ارتباطات ایجادشده در طول یک شغل که باعث افزایش بهرهوری میشوند، اما نه همه آنها، در شغل جدید نیز همین کار را انجام میدهند (بهویژه اگر مشابه باشند). با این حال، اگر مقداری از ارزش آن سرمایه انسانی انباشتهشده مختص آن شغل و /یا کارفرما باشد، در صورت ترک کار از سوی کارگر، از بین خواهد رفت. توزیع آن ضرر -به کارفرما در مقابل کارمند- بستگی به این دارد که غرامت چقدر نشاندهنده سود حاصل از سرمایه مختص کارفرما باشد. اما، بهطورکلی، میتوان انتظار داشت که حداقل مقداری ضرر برای هر دو (در طول یک گذار اقتصادی یا از شوکهای سیاسی یا اقتصادی) وجود داشته باشد.
این موارد پیامدهای بالقوه مهمی برای گذارهای اقتصادی در مقیاس بزرگ دارند. کارفرمایان تمایل کمتری به اخراج کارمندانی خواهند داشت که سرمایه انسانی قابل توجهی برای کارفرما ایجاد کردهاند یا به طور خاص با آنها مطابقت خوبی دارند. بنابراین، در یک رکود چرخهای، افراد اخراجشده احتمالاً کسانی خواهند بود که ضرر ناشی از اختلال در آن رابطه نسبتاً کم است. اما یک گذار در مقیاس بزرگتر ممکن است مستلزم تعدیلهای بزرگتری باشد که حتی بر روابط طولانیمدت و با ارزش بالاتر نیز تاثیر بگذارد.
ج) عدم تطابق مهارت
یکی دیگر از موانع بالقوه برای هموارسازی تعدیلات بازار کار این است که مهارتهای مورد نیاز در مشاغلی که از بین میروند، همان مهارتهای مورد نیازِ مشاغل جدیدی که ایجاد میشوند، نباشند. برای مثال، اگر مشاغل در انرژیهای تجدیدپذیر به مهارتهای مشابه مشاغل سوخت فسیلی نیاز داشته باشند، تطبیق با گذار انرژی آسانتر خواهد بود. عدم تطابق مهارت، مانع دیگری برای کارگرانی که به دنبال شغل جدید هستند، ایجاد میکند: آنها نهتنها با مشکل مرسومِ یافتن شغل جدید مواجه هستند، بلکه ممکن است نیاز به یادگیری مجموعهای جدید از مهارتها نیز داشته باشند. میزان این مانع تا حد زیادی به میزان تفاوت مهارتها، میزان سهولت کسب مهارتهای جدید و سایر فرصتهای شغلی موجود بستگی دارد (حتی اگر یک معدنچی زغال سنگ مهارتهای لازم برای شغل انرژی تجدیدپذیر را نداشته باشد، شاید بتواند راننده کامیون یا اپراتور تجهیزات سنگین شود و فردی که در غیر این صورت این شغل را میگرفت، میتواند در انرژی تجدیدپذیر کار کند). بنابراین، بزرگی مشکل عدم تطابق به طور قابل توجهی در میان کارگران متفاوت خواهد بود (مثلاً برای کارگرانی که مهارتهای تخصصیتری دارند، بزرگتر است).
د) عدم تطابق جغرافیایی
به طور مشابه، اگر مشاغل جدیدِ ایجادشده در یک گذار، در مکان متفاوتی باشند، مانع دیگری برای تعدیل پدید میآید. این یک نگرانی آشکار برای گذار انرژی است. بسیاری از مشاغل سوخت فسیلی در مکانهایی هستند که از طریق ذخایر سوخت تعیین میشوند، و همین امر (هرچند شاید به میزان کمتر) برای بسیاری از مشاغل انرژی تجدیدپذیر نیز صادق است که در مکانهایی قرار دارند که هم از طریق منابع تجدیدپذیر (باد یا نور خورشید زیاد) و هم دسترسی به زمین ارزان و خطوط انتقال برق هدایت میشوند. همانند عدم تطابق مهارت، میزان عدم تطابق جغرافیایی بسیار متفاوت خواهد بود و به عواملی مانند فاصله مکانهای جدید، هزینه جابهجایی یا رفتوآمد و تعداد فرصتهای دیگر موجود در نزدیکی بستگی دارد. با این حال، یک تفاوت عمده، پتانسیل اثرات سرریز محلی بر دیگران است که حتی در صنعت نیستند. اگر صنعت اصلی در یک شهرستان به طور قابل توجهی کوچک شود، کل شهرستان تحت تاثیر قرار میگیرد. چنین سرریزهایی میتوانند از طیف وسیعی از کانالها، از جمله پیوندهای زنجیره تامین (مانند پیوندهای تولیدشده از طریق ورودی-خروجی)، اثرات تقاضای کل محلی ناشی از تغییرات درآمدها و تاثیرات بر بودجههای دولت محلی، ناشی شوند.
واکنشهای متفاوت در میان کارگران
حتی برای کارگرانی که در یک صنعت مشابه هستند و با شوک و موانع یکسانی برای سازگاری با آن مواجه هستند، واکنشها میتواند بسیار متفاوت باشد. برخی از این موارد منحصربهفرد است، اما تفاوتهای سیستماتیک مهمی وجود دارد. مسلماً مهمترین مانع، سن کارگر است. یک کارگر جوان که به دلیل رکود مداوم و گسترده در کل صنعت، شغل خود را از دست میدهد، ممکن است متحمل شدن هزینهها (مثلاً زمان و پول) برای کسب مهارتهای جدید یا نقل مکان به مکانی جدید برای یافتن شغلی در صنعتی با چشمانداز شغلی بهتر را ارزشمند بداند. اما برای یک کارگر مسنتر در همان شرایط، این نوع واکنش جذابیت کمتری خواهد داشت، زیرا آنها از تغییر صنعت سود کمتری خواهند برد (آنها زمان کمتری برای جبران هزینه آموزش مجدد یا نقل مکان خواهند داشت). بنابراین، با توجه به رکود پایدار در سطح صنعت و موانع قابل توجه (اما نه غیرقابل عبور) برای تغییر صنعت، کارگران جوانتر بیشتر احتمال دارد که تغییر کنند و کارگران مسنتر بیشتر احتمال دارد که در یک صنعت روبهزوال باقی بمانند، حتی اگر به معنای درآمد کمتر، زمان بیکاری بیشتر یا صرفاً بازنشستگی زودهنگام باشد. این تفاوت به میزان ماندگاری شوک بستگی دارد: برای رکود صنعتی که انتظار میرود دائمی باشد، شدیدتر و برای شوکهای کمتر پایدار، کمتر خواهد بود، و شاید برای شوکی که انتظار میرود بسیار کوتاهمدت باشد، هیچ تفاوتی وجود نداشته باشد.
اگرچه سن از اهمیت ویژهای برخوردار است، اما احتمالاً پاسخها در سایر ابعاد نیز متفاوت خواهد بود. کارگرانی که تجربه بیشتری دارند، معمولاً سرمایه انسانی مختص صنعت بیشتری ایجاد کردهاند که تغییر صنعت را پرهزینهتر میکند. هزینههای جابهجایی نیز به طور قابل توجهی متفاوت است. کارگران مجرد و بدون فرزند احتمالاً میتوانند راحتتر جابهجا شوند. کارگرانی که محدودیت اعتباری بیشتری دارند، برای کسب مهارتهای جدید یا انتقال به مکان جدید، خروج از نیروی کار را دشوارتر خواهند یافت. صاحبان خانه در مناطق آسیبدیده ممکن است شاهد کاهش ارزش مسکن محلی باشند و این امر اسبابکشی را برای آنها دشوارتر از مستاجران میکند. بسیاری از این عوامل با سن همبستگی دارند و این امر تمایل کارگران مسنتر را به جابهجایی کمتر میکند.

شواهد تجربی
ادبیات تجربی در مورد اثرات گذار انرژی بر بازارهای کار محدود است. با این حال، شواهد تجربی در مورد اثرات مقررات زیستمحیطی بر بازار کار و اثرات گذارهای بالقوه مشابه، مانند آزادسازی تجارت و تغییرات تکنولوژیک مبتنی بر مهارت وجود دارد. همچنین به موانع یا مشکلات بالقوهای که مانع از تصفیه سریع بازارهای کار میشوند، میپردازد و خطرات گذار را برای کارگران در بخشهایی که انرژی را عرضه و /یا تقاضا میکنند، ایجاد میکند.
مالیات کربن بریتیش کلمبیا که در سال ۲۰۰۸ اجرا شد، یک آزمایش شبهطبیعی ارائه داده است که چندین پژوهشگر از آن بهرهبرداری کردهاند. یامازاکی (۲۰۱۷) از دادههای سطح صنعت استفاده کرد و شواهدی یافت که اگرچه سطح اشتغال در صنایع کربنمحور کاهش یافته، اما در خدمات پاک افزایش یافته و باعث افزایش کلی سطح اشتغال شده است. با این حال، ییپ (۲۰۱۸) از دادههای سطح فردی استفاده کرد و دریافت که نرخ بیکاری کلی افزایش یافته و اثرات آن برای کارگران مرد کمترتحصیلکرده بیشتر است.
آزودو و همکاران (۲۰۲۳) از دادههای محرمانه سطح بنگاه استفاده کردند و دریافتند که اگرچه اشتغال در بخشهای بزرگ انرژیبر، مانند تولید فلزات، کاهش یافته است، اما شرکتهای کوچک در بخشهایی مانند بهداشت، خردهفروشی و تولید مواد غذایی و پوشاک شاهد افزایش اشتغال بودهاند. در مجموع، آنها نتیجه گرفتند که مالیات کربن هیچ تاثیری بر سطح کلی اشتغال در استان نداشته است.
یافتههای متفاوت، به اهمیت واحد تحلیل (صنعت، بنگاه، کارگر)، بازه زمانی مورد استفاده برای مطالعه پویایی بازار کار قبل و بعد از سیاستگذاری، استفاده از کنترلها، و روشهای جایگزین هنگام تلاش تجربی برای ارزیابی تاثیرات سیاستهای زیستمحیطی بر بازار کار با هدف سرعت بخشیدن به گذار انرژی اشاره دارند، اما همه آنها نشاندهنده تغییر اشتغال از شرکتهای بخشهای بزرگ کربنمحور به سمت سایر بخشها و نیاز به پژوهشهای بیشتر در مورد پویایی گذار انرژی بر جریانهای شغلی هستند.
وِی و ییپ (2025) از دادههای سطح کارگر برای درک پویایی تعدیل بازار کار با مالیات کربن بریتیش کلمبیا استفاده کردند. آنها دریافتند که بیکاری از طریق کاهش استخدام و افزایش جداییها (اخراج یا ترک کار) نسبتاً سریع افزایش یافته، اما این اثر نسبتاً سریع تعدیل شده است، که تا حدی تفاوت میان یافتههای ییپ (2018) که به بررسی اثرات بیکاری در دو سال اول پس از اجرای سیاست پرداخت و آزودو و همکاران (2023) را که هیچ اثر اشتغال کلی شش سال پس از اجرا پیدا نکردند، توضیح میدهد. وِی و ییپ (۲۰۲۵) همچنین پویایی دستمزدها را در سالهای پس از اجرای مالیات کربن بررسی کردند و دریافتند که کارگران شاغل که شغل خود را حفظ کردهاند، دستمزدهای یکسانی را حفظ کردهاند، اما دستمزد استخدامهای جدید کاهش یافته است، به طوری که تاثیر کلی بر دستمزدها به تدریج در طول زمان افزایش یافته است.
راه چاره چیست؟
در یک الگوی سنتی بازار کار با شوکهای بخشی، کارگران بین بخشها جابهجا میشوند، دستمزدها برای همه کارگران با مجموعه مهارتهای مشابه تنظیم میشود و اثر خالص اشتغال تحت تاثیر شدت کار بخشهای متاثر و بدون تاثیر قرار میگیرد.
با این حال، شواهد تجربی به روشنی نشان دادهاند که اصطکاکهای عمدهای وجود دارد که مانع از انتقال روان بازار کار به شوکهای بخشی میشود- بیکاری، دستمزدها و میانگین درآمدها همگی در مناطق و بخشهایی که بیشتر در معرض رقابت وارداتی1 از چین قرار دارند، بیشتر کاهش یافتهاند و بعید است که کارگران جابهجاشده به بخشهای جدید منتقل شوند یا به مناطق دیگر مهاجرت کنند. با این حال، در نظر گرفتن این انواع مختلف واکنشهای بازار کار به گذار انرژی جاری، چالشهای بزرگی را برای حرفه اقتصاد ایجاد میکند.
ادبیات تجارت از یک آزمایش طبیعی بهره برده است؛ اقتصاددانان میتوانند تغییرات تجربی در اشتغال، دستمزدها و سایر پیامدهای بازار کار را بر اساس بخش و منطقه مستند کنند، سپس الگوهایی برای مطابقت با آن یافتهها بسازند. برای گذار انرژی جاری، اولین چالش، به جز چند مورد استثنا، فقدان آزمایشهای شبهطبیعی است که بتوانیم الگوهای خود را در آنها آزمایش کنیم. چالش دوم این است که ما هنوز اساساً نمیدانیم چرا کارگران در طول گذارهای قبلی فاقد تحرک در بخشها و مناطق بودهاند و چگونه این اصطکاکهای اساسی در گذار انرژی اعمال میشوند.
چالش اصلی این است که این به یک مشکل بسیار چندبعدی تبدیل میشود. هر رویکرد الگوسازی عموماً برای پرداختن به یک مسئله /اصطکاک خاص بازار کار طراحی شده است (و عموماً سایر موارد را نادیده میگیرد). برای مثال، مدلهای تعادل مکانی شامل جزئیات منطقهای و بخشی برای پرداختن به اصطکاکهای تحرک و تخمین چگونگی تغییر تاثیرات در مناطق مختلف هستند، اما فاقد اصطکاکهای فراتر از تحرک جغرافیایی و بخشی و پویاییهای مهم بازار کار، مانند جریانهای ورود و خروج از اشتغال، هستند. آنها همچنین معمولاً تمایزی میان انواع مختلف کارگران در یک بخش /منطقه خاص قائل نمیشوند، که این امر توانایی آنها را برای بررسی عمیقتر اثرات توزیعی گذار محدود میکند.
اقتصاد چیزی به عنوان «یک الگو برای حکمرانی بر همه» ندارد، و شاید غیرممکن باشد (اگر نگوییم بسیار چالشبرانگیز) که همه اصطکاکهای بازار کار گفتهشده در بالا را در یک الگوی واحد بگنجانیم. مجموعه فعلی الگوها نیز عموماً انواع مختلفی از کارگران، اختلال تطبیق، عدم تطابق مهارت یا بازارهای کار منطقهای را دربر نمیگیرند. یک رویکرد بدیهی این است که به ایجاد اصطکاکهای اضافی، شاید یکییکی، در این الگوها ادامه دهیم (هرچند با اضافه شدن اصطکاکهای واقعبینانهتر بازار کار، چالشها افزایش خواهند یافت). رویکرد دیگر این است که با یک چهارچوب تعادل فضایی پویا شروع و تلاش کنیم پویاییهای واقعبینانه بازار کار، مانند تفکیکها، استخدامها و دستمزدهایی که کاملاً انعطافپذیر نیستند، ایجاد کنیم. صرف نظر از رویکرد خاص، الگوسازی پیشبینیشده همچنان ابزاری کلیدی برای ارزیابی خطرات بازار کار ناشی از گذار انرژی و ارزیابی چگونگی طراحی سیاستها برای کاهش این خطرات و جلوگیری از گذار دردناکی که کارگران در معرض تجارت در دهه 2000 با آن مواجه بودند، خواهد بود. ساختن جعبه ابزارهای کار-انرژی فراتر از محدودیتهای فعلی آنها، برای سالهای متمادی اولویت اصلی حرفه اقتصاد محیط زیست خواهد بود.
پینوشت:
1- افزایش واردات باعث بیکاری بیشتر، مشارکت کمتر نیروی کار و کاهش دستمزدها در بازارهای کار محلی میشود که صنایع تولیدی رقیب واردات را در خود جای دادهاند.