پوپولیست ایرانی
حیات سیاسی احمدینژاد در گفتوگو با صادق زیباکلام
صادق زیباکلام، استاد دانشگاه میگوید سیاستهای محمود احمدینژاد که روزگاری در این دیار رئیسجمهور بود، الگوی مشخصی را نشان میدهد و آنهم ترجیح شعار و نمایش بر منافع ملی بود. امروز که سالها از آن دوران گذشته، کشورمان هنوز درگیر پیامدهای همان انتخاب است. سیاستهایی که شاید در مقطع خودش جذاب و پرهیجان به نظر میرسید اما در عمل هزینههای سنگینی در ابعاد مختلف بهجای گذاشت. هزینههایی که نه در گذشته ماند و نه تمام شد، بلکه همچون شبح زندگی مردم را دنبال میکند.
♦♦♦
احمدینژاد در بزنگاهها همواره سکوت را ترجیح داده است. اگر پایگاه رای او بیش از آنکه بر کارنامه اجرایی استوار باشد بر سرمایه پوپولیستی و تصویر ذهنی او تکیه دارد، در صورت ورود دوبارهاش به قدرت، شکاف میان انتظار هواداران و امکان حکمرانی چه پیامدهایی برای ثبات سیاسی و اقتصادی دارد؟
چندی پیش آقای حسامالدین آشنا توئیتی منتشر کرد با این مضمون که «امید آنان کسی است که کشور را آماج تحریم بیگانگان و میدان تنفر مردمان کرد، ولی سالهاست از باب تشخیص مصلحت، در برابر تهاجم خارجی و رنج داخلی سکوت کرده تا برای روز مبادا از خطر در امان بماند، نه آنکه در هر بزنگاه تاریخی آگاهانه و دردمندانه اندرز و هشدار دهد و دشنام بشنود». من در اینجا کاری به محتوای دقیق توئیت آقای آشنا ندارم، اما درباره شخصیت و جایگاه سیاسی ایشان باید گفت که به هر حال نسبت به آقای روحانی وفادار مانده و پایبندی خودش را حفظ کرده است. برخلاف برخی رجال سیاسی که تا زمانی که فرد مورد حمایتشان در قدرت است همراه او هستند و بهمحض کنار رفتن از قدرت، فاصله میگیرند و حتی او را فراموش میکنند، آقای آشنا اینگونه نیست. حداقل از این جهت که چنین خصیصه اخلاقی دارند، در جامعه سیاسی ایران که بسیاری فاقد آن هستند، میتوان این ویژگی را قابلاحترام دانست. فارغ از بحث دراینباره، بر این باورم که آقای احمدینژاد در سیاست ایران جایگاه ویژهای دارد. این جایگاه ویژه به این معناست که امروز، در میانه بهمن ۱۴۰۴، اگر فرض کنیم بلافاصله پس از بیستودوم بهمن، انتخابات ریاستجمهوری برگزار شود و ایشان نیز تایید صلاحیت شود و نامزد انتخابات باشند، به نظرم 15 تا 20 میلیون رای میآورد. صادقانه بگویم، هر فرد دیگری را که تصور میکنم، فکر نمیکنم بتواند حتی نیمی از آرای بالقوه آقای احمدینژاد را بهدست آورد. پرسش این است که چرا آقای احمدینژاد چنین ظرفیتی برای رایآوری دارد. در علوم سیاسی مفهومی به نام پوپولیسم داریم. آقای احمدینژاد بههرحال سیاستمدار پوپولیست است. در مورد رهبران پوپولیست، همانند ترامپ، همیشه عملکرد واقعی در اقتصاد یا سیاست خارجی نیست که محبوبیت ایجاد میکند، بلکه نوع گفتار، تصویرسازی، ارتباط مستقیم با تودهها و القای این حس است که «من نماینده مردم در برابر نخبگان هستم». آن 20 میلیوننفری که هنوز طرفدار احمدینژاد هستند، کاری به کارنامه دقیق او ندارند. ممکن است تحلیل کنیم که آقای احمدینژاد از جایی به بعد دچار محدودیت شد و دیگر آن قدرت و میدان عمل گذشته را نداشت، اما واقعیت این است که در فاصله سالهای 1384 تا 1391، او در اوج حمایت و اقتدار قرار داشت. عملاً رئیسجمهوری را سراغ ندارم که در دور نخست ریاستجمهوریاش به اندازه آقای احمدینژاد از چنین سطحی از قدرت برخوردار بوده باشد. نه مرحوم آقای هاشمیرفسنجانی چنین جایگاهی داشت، نه آقای خاتمی و نه آقای روحانی. با اندکی فاصله میتوان گفت مرحوم رئیسی هم در سه سال ریاستجمهوریاش از جایگاه نسبتاً پرقدرتی برخوردار بود، اما باز هم نه به اندازه آقای احمدینژاد در سالهای نخست دولتش. امروز نیز وقتی به وضع سیاست ایران نگاه میکنیم، میبینیم بسیاری از چهرهها فاقد قدرت واقعی و توان تصمیمسازی موثرند. درباره آقای پزشکیان هم عملاً شاهدیم که بدون پشتوانه جدی قدرت، امکان مانور گسترده ندارد و اگر توصیهها و حمایتهای مقام رهبری نباشد، ابزار چندانی برای پیشبرد سیاستها در اختیار ندارد. در چنین فضایی است که احمدینژاد، با وجود فاصله زمانی طولانی از قدرت، همچنان برای بخشی از جامعه نماد اعتراض، جسارت و مقابله با ساختارهای رسمی تلقی میشود. نه بهخاطر کارنامه دقیق، بلکه بهخاطر تصویر ذهنی که از او ساخته شده است. پدیده احمدینژاد گذشته مدیریتی او نیست، بلکه سرمایه نمادین و پوپولیستی است که هنوز در جامعه زنده است. این سرمایه باعث میشود حتی پس از سالها دوری از قدرت، بتواند در صورت حضور در انتخابات، رایی بهمراتب بالاتر از بسیاری از چهرههای شناختهشده سیاسی بهدست آورد. رایی که بیش از آنکه حاصل تحلیل عقلانی کارنامه باشد، حاصل احساس خاطره جمعی و نوع رابطهای است که او با بخشهایی از جامعه برقرار کرده است.
وقتی در دولتهای نهم و دهم، حتی انتقاد سازنده از رئیسجمهور با واکنش منفی روبهرو میشود، این وضع چه تاثیری بر کیفیت حکمرانی، خطاهای سیاستی و انباشت بحرانها گذاشت و آیا میتوان گفت حذف یا تضعیف نظارت و نقد عمومی، زمینهساز بسیاری از مشکلات بعدی در ایران است؟
آن زمان جبهه پایداری ایشان را زیر فشار میگذاشت اما درنهایت، حاکمیت به هر دلیلی همچنان از او حمایت میکرد. ریاستجمهوری آقای احمدینژاد و جایگاه او بهعنوان رئیسجمهور قابلمقایسه با دیگر روسای جمهور پس از رحلت امام (ره) نیست. به یاد دارم زمانی که انتقادهایی از ایشان مطرح میشد، (چه از سوی اصلاحطلبان و چه دیگران) با واکنش منفی روبهرو میشد. در فاصله سالهای ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۲ بارها در مطبوعات از عملکرد آقای احمدینژاد انتقاد کردم. دیگران هم نقدهایی داشتند اما این انتقادها بسیار نرم و محتاطانه بیان میشد. یعنی حتی در سطح نقد ملایم هم عملاً اجازه داده نمیشد کسی به آقای احمدینژاد ایراد بگیرد. این نشان میداد که او چه میزان نفوذ، قدرت و حمایت در پشت سرش دارد.
آیا میتوان گفت احمدینژاد آگاهانه رضایت سیاسی فوری را بر پایداری اقتصادی و منافع ملی بلندمدت ترجیح داد و این انتخاب چه تصویری از سبک مدیریت او نشان میدهد؟
14 سال از پایان ریاستجمهوری آقای احمدینژاد گذشته اما هنوز هم سیاستهایی که او پایهگذاری و اجرا کرده، بر کشور سایه انداخته است. بسیاری از سیاستهایی که آن روزها انتخاب شد، همچنان بر اقتصاد، سیاست خارجی و حتی زندگی روزمره مردم اثر میگذارد. یکی از مهمترین نمونهها، پرونده هستهای است که آن را به ابزاری برای غربستیزی و بهویژه آمریکاستیزی تبدیل کرد. هستهای بهجای آنکه پروژه فنی و حقوقی در چهارچوب منافع ملی باشد، به نماد تقابل ایدئولوژیک بدل شد. برخوردهای تند با قطعنامهها، فضای سیاست خارجی ایران را به سمتی برد که هزینههای سنگینی بهجا گذاشت. در همان چهارچوب تقابلی، ایران به ونزوئلا نزدیک شد. صرفاً به این دلیل که دولت ونزوئلا مانند ایران موضع ضدآمریکایی داشت، میلیاردها دلار از منابع در آنجا سرمایهگذاری شد. در زمان آقای چاوز، رفتوآمدهای پرشمار میان تهران و کاراکاس شکل گرفت. احمدینژاد به ونزوئلا میرفت و آقای چاوز به تهران میآمد. همان زمان اعتراض میکردم که این میزان نزدیکی به دولت ونزوئلا چه معنایی دارد. چرا باید به این دلیل که آنها هم «مرگ بر آمریکا» میگویند و ما هم «مرگ بر آمریکا» میگوییم، چنین منابع عظیمی در آن کشور هزینه شود؟ پاسخ تندروها این بود که برای اولینبار وارد حیاط خلوت آمریکا شدیم و این پیروزی بزرگ است. میگفتند چون (تو) غربزده و غربگرا هستی نمیتوانی این پیروزی را ببینی. اینکه یک کشور اسلامی و انقلابی رفته و در کنار آمریکا مستقر شده، اتفاق تاریخی است. استدلالشان این بود که فقط آمریکا نیست که هزاران کیلومتر آنطرفتر میآید و در خلیج فارس یا نقاط دیگر جهان حضور پیدا میکند، بلکه حالا یک کشور خاورمیانهای و اسلامی هم کنار آمریکا ایستاده است. در حوزه هستهای نیز همین نگاه شعاری و تقابلی حاکم شد. بهجای آنکه پرونده هستهای به شکل عقلانی و مبتنی بر تعامل حقوقی پیش برود، به عرصه نمایش سیاسی تبدیل شد. شعار داده میشد، قطعنامهها بیاهمیت جلوه داده میشد و گفته میشد که دنیا نمیتواند کاری بکند، اما واقعیت این است که همان سیاستها زمینهساز تحریمهای گسترده و فشارهای سنگینی شد که اقتصاد را سالها درگیر کرد و هنوز هم آثارش باقی است. رویکردی که آن زمان اتخاذ شد، بهایی داشت که نه فقط دولتها، بلکه مردم عادی آن را با کاهش ارزش پول، تورم و محدود شدن فرصتهای اقتصادی پرداخت کردند.
یکی دیگر از نمونههای سیاستگذاری در آن دوره، مسئله پرداخت یارانهها بود. دولت در آن زمان تصمیم گرفت بهصورت فلهای و یکسان به همه یارانه بدهد. آن زمان جمعیت ایران حدود 80 میلیون نفر بود. بدون تفکیک میان فقیر و غنی، به همه ماهانه مبلغی ثابت پرداخت شد. این سیاست شاید در کوتاهمدت محبوبیت ایجاد کرد، اما در بلندمدت پایههای مالی دولت را تضعیف کرد و به تورم و کسری بودجه دامن زد. تصمیمی که هنوز هم اصلاح آن به یکی از دشوارترین چالشهای اقتصاد ایران تبدیل شده است. در کنار اینها، سیاست ضداسرائیلی نیز شکل رسمیتری به خودش گرفت. موضوع انکار هولوکاست، طرح این ادعا که اسرائیل نباید موجودیت داشته باشد و برگزاری کنفرانسهای بینالمللی در تهران برای زیرسوال بردن هولوکاست، همگی در دوره احمدینژاد بهعنوان بخشی از سیاست رسمی مطرح شد. این اقدامات نهتنها واکنشهای شدید جهانی را برانگیخت، بلکه هزینههای دیپلماتیک تازهای ایجاد کرد و ایران را بیش از پیش در موقعیت تقابلی با جامعه جهانی قرار داد. امروز که سالها از آن دوران گذشته، کشورمان هنوز درگیر پیامدهای همان انتخابهاست. سیاستهایی که شاید جذاب و پرهیجان به نظر میرسید، اما در عمل هزینههای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی سنگینی بر دوش ایران گذاشت؛ هزینههایی که نه در گذشته مانده و نه تمام شده، بلکه همچنان زندگی مردم را تحت تاثیر قرار میدهد.
با توجه به اینکه حمایت گسترده و پایدار طرفداران آقای احمدینژاد بر پایه شعارهای او بوده است و نه ارزیابی عملکرد واقعی، چگونه میتوان اثرات بلندمدت سیاستهای او را تحلیل و ارزیابی کرد؟
آقای احمدینژاد هیچگاه در مقام ارزیابی سیاستهایش قرار نگرفت و نمیتوان از طرفداران او هم چنین انتظاری داشت، زیرا این پدیده از ویژگیهای ذاتی شخصیتهای پوپولیست است. طرفداران رهبر پوپولیست، کاری به دستاوردهای واقعی او در کوتاهمدت یا بلندمدت ندارند و صرفاً به شخصیت جذاب و شعارهای او توجه میکنند. در ایران نیز در مورد آقای احمدینژاد این موارد مشاهده میشود. طرفداران او، چه در سال ۱۳۸۴ و چه در سال ۱۳۸۸ و برخی از آنها حتی امروز، همچنان به او وفادارند و اهمیتی به پیامدهای سیاستهایش نمیدهند. آنها احمدینژاد را مردمی، خاکی و ملی میدانند و به همین دلیل، همچنان از او حمایت میکنند. با توجه به این واقعیت، اگر قرار باشد آقای احمدینژاد در آینده نقش مهمی ایفا کند، ضروری است که بخشی از این حمایت و سرمایه سیاسی را با پاسخگویی به عملکرد گذشتهاش همراه کند. بیان صرف شعارهای انقلابی و مردمی، هرچند جذاب و مطلوب طرفدارانش است، اما جای خالی ارزیابی دقیق آن هشت سال را پر نمیکند و نمیتواند نقش مکمل و شفافکنندهای در مدیریت کشور داشته باشد. فقدان پاسخگویی یکی از نقاط ضعف جدی ساختار حاکمیت است و یکی از دلایل مهمی است که به بحرانهای جدید دامن زد. آقای احمدینژاد نه از سیاست کنار رفته و نه اثرش را از دست داده، بلکه در حال حفظ سرمایه سیاسی برای روز مباداست. از دیدگاه او، کنار گذاشتن سرمایه سیاسی، منطقی به نظر نمیرسد و طبیعی است که او تلاش کند این موقعیت را حفظ و از آن در آینده استفاده کند. او باور دارد، تا زمانی که چنین سرمایهای در اختیار دارد، نباید آن را فدا کند و این نگاه استراتژیک، بخشی از رفتار سیاسی او را شکل میدهد. این وضع نشان میدهد که پوپولیسم به شکل گستردهای در نظام سیاسی ایران جا افتاده است. رهبران پوپولیست قادرند به کمک جذابیت شخصیتی و شعارهای مردمی، حمایت گستردهای کسب کنند، بدون آنکه نیاز واقعی به پاسخگویی و ارزیابی عملکرد گذشته داشته باشند. این چرخه، موجب میشود سیاستها و تصمیمات اجرایی، بهسختی بازبینی شود و اصلاحات ساختاری امکان تحقق پیدا نکند. وضع کنونی نشان میدهد که محبوبیت سیاسی آقای احمدینژاد نه بر اساس ارزیابی عملکرد، بلکه بر اساس باور طرفداران به شخصیت او و شعارهایش تثبیت شده است. طرفداران او بر این باورند که او نماینده منافع مردم و صدای مردمی است و هزینههای سیاستهای هشتساله، از نظر اقتصادی و دیپلماتیک، برای آنها اهمیتی ندارد. اگر قرار باشد او دوباره در سطوح بالای قدرت حضور یابد، عدم پاسخگویی به عملکرد گذشته میتواند چالشهای جدی برای کشور ایجاد کند. فهم این پدیده پوپولیستی و پیامدهای آن برای آینده ضروری است، زیرا ترکیب محبوبیت شخصی، فقدان پاسخگویی و تکرار سیاستهای گذشته میتواند چالشهای متعدد شکل دهد.
پرسش پایانی اینکه آقای احمدینژاد در کجای محدوده سیاست قرار گرفته است؟
در عرصه سیاست هیچ فردی محبوبیت آقای احمدینژاد را ندارد. اگر حتی چهرههایی همانند آقای خاتمی، میرحسین موسوی، سعید جلیلی، پزشکیان، ناطقنوری یا مهندس باهنر در انتخابات حضور مییافتند، هیچیک حتی به نصف رای او هم نمیرسیدند. این واقعیت باعث میشود که آقای احمدینژاد بهطور منطقی بپرسد چرا باید چنین سرمایه سیاسی عظیمی را از دست بدهد. سکوت یا فاصلهگیری او از عرصه سیاست در این چهارچوب، نه نشانه پایان دوره سیاسی، بلکه نوعی تصمیم استراتژیک برای حفظ این سرمایه است. او فرصت دارد 20 سال دیگر در عرصه سیاسی فعال باشد و بهرهبرداری از محبوبیتش را ادامه دهد. در ساختار سیاسی دو ویژگی «فقدان پاسخگویی اهالی سیاست» و «محدودیت بازنشستگی واقعی» کماکان پررنگ است. آقای احمدینژاد نیز از این قاعده مستثنی نیست. او همچنان میتواند از محبوبیت گسترده و سرمایه رایاش بهره ببرد و نیازی نمیبیند که به دلیل سن یا دوره فعالیت سیاسی، کنار برود. واقعیتهای ساختاری باعث شده که او نهتنها در عرصه سیاست باقی بماند، بلکه حضورش و تاثیرگذاریاش بر افکار عمومی تداوم یابد. با ترکیب محبوبیت بینظیر و فقدان الزامات پاسخگویی یا بازنشستگی، احمدینژاد همچنان در صحنه سیاسی حضور دارد و این حضور را بخشی از استراتژی حفظ سرمایه سیاسیاش میداند.