تخریب خانواده
بررسی پیامدهای بحران اقتصادی بر نهاد خانواده در گفتوگو با رضا شریفییزدی
در منظومه نهادهای اجتماعی، «خانواده» همواره بهمثابه آخرین پناهگاه و مستحکمترین دژ در برابر تلاطمهای محیطی شناخته شده است. اما آیا این دژ، توان مقاومت در برابر سونامیهای پیدرپی اقتصادی و ناکارآمدیهای سیستمی را دارد؟ جامعه ایران در دوران گذار خود، با پدیدهای سهمگین مواجه شده است که در آن، بحرانهای کلان از سطح سیاستگذاری و اقتصاد، سرریز کرده و به خصوصیترین لایه زندگی شهروندان، یعنی خانواده نفوذ کردهاند. روایت رسمی، کاهش فرزندآوری و تاخیر در ازدواج را به تغییر سبک زندگی و نفوذ فرهنگ غرب تقلیل میدهد، اما تحلیلگران اجتماعی با رد این سادهسازیها، انگشت اتهام را به سمت «دُژکارکردهای» نهادهای دیگر نشانه میروند. زمانی که اقتصاد ناتوان از تامین معیشت است، سیاست در ایجاد ثبات ناکام میماند و آموزش به کالایی لوکس بدل میشود، نهاد خانواده مجبور است جورِ تمام این ناتوانیها را بکشد. نتیجه این فشار ساختاری، پدیدهای است که میتوان آن را «تخلیه کارکردی خانواده» نامید؛ وضعیتی که در آن خانواده دیگر فرصتی برای تربیت و تولید نسل ندارد، چرا که تمام انرژی آن صرف بقای محض میشود. در گفتوگوی پیشرو با رضا شریفییزدی، جامعهشناس و پژوهشگر مسائل اجتماعی، تلاش کردهایم تا از کلیشههای رایج عبور کنیم و با نگاهی آسیبشناسانه، رابطه دیالکتیک میان اقتصاد سیاسی و نهاد خانواده در ایران امروز را واکاوی کنیم. او معتقد است بحرانی که امروز در خانواده میبینیم، درواقع، آوار ناکارآمدی سایر نهادهاست که بر سر این نهاد فروریخته است.
♦♦♦
برای آغاز بحث و ارائه یک تصویر کلان، اجازه میخواهم روی جایگاه نهاد خانواده در ساختار اجتماعی ایران تمرکز کنیم. میدانیم که جامعهشناسی کلاسیک، نهادها را ستونهای نگهدارنده نظم اجتماعی میداند. در ایران امروز، که با تندبادهای شدید مدرنیزاسیون و فشارهای اقتصادی روبهرو است، آیا نهاد خانواده همچنان آن مرکزیت و ثبات سنتی خود را حفظ کرده است یا ما با یک دگردیسی ماهوی در این نهاد مواجهیم؟ تعریف شما از وضعیت کنونی این نهاد چیست؟
برای پاسخ دقیق به این پرسش، ابتدا باید یک چهارچوب نظری مشخص داشته باشیم. ببینید، هر جامعهای برای بقا و تداوم حیات خود، بر پنج نهاد اصلی و بنیادین استوار است؛ نهاد آموزش، نهاد اقتصاد، نهاد سیاست، نهاد مذهب (یا اعتقادی) و درنهایت نهاد خانواده. وقتی از نهادهای اصلی سخن میگوییم، منظورمان ساختارهایی است که در تمام ادوار تاریخی بشر وجود داشتهاند و وجود خواهند داشت. اینها ممکن است تغییر شکل دهند، اما هرگز حذف نمیشوند. در میان این پنج رکن، نهاد خانواده «رکنِ رکین» و ستون فقرات جامعه محسوب میشود. اما نکته کلیدی اینجاست که نهاد خانواده، موجودیتی ایستا و تغییرناپذیر نیست. این نهاد در طول تاریخ، همواره تابعی از متغیرهای کلانتر بوده است. شرایط اقتصادی، تحولات سیاسی، جابهجاییهای ارزشی و حتی تغییرات ایدئولوژیک، همگی بر ساختار و کارکرد خانواده اثر میگذارند. جامعه ایران طی ۶۰ تا ۷۰ سال گذشته، در حال سپری کردن یک دوران گذارِ پرچالش از یک جامعه کاملاً سنتی، به سوی یک جامعه مدرن بوده است. این دوران گذار، بهطور طبیعی و اجتنابناپذیر، تمامی نهادهای اجتماعی را دستخوش تغییر کرده و در این میان، نهاد خانواده بیشترین تاثیر را پذیرفته است. امروز در ایران، ما شاهد تکثر در فرمهای خانواده هستیم. شکل غالب و اصلی، همان خانواده هستهای است؛ یعنی ساختاری متشکل از زن، شوهر و فرزندان (یا بدون فرزند). اما در کنار این فرم غالب، شکلهای دیگری نیز حضور دارند. خانواده گسترده که در آن چندین نسل (پدربزرگ، مادربزرگ، عمو، خاله و...) در کنار هم زندگی میکردند، اگرچه بسیار محدود شده، اما هنوز بهصورت لکهای وجود دارد. در سوی دیگر طیف، پدیدههای مدرنتری مانند ازدواج سفید (یا به تعبیر دقیقتر، همباشی یا ازدواج آزاد) را داریم. بنابراین، عامل اصلی تغییر فرم خانواده در دهههای اخیر -چه در بُعد ابعادی (تعداد اعضا) و چه در بُعد محتوایی (نوع روابط)- همین گذار از سنت به مدرنیته بوده است که بازهای حدوداً ۹۰ساله را در بر میگیرد.
شما به «گذار از سنت به مدرنیته» بهمثابه بستر کلی تغییرات اشاره کردید. اما در تحلیلهای رسمی و رسانهای، مدام بر کلیدواژههایی مانند تهاجم فرهنگی یا تغییر ذائقه نسل جدید تاکید میشود. در مقابل، بسیاری از مردم، عامل اقتصاد را پیشران اصلی میدانند. اگر بخواهیم یک آسیبشناسی دقیق داشته باشیم، سهم عوامل اقتصادی در برابر عوامل فرهنگی و سبک زندگی در تغییرات اخیر خانواده ایرانی چقدر است؟ آیا میتوان یک حکم کلی برای تمام جامعه صادر کرد؟
این دقیقاً همان نقطهای است که بسیاری از تحلیلها دچار انحراف میشوند. ما نمیتوانیم بدون در نظر گرفتن «قشربندی اجتماعی» و طبقات اقتصادی، تحلیل درستی از خانواده ایرانی داشته باشیم. پاسخ به اینکه کدام عامل اثرگذارتر است؟ کاملاً وابسته به این است که در مورد کدام طبقه صحبت میکنیم؟ خانواده دو کارکرد اصلی و بنیادین دارد. نخست تولید نسل (بیولوژیک) و دوم تربیت و اجتماعی کردن فرزندان (جامعهپذیری). اگر به تحولات شش تا هفت سال گذشته نگاه کنیم، متوجه میشویم که موتور محرک تغییرات در طبقات مختلف، متفاوت عمل کرده است. در طبقه فرادست و میاندستِ بالا، یعنی دهکهای برخوردار جامعه، عامل اقتصادی، نقش تعیینکنندهای ندارد. در این طبقات، تغییرات خانواده، کاهش فرزندآوری یا تاخیر در ازدواج، محصول انتخاب آگاهانه یک سبک زندگی جدید است. فردِ متعلق به این طبقه، دیگر نمیخواهد مانند والدینش، تمام زندگی خود را وقف بزرگ کردن شش فرزند کند. او تعاریف جدیدی از زندگی دارد؛ میخواهد به ورزش بپردازد، ادامه تحصیل دهد، سفرهای خارجی برود و از زندگی لذت ببرد. در اینجا، ما با نفوذ مولفههای فرهنگی و تغییر نگرش مواجهیم که گاهی از نگاه سنتی فاصله میگیرد. اما ماجرا در طبقه متوسط و فرودست (فقیر) کاملاً متفاوت است. بر اساس تمامی مطالعات معتبر انجامشده در سالهای اخیر -از پژوهشکده خانواده دانشگاه شهید بهشتی گرفته تا موسسه مطالعات اجتماعی دانشگاه تهران- اصلیترین عاملی که بافت خانواده، هدفگذاریها و کارکردهای آن را در میان طبقه متوسط و پایین دگرگون کرده، بهطور قطع و یقین، اقتصاد است. در این طبقات، مسئله انتخاب سبک زندگی نیست، بلکه مسئله «بقا» است. موانعی که امروز کارکردهای اصلی خانواده (تولیدمثل و تربیت) را در این اقشار به خطر انداخته، ابتدا اقتصادی است و سپس عوامل فرهنگی، اجتماعی و آموزشی در رتبههای بعدی قرار میگیرند. بنابراین، تقلیل دادن همه چیز به نفوذ فرهنگ غرب بدون دیدن واقعیت هولناک اقتصادی در لایههای پایین و میانی، نوعی آدرس غلط دادن است.
روی اثر اقتصاد بر طبقه متوسط تاکید کردید. طبقه متوسط در هر جامعهای بهمثابه موتور محرک توسعه و حامل ارزشهای مدرن شناخته میشود. در سالهای اخیر، اصطلاح «لاغر شدن طبقه متوسط» در ادبیات اقتصادی ما بسیار تکرار شده است. این پدیده اقتصادی، چه ترجمهای در زبان جامعهشناسی خانواده دارد؟ وقتی طبقه متوسط زیر بار فشار اقتصادی له میشود، دقیقاً چه اتفاقی برای ساختار خانواده و نقشهای درون آن میافتد؟
طبقه متوسط یا میاندست، در همهجای دنیا حاملان فرهنگ، هنر، دغدغههای محیط زیستی و هنجارهای مدنی هستند. این طبقه است که بهدنبال قانونمندی و ثبات است. اما در ایران، ما با پدیده تراژیک سقوط طبقه متوسط روبهرو هستیم. به دلایل متعدد اقتصادی، این طبقه روزبهروز لاغرتر میشود. گروه اندکی از آنها با استفاده از رانت و ارتباطات خاص به طبقه فرادست میپیوندند، اما اکثریت مطلق آنها به طبقه فرودست سقوط میکنند. این سقوط اقتصادی، مستقیماً به دژکارکردی نهادها منجر میشود. وقتی نهادهای اصلی جامعه دچار اختلال میشوند، نهاد خانواده قربانی اصلی است. اجازه بدهید تشریح کنم، نهاد اقتصاد وظیفه تامین نیازهای مادی جامعه را دارد. وقتی ما تورم دورقمی ۵۰ساله و کاهش ارزش پول ملی را تجربه میکنیم، یعنی نهاد اقتصاد کارکردش را از دست داده است. نهاد سیاست وظیفهاش ایجاد نظم و امنیت (از جمله امنیت اقتصادی) است. وقتی ارزش پول ملی در یک سال نصف میشود، یعنی نهاد سیاست در انجام وظیفهاش ناتوان بوده است. نهاد آموزش باید تربیت علمی را بر عهده بگیرد، اما ناکارآمدی آن باعث شده خانوادهها مجبور شوند با هزینههای گزاف معلم خصوصی و کلاسهای آزاد، این خلأ را پر کنند. نتیجه چیست؟ تمام این دژکارکردها و خرابیهای نهادهای دیگر، آوار میشود روی سر نهاد خانواده. خانواده ایرانی امروز مجبور است جورِ اقتصاد ویران، سیاست ناکارآمد و آموزش پولی را یکتنه بکشد. برای جبران این خرابکاریها، پدر و مادر باید دو یا سه شیفت کار کنند. پدیده چند شغلی در ایران، یک انتخاب نیست، بلکه یک اجبار برای پر کردن حفرههای ایجادشده از سوی نهاد اقتصاد است. زن و مرد از صبح تا شب میدوند تا فقط مایحتاج اولیه را تامین کنند. در چنین شرایطی، خانواده از کارکرد اصلی خود (تربیت و عاطفه) باز میماند. وقتی زوجین تمام انرژی روانی و جسمی خود را صرف تامین معیشت میکنند، دیگر توانی برای فرزندآوری و از آن مهمتر، حوصلهای برای تربیت فرزند باقی نمیماند. وقتی از زوجهای جوان میپرسید چرا بچه نمیآورید، پاسخشان دقیقاً بازتاب همین واقعیت است: «نه پولش را دارم، نه وقتش را.» معنای جامعهشناختی این جمله این است: فشار سیستماتیک جامعه، خانواده را از ماهیت تهی کرده است.
این «تهی شدن خانواده از ماهیت» که اشاره کردید، تبعات بسیار سنگینی برای آینده دارد. ما امروز با بحث پیری جمعیت مواجهیم و حاکمیت تلاش دارد با تشکیل قرارگاهها و تزریق بودجه، روند را معکوس کند. با توجه به تحلیلی که ارائه دادید، آیا این سیاستهای تشویقی و دستوری میتواند در برابر آن فشار ساختاری عظیم موثر باشد؟ آینده جمعیتی و ساختار خانواده در ایران را با ادامه این روند چگونه پیشبینی میکنید؟
متاسفانه رویکرد حاکمیت و دولت در این زمینه، مصداق بارز نادیده گرفتن واقعیتهای کارشناسی است. دولتها عادت کردهاند برای هر معضلی، یک «قرارگاه» یا «ستاد» تشکیل دهند و بودجههای کلان تخصیص دهند، بدون اینکه به ریشههای بیماری توجه کنند. بعد از چند سال هم آمارها نشان میدهد که هیچ تغییر محسوسی رخ نداده، اما باز هم حاضر نیستند بپذیرند که مسیر غلط بوده است. پیشبینی ما برای آینده بسیار نگرانکننده است. نخستین پیامد، همان پیری جمعیت است که همه از آن سخن میگویند. اما پیامد دوم و خطرناکتر، پدیدهای است که من آن را «تجرد قطعی» و ناتوانی ساختاری در تشکیل خانواده مینامم. نوجوانان و جوانان ما وقتی به سن ازدواج میرسند، با دیواری غیرقابل عبور مواجه میشوند. نهاد اقتصاد نتوانسته مسکن بسازد، نتوانسته شغل ایجاد کند و نتوانسته تورم را مهار کند. نتیجه این ناکارآمدی این است که اصلاً خانوادهای شکل نمیگیرد که بخواهد فرزندی داشته باشد! آمار ازدواج را اگر بهدقت رصد کنید، عمق فاجعه را میبینید. اما نکتهای که اهمیت حیاتی دارد و کمتر به آن پرداخته شده، چشمانداز سال ۱۴۲۰ و پس از آن است. پیشبینیها نشان میدهد که ما تا سال ۱۴۲۰، با جمعیتی بالغ بر ۲۵ میلیون سالمند مواجه خواهیم بود. این در حالی است که زیرساختهای کشور برای نگهداری و حمایت از این حجم سالمند اصلاً آماده نیست. از سوی دیگر، به دلیل همین مشکلات اقتصادی، ما در سالهای آینده با یک گروه کثیر از «جوانان مجرد مطلق» روبهرو خواهیم شد؛ کسانی که میخواستند ازدواج کنند، اما نتوانستند. وقتی خانواده شکل نگیرد، آن دو کارکرد اصلی (تولید نسل و تربیت) هم رخ نمیدهد. این بزرگترین بلایی است که سیاستهای غلط سالهای گذشته بر سر جامعه آورده است. بگذارید صریح بگویم، وضعیتی که امروز میبینیم، شاید در برابر آنچه در ۱۰ تا ۱۵ سال آینده رخ میدهد، وضعیت مطلوبی به نظر برسد. چرا؟ چون امروز هنوز ما با خانوادههایی روبهرو هستیم که پدر و مادرهایشان متولدین دهههای ۲۰، ۳۰ و ۴۰ هستند. این نسل، هنوز اندک سرمایهای دارد، خانهای دارد و به نوعی نقش ضربهگیر را برای فرزندانش بازی میکند. بسیاری از جوانان امروزی در خانه پدری زندگی میکنند یا از حمایت مالی آنها برخوردارند. اما طی ۱۰ تا ۱۵ سال آینده، این نسلِ حامی، بهتدریج فوت میکنند. سرمایههای آنها (مثل یک خانه کلنگی) بین ورثه تقسیم میشود و عملاً پودر میشود. آنگاه ما با خیل عظیم و انبوهی از جوانانی (که حالا میانسال شدهاند) روبهرو خواهیم شد که اولاً از نظر اجتماعی، تنها هستند (چون ازدواج نکردهاند)، و ثانیاً از نظر اقتصادی، پشتوانهای ندارند. اینجاست که بحران صندوقهای بازنشستگی که امروز هم ورشکسته هستند، به فاجعه تبدیل میشود. صندوقهای بازنشستگی بر اساس تعادل بین ورودی (حق بیمه شاغلان) و خروجی (مستمری بازنشستگان) کار میکنند. وقتی نرخ زادوولد پایین است و اشتغالزایی صورت نگرفته، ورودی صندوقها خشک میشود، درحالیکه خروجی (تعداد سالمندان) بهشدت افزایش مییابد. تشدید این وضعیت در سالهای آتی، ما را با جامعهای مواجه میکند که اکثریت اعضای آن، نیازمند حمایتهای دولتی و خیریهای هستند. به زبان سادهتر، اگر روند فعلی اصلاح نشود، ما با جامعهای روبهرو خواهیم بود که گویی همه اعضای آن باید عضو «کمیته امداد» باشند تا زنده بمانند. این یعنی، فروپاشی استقلال اقتصادی خانوار و وابستگی مطلق به نهادهای حمایتی که آنها هم خودشان ورشکستهاند.
تحلیل شما نشان داد که ریشه بحران خانواده در جای دیگری است. اگر سیاستگذار تصمیم بگیرد که واقعاً این روند را اصلاح کند، نقطه شروع کجاست؟
توصیه من به سیاستگذاران، برنامهریزان و مدیران ارشد کشور این است که از فضاهای اتوپیایی، تخیلی و صرفاً ایدئولوژیک خارج شوند. زمان آن رسیده که به زبان سرد و سختِ آمار و پژوهش تن بدهند.
اگر دغدغه واقعی آنها، تحکیم کیان خانواده و نجات ساختار اجتماعی ایران است، راهی جز ساماندهی اقتصاد وجود ندارد. اما نکته ظریف و کلیدی اینجاست؛ مسائل اقتصادی در ایران، بهشدت سیاستزده هستند. اقتصاد ما گروگان سیاست است. تا زمانی که سیاستهای کلان کشور (چه در عرصه داخلی و چه بینالمللی) اصلاح نشود، یقین بدانید که شرایط اقتصادی اصلاح نخواهد شد. تا وقتی اقتصاد بیمار باشد، تمام نهادهای اجتماعی، از جمله و بهویژه نهاد خانواده، قربانی خواهند شد. بنابراین، نقشه راه منطقی و علمی این است؛ باید از اصلاحات سیاسی شروع کنیم تا قفلهای اقتصاد باز شود. سپس این گشایش را به اصلاحات اقتصادی تسری دهیم تا تورم مهار و شغل ایجاد شود. تنها در این صورت است که میتوانیم به سراغ اصلاحات فرهنگی و اجتماعی برویم و انتظار داشته باشیم که نهاد خانواده احیا شود. هر مسیری غیر از این، آب در هاون کوبیدن است و جز اتلاف منابع و زمان، حاصلی نخواهد داشت.