شناسه خبر : 51436 لینک کوتاه

روزهای سخت

خانواده‌های ایرانی این روزها با چه مسائلی مواجه‌اند؟

 

مینا علیزاده / نویسنده نشریه 

38خانواده ایرانی به زیستن در شرایط بحرانی عادت کرده است. انباشت شوک‌ها، خانواده‌ها را از رفاه معمولی دور کرده است. عادت‌پذیری خانواده‌ها نسبت به بحران، اگرچه در کوتاه‌مدت به بقا کمک می‌کند، اما در بلندمدت با کاهش رفاه، فرسایش سرمایه انسانی و تضعیف توان برنامه‌ریزی همراه است.

زندگی در خانواده ایرانی، به‌ویژه در سال‌های گذشته، عادت ناخواسته به شوک، غم، نااطمینانی و حل‌وفصل مداوم مشکلات همراه شده است. خانواده‌ها در این روزها با مجموعه‌ای از بحران‌های کوچک و بزرگ دست‌وپنجه نرم می‌کنند. بحران‌هایی که نه‌تنها سطح رفاه مادی، بلکه احساس امنیت، امید به آینده و انسجام درون خانواده را نیز تحت تاثیر قرار داده‌اند. تداوم تورم بالا، کاهش قدرت خرید، نااطمینانی نسبت به آینده اقتصادی و فرسایش سرمایه اجتماعی، زندگی روزمره خانواده‌ها را از «زیست باکیفیت» به «بقا» تقلیل داده است. افزایش مستمر قیمت کالاهای اساسی، مسکن، آموزش و درمان، الگوی مصرف خانوار را به‌شدت دگرگون کرده است. خانواده‌ها ناچارند از هزینه‌های ضروری همانند تغذیه سالم، آموزش باکیفیت یا مراقبت‌های درمانی بکاهند. کوچک شدن سفره خانوار، حذف تفریحات و پس‌انداز و افزایش بدهی‌های خرد، نشانه‌هایی از فشار مستقیم بر معیشت خانوار است. این وضع به‌ویژه برای دهک‌های متوسط و پایین، که از پشتوانه مالی یا دارایی‌های جایگزین برخوردار نیستند، شکننده است. همسو با فشارهای معیشتی، نااطمینانی شغلی و بی‌ثباتی درآمد، اضطراب مزمن را به بخشی از زندگی خانواده‌ها تبدیل کرده است. گسترش قراردادهای موقت، کاهش امنیت شغلی، رشد مشاغل غیررسمی و فاصله فزاینده میان دستمزد و هزینه‌های واقعی زندگی، امکان برنامه‌ریزی بلندمدت را به‌شدت محدود کرده است. تصمیم‌هایی همانند فرزندآوری، ازدواج، ادامه تحصیل یا تغییر محل سکونت، بیش از گذشته به تعویق افتاده یا با تردید همراه شده‌اند. این شرایط پیامدهای اجتماعی و روانی همچون افزایش تنش‌های درون خانواده و فرسودگی روانی والدین، اضطراب و احساس ناامنی در کودکان و نوجوانان و کاهش تاب‌آوری خانوار را به‌دنبال داشته است. خانواده‌ها نه‌تنها با کمبود منابع مالی، بلکه با کمبود «احساس کنترل» بر زندگی مواجه‌اند، احساسی که نقش اساسی در سلامت روان، اعتماد اجتماعی و انسجام خانواده دارد. در سطح کلان، شکاف میان انتظارات و واقعیت‌های زندگی، اعتماد خانواده‌ها به کارآمدی سیاست‌های عمومی را تضعیف کرده است. بسیاری از خانوارها احساس می‌کنند سیاست‌های حمایتی یا ناکافی‌اند یا به‌درستی به گروه‌های هدف نمی‌رسد، برداشتی که به‌تدریج سرمایه اجتماعی را فرسوده و فاصله میان جامعه و نهادهای تصمیم‌گیر را افزایش می‌دهد.

تداوم بحران

بحران وقتی برای مدت طولانی ادامه پیدا می‌کند، شبیه حادثه ناگهانی نیست. بیشتر به پس‌زمینه‌ای دائمی می‌ماند که زندگی روزمره در دل آن، جریان دارد. خانواده ایرانی سال‌هاست در چنین پس‌زمینه‌ای نفس می‌کشد، جایی که شوک‌های اقتصادی، تغییرات ناگهانی مقررات، نااطمینانی شغلی و اخبار نگران‌کننده سیاسی و اجتماعی نه به‌عنوان استثنا، بلکه به‌مثابه بخشی از ریتم عادی زندگی تجربه می‌شود. در این فضا غافلگیری جایش را به بحران بعدی داده و انتظار دائمی شکل تصمیم‌گیری و خیال‌پردازی درباره آینده را تغییر داده است.

آنچه در نگاه نخست ممکن است سازگاری یا تاب‌آوری اجتماعی به نظر برسد، در لایه‌های عمیق نشانه‌ای از فرسایش تدریجی است. خانواده‌ها یاد گرفته‌اند دوام بیاورند، اما دوام آوردن به قیمت عقب‌نشینی از برنامه‌ریزی، تعویق تصمیم‌های بزرگ و کوچک شدن افق آینده تمام شده است. زندگی به‌تدریج از مسیر هدفمند به مجموعه‌ای از واکنش‌ها همچون واکنش به افزایش قیمت‌ها، واکنش به تغییر قوانین، واکنش به ناامنی شغلی و واکنش به اخباری که احساس بی‌ثباتی را بازتولید می‌کند، تبدیل شده است. در چنین وضعی تصمیم‌گیری حاصل انتخاب آزاد میان گزینه‌های مطلوب نیست، بلکه نتیجه اجبار به انتخاب میان گزینه‌های محدود و پرریسک است. تغییر الگوی زیست را می‌توان در ساده‌ترین انتخاب‌های روزمره خانوار مشاهده کرد، جایی که هزینه‌های به‌ظاهر کوچک و حیاتی، نخستین قربانیان فشار اقتصادی می‌شوند. حذف یا کاهش تغذیه سالم، آموزش باکیفیت، تفریح، پس‌انداز و مراقبت‌های پیشگیرانه درمانی نشانه تنگنای مالی نیست، بلکه علامتی از تغییر اولویت‌هاست. کوچک شدن سفره خانوار بیش از آنکه تصویر نمادین باشد، بازتاب فرآیندی است که کیفیت زندگی جایش را به حداقل‌های قابل‌تحمل می‌دهد. در همین بستر است که افق زمانی تصمیم‌گیری کوتاه می‌شود. خانواده‌ای که زمانی برای 5 یا 10 سال آینده برنامه‌ریزی می‌کرد، امروز ناچار است نگاهش را به چند ماه یا حتی چند هفته محدود کند. کوتاه شدن افق پیامدهای مستقیم بر تصمیم‌هایی همانند ازدواج، فرزندآوری، سرمایه‌گذاری در آموزش و مراقبت از سلامت دارد. آینده‌ای که مبهم و غیرقابل‌پیش‌بینی به نظر می‌رسد، انگیزه برنامه‌ریزی را تضعیف می‌کند و جای آن را تعلیق دائمی می‌گیرد.

بازار کار یکی از کانون‌های اصلی نااطمینانی‌هاست. ناامنی شغلی فقط به معنای بیکاری نیست، بلکه شامل نبود چشم‌انداز روشن، قراردادهای موقت، مشاغل غیررسمی و فاصله فزاینده میان دستمزد و هزینه واقعی زندگی می‌شود. بسیاری از شاغلان احساس امنیت نمی‌کنند و همین احساس امکان برنامه‌ریزی را از آنها می‌گیرد. زندگی در چنین شرایطی شبیه معلق‌ ماندن است، وضعی که از نظر روانی، فرساینده و پرهزینه است. فشار اقتصادی تنها بخشی از ماجراست. آنچه کمتر دیده می‌شود، کاهش احساس کنترل در زندگی روزمره است. زمانی که خانوارها می‌بینند تصمیم‌های کلان مستقیم و بی‌واسطه بر زندگی‌شان اثر می‌گذارد و ابزار پیش‌بینی یا جبران در اختیار ندارند، احساس بی‌قدرتی شکل می‌گیرد. این احساس به‌مرور اعتماد به سیاست‌های عمومی را تضعیف و شکاف میان انتظارات و واقعیت زندگی را عمیق می‌کند. تلاش فردی دیگر تضمینی برای بهبود وضع به نظر نمی‌رسد و همین مسئله، ادراک سرمایه روانی جامعه را فرسوده می‌کند.

در چنین زمینه‌ای سیاست‌های حمایتی اغلب با تردید و بی‌اعتمادی مواجه می‌شود. حمایت‌هایی که مقطعی، غیرقابل‌پیش‌بینی یا پیچیده باشند (حتی اگر از نظر اقتصادی اثرگذار به نظر برسند)، از نظر روانی و اجتماعی اثر محدودی دارد. رفاه صرفاً حاصل محاسبه اعداد و ارقام نیست، بلکه به احساس امنیت، پیش‌بینی‌پذیری و کنترل پیوند یافته است. آنچه امروز خانوار ایرانی تجربه می‌کند، ترکیبی از بحران‌های اقتصادی، شغلی، روانی و اجتماعی است که آن را تشدید می‌کند، وضعی که در ادبیات جدید سیاست‌گذاری از آن با عنوان «چندبحرانی» یاد می‌شود. 

امیرمحمد تهمتن، کارشناس اقتصاد رفتاری در این‌باره می‌گوید، خانوار ایرانی در وضعی زندگی می‌کند که بحران رویداد استثنایی نیست، بلکه بخشی از وضع عادی زندگی روزمره است. عادی شدن بحران در نگاه نخست ممکن است نشانه‌ای از سازگاری یا تاب‌آوری جامعه ایرانی تلقی شود، اما از منظر علوم رفتاری می‌تواند زنگ خطری برای سیاست‌گذار باشد. در ادبیات جدید سیاست‌گذاری مفهومی با عنوان «وضع چندبحرانی همزمان» (Polycrise) وجود دارد. وضعی که در آن چند بحران به‌طور همزمان متداخل و در کنار یکدیگر رخ می‌دهند. در چنین شرایطی اثر بحران‌ها حاصل جمع ساده آنها نیست، بلکه بحران‌ها یکدیگر را تشدید، تقویت و تکمیل می‌کنند. برای مثال، در ایران زمانی که تورم مزمن، نااطمینانی شغلی، بی‌ثباتی سیاسی، فشارهای روانی و فرسایش سرمایه اجتماعی به‌صورت همزمان بر خانوار تحمیل می‌شود، خانواده با مسئله‌ای مشخص مواجه نیست، بلکه با محیطی ناپایدار زندگی می‌کند. از این وضع با عنوان «زیست واکنشی» یاد می‌شود. در جوامعی که از ثبات نسبی و رشد اقتصادی برخوردارند، زیست برنامه‌محور شکل می‌گیرد، در جوامعی همانند ایران، زندگی بر مبنای واکنش به شوک‌های روزمره، هفتگی و ماهانه پیش می‌رود. در علوم رفتاری یکی از نخستین پیامدهای قرار گرفتن مداوم افراد و گروه‌ها در معرض شوک، کاهش افق زمانی تصمیم‌گیری است. فردی که پیشتر برای 5 یا 10 سال آینده برنامه داشت، اکنون فقط چند ماه جلوتر را می‌بیند. کوتاه شدن افق زمانی بر تصمیم‌های اساسی همانند ازدواج، فرزندآوری، سرمایه‌گذاری روی آموزش و مراقبت‌های سلامت در زندگی اثر می‌گذارد.

الگوی مصرف خانوار

کارشناسان بر این باورند که تغییرات را می‌توان به‌وضوح در الگوی مصرف خانوار مشاهده کرد. افزایش مستمر قیمت کالاهای اساسی، مسکن، آموزش و درمان، خانواده‌ها را وادار کرده از هزینه‌هایی بکاهند که پیشتر برای کیفیت زندگی حیاتی تلقی می‌شد. کوچک شدن سفره خانوار نشانه ظاهری است. در پس آن، فرآیندی در جریان است. تهمتن می‌گوید در اقتصاد رفتاری مفهومی به نام «فرسودگی تصمیم‌گیری» وجود دارد. این مفهوم توضیح می‌دهد که وقتی افراد به‌طور مداوم مجبور می‌شوند میان گزینه‌های بد و بدتر انتخاب کنند، توان شناختی و روانی آنها به‌تدریج تحلیل می‌رود. خانواده ایرانی امروز هر روز با چنین انتخاب‌هایی روبه‌رو است. این تصمیم‌ها صرفاً اقتصادی نیستند، بلکه بار روانی سنگینی به همراه دارند.

روند کاهش رشد اقتصادی و کوچک شدن سفره معیشت که از دهه ۱۳۹۰ آغاز شده و تا امروز ادامه یافته، همسو با هم، وضع و کیفیت زندگی خانواده ایرانی را توصیف می‌کند. فشار مداوم سرمایه انسانی خانواده را فرسوده می‌کند. پدر و مادری که دائم نگران‌اند، انرژی ذهنی کمتری برای تعامل باکیفیت با فرزندان دارند. کودکان و نوجوانانی که در چنین فضایی رشد می‌کنند ناخواسته اضطراب، بی‌اعتمادی و ناامنی را درونی می‌کنند. این نسل نه به دلیل فقر مطلق، بلکه به‌دلیل نااطمینانی آسیب می‌بیند. تهمتن یکی از مهم‌ترین منابع نااطمینانی را وضع بازار کار می‌داند. او بر این باور است که ناامنی شغلی صرفاً به معنای بیکاری نیست، بلکه نبود چشم‌انداز روشن، گسترش قراردادهای موقت، رشد مشاغل غیررسمی و فاصله فزاینده میان دستمزد و هزینه واقعی زندگی را نیز در بر می‌گیرد. بسیاری از خانواده‌هایی که شاغل هستند احساس امنیت شغلی ندارند. در چنین شرایطی زندگی وارد حالت تعلیق می‌شود. خانواده نه می‌تواند تصمیم‌های بزرگ بگیرد و نه می‌تواند به وضع موجود رضایت دهد. تعلیق از نظر روانی فرساینده است و یکی از عوامل اصلی گسترش اضطراب مزمن در جامعه به‌شمار می‌رود. یعنی اضطرابی که به‌تدریج به بخشی از زندگی روزمره تبدیل می‌شود.

احساس کنترل

همسو با فشارهای اقتصادی و شغلی کمتردیده‌شده، موضوع احساس کنترل نیز مهم است. تهمتن می‌گوید در علوم رفتاری احساس کنترل یکی از پایه‌های سلامت روان و اعتماد اجتماعی است. زمانی که خانوار احساس می‌کند تحولات کلان اقتصادی و سیاسی مستقیم بر زندگی‌اش اثر می‌گذارد، ابزار پیش‌بینی یا جبران در اختیار ندارد و آن‌وقت دچار احساس بی‌قدرتی و بی‌کنترلی می‌شود. این احساس گاه حتی از فقر مادی هم مخرب‌تر است. در چنین فضایی شکاف میان انتظارات و واقعیت زندگی روزبه‌روز عمیق می‌شود. افراد احساس می‌کنند تلاش فردی آنها به بهبود وضع منجر نمی‌شود. برداشت اعتماد به کارآمدی سیاست‌های عمومی را تضعیف می‌کند. سیاست‌هایی که امروز دولت در پی اجرای آنها از جمله اصلاحات اقتصادی همانند حذف ارز ترجیحی یا افزایش قیمت حامل‌های انرژی پیش‌نیازهای اجتماعی، روانی و سیاسی است که کمتر به آنها توجه شده است. به همین دلیل ممکن است اصلاحات برخلاف انتظار سیاست‌گذار به نتایج موردنظر نرسد.

خانواده‌ها سیاست‌های حمایتی، همانند کالابرگ را ناکافی، مقطعی یا ناعادلانه تلقی می‌کنند، به این دلیل که این حمایت‌ها با تجربه زیسته واقعی آنها همخوانی ندارد. از منظر سیاست‌گذاری یکی از خطاهای رایج این است که سیاست‌ها بر مبنای میانگین‌ها طراحی می‌شوند، درحالی‌که خانوارها تجربه‌هایی ناهمگون، نابرابر و پرریسک دارند. او می‌گوید از نگاه علوم رفتاری، سیاست موثر باید حداقل سه ویژگی داشته باشد. نخست، قابل‌پیش‌بینی بودن، به‌گونه‌ای که افراد بتوانند بر اساس آن برنامه‌ریزی کوتاه‌مدت و بلندمدت انجام دهند. دوم، قابل‌فهم بودن، به‌گونه‌ای که سیاست باید به‌زبان ساده و روشن برای مردم قابل‌درک باشد تا بدانند دقیقاً چه چیزی، چگونه و با چه پیامدهایی دریافت می‌کنند. سوم، ایجاد احساس اتکا و کنترل، یعنی افراد احساس کنند می‌توانند با تکیه بر آن سیاست تا حدی زندگی‌شان را مدیریت کنند. حمایت مالی نیز اگر غیرقابل‌پیش‌بینی یا پیچیده باشد، اثر روانی محدود دارد. رفاه و رضایت مردم از سیاست‌ها مفهوم مکانیکی-اقتصادی نیست، بلکه ابعاد روانی پیچیده‌ای دارد که در سیاست‌گذاری باید جدی گرفته شود. در غیر این صورت نه‌تنها اثر سیاست کاهش می‌یابد، بلکه سرمایه اجتماعی برای سیاست‌های بعدی نیز تضعیف می‌شود.

وضع امروز خانوار ایرانی را می‌توان مصداق وضع چندبحرانی دانست، مجموعه‌ای از بحران‌های اقتصادی، شغلی، روانی و اجتماعی که به‌طور همزمان یکدیگر را تشدید می‌کنند. عادت‌پذیری به این وضع شاید در کوتاه‌مدت به بقا کمک کند، اما در بلندمدت به کاهش رفاه، فرسایش سرمایه انسانی و تضعیف توان برنامه‌ریزی منجر می‌شود. نادیده گرفتن این ابعاد می‌تواند در آینده هزینه‌های اجتماعی و سیاسی سنگین‌تری ایجاد کند. خانواده واحد پایه جامعه است و فرسایش تدریجی آن به معنای فرسایش آینده جامعه است. اگر سیاست‌گذاری عمومی نتواند این تصویر چندلایه را ببیند و به آن پاسخ دهد، شکاف میان جامعه و نهادهای تصمیم‌گیر عمیق می‌شود، شکافی که‌ترمیم آن پرهزینه‌تر از پیشگیری است. درنهایت، سیاست‌گذاری مبتنی بر یافته‌های علوم رفتاری و روانی، هرچند در نگاه نخست پیچیده به نظر می‌رسد، اما می‌تواند مسیر خروج جامعه از وضع کنونی را هموار کند. پرسش اصلی این است که آیا دولت و حاکمیت چنین اراده‌ای دارند، و اگر دارند، آیا توان تحلیلی و اجرایی لازم برای سیاست‌گذاری مبتنی بر داده و تحلیل‌های مدرن را در اختیار دارند یا خیر؟ 

دراین پرونده بخوانید ...