شناسه خبر : 51424 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

صلح زوری

چرا آمریکا در خاورمیانه ماندگار شد؟

 

کامران کرمی / نویسنده نشریه 

یکی از تناقض‌های ظاهری در سیاست خارجی ایالات‌متحده، به‌ویژه در قرائت ترامپی از آن، این است که درحالی‌که دونالد ترامپ در کارزارهای انتخاباتی خود بارها از «جنگ‌های بی‌پایان» آمریکا در خاورمیانه انتقاد کرده و عراق و افغانستان را نمونه‌های کلاسیک اتلاف منابع، فرسایش قدرت و خطای راهبردی معرفی کرده است، اما در عمل نشانه‌ها از ماندگاری و حتی تقویت حضور نظامی و امنیتی آمریکا در این منطقه حکایت دارد. افزایش سطح نیروها، تقویت حضور دریایی و هوایی، انباشت تجهیزات و فعال‌تر شدن پایگاه‌ها، همگی این پرسش را به‌طور جدی پیش می‌کشند که این ‌رویکرد، چه نسبتی با شعارهای ضدجنگ ترامپ دارد و آیا با نوعی چرخش واقعی مواجهیم یا صرفاً با بازتعریف ابزارها؟ برای فهم این وضعیت، باید از سطح تناقض‌های ظاهری عبور کرد و به منطق عمیق‌تری پرداخت که در ادبیات راهبردی آمریکا با عنوان «صلح از طریق قدرت» شناخته می‌شود. این دکترین که ریشه‌هایی در دوران جنگ سرد دارد، بر این فرض استوار است که نمایش قدرت معتبر، نه‌تنها احتمال درگیری را کاهش می‌دهد، بلکه طرف مقابل را به سمت پذیرش توافق از مسیر کم‌هزینه‌تر سوق می‌دهد. در این چهارچوب، حضور نظامی پررنگ‌تر الزاماً به معنای تمایل به جنگ نیست، بلکه می‌تواند بخشی از صحنه‌آرایی برای تحمیل دیپلماسی از موضع قدرت باشد؛ صحنه‌آرایی که در خاورمیانه امروز، با مجموعه‌ای از متغیرهای درهم‌تنیده سیاست داخلی، روندهای منطقه‌ای و بین‌المللی گره خورده است.

تصویرسازی از رئیس‌جمهور قدرتمند

یکی از لایه‌های کمتردیده‌شده، اما بسیار اثرگذار در فهم رفتار آمریکا در خاورمیانه، کارکرد داخلی سیاست خارجی است؛ به‌ویژه در مورد دونالد ترامپ که سیاست خارجی را نه فقط عرصه رقابت ژئوپلیتیک، بلکه ابزاری برای مدیریت تصویر خود در سیاست داخلی می‌بیند. برای ترامپ، خاورمیانه فقط یک میدان بیرونی نیست، بلکه بخشی از صحنه سیاست داخلی آمریکاست که در آن باید همزمان به چند مخاطب متفاوت پیام بدهد.

ترامپ از یک‌سو، خود را وارث گفتمان «پایان جنگ‌های بی‌پایان» معرفی کرده و بارها از لشکرکشی به عراق و افغانستان به‌عنوان نمونه‌های شکست‌خورده سیاست خارجی نخبگان سنتی واشنگتن یاد کرده است. این گفتمان برای بخش قابل‌توجهی از رای‌دهندگان آمریکایی -به‌ویژه طبقات متوسط و پایگاه رای پوپولیستی و ضدنخبگانی- جذاب است؛ پایگاهی که نسبت به هزینه‌های انسانی و مالی مداخلات خارجی حساسیت بالایی دارد. از سوی دیگر، ترامپ نمی‌خواهد و درعین‌حال نمی‌تواند در فضای رقابت سیاسی آمریکا با برچسب رئیس‌جمهور ضعیف در سیاست خارجی شناخته شود؛ برچسبی که می‌تواند هم از سوی دموکرات‌ها و هم از سوی جمهوری‌خواهان سنتی امنیت‌محور علیه او استفاده شود.

در این دوگانه، نمایش قدرت بدون ورود به جنگ تمام‌عیار به یک راه‌حل میانی تبدیل می‌شود. حضور نظامی پررنگ‌تر، مانورهای بازدارنده، جابه‌جایی نیروها و تجهیزات و تشدید لحن تهدیدآمیز، این امکان را به ترامپ می‌دهد که در داخل آمریکا بگوید: «من بازدارندگی ایجاد کردم، نه جنگ.» به بیان دیگر، او می‌کوشد تصویر سیاستمداری را بسازد که هم از منافع آمریکا با قاطعیت دفاع می‌کند و هم کشور را وارد باتلاق‌های پرهزینه جدید نمی‌کند.

این‌رویکرد، کارکرد انتخاباتی مشخصی هم دارد. ترامپ با این سیاست می‌تواند همزمان دو پایگاه رای بالقوه متعارض را تا حدی با خود همراه نگه دارد؛ از یک‌سو، رای‌دهندگانی که از مداخلات خارجی خسته شده‌اند و از سوی دیگر، جریان‌های محافظه‌کار و امنیت‌محوری که به قدرت‌نمایی، بازدارندگی و حفظ هیبت آمریکا در نظام بین‌الملل اهمیت می‌دهند. به زبان تحلیلی، اینجا با نوعی همپوشانی میان بازدارندگی خارجی و نیازهای سیاست داخلی مواجهیم؛ جایی که تصمیمات مربوط به استقرار نیرو و نمایش قدرت، نه‌فقط بر اساس محاسبات ژئوپلیتیک، بلکه بر پایه ملاحظات انتخاباتی و رقابت‌های درون‌سیستمی آمریکا نیز شکل می‌گیرد.

از این منظر، ماندگاری یا حتی تقویت حضور آمریکا در خاورمیانه را می‌توان بخشی از مدیریت تصویر سیاسی ترامپ در داخل دانست؛ تصویری از رئیس‌جمهوری که «ضعیف نیست»، اما «جنگ‌طلب هم نیست». همین نیاز دوگانه است که سیاست میانه طیف اما متفاوت و با رنگ و لعاب ترامپ را توضیح می‌دهد؛ سیاستی که در آن، هزینه حضور نظامی پرداخت می‌شود تا از هزینه‌های سیاسی بسیار سنگین‌تر هم شکست بازدارندگی و هم ورود به یک جنگ بزرگ، پرهیز شود.

بازسازی اعتبار بازدارندگی آمریکا

متغیر دوم، مسئله اعتبار (Credibility) در سیاست بین‌الملل است. بعد از خروج‌های پرهزینه (مثل افغانستان) و پیام‌های متناقض در سال‌های اخیر، این برداشت در برخی پایتخت‌ها، به‌ویژه در شورای همکاری خلیج فارس شکل گرفته که آمریکا یا تمایلی به مداخله ندارد، یا هزینه‌هایش را نمی‌پردازد یا در تعهداتش، قابل‌پیش‌بینی نیست. افزایش حضور نظامی در خاورمیانه می‌تواند تلاشی برای بازسازی اعتبار بازدارندگی آمریکا باشد؛ یعنی ارسال این پیام که واشنگتن هنوز هم قادر به حضور است، حاضر به پرداخت هزینه است و در صورت لزوم می‌تواند موازنه‌ها را برهم بزند. این متغیر به‌ویژه برای متحدان و همچنین برای رقبا (ایران، روسیه، چین) اهمیت نمادین دارد.

هم‌راستا با اعتباربخشی به اعتبار بازدارندگی آمریکا در ادراک بازیگران دوست، رقیب و دشمن، سومین متغیر به وضعیت کلی خاورمیانه بازمی‌گردد؛ منطقه‌ای که با مجموعه‌ای از پرونده‌های باز و حل‌نشده مواجه است. از پرونده هسته‌ای ایران گرفته تا جنگ غزه، بحران یمن و شبکه‌ای از تنش‌های مزمن که هر یک به‌تنهایی ظرفیت بی‌ثبات‌سازی گسترده دارند. از منظر راهبرد سیاست خارجی آمریکا، تداوم این وضعیت باز و سیال، نه‌تنها منابع و تمرکز واشنگتن را می‌فرساید، بلکه امکان تمرکز بر اولویت‌های بزرگ‌تر در نظام بین‌الملل، به‌ویژه رقابت با چین، را نیز محدود می‌کند. در این چهارچوب، تقویت حضور نظامی آمریکا را می‌توان نوعی ایجاد سقف بازدارندگی منطقه‌ای برای مدیریت همزمان چند بحران تلقی کرد؛ سقفی که اجازه ندهد هیچ‌یک از این پرونده‌ها به نقطه انفجار غیرقابل‌کنترل برسد. هدف نهایی، نه اداره دائمی بحران‌ها، بلکه واداشتن بازیگران مختلف به پذیرش نوعی نظم حداقلی و ترتیبات مهارکننده است؛ ترتیباتی که امکان خروج تدریجی آمریکا از وضعیت مدیریت دائمی بحران را فراهم کند. به بیان دیگر، «صلح از طریق قدرت» در این سطح، به معنای تبدیل قدرت نظامی به اهرمی برای بستن پرونده‌های باز است، نه لزوماً باز کردن جبهه‌های جدید. بااین‌حال، این ‌رویکرد نیز با یک پارادوکس مواجه است؛ هرچه تعداد بحران‌ها بیشتر و پیچیده‌تر باشد، نیاز به حضور و قدرت‌نمایی نیز افزایش می‌یابد و همین امر، خروج از چرخه درگیری‌های غیرمستقیم را دشوارتر می‌کند.

نمایش «تهدید معتبر» برای ایران

شاید مرکزی‌ترین متغیر در سیاست خاورمیانه‌ای ترامپ، ایران باشد. در منطق «صلح از طریق قدرت»، دیپلماسی زمانی کارآمد تلقی می‌شود که پشتوانه‌ای از تهدید معتبر و ‌باورپذیر داشته باشد. تجربه خروج آمریکا از برجام و سیاست فشار حداکثری در دوره ترامپ نشان داد که تیم او اساساً به توافقی که بدون اهرم فشار به‌دست آید، باور ندارد. از این منظر، افزایش حضور نظامی آمریکا در پیرامون ایران، از تقویت ناوگان‌های دریایی گرفته تا افزایش آمادگی پایگاه‌ها و سامانه‌های بازدارنده، بیش از آنکه نشانه آمادگی برای جنگ مستقیم باشد، تلاشی برای بازتعریف محاسبات هزینه-فایده در تهران است. پیام راهبردی این ‌رویکرد آن است که تداوم وضعیت خاکستری نه جنگ و نه توافق، قرار نیست برای همیشه کم‌هزینه باقی بماند. در چنین فضایی، توافق به‌تدریج نه به‌عنوان امتیازدهی به ایران، بلکه گزینه‌ای عقلانی‌تر و کم‌هزینه‌تر نسبت به مسیر تقابل فزاینده بازتعریف می‌شود. به بیان دیگر، واشنگتن می‌کوشد با بالا نگه داشتن سطح بازدارندگی و تهدید، دیپلماسی را از حالت انتخابی اختیاری به گزینه‌ای ناگزیر برای طرف مقابل تبدیل کند. از منظر راهبردی، این همان نقطه‌ای است که «صلح از طریق قدرت» معنا پیدا می‌کند؛ نه صلح مبتنی بر اعتماد متقابل، بلکه صلحی که از دل عدم تقارن در هزینه‌های تداوم بحران، زاده می‌شود. البته این ‌رویکرد همواره با ریسک خطای محاسباتی همراه است، چراکه هرچه سطح تهدید بالاتر برود، احتمال سوءبرداشت و واکنش‌های پیش‌بینی‌نشده نیز افزایش پیدا می‌کند.

انتقال مسئولیت به متحدان منطقه‌ای

متغیر پنجم، به جایگاه متحدان منطقه‌ای آمریکا بازمی‌گردد؛ از اسرائیل و عربستان گرفته تا امارات و دیگر شرکای امنیتی واشنگتن. یکی از اهداف بلندمدت سیاست آمریکا در خاورمیانه، کاهش بار مستقیم امنیتی و انتقال تدریجی مسئولیت به بازیگران منطقه‌ای بوده است. بااین‌حال، تجربه نشان داده که این انتقال مسئولیت، اگر بدون چهارچوب و بدون تضمین‌های بازدارنده انجام شود، می‌تواند به‌سرعت به خلأ قدرت و بی‌ثباتی منجر شود. از این منظر، افزایش یا تداوم حضور نظامی آمریکا را می‌توان نوعی دوره گذار مدیریت‌شده تفسیر کرد؛ دوره‌ای که در آن، واشنگتن همزمان دو کار را پیش می‌برد؛ از یک‌سو، متحدان خود را به سمت خوداتکایی بیشتر سوق می‌دهد و از سوی دیگر، با حفظ چتر بازدارندگی، مانع از برهم خوردن ناگهانی موازنه‌های شکننده می‌شود. این حضور پررنگ‌تر، برای متحدان پیام اطمینان‌بخش دارد و برای رقبا، حامل هشدار درباره هزینه‌های تغییر یک‌جانبه وضع موجود است. در این چهارچوب، «صلح از طریق قدرت» بیش از آنکه به معنای اتکای دائمی متحدان به آمریکا باشد، به معنای مدیریت زمان و شیوه واگذاری مسئولیت‌هاست؛ فرآیندی که اگر شتاب‌زده یا بدون تضمین‌های کافی انجام شود، می‌تواند خود به منبع بحران‌های جدید تبدیل شود.

پر کردن خلأ قدرت در رقابت با چین

ششمین متغیر قابل‌بیان که بازتاب تصویر بزرگ یعنی کلان رقابت آمریکا و چین در نظام بین‌الملل را به تصویر می‌کشد، ژئوپلیتیک رقابت بزرگ‌تر در امتداد هند-پاسیفیک و خاورمیانه است. در سال‌های اخیر، پکن به‌تدریج حضور اقتصادی، دیپلماتیک و حتی نمادهای اولیه حضور امنیتی خود را در خاورمیانه، به‌ویژه در حوزه انرژی و زیرساخت‌های خلیج فارس گسترش داده است. برای واشنگتن، مسئله صرفاً امنیت منطقه‌ای نیست، بلکه جلوگیری از تبدیل خلیج فارس به یکی از کانون‌های نفوذ راهبردی چین است. از این زاویه، ماندگاری و حتی تقویت حضور نظامی آمریکا، کارکردی فراتر از مدیریت بحران‌های محلی پیدا می‌کند؛ این حضور، بخشی از رقابت بر سر شکل‌دهی به نظم آینده منطقه و حتی نظم جهانی است. عقب‌نشینی شتاب‌زده یا کاهش محسوس تعهدات امنیتی، می‌تواند سیگنالی از افول نقش آمریکا ارسال کند؛ سیگنالی که چین می‌تواند آن را به فرصت راهبردی تبدیل کند. بنابراین، «صلح از طریق قدرت» در اینجا به‌معنای حفظ جای پا در یکی از گلوگاه‌های حیاتی ژئوپلیتیک جهان است، حتی اگر هزینه‌های کوتاه‌مدت آن بالا باشد.

امنیت انرژی

هفتمین متغیر، مسئله امنیت انرژی است؛ عنصری که شاید در سطح گفتمان سیاسی روزمره کمتر برجسته شود، اما همچنان یکی از ستون‌های اصلی محاسبات راهبردی آمریکاست. هرگونه بی‌ثباتی جدی در خلیج فارس، چه از مسیر درگیری نظامی، چه از طریق ناامنی در تنگه‌های حیاتی یا حمله به زیرساخت‌های انرژی می‌تواند شوک‌های گسترده به بازار جهانی انرژی وارد کند؛ شوک‌هایی که پیامدهای آن، فراتر از اقتصاد، به حوزه سیاست و امنیت نیز سرایت می‌کند. حتی اگر آمریکا امروز نسبت به گذشته وابستگی مستقیم کمتری به نفت خاورمیانه داشته باشد، اقتصاد جهانی، به‌ویژه متحدان اصلی واشنگتن همچنان به ثبات این منطقه گره خورده‌اند. از این‌رو، حضور نظامی آمریکا را می‌توان نوعی بیمه ژئوپلیتیک برای ثبات جریان انرژی دانست؛ بیمه‌ای که در منطق «صلح از طریق قدرت»، قرار است هزینه ماجراجویی و بی‌ثبات‌سازی را برای بازیگران به سطحی بازدارنده برساند.

17

الگوی نوظهور ترامپ

فراتر از متغیرهای عینی و قابل‌اندازه‌گیری، از رقابت‌های ژئوپلیتیک گرفته تا امنیت انرژی و موازنه‌های منطقه‌ای یک لایه عمیق‌تر در تداوم حضور آمریکا در خاورمیانه وجود دارد که می‌توان آن را منطق مدیریت نااطمینانی راهبردی نامید. در ادبیات برنامه‌ریزی امنیتی، قدرت‌های بزرگ صرفاً بر اساس محتمل‌ترین سناریوها تصمیم‌گیری نمی‌کنند، بلکه بخش مهمی از طراحی‌های نظامی و سیاسی خود را بر پایه بدترین سناریوی ممکن بنا می‌کنند. این‌ رویکرد، بیش از آنکه محصول بدبینی باشد، بازتابی از تجربه تاریخی نظام بین‌الملل در مواجهه با غافلگیری‌های راهبردی است. خاورمیانه، به‌عنوان یکی از سیال‌ترین و پیش‌بینی‌ناپذیرترین محیط‌های امنیتی جهان، به‌طور ساختاری مستعد چنین غافلگیری‌هایی است. در این منطقه، تعدد بازیگران دولتی و غیردولتی، از دولت‌های منطقه‌ای گرفته تا شبکه‌های شبه‌نظامی، موجب می‌شود زنجیره‌های تصمیم‌گیری کوتاه‌تر، غیرشفاف‌تر و گاه ‌کنترل‌ناپذیر باشند. در کنار آن، سیال بودن خطوط قرمز، چه در سطح بازدارندگی متقابل، چه در حوزه پاسخ به تحریکات محدود، ریسک خطای محاسباتی را به‌طور مزمن بالا می‌برد.

از این منظر، حضور نظامی آمریکا را می‌توان از منظر ترامپ نشانه وجود یک طرح جامع و از پیش‌طراحی‌شده برای آینده منطقه، به‌عنوان ابزار مدیریت ریسک در برابر سناریوهای نامطلوب، اما پرهزینه فهم کرد. برای واشنگتن، هزینه حفظ نیرو، پایگاه‌ها و ظرفیت‌های واکنش سریع، در مقایسه با هزینه‌های بالقوه یک غافلگیری راهبردی -برای مثال فروپاشی ناگهانی یک موازنه شکننده، گسترش سریع یک جنگ منطقه‌ای، یا تهدید جدی علیه شریان‌های حیاتی انرژی- ‌توجیه‌پذیرتر به‌نظر می‌رسد.

ماندگاری آمریکا در خاورمیانه، در این چهارچوب، بیش از آنکه بازتاب یک استراتژی تهاجمی باشد، می‌تواند بیانگر یک پروژه مهندسی سیاسی بلندمدت باشد؛ نوعی بیمه راهبردی در برابر عدم قطعیت‌های ساختاری منطقه.

قمار حساب‌شده یا بازی پرریسک؟

در مجموع، آنچه امروز در سیاست آمریکا، به‌ویژه در قرائت ترامپی آن در قبال خاورمیانه دیده می‌شود، نه بازگشت به جنگ‌های اشغال‌گرایانه کلاسیک، بلکه تلاش برای مهندسی رفتار بازیگران، از مسیر قدرت‌نمایی کنترل‌شده است. این راهبرد بر این فرض استوار است که نمایش قدرت، هزینه تقابل را بالا می‌برد و مسیر توافق را هموار می‌کند. اما این، بی‌تردید، یک قمار است؛ قماری که موفقیت آن به دقت در مدیریت پیام‌ها، کنترل بحران‌ها و پرهیز از خطاهای محاسباتی بستگی دارد. «صلح از طریق قدرت» در خاورمیانه امروز، بیش از آنکه یک تضمین قطعی باشد، تلاشی پرریسک برای ایجاد ثبات در محیطی به‌شدت سیال و چندلایه است. نتیجه این قمار، نه‌تنها سرنوشت پرونده‌هایی چون ایران، غزه و یمن را تحت تاثیر قرار می‌دهد، بلکه بر جایگاه آمریکا در نظم در حال گذار جهانی نیز سایه خواهد انداخت. 

دراین پرونده بخوانید ...