شناسه خبر : 51423 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

خطای محاسباتی

ناآگاهی نخبگان سیاسی از پویایی نظم بین‌الملل چه هزینه‌هایی دارد؟

 

هومن علوی / نویسنده نشریه 

رویکرد «واقع‌گرایی نئوکلاسیک» بر این پیش‌فرض استوار است که اگرچه ساختار قدرت در نظام بین‌الملل نقش تعیین‌کننده‌ای در جهت‌گیری سیاست کشورها ایفا می‌کند، اما واکنش نهایی و میزان اثرپذیری هر کشور، تا حد زیادی به این بستگی دارد که نخبگان سیاسی، چگونه واقعیت‌های جهانی را ادراک، تفسیر و داوری می‌کنند. در این چهارچوب، «ادراک نخبگان» و «تصویر ذهنی» نخبگان سیاسی ایران در دوره‌هایی از تاریخ معاصر، نسبت به جایگاه نسبی کشور و پویایی‌های رقابت میان قدرت‌های بزرگ، محل تامل است. بعضاً، نخبگان ایرانی بر اساس تصاویر و برداشت‌هایی از شکاف‌ها و تضادهای نظام بین‌الملل عمل کردند که لزوماً با واقعیت‌های میدانی منطبق نبود. از این منظر، درک واقع‌گرایانه سازوکارهای درونی دوران گذار نظم بین‌المللی و الزامات نظم چندقطبی نوظهور، شرط لازم برای اجتناب از تکرار الگوهای ناکارآمد و مدیریت هزینه‌های راهبردی در آینده  به‌شمار می‌آید.

خطای نخبگان سیاسی در نظم جنگ جهانی دوم

تجربه تاریخی نشان می‌دهد که یکی از مهم‌ترین منابع آسیب‌پذیری کشورها در عرصه سیاست خارجی، خطای محاسباتی نخبگان سیاسی در فهم منطق و پویایی‌های نظام بین‌الملل است. ایران در جنگ جهانی دوم، نمونه‌ای قابل‌تامل از این وضعیت را تجربه کرد؛ دوره‌ای که در آن، برداشت نادرست از موازنه قدرت جهانی و ماهیت روابط میان قدرت‌های بزرگ، به اتخاذ سیاست‌هایی انجامید که به اشغال ایران در سال ۱۳۲۰ منجر شد. در دهه‌های پایانی پیش از جنگ جهانی دوم، نظام بین‌الملل در وضعیتی سیال، بی‌ثبات و به‌شدت رقابتی قرار داشت. نظم پس از جنگ جهانی اول، در حال فروپاشی بود و قدرت‌های بزرگ، بدون پایبندی پایدار به اتحادها، منافع امنیتی خود را از طریق ائتلاف‌های موقتی و انعطاف‌پذیر دنبال می‌کردند. پیمان مونیخ در سال ۱۹۳۸، که طی آن بریتانیا و فرانسه با آلمان نازی بر سر تجزیه چکسلواکی به توافق رسیدند، نخستین نشانه آشکار از تقدم مصلحت‌گرایی بر اصول اعلامی در سیاست بین‌الملل بود. اندکی بعد، پیمان مولوتوف-ریبنتروپ در سال ۱۹۳۹ میان اتحاد جماهیر شوروی و آلمان نازی، به‌عنوان دو قدرت متخاصم، به‌روشنی نشان داد که دشمنی‌ها مانع همکاری تاکتیکی در نظام بین‌الملل نیست. این تحولات، پیام پیچیدگی درباره منطق روابط بین‌الملل مخابره می‌کرد. بااین‌حال، نخبگان سیاسی ایران نتوانستند دلالت‌های راهبردی این رخدادها را به‌درستی درک کنند. تصور غالب آن بود که دشمنی آلمان و شوروی یا رقابت سنتی بریتانیا با سایر قدرت‌ها، امکان مانور مستقلی برای ایران فراهم می‌کند. بر این اساس، سیاست بی‌طرفی ایران بر پایه تحلیل خوش‌بینانه نسبت به تضادهای میان قدرت‌های بزرگ، استوار شد.

در این چهارچوب، گسترش روابط اقتصادی، فنی و آموزشی ایران با آلمان نازی، از نگاه نخبگان سیاسی ابزاری برای کاهش نفوذ بریتانیا تلقی می‌شد؛ حال آنکه در منطق امنیتی قدرت‌های بزرگ، حضور آلمان در ایران تهدیدی بالقوه برای منافع حیاتی بریتانیا و شوروی به‌شمار می‌رفت. خطای محاسباتی، دقیقاً در همین نقطه شکل گرفت؛ ناتوانی در تشخیص خطوط قرمز قدرت‌های مسلط و بی‌توجهی به این واقعیت که کشورهای فاقد قدرت بازدارندگی، در شرایط جنگ جهانی، به سهولت نمی‌توانند با توازن قوا یا اعلام بی‌طرفی، منافع ملی و امنیت خود را تضمین کنند.

اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰، نتیجه این سوءفهم راهبردی نخبگان از محیط بین‌المللی بود. اهمیت ژئوپلیتیک ایران به حدی بود که تنها دو سال بعد (آذرماه 1943 /1322)، تهران به میزبان کنفرانس تاریخی متفقین تبدیل شد؛ کنفرانسی که در آن فرانکلین روزولت، جوزف استالین و وینستون چرچیل درباره سرنوشت جنگ و نظم پس از آن، به رایزنی پرداختند. این واقعیت که پایتخت کشوری اشغال‌شده به محل تصمیم‌گیری سران قدرت‌های جهانی بدل شد، به‌روشنی نشان می‌دهد که ایران، حتی بدون اراده سیاسی مستقل، در کانون معادلات بین‌المللی قرار دارد. امری که نخبگان سیاسی پیشتر نتوانسته بودند پیامدهای آن را به‌درستی ادراک و پیش‌بینی کنند؛ مقایسه اقدام ایران با ترکیه در دوران جنگ جهانی دوم، عمق خطای محاسباتی نخبگان ایرانی را بهتر نمایان می‌کند. هر دو کشور با فشار مشابهی برای خروج از بی‌طرفی مواجه بودند؛ اما نخبگان سیاسی ترکیه توانستند با درک دقیق «خطوط قرمز»، دیپلماسی فعالی را پیش بگیرند و مانع از اشغال نظامی کشورشان بشوند.

خطای نخبگان سیاسی در نظم بین‌الملل نفت‌محور

پس از جنگ جهانی دوم، نظام بین‌الملل وارد مرحله‌ای جدید شد که در آن، قدرت علاوه‌بر توان نظامی، به‌واسطه سازوکارهای اقتصادی و مالی اعمال می‌شد. شکل‌گیری نظم اقتصادی و پولی برتون وودز در سال ۱۹۴۴، با محوریت صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، چهارچوبی نهادی برای مدیریت اقتصاد جهانی ایجاد کرد. در این نظم اقتصاد بین‌الملل دسترسی به منابع مالی، سرمایه‌گذاری خارجی و بازارهای بین‌المللی، به‌شدت با همسویی سیاسی و راهبردی کشورها پیوند خورده بود.

پس از عبور از بحران‌های اوایل دهه 1320 (اشغال، قحطی، تورم و بی‌ثباتی)، در اواخر این دهه بازسازی اقتصاد ایران در نظم اقتصادی برتون وودز و تا حدودی با اتکا به منابع مالی و فنی ایالات‌متحده آغاز شد و سازمان برنامه و بودجه تشکیل شد. در همین بستر، مسئله نفت به محور اصلی پیوند ایران با نظم اقتصاد جهانی بدل شد. ملی شدن صنعت نفت، از منظر حکمرانی اقتصاد کشور نقطه عطفی مهم محسوب می‌شد، اما همزمان تعارضی بنیادین میان خواست داخلی ایران و منطق مسلط بازار جهانی نفت ایجاد کرد؛ بازاری که تحت سیطره معدود شرکت‌های بزرگ و حمایت دولت‌های غربی عمل می‌کرد. در این چهارچوب، وقایع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ صرفاً محصول تحولات سیاسی داخلی نبود، بلکه بازتاب ناتوانی ایران در تطبیق خواسته‌های ملی با محدودیت‌های ساختاری نظم اقتصادی و مالی بین‌المللی بود.

پس از این تجربه، نخبگان سیاسی به این جمع‌بندی رسیدند که توسعه اقتصادی و صنعتی‌سازی اقتصاد کشور در همسویی با نظم جهانی امکان‌پذیر است. استراتژی «همسویی مثبت» با غرب، به‌ویژه ایالات‌متحده، در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ به راهبرد غالب بدل شد. پیوستن ایران به پیمان بغداد (سپس سنتو)، همکاری‌های گسترده نظامی با ایالات‌متحده و همکاری و قرارداد جدید با شرکت‌های نفتی در قالب کنسرسیوم بین‌المللی، همگی در راستای تثبیت جایگاه ایران در نظم امنیتی، اقتصادی و مالی پس از جنگ قابل‌فهم است. تصور غالب نخبگان سیاسی آن بود که این هم‌راستایی، همزمان دسترسی پایدار به منابع مالی و فناوری را تضمین می‌کند و هم امنیت نظام سیاسی را تامین خواهد کرد.

این برداشت در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، به‌ویژه پس از بحران نفتی ۱۹۷۳ و جهش کم‌سابقه قیمت نفت، بیش از پیش تقویت شد. چهار برابر شدن قیمت نفت، درآمد ایران را از حدود چهار میلیارد دلار در سال ۱۹۷۲، به بیش از ۲۰ میلیارد دلار در سال ۱۹۷۵ رساند و این تصور را در میان نخبگان ایجاد کرد که ایران به یک قدرت غیرقابل‌چشم‌پوشی در معادلات جهانی تبدیل شده است. در این فضا، ایران خود را «ژاندارم خلیج فارس» نامید، ارتش ایران به یکی از بزرگ‌ترین نیروهای نظامی منطقه بدل شد و پروژه‌های سریع برای نوسازی زیرساخت‌ها، گسترش آموزش و بهداشت، صنعتی‌سازی و انتقال اقتصاد از کشاورزی به صنعت دنبال شد.

بااین‌حال، خطای راهبردی اصلی دقیقاً در ناتوانی در تشخیص تمایز میان افزایش درآمد نفتی و برخورداری از قدرت ساختاری در نظم بین‌الملل شکل گرفت. نخبگان سیاسی فرض می‌کردند که وابستگی اقتصادهای صنعتی به نفت، به‌طور خودکار به وابستگی سیاسی و راهبردی آنان به ایران منجر می‌شود. این در حالی بود که بازار جهانی انرژی از انعطاف‌پذیری بالایی برخوردار بود و خریداران بزرگ نفت خام، از طریق تنوع‌بخشی به منابع تامین، ذخایر استراتژیک و ابزارهای مالی و سیاسی، می‌توانستند اثرگذاری کشورهای تولیدکننده را مهار کنند. در نتیجه، هنگامی که بحران‌های داخلی در اواخر دهه ۱۳۵۰ تشدید شد، شکاف میان تصور نخبگان سیاسی از حمایت خارجی و واقعیت محاسبات قدرت‌های غربی، به‌سرعت آشکار شد.

این شکاف به‌طور نمادین در نشست ژانویه ۱۹۷۹ (دی‌ماه ۱۳۵۷) در جزیره گوادلوپ نمایان شد؛ جایی که رهبران ایالات‌متحده، بریتانیا، آلمان غربی و فرانسه، در یک نشست غیررسمی، آینده ایران را مورد بحث قرار دادند. اجماع ضمنی نشست، آن بود که ساخت نظام سیاسی مستقر در ایران دیگر توان و کارآمدی لازم برای حفظ ثبات را ندارد و حمایت از آن، با منافع بلندمدت غرب سازگار نیست.

15

گذار به نظم بین‌الملل پسابرتون وودز

نظم بین‌المللی که پس از جنگ جهانی دوم و در چهارچوب ترتیبات برتون وودز شکل گرفت، طی دهه‌های اخیر وارد مرحله‌ای از فرسایش تدریجی و بازآرایی ساختاری شده است. این تحول را نمی‌توان به‌منزله فروپاشی کامل نظم بین‌الملل تلقی کرد، بلکه بیشتر باید آن را نوعی گذار و بازتنظیم قواعد، نهادها و سلسله‌مراتب قدرت دانست؛ گذاری که در آن، بسیاری از هنجارهای تثبیت‌شده، کارکرد پیشین خود را از دست داده‌اند، بی‌آنکه نظم جایگزینی باثبات و اجماع مشابه شکل گرفته باشد. نشانه‌های این وضعیت را می‌توان در کاهش اقتدار و اثربخشی نهادهای وابسته به سازمان ملل متحد، تضعیف رژیم‌های حقوقی و معاهدات چندجانبه، و افت محسوس قابلیت پیش‌بینی رفتار قدرت‌های بزرگ مشاهده کرد؛ وضعیتی که به بازگشت رقابت‌های ژئوپلیتیک و منطق موازنه قدرت به مرکز سیاست جهانی انجامیده است.

در همین چهارچوب، رخدادهایی مانند خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا (برگزیت) و جنگ اوکراین، به‌عنوان نقاط عطفی تعیین‌کننده، نشان دادند که فرسایش نظم بین‌الملل صرفاً محدود به شکاف میان غرب و قدرت‌های نوظهور نیست، بلکه حتی در درون جهان غرب نیز اجماع راهبردی، انسجام نهادی و پایبندی به قواعد مشترک دچار تزلزل شده است. این تحولات، بیانگر ورود نظام بین‌الملل به دوره‌ای سیال، پرریسک و کم‌ثبات است؛ دوره‌ای که در آن، محاسبات راهبردی بازیگران بیش از گذشته تحت تاثیر ابهام، عدم قطعیت و برداشت‌های نادرست از محیط راهبردی قرار دارد.

گذار تدریجی نظم بین‌الملل از چهارچوب نسبتاً تثبیت‌شده برتون وودز به نظمی سیال، چندلایه و کم‌ثبات، را می‌توان در چهارچوب نظری «گذار قدرت» و مفهوم «تله توسیدید»1 (Thucydides’s Trap) تحلیل کرد. گراهام آلیسون، با بازخوانی 16 مورد تاریخی2 از رقابت میان قدرت مسلط و قدرت در حال صعود، نشان می‌دهد که در اغلب این موارد، جابه‌جایی موازنه قدرت، احتمال درگیری، خطای محاسباتی و تشدید تنش‌های ناخواسته را به‌طور معناداری افزایش داده است. در چنین شرایطی خطر اصلی، صرفاً جنگ مستقیم میان قدرت‌های بزرگ نیست، بلکه افزایش بی‌ثباتی ساختاری، سیال‌ شدن ائتلاف‌ها و کاهش قابلیت پیش‌بینی رفتار بازیگران اصلی است. در این چهارچوب، رقابت فزاینده میان ایالات‌متحده به‌عنوان قدرت مستقر و چین به‌عنوان قدرت در حال صعود، واجد بسیاری از نشانه‌های کلاسیک تله توسیدید است.

وضعیت گذار قدرت برای کشورهای با قدرت متوسط و موقعیت ژئوپلیتیک حساس، مخاطرات مضاعفی ایجاد می‌کند، چراکه این کشورها بیش از آنکه کنشگرانی مستقل در تعیین قواعد بازی باشند، ناخواسته به منازعات و جبهه‌بندی قدرت‌های بزرگ کشیده می‌شوند. تجربه‌های تاریخی مورد مطالعه آلیسون نشان می‌دهد که بسیاری از بازیگران ثالث، نه به‌دلیل انتخاب آگاهانه، بلکه به‌واسطه سوءبرداشت از محیط راهبردی و بیش‌برآورد ظرفیت مانور خود، به میدان رقابت قدرت‌های بزرگ رانده شده‌اند.

نظم نوظهور پسابرتون وودز، که در آن رقابت چین و ایالات‌متحده به محور اصلی بازآرایی قدرت جهانی تبدیل شده، واجد همین منطق است. در این نظم، گذار از هژمونی تک‌قطبی آمریکا به نوعی چندقطبی نامتوازن، به‌جای کاهش تنش، احتمال خطاهای محاسباتی و تصمیم‌گیری‌های پرهزینه را افزایش داده است. تضعیف قواعد تثبیت‌شده، تحریم و سلاح‌سازی از وابستگی‌های اقتصادی و مالی، و پیوند خوردن رقابت ژئوپلیتیک با زنجیره‌های تامین، فضای تصمیم‌گیری را برای نخبگان سیاسی، پیچیده‌تر از هر زمان دیگری ساخته است.

از این منظر، آزمون اصلی نخبگان سیاسی ایران در نظم پسابرتون وودز، نه انتخاب میان ایالات‌متحده یا چین، بلکه پرهیز از ساده‌سازی تحولات جهانی و گرفتار شدن در منطق دوقطبی‌سازی ناشی از تله توسیدید است. بی‌طرفی اعلامی، موازنه‌سازی منفعل یا امید به حمایت ضمنی یکی از قطب‌ها، لزوماً مانع آسیب‌پذیری نمی‌شود؛ به‌ویژه زمانی که این رویکردها با بیش‌برآوردی وزن بین‌المللی کشور، خلط موقعیت ژئوپلیتیک با قدرت ساختاری، یا اتکای بیش‌ازحد به شکاف میان قدرت‌های بزرگ همراه شود.

در مجموع، گذار نظم بین‌الملل به‌خودی‌خود، نه تهدیدی مطلق و نه فرصتی تضمین‌شده است، بلکه عرصه‌ای پرریسک است که در آن، کیفیت ادراک و تصمیم‌گیری نخبگان سیاسی نقشی تعیین‌کننده ایفا می‌کند. تجربه تاریخی ایران در دوره‌های پیشین گذار نظم جهانی نشان می‌دهد که هزینه‌های سنگین، نه از کمبود منابع یا اهمیت ژئوپلیتیک، بلکه از خطاهای ادراکی، سوءبرآورد ظرفیت مانور و ناتوانی در تطبیق سیاست خارجی با محدودیت‌های ساختاری نظام بین‌الملل ناشی شده است. از این‌رو، شرط لازم برای عبور کم‌هزینه به نظم پسابرتون وودز (مانند تجربه نخبگانی اسپانیا موسوم به Transición Española)، نه اتکای ساده‌انگارانه به شکاف قدرت‌های بزرگ، بلکه فهم واقع‌گرایانه منطق گذار قدرت، بازتعریف نقش کشور در چهارچوب توان واقعی، و پرهیز از تکرار الگوهای تاریخی خطای محاسباتی است. 

پی‌نوشت‌ها:

1- تله توسیدید اصطلاحی است که گراهام آلیسون (Graham Allison) آن را ابداع کرد و برای توصیف وضعیتی به کار می‌رود که در آن صعود یک قدرت نوظهور، ترس و واکنش دفاعی قدرت مسلط را برمی‌انگیزد و احتمال درگیری را به‌شدت افزایش می‌دهد. این مفهوم برگرفته از تحلیل توسیدید، مورخ آتن باستان، از علل جنگ پلوپونز است: «صعود آتن و ترسی که این امر در اسپارت برانگیخت، جنگ را اجتناب‌ناپذیر کرد.» آلیسون این مفهوم را عمدتاً برای بررسی رقابت بالقوه میان ایالات‌متحده و چین به‌کار برد.

2- گراهام آلیسون در کتاب Destined for War:

Can America and China Escape Thucydides’s Trap?ا(2017) با بررسی ۱۶ مورد تاریخی رقابت میان «قدرت مسلط» و «قدرت نوظهور» در پنج قرن گذشته نشان می‌دهد که در ۱۲ مورد، این گذار به جنگ مستقیم منجر شده و تنها در چهار مورد، طرفین با مدیریت هوشمندانه تنش و بهره‌گیری از مکانیسم‌های بازدارنده از درگیری اجتناب کرده‌اند. نمونه‌های برجسته عبارت‌اند از: جنگ پلوپونز (آتن در برابر اسپارت)، رقابت فرانسه و بریتانیا در قرن هجدهم، تنش آلمان و بریتانیا پیش از جنگ جهانی اول و جنگ سرد میان ایالات‌متحده و اتحاد جماهیر شوروی (یکی از چهار مورد موفق  در اجتناب از جنگ).

دراین پرونده بخوانید ...