جامعه معلق
ارزیابی تابآوری خانوادهها با بحرانهای درهمتنیده در گفتوگو با مریم زارعیان
احساس دلزدگی و فرسودگی که این روزها در مکالمات و گفتوگوها شنیده میشود حاصل فشار اقتصادی یا بحران مقطعی نیست. آنچه زندگی خانوادگی را در سالهای گذشته شکل داده، همزمانی و انباشت شوکهایی است که مرز میان معیشت، آینده، روابط عاطفی و هویت اجتماعی را درهم ریخته است. تورم مزمن، بیثباتی شغلی، نااطمینانی نسبت به آینده، فرسایش شبکههای حمایتی و تغییر نقشهای درون خانواده مجموعهای از فشارها را با هم همسو ساخته که نه آغاز روشنی دارد و نه چشمانداز پایان. خانواده ایرانی درون وضعی زندگی میکند که بحران هر روز بازتولید میشود و به وضع عادی بدل شده است. در چنین شرایطی سازوکارهای بقا در کوتاهمدت امکان ادامه زندگی را فراهم کردهاند، اما بهای آن کاهش رفاه، فرسایش سرمایه انسانی و انجماد افق آینده بوده است. مصاحبه با مریم زارعیان، کارشناس اقتصاد رفتاری تلاشی است برای فهم منطق چندبحرانی و پیامدهای آن بر زندگی روزمره خانواده ایرانی.
♦♦♦
خانواده ایرانی در سالهای گذشته با چه شوکهایی بهصورت همزمان مواجه بوده و انباشت بحرانها چه تفاوتی با بحرانهای مقطعی در گذشته دارد؟
پرسشی که این روزها در گفتوگوهای خانوادگی ردپای پررنگی دارد، این است که چرا حس میکنیم از پسِ هیچ چیز برنمیآییم؟ این احساس فراگیر که گاهی به شکل خستگی مفرط و گاهی بهصورت عصبانیت خودش را نشان میدهد، تنها نارضایتی فردی نیست، بلکه نشانی از برخورد خانواده ایرانی با نوع جدیدی از طوفان پایدار و چندوجهی است. در حافظه جمعی بحرانهایی همانند جنگ یا تعدیل اقتصادی هرچند سخت دارای آغاز و پایانی قابلتصور بود. آنچه امروز تجربه میکنیم شبیه زندگی در «اقلیم دائمالتغییر و طوفانی» است، جایی که بحرانهای اقتصادی، اجتماعی، روانی و فرهنگی چنان درهمتنیده شده که جداسازی ریشههای رنج ناممکن به نظر میرسد. این وضع همان مفهوم بحرانهای درهمتنیده و چندگانه (Polycrise) است. تورم مزمن تنها افزایش اعداد روی کالاها نیست، این پدیده زبان سبد مصرفی خانوار را دگرگون کرده است. در پژوهشی که سال گذشته در مورد الگوی تغذیه خانوادههای متوسط شهری انجام شد، پژوهشگران به یافته مهمی با عنوان تبدیل کالاهای اساسی به کالاهای تزئینی و لوکس دست یافتند. برای مثال گوشت قرمز زمانی بخشی از وعدههای هفتگی بود، اکنون برای بسیاری تنها در مناسبتهای خاص و بهعنوان نمادی از برگزاری مراسم حاضر میشود. این تغییر فراتر از تعدیل اقتصادی ساده است. اینجا با بازتوزیع نمادین روبهرو هستیم، غذایی که میخوریم یا نمیخوریم به نشانهای از موقعیت اجتماعی، تابآوری و حتی امید به آینده تبدیل شده است. در سطحی دیگر، بحران معیشتی مستقیم به قلب زمانمندی خانواده ایرانی یورش برده است. آنچه امروز شاهدش هستیم، فروپاشی افق آینده یا به تعبیری انقباض زمانی است. برنامهریزی برای پنج سال آینده که زمانی معیاری برای خانوادههای متعارف بود به شوخی تلخ شبیه شده است، حتی برنامهریزی برای سال تحصیلی آینده فرزند یا خرید یک یخچال ساده با محاسبات پیچیده و همراه با دودلی انجام میشود. نتیجه این است که تصمیمات حیاتی همانند ازدواج، فرزندآوری یا سرمایهگذاری بر آموزش بهطور نامحدود به تعویق میافتند. خانواده بهعنوان نهادی که قرار بود با سرمایهگذاری بر نسل بعد پیوستگی جامعه را تضمین کند، اکنون در حالتی از انجماد به سر میبرد. فشار دوگانه معیشت و آینده به نوبه خودش به سرمایه اجتماعی و اعتماد آسیب میزند. شبکههای همسایگی و خویشاوندی که زمانی بهعنوان فضای ایمن غیررسمی عمل میکرد، تحت فشار قرار گرفته است. وقتی همه در تنگنا هستند توان کمک متقابل کم میشود. مراوده و تعاملات که زمانی با هدایای کوچک و مهمانیهای ساده تقویت میشد، اکنون بهدلیل ناتوانی مالی یا ترس از شرمندگی کمرنگ شده است. این امر به انزوای اجباری و کاهش شدید سرمایه ارتباطی خانواده منجر شده است. از سوی دیگر تجربه مداوم ناتوانی در کنترل شرایط، بیاعتمادی ساختاری را دامن زده است. فرسایش اعتماد جامعه را به سمت فردگرایی دفاعی سوق میدهد. نکته مهمتر، تاثیر این طوفانها بر معماری درونی و نقشهای خانواده است. هنگامی که درآمد مرد به تنهایی کفاف نمیدهد، زنان بهطور فزایندهای به نیروی کار تبدیل میشوند. اما این ورود اغلب فاقد بازتوزیع عادلانه کار خانگی است. نتیجه، خلق شیفت دوم کاری تماموقت برای زنان است. بار مضاعف در کنار فرسودگی جسمی و روانی تعادل قدرت و الگوهای رابطهای را نیز دچار تنش میکند، بیآنکه گفتوگوی اجتماعی یا حمایت نهادی مناسبی برای مدیریت این گذار پرتنش وجود داشته باشد.
عادتپذیری به بحران در کوتاهمدت به بقای خانوادهها کمک کرده، در بلندمدت چه پیامدهایی برای رفاه و سرمایه انسانی به همراه دارد؟
در خیابانهای تهران ردپای پارادوکس اجتماعی را میتوان دید. خانوادههایی که با ظاهری آرام و منظم مدارس را به مقصد خانه یا بازار کار ترک میکنند، سر میز شام حول هزینههای روزمره گفتوگو میکنند و درنهایت با خستگی عمیقی به استراحت میپردازند. این صحنهها نمایشی از تابآوری مخرب است. خانواده ایرانی در مواجهه با موجهای پیاپی بحران به مجموعهای از مکانیسمهای انطباقی روی آورده است. مکانیسمها در کوتاهمدت همچون فنری عمل میکند که فشار را جذب میکند، اما این فنر مدتی است که در حال تغییر شکل دائمی است. تداوم این وضع، تخریب سرمایههای انسانی، اجتماعی و روانی در مقیاسی وسیع است. عادتپذیری به بحران خانواده را از نهاد برای زیستن و رشد به واحدی برای ادامه حیات تقلیل داده است، فرآیندی که هزینههای آن از جیب نسل آینده پرداخت میشود. برای درک سازوکارها باید به سطح خرد، به آشپزخانه و کیف مدرسه و جدول هزینههای ماهانه خانواده نگریست. اولین و ملموسترین استراتژی، بازتعریف سبد مصرفی است. بر اساس گزارشهای رسمی حدود ۳۰ تا ۳۲ درصد جمعیت ایران زیر خط فقر مطلق زندگی میکنند. در چنین شرایطی نیازهای اساسی معنایی نو مییابد. گوشت قرمز از منبع پروتئین به کالایی تشریفاتی تبدیل میشود، تمام شهر پر شده است از آگهیهای شهری که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را قسطی میدهند، تا جایی که حتی گزارش شده است برخی فروشندگان در تهران سیبزمینی را نیز قسطی میفروشند. تغییرات معطوف به خوراک نیست. هزینههای درمان، آموزش و تفریح در زمره اقلام لوکس یا قابل تعویق دستهبندی میشوند. پژوهشی که در اینباره انجام شده نشان میدهد ۴۱ درصد خانوارهای فقیر به دلیل هزینههای بالا، درمان ضروری را به تاخیر میاندازند یا کنار میگذارند. استراتژی دوم، چندشغله شدن است. معلمی که پس از اتمام ساعت رسمی به رانندگی اسنپ میپردازد. این استراتژی اگرچه جریان نقدینگی را در کوتاهمدت حفظ میکند، اما انرژی فرد را بهشدت تحلیل میبرد و او را در چرخهای از کار طاقتفرسا و فاقد هرگونه سرمایهگذاری بر مهارتهای تخصصی گرفتار میکند. سومین استراتژی هم اتکا به شبکههای فرسوده حمایتی است. قرضهای کوچک، استفاده مشترک از خودرو. بااینحال وقتی فشار اقتصادی دامن همه اعضای شبکه را بگیرد، ظرفیت حمایتگری آن بهسرعت کم میشود. شبکهها زمانی منبع انسجام بودند، اما در اثر این وضع به عرصهای برای تنشهای پنهان حول قرضهای معوق و حس محرومیت نسبی تبدیل میشود. عادتپذیری موفقیتآمیز، بحران طنز تلخ داستان است، زیرا موفقیت ظاهری در مدیریت روزمره، زمینهساز شکستی ساختاری در بلندمدت است و افق آینده را فرومیپاشد. نتیجه، گسترش پدیده حالگرایی افراطی است. هنگامیکه برنامهریزی برای پنج سال آینده ناممکن شود، تمام انرژی بر مدیریت امروز متمرکز میشود. این امر تصمیمات حیاتی همانند فرزندآوری، ازدواج یا سرمایهگذاری بلندمدت بر آموزش را بهشدت تحت تاثیر قرار میدهد. کاهش نرخ باروری و افزایش مهاجرت نخبگان تنها بخشی از تبلورهای عینی این فروپاشی افق هستند. استراتژی بقای خانواده ایرانی ناخواسته به تخلیه مخزن سرمایه فرهنگی دامن میزند. پییر بوردیو بر اهمیت سرمایه فرهنگی (مجموعه دانشها، مهارتها و ذائقههایی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود) در بازتولید موقعیت اجتماعی تاکید داشت. وقتی خانوادهای مجبور است میان پرداخت هزینه کلاس تقویتی فرزندش و خرید مایحتاج ماهانه یکی را انتخاب کند، دسترسی به ابزارهای تحرک اجتماعی را محدود میکند. ترک تحصیل بهویژه در مناطق محروم به پدیدهای رایج تبدیل شده است؛ فقر آموزشی نه فقط محرومیت فردی که شروعی برای بازتولید چرخه فقر در سطح کلان است. فشار مداوم برای بقا تنها کیفیت زندگی مادی را کاهش نمیدهد، بلکه بر کیفیت زیست روانی خانواده هم تاثیر میگذارد. استرس مزمن، خستگی مفرط ناشی از کارهای متعدد و احساس دائمی ناامنی فضای عاطفی خانه را سنگین و متشنج میکند. والدین از نظر روانی تهی میشوند و ظرفیت آن را از دست میدهند که حمایت عاطفی لازم را برای فرزندان فراهم آورند. از سوی دیگر، رنج دیدن عادی میشود. خانوادهها بهجای اعتراض به شرایط به شرایط عادت میکنند. این همان نقطهای است که تابآوری از فضیلت جمعی به انفعال رنجآلود تبدیل میشود. در این فرآیند، حق شاد بودن و آرامش داشتن به کلی فراموش میشود.
در این شرایط کدام گروههای اجتماعی آسیبپذیرترند؟
دو خانوار را تصور کنید، هر دو در دهک درآمدی مشابه طبق آمارهای رسمی قرار دارند. یکی در آپارتمانی شخصی در مرکز شهر زندگی میکند و دیگری در حاشیهای دورافتاده، مستاجر است. فشار تورم بر کدامیک سنگینتر است؟ پاسخ ساده به نظر میرسد، اما واقعیت اجتماعی پیچیدهتر از تحلیلهای تکبعدی است. در شرایط کنونی، آسیبپذیری تابعی از رقم دریافتی پایان ماه نیست؛ بلکه حاصل برهمکنش شکنندهای از موقعیت طبقاتی، جغرافیا، جنسیت، سن و دسترسی به شبکههای حمایتی است. در این میان برخی گروهها نهتنها زیر بار سنگین فشار خم شدهاند، بلکه بهدلیل فقدان سپرهای چندلایه در دام سقوط شتابان گرفتار شدهاند. گروهی که شاید بیش از همه تنش این گذار دردناک را در تن و روان خودش احساس میکند، قشر وسیعی از طبقه متوسط جدید شهری هستند. این گروه که روزگاری موتور محرکه تحولات اجتماعی و مصرف فرهنگی بهشمار میرفت (مثل معلمان، پرستاران، استادان، کارمندان بخش خصوصی و روزنامهنگاران)، امروز در موقعیتی پارادوکسیکال گرفتار آمدهاند. سرمایه اصلی آنها هرگز زمین یا مسکن انبوه نبود، بلکه سرمایه فرهنگی بوده است. تورم افسارگسیخته سرمایهها را بهسرعت بیارزش کرده است. دستمزد آنها که زمانی امکان پسانداز، مسافرتهای داخلی، خرید کتاب و حضور در سالن تئاتر را فراهم میآورد، امروز بهزحمت هزینههای جاری را پوشش میدهد. پیامد این وضع، چیزی فراتر از فقر مالی است. به تعبیر بوردیو عادتواره یعنی شیوههای تفکر، سلیقه و رفتار این گروه با میدان اجتماعی که در آن قرار گرفته است، دیگر همخوانی ندارد. آنها باید سبک زندگی را که بخشی جداییناپذیر از هویتشان بود، کنار بگذارند. کاهش دفعات رفتوآمد به رستوران، حذف عضویت در سالن ورزشی یا تعویض برند لباس تنها تنظیمات کوچک اقتصادی نیستند، هر کدام ضربهای است به آن چهارچوب مرجع نمادین که فرد خودش را با آن تعریف میکرد. این گروه چون فاقد پشتوانه دارایی فیزیکی یا شبکه خویشاوندی قدرتمند روستایی است، هر شوک اقتصادی آنان را به لبه پرتگاه سوق میدهد. آنها نه در میان دهکهای پایین آماری جای میگیرند و نه دیگر توان حفظ موقعیت پیشین را دارند، در فضای بینابینی فروپاشیده معلقاند. اگر آسیبپذیری را همچون حلقههای متحدالمرکز تصور کنیم، زنان سرپرست خانوار در هسته مرکزی حلقهها قرار دارند. در این وضع، چند لایه نابرابری در وجوه مختلف جنسیتی، اقتصادی و اجتماعی عمل میکند. زنان عمدتاً در مشاغل غیررسمی بیثبات و کمدرآمد مشغولاند. تورم دستمزد حقیقی آنها را بیرحمانه میبلعد، درحالیکه هزینههای زندگی بهویژه هزینههای مرتبط با مراقبت از فرزندان و والدین سالمند سربهفلک میکشد. مسئله اساسی، بار مراقبت است که عمدتاً بر دوش زنان است و در محاسبات اقتصادی نادیده گرفته میشود، اما بهشدت قدرت تحرک این زنان را محدود میکند. آنها نمیتوانند برای شغل بهتر به مناطق دورتر بروند، نمیتوانند ساعتهای کاری طولانی یا شیفتی را بپذیرند و امکان سرمایهگذاری بر آموزش مهارتهای جدید را ندارند. شبکه ایمنی آنان نیز اغلب ضعیف است؛ یا از خانوادههای آسیبدیده برخاستهاند یا پیوندهای خویشاوندی پس از طلاق یا فوت همسر گسسته شده است. نتیجه، گرفتار شدن در چرخه محبوسکننده است. پژوهش میدانی که سال ۱۴۰۱ بهوسیله جمعی از پژوهشگران مستقل روی زنان سرپرست خانوار در حاشیه شهر کرج انجام شد، نشان داد که بیش از ۷۰ درصد آنان اولین قلمی که از سبد مصرفی حذف میکنند، هزینههای مربوط به سلامت مانند معاینه دورهای و داروهای مکمل است، اقدامی که در بلندمدت آسیبپذیری آنان را به شکل خطرناکی افزایش میدهد. آسیبپذیری دارای بعد جغرافیایی تعیینکننده هم هست. ساکنان حاشیه کلانشهرها و روستاهای دورافتاده در فضای پیرامونی زندگی میکنند که دسترسی آنها به کالاها و خدمات اساسی را بهطور سیستماتیک محدود میکند. شاید هزینه مسکن آنان کمتر باشد، اما این صرفهجویی با هزینههای گزاف دیگری جبران میشود که از جیب کیفیت زندگی و سلامتشان کسر میشود. نکته اساسی این است که تورم بر همه کالاها یکسان تاثیر نمیگذارد. بیشترین شوک به کالاها و خدمات غیرقابلجانشین و حیاتی وارد میآید. برای خانوادهای در روستایی دورافتاده در سیستان و بلوچستان یا حاشیه شهر زاهدان، هزینه دسترسی به اساسیترین وجه زندگی بدل میشود. در چنین شرایطی، بیماری یا دوره بیکاری کوتاه، فاجعه تمامعیار است که میتواند به فروش داراییهای حداقلی یعنی دام و زمین یا قرضهای کمرشکن منجر شود. این گروه نیز بهدلیل دوری از کانونهای تصمیمگیری و ضعف نمایندگی سیاسی، صدایشان کمتر به گوش میرسد و در توزیع منابع و خدمات عمومی اغلب در انتهای صف قرار میگیرند. سرانجام باید از گروهی نام برد که آینده جامعه در گرو انرژی و امید آنهاست: نیروی کار جوان با قراردادهای موقت و غیررسمی. این گروه فارغالتحصیلان دانشگاهی یا جوانانی هستند که در بخشهای خدمات، فروش، پروژههای ساختمانی و استارتآپهای شکننده مشغولاند. ویژگی مشترک آنها، نبود هرگونه امنیت شغلی و فقدان چتر حمایتی نهادی، بیمه بیکاری، بیمه درمانی مناسب و صندوق بازنشستگی است. آسیبپذیری این گروه تنها به درآمد ناپایدارشان محدود نمیشود. نقطه بحرانی مسدودشدن مسیر پیشرفت است.