سیگنالهای متناقض
آیا ایران و عربستان از یکدیگر فاصله گرفتهاند؟
محمدحسین باقی /نویسنده نشریه
برخی با سادهسازی مسائل سیاسی بر این باورند که تصاویر جشن روز ملی عربستان در تهران، نشانهای از تداوم عادیسازی روابط دو کشور است. اما از بیرون تهران نشانههایی متفاوت به چشم میخورد. جنگ و تحولات یمن بار دیگر ایران و عربستان را در دو سوی یک منازعه منطقهای قرار داده است. در پرتو تحولات فعلی، پرسش این است که چرا روابط ایران و عربستان سیر «سینوسی» دارد؟ چرا روابط دو کشور با مجموعهای از سیگنالهای متناقض روبهروست؟ چرا در تهران کیک روز ملی عربستان بریده میشود، اما در میدان منطقهای رقابت امنیتی همچنان ادامه دارد؟ بر این باورم که روابط دو کشور را باید در یک «متن» کلانتر و تاریخی دید؛ متنی که رقابت با مصالحه همزاد است. در این متن ایران و عربستان یک ضلع بازی هستند؛ عراق و لبنان و سوریه و یمن ضلع دوم؛ و شورای همکاری خلیج فارس ضلع سوم. ایران و عربستان دو رقیب و دو بازیگر منطقهای هستند که در مناطق مختلفی در خاورمیانه در حال رقابت هستند. برخی تحلیلگران از این رقابت با عنوان «تلاش برای کسب هژمونی در خلیج فارس» یاد میکنند. بااینحال، چه نام آن را رقابت بگذاریم و چه هژمونی یا هر چیز دیگر، ماهیت روابط دو کشور همواره عنصری از «ستیز» و «رقابت» را در خود دارد. این موضوع تا حدی برخاسته از سنتهای پیشین آنهاست. این دو کشور در حوزههای گسترده منطقهای با یکدیگر در رقابت هستند. این حوزههای رقابت از حاشیه جنوبی خلیج فارس شروع میشود و یک سر آن به یمن میرسد و سر دیگر با عبور از عراق به سوریه و لبنان میرسد.
شرایط موجود در عراق، سوریه، لبنان و یمن فرصتی را برای هر دو کشور فراهم کرده تا رهبری خود را در این مناطق تثبیت کنند. اتحادها و ائتلافهای سیاسی نامطمئن در منطقه در کنار کنشگری بیثبات ایالاتمتحده باعث نوعی عدم تعادل در موازنه قوای منطقه شده و بهتبع آن، روابط این دو بازیگر را هم متاثر کرده است، بهطوریکه برخی روابط دو کشور را آمیزهای از تعامل همراه با تنش یا روابط سرد آبستن جوشش توصیف میکنند. آریل ژانر، تحلیلگر اینترنشنال افرز ریویو، مینویسد، روابط میان پادشاهی عربستان و جمهوری اسلامی ایران اکنون در فضای سیاسی متغیر خاورمیانه بار دیگر با وضعیتی نامعلوم روبهروست.
روابط در بستر تاریخ
ژانر بر این باور است که پیشینه روابط عربستان و ایران به اندکی پس از تاسیس دودمان آل سعود در سال ۱۹۲۸ بازمیگردد. بااینحال، دیدارهای رسمی میان سران دو کشور تا اواسط دهه ۱۹۶۰ صورت نگرفت. محرک اصلی برای افزایش گفتوگوهای دیپلماتیک، سرنگونی ملک فیصل در عراق در سال ۱۹۵۸ بود. برکناری فیصل به دست نیروهای ملیگرا، نگرانیهایی را درباره احتمال وقوع قیامهای مردمی بیشتر علیه نظامهای پادشاهی در منطقه برانگیخت. درنتیجه، محمدرضاشاه پهلوی و پادشاهان سعودی، رویهای را برای رایزنیهای مکرر جهت هماهنگی سیاستهای منطقهای خود آغاز کردند که موجب تقویت روابط میان دو خاندان حاکم و کشورهایشان شد. همافزایی میان رهبران، آشکارا ناشی از منافع مشترک در حفظ رژیمهایشان و همچنین اهداف و دغدغههای اقتصادی مشترک بود. هنِر فورتیگ میگوید: «منافع مشترک در مقابله با نفوذ جریانهای سوسیالیستی و ملیگرای افراطی در منطقه خلیج فارس، تضمین جریان پایدار نفت و گاز، و افزایش ثروت از طریق صادرات، ایران و عربستان را تا پایان دهه ۱۹۷۰ با یکدیگر متحد کرد.» بااینحال، بهرغم موفقیتهای اولیه در روابط عربستان و ایران، سرنوشت این روابط دوستانه و مبتنیبر همکاری و تداوم نبود؛ چرا که سرنگونی شاه در سال ۱۹۷۹ به تغییری بنیادین در سیاست خارجی ایران انجامید.
پس از انقلاب ۱۹۷۹، روند تضعیف روابط ایران و عربستان ادامه یافت و تلاش ایران برای صدور انقلاب که رویکردی ضد نظام پادشاهی بود، عملاً دو کشور را در تقابل با هم قرار داد. ایدئولوژی و رویکرد محافظهکارانه سعودی در مقابل رویکرد انقلابی ایران که خواستار برهم زدن نظم موجود و دفاع از نیروهای مقاومت در منطقه بود، بر تقابل دو کشور افزود. این امر به همکاریهای دیپلماتیک آنها پایان داد و رقابتی سخت را برای کسب قدرت و نفوذ در منطقه پدید آورد. جنگ ایران و عراق تیر خلاص را بر روابط دو کشور وارد کرد. تصمیم عربستان برای حمایت از عراق، ناشی از این نگرانی بود که ایران و تبلیغات ایران علیه نفسِ نظام پادشاهی، نظام حاکم بر عربستان و اقتدارش را به خطر میاندازد؛ به همین دلیل ریاض در جبهه عراق قرار گرفت. این تصمیم نشاندهنده تغییری مهم در چیزی بود که «فورتیگ» آن را نظم منطقهای سهجانبه خلیج فارس توصیف میکند؛ نظمی که در آن، محور اتحاد راهبردی قدرت در منطقه از حالت تلاش ایران و عربستان برای مهار عراق، به تلاش عراق و عربستان برای مهار ایران تغییر یافت. از دیگر پیامدهای سیاسی دوران جنگ، میتوان به تشکیل «شورای همکاری خلیج فارس» در سال ۱۹۸۱ اشاره کرد و همچنین دستور کار سیاسی ضدایرانی این شورا که متعاقب آن شکل گرفت. در مورد موضوع دفاع متقابل نیز «عبدالله بشاره»، دبیرکل شورای همکاری، در سال ۱۹۸۲ اعلام کرد که «تلاش ایران برای کسب برتری در خلیج فارس، تهدید اصلی برای ثبات شورای همکاری است».
این روابط پرفرازوفرود تا جنگ دوم خلیج فارس یعنی حمله عراق به کویت ادامه یافت. این بار دو کشور باز هم علیه دشمنی مشترک -یعنی عراق- با یکدیگر متحد شدند. جنگ گفتهشده به تنشزدایی میان دو کشور منتهی شد، هرچند روابط دیپلماتیک تا ۱۹ مارس ۱۹۹۱ از سر گرفته نشد. در دوران مرحوم هاشمیرفسنجانی، روابط دو کشور وارد مسیر تازهای شد و بهتبع آن، نگاه شورای همکاری هم تغییر یافت و به این نتیجه رسید که شاید در تصورات پیشین پیرامون «تهدید ایران» اغراق شده باشد. شورای همکاری خلیج فارس در اجلاس سالانه خود در سال ۱۹۹۷، «قصد دولت ایران برای گشودن فصلی تازه در روابط با کشورهای عضو شورا» را به رسمیت شناخت. بااینحال، روابط همچنان پردستانداز بود. حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به ایالاتمتحده، کشورهای افغانستان و عراق را در کانون توجه بینالمللی قرار داد. پس از سرنگونی صدام حسین، معادلات قدرت در منطقه خلیج فارس بار دیگر تغییر کرد و تاثیری منفی بر روابط عربستان و ایران گذاشت. سقوط صدام باعث افزایش نفوذ ایران شد. این امر به فروپاشی نظام سهجانبه و جایگزینی آن با ساختاری دوقطبی منجر شد که ایران و عربستان سعودی را مستقیم در برابر یکدیگر قرار میداد. سرنگونی دولت دیرینه ضدایرانی در عراق، فرصتی برای ایران فراهم کرد تا روابط خود را با این کشور تحکیم ببخشد.
با تقویت روابط میان ایران با لبنان و سوریه و پیوندهای نزدیک ایران با گروههای غیردولتی (ازجمله حزبالله و حماس و پس از پدیدار شدن داعش با گروههای مقاومت عراقی)، روابط دو کشور بار دیگر تحت تاثیر قرار گرفت. به گفته فورتیگ، «عامل اصلی و بنیادین در روابط میان ایران و عربستان، تلاش برای شکلدهی به موازنه قدرت در منطقه است»، نه شکافهای فرقهای. بهار عربی و بهدنبال آن سقوط دیکتاتوریهای عربی، و بر هم خوردن دوباره توازن قوا همگی بر نگرانی خاندان سعودی افزود. حمایت ایران از شیعیان بار دیگر روابط را متشنج کرد. به گفته «گری سیک»، این «تنشهای ساختاریِ دیرپا هستند که بخش عمدهای از روابط میان این قدرتهای نفتخیز را شکل میدهند؛ قدرتهایی که هر یک سودای رهبری جهان اسلام را در سر دارند و دیدگاههای متفاوتی از نظم منطقهای را دنبال میکنند».
۷ اکتبر ۲۰۲۳ (۱۵ مهر ۱۴۰۲) پرده دیگری از تنش میان ایران و عربستان را بالا برد. با حملات اسرائیل به زیرساختهای حماس و حزبالله و هدف قرار دادن رهبران نظامی و سیاسی آنها، این تلقی در اسرائیل شکل گرفت که محور مقاومت تضعیف شده است. سقوط بشار اسد در ۱۸ آذرماه ۱۴۰۳ و بهدنبال آن آغاز حملات مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران در خردادماه ۱۴۰۴ سیر روابط ایران و عربستان را بار دیگر همچون دیگی جوشان متشنج کرد. ورود حوثیها به نبردهای منطقه و هدف قرار دادن اهدافی در سرزمینهای اشغالی و بهدنبال آن ورود دوباره عربستان و انصارالله به جنگی دیگر و درنهایت تسخیر مناطق مشرف به بابالمندب و دریای سرخ از سوی حوثیها باعث شد که عربستان از طریق کانالهای مستقیم و غیرمستقیم با ایران خواستار مهار این گروه شود. بنابراین، میتوان گفت که دیدگاه متفاوت دو کشور از نظم منطقهای و تلاش هر یک برای تثبیت برتری خود در مناطق پیرامونی، در کنار هویتهای متضاد انقلابی و توسل به بازیگران فروملی بهعنوان اهرم فشار میتواند بر شدت و دامنه تنشها میان دو کشور بیفزاید. البته باید بیان کرد که دو کشور تاکنون خویشتنداری کرده و وارد جنگ مستقیم نشدهاند.
عربستان در دل همگرایی عربی
از نکته دیگری نباید غافل شد و آن نقش عربستان و بازیگری این کشور در قالب شورای همکاری خلیج فارس است. دکتر ابتسام الکتبی، رئیس «مرکز سیاستگذاری امارات»، با اشاره به جنگ جاری در منطقه میگوید، تا زمانی که تهران کشورهای حوزه خلیج فارس را عمدتاً به چشم بازوهای سیاست آمریکا میبیند، این روابط روی خوش نخواهد دید. او بر این باور است که کشورهای حوزه خلیج فارس با دو چالش مواجه هستند: یکی چالش هستهای-موشکی ایران و مسئله هرمز است که محاسبات امنیتی کشورهای عربی را تغییر داد. دیگری هم بحث بازدارندگی اعراب بود. در همین راستا، اعراب به ایالاتمتحده بهعنوان شریک اصلی امنیتی روی آوردند و سرمایهگذاریهای کلانی در بخش دفاعی خود انجام دادند. به همان اندازه که بازدارندگی اهمیت دارد، گفتوگو نیز مهم است. اما جنگ جاری نشان داد که آن سازوکار تا چه حد شکننده بود.
الکتبی باور دارد که ایران یک قدرت نظامی، یک بازیگر هستهای، مهرهای کلیدی در تنگه هرمز و دولتی با پیوندهای گسترده با گروههای فروملی در سراسر منطقه است. ایران همسایهای دائمی است که از طریق جغرافیا، تجارت و پیوندهای اقتصادی با منطقه خلیج فارس پیوند خورده است. این تحلیلگر عرب با اشاره به دشواریهای رابطه میان اعراب (بهویژه عربستان) با ایران معتقد است، اگر ایران از ثبات در منطقه خلیج فارس منافع مادی کسب کند، آنگاه بیثباتی برایش هزینهای مضاعف به همراه خواهد داشت. این امر چیزی را برای تهران فراهم میکند که ارزش حفظ کردن داشته باشد. ایالاتمتحده همچنان نقشی محوری در امنیت منطقه دارد. بااینحال، کشورهای منطقه میدانند که واشنگتن براساس ارزیابی خود از منافع آمریکا عمل میکند و این منافع همیشه با منافع آنها همسو نخواهد بود. آنچه اهمیت دارد، جلوگیری از تبدیل شدن یک بحران به بحرانی دیگر برای کل روابط است. سالها سیاست کشورهای حوزه خلیج فارس بر مدیریت ریسک ناشی از ایران متمرکز بود. مرحله بعدی دشوارتر خواهد بود؛ چرا که نیازمند ایجاد رابطه با ایرانی است که همچنان رقیب و در برخی زمینهها تهدید باقی میماند. ایران همسایهای است که نمیتوان آن را نادیده گرفت یا حذف کرد. راهکار او این است: «باید رقابت را از تقابل جدا کرد» و «شرایطی برای ایران فراهم کرد که از ثبات در خلیج فارس منافع مادی کسب کند». اچ. ای. هلیر، عضو ارشد وابسته در «موسسه خدمات متحد سلطنتی» (RUSI)، معتقد است، جنگ اخیر موجب نوعی همگرایی میان کشورهای عربی شده است. اعراب به رهبری عربستان در چند مورد اتفاق نظر دارند: اسرائیل به «برتری منطقهای» تمایل دارد؛ ایران یک تهدید است؛ چتر امنیتی ایالاتمتحده دیگر قابل اعتماد نیست؛ و ثبات منطقهای به یک اولویت وجودی تبدیل شده است. او بر این باور است که جنگ اخیر، محاسبههای کشورهای خلیج فارس را تغییر داد. واشنگتن بهرغم مخالفتهای کشورهای منطقه، حاضر شد در کنار اسرائیل یک جنگ منطقهای را آغاز کند و سپس ثابت کند که قادر به مدیریت آنچه پس از آن رخ داد، نیست یا تمایلی به مدیریت آن ندارد.
بااینحال، کشورهای عربی خلیج فارس هم بهرغم ادعای همگرایی، سیاست واحدی در قبال ایران ندارند. پژوهشگران بنیاد کارنگی بر این باورند که بیشتر کشورهای خلیج فارس به ترجیح قبلی خود بازگشتهاند؛ مهار و کاهش تنش بهجای مقابله با ایران. قطر و عمان کوشیدند واشنگتن را برای امضای یادداشت تفاهم با تهران زیر فشار قرار دهند و خودشان نیز کانالهای دیپلماتیک دوجانبه را باز نگه داشتهاند؛ عربستان از مسیر میانجیگری پاکستان حمایت کرد؛ امارات، کویت و بحرین خواستار تداوم جنگ هستند، اما گاهی احساس میکنند باید به فرآیند دیپلماتیک ملحق شوند. بیش از یک دهه است که کشورهای حوزه خلیج فارس روی یک استراتژی تنوعبخشی کار میکنند تا خود را در برابر واشنگتن و تهران بیمه کنند. «چشمانداز ۲۰۳۰» عربستان نمونهای از این رویکرد است که البته زیر آتش درگیریهای منطقهای در وضعیت تعلیق قرار گرفته است. همه کشورهای حوزه خلیج فارس انتظار یک معماری امنیتی منطقهای جدید را دارند. صفبندیهای استراتژیک در شورای همکاری خلیج فارس بارها تغییر کرده است. برخی معتقدند که ریاض اکنون به دوحه و مسقط نزدیکتر از ابوظبی است. اما در پس این اختلافات، اجماع روبهرشدی در خلیج فارس در حال شکلگیری است: رد برتری منطقهای اسرائیل. تلاش اسرائیل برای «برتری منطقهای»، واگرایی اساسی در مورد شکل نظم منطقهای پس از جنگ را آشکار کرده است. قطر و عمان در تمام این مدت کانالهای ارتباطی خود را با تهران حفظ کردهاند، درحالیکه عربستان سعودی خویشتنداری استراتژیک را در پیش گرفته است. اکنون هر کشور خلیج فارس نسخه خاص خود را دنبال میکند؛ به هیچ ضامن خارجی واحدی نمیتوان بهتنهایی اعتماد کرد. بنابراین مسیر امنتر این است که بهجای متعهد شدن به یک رویکرد واحد، چندین سیاست را بهطور همزمان دنبال کند. شکاف میان ریاض و ابوظبی روشنترین نشانه است که کشورهای خلیج فارس همچنان فاصله قابل توجهی با انسجام استراتژیک واقعی دارند. نمیتوان ایران را از دست داد. آتشبس که جنگ مستقیم ایالاتمتحده و ایران را متوقف کرد، هرگز اسرائیل را متعهد نکرد. تلآویو امضاکننده نبود؛ در طول مذاکرات به حمله به حزبالله در لبنان ادامه داد. آتشبس از هم پاشید و مذاکرات اسلامآباد شکست خورد. چالشهای عربستان سعودی پس از آنکه حوثیهای یمن کنترل جزیره پریم در تنگه بابالمندب را به دست گرفتند، افزایش یافت. این امر به آنها اجازه میدهد تا ترافیک دریایی از طریق دریای سرخ را مختل کرده و از آن بهعنوان یک نقطه انسداد استفاده کنند. عربستان پیمان مکه را امضا کرده، اگرچه قدرت آن هنوز به محک آزمون گذاشته نشده است. این ابتکارات نشاندهنده مشارکتهای متداخل است، نه ظهور یک اتحاد. کشورهای عربی خلیج فارس در تلاش برای جایگزینی واشنگتن نیستند، بلکه مجموعهای از روابط را برای جلوگیری از تسلط یک قدرت واحد لایهبندی میکنند. بااینحال، هماهنگی بهمعنای امنیت جمعی نیست.