صد سال نابرابری
صنعتی شدن چگونه توزیع درآمد را تغییر میدهد؟
در سوئد سال ۱۸۷۰، هنوز بخش بزرگی از زندگی به زمین گره خورده بود. روستاها فقط محل سکونت نبودند؛ محل کار، تولید، معاش و آینده بودند. خانوادههایی که در مزرعه کار میکردند، بخشی مهم از اقتصاد کشور را میگرداندند. حدود ۷۲ درصد نیروی کار در کشاورزی مشغول بود. اما پشت این تصویر روستایی، جامعهای بهشدت نابرابر پنهان شده بود. نابرابری در سوئدِ آن روز، فقط فاصله میان ثروتمندان و فقرا نبود؛ در ساختار خود کار جا خوش کرده بود. در یک سوی این ساختار، مالکان زمین و کشاورزان نسبتاً مرفه قرار داشتند و در سوی دیگر، کارگران کشاورزی، کارگران نیمهمالک، خدمتکاران و اعضای خانوادهای که بدون دستمزد در مزارع کار میکردند.
پژوهش اریک بنتسون، یاکوب مولیندر و اسونته پرادو، داستان این جامعه را از ۱۸۷۰ تا ۱۹۷۰ دنبال میکند؛ داستانی که در آن کاهش نابرابری نهفقط با مالیات و دولت رفاه، بلکه با چیزی بنیادیتر پیوند میخورد: تغییر شغل مردم. پژوهشگران برای بازسازی این داستان به آرشیوها رفتهاند؛ به اسناد مالیاتی قدیمی، سرشماریها و دادههای آماری. نتیجه، مجموعهای شامل حدود ۲۳۲ هزار اظهارنامه مالیات بر درآمد و ۱۳ هزار اظهارنامه مالیات بر دارایی است؛ دادههایی که امکان بررسی درآمد بر اساس شغل، جنسیت، محل زندگی، بخش اقتصادی و منبع درآمد را فراهم کردهاند. از میان این کاغذهای قدیمی، کمکم تصویری شکل میگیرد؛ جامعهای که ثروتمندتر میشود، اما همزمان فاصله درآمدی در آن کاهش مییابد.
در سال ۱۸۷۰، سهم 10 درصد بالای جامعه از کل درآمد، حدود ۵۴ درصد بود. یعنی تقریباً بیش از نیمی از درآمد در اختیار یکدهم جمعیت قرار داشت. ضریب جینی نیز حدود 9/ 66 درصد بود؛ نشانهای از نابرابری بسیار بالا. تا سال ۱۹۰۰، سهم دهک بالا هنوز حدود ۴۸ درصد بود و ضریب جینی 3/ 61 درصد. جامعه هنوز فاصله زیادی با برابری داشت. اما از حوالی دهه ۱۹۲۰، روند کاهش نابرابری سرعت گرفت. سهم دهک بالای درآمد در سال ۱۹۳۰ به حدود 7/ 42 درصد رسید، در ۱۹۴۰ به ۴۱ درصد و در ۱۹۵۰ به 8/ 36 درصد کاهش یافت. ضریب جینی نیز تا ۱۹۵۰ به 4/ 58 درصد رسید. این اعداد، در نگاه نخست، ممکن است فقط مجموعهای از درصدها باشند. اما اگر آنها را کنار شغل آدمها بگذاریم، داستان انسانیتری آغاز میشود. چون پرسش اصلی مقاله فقط این نیست که «نابرابری چقدر کم شد؟»؛ پرسش مهمتر این است که چه کسانی از پایین جدول درآمدی بیرون آمدند و به کجا رفتند؟ پاسخ پژوهش، تا حد زیادی، در زمینهای کشاورزی است.
داستان شکاف درآمدی
در دهههای ۱۸۷۰ و ۱۸۸۰، بخش بزرگی از جمعیت روستایی را کارگران بدون زمین، کارگران مزدبگیر، کارگران نیمهمالک و اعضای خانوادهای تشکیل میدادند که بدون دریافت دستمزد رسمی در مزرعه کار میکردند. اینها همان گروههایی بودند که پایینترین درآمدها را داشتند. برای تصور فاصله کافی است یک نمونه را ببینیم: در سال ۱۸۷۰، یک کارگر مرد کشاورز حدود ۳۰۰ کرون در سال درآمد داشت؛ درآمد یک کارگر زن کشاورز حدود ۱۵۰ کرون بود. در همان زمان، کشاورز صاحب یک مزرعه متوسط، حدود هزار و 250 کرون درآمد داشت. اما طی 50 سال بعد، اندازه این گروههای کمدرآمد بهشدت کوچک شد. سهم کارگران کشاورزی از کل اشتغال که در سال ۱۸۷۰ بیش از یکپنجم بود، تا دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ به کمتر از 10 درصد رسید. سهم «دستیاران خانوادگی بدون دستمزد» نیز از حدود یکپنجم نیروی کار در دهههای آغازین دوره، به کمتر از پنج درصد رسید. این شاید یکی از مهمترین تصاویر مقاله باشد: کاهش نابرابری، فقط داستان افزایش درآمد ثروتمندان یا کاهش ثروت آنها نبود؛ داستان کوچک شدن گروههایی بود که در پایینترین سطوح درآمدی قرار داشتند. کارگران از زمین جدا شدند، اما این جدایی الزاماً بهمعنای سقوط نبود. برعکس، برای بسیاری از آنها راهی به سوی مشاغل مولدتر باز شد. کشاورزی کوچک و سنتی جای خود را به اقتصادی صنعتیتر و شهریتر میداد. کارخانهها رشد میکردند. شرکتها بزرگتر میشدند. مشاغل اداری و خدماتی گسترش مییافتند. تولید از خانه و مزرعه به محیطهای کاری بزرگتر منتقل میشد. در همین فاصله، نسبت اشتغال در کشاورزی از ۷۲ درصد در سال ۱۸۷۰، به ۵۸ درصد در سال ۱۹۰۰ و سپس به ۲۳ درصد در سال ۱۹۵۰ سقوط کرد؛ تا سال ۱۹۷۰، فقط حدود هشت درصد نیروی کار هنوز در کشاورزی مشغول بود. این یعنی طی یک قرن، سوئد تقریباً از کشوری که کارش را زمین تعریف میکرد به کشوری تبدیل شد که کارش را کارخانه، دفتر و خدمات تعریف میکرد.
شهرها نیز در همین مسیر بزرگ شدند. سهم اشتغال شهری از ۱۴ درصد در سال ۱۸۷۰ به ۲۴ درصد در سال ۱۹۰۰، ۳۴ درصد در سال ۱۹۲۰ و ۶۱ درصد در سال ۱۹۵۰ رسید. درآمد معمول در شهر نیز بالاتر از روستا بود؛ بااینحال، پژوهش نشان میدهد مسئله فقط مهاجرت از روستا به شهر نبود. چون کشاورزی، برخلاف تصور رایج، لزوماً بخش «برابرتر» اقتصاد نبود. در برخی سالهای نخست دوره، نابرابری در خود کشاورزی حتی از صنعت بیشتر بود. دادهها نشان میدهند که در فاصله سالهای ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۰، ضریب جینی در کشاورزی حدود ۵۰ بود، درحالیکه در صنعت حدود ۴۰ قرار داشت. پس مسئله فقط این نبود که مردم از یک بخش کمدرآمد به بخشی پردرآمدتر مهاجرت کردند. اتفاق مهمتر در داخل خود ساختار کشاورزی رخ داد: گروههای کمدرآمد، بهتدریج، کوچک شدند.
تصویر واقعی نابرابری
این همانجایی است که داستان سوئد از مدل کلاسیک «منحنی کوزنتس» فاصله میگیرد. سایمون کوزنتس در مدل معروف خود تصور میکرد که صنعتی شدن در ابتدا میتواند نابرابری را بیشتر کند، زیرا بخش صنعتی پردرآمدتر و نابرابرتر رشد میکند و فاصله آن با کشاورزی افزایش مییابد، اما در مراحل بعد، وقتی بخش بزرگی از مردم وارد اقتصاد شهری و صنعتی شوند، نابرابری کاهش مییابد. اما شواهد سوئدی تصویر پیچیدهتری نشان میدهد. پژوهشگران میگویند، بخش مهمی از کاهش نابرابری نه از آنجا آمد که صنعت ذاتاً برابرتر از کشاورزی بود، بلکه از اینجا ناشی شد که کشاورزی دیگر مجبور نبود چنین حجم عظیمی از نیروی کار کمدرآمد را در خود نگه دارد. ورود ماشینآلات به کشاورزی، تغییر ساختار تولید، تحرک نیروی کار و رشد بخشهای مولدتر، آدمهایی را که پیشتر در پایینترین لایههای درآمدی گیر افتاده بودند، به سمت مشاغل بهتر سوق داد. مقاله از «تحرک نیروی کار» بهعنوان یکی از اجزای مهم این تحول یاد میکند.
این تغییر در ترکیب شغلی اهمیت زیادی دارد. پژوهش نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از گروهی که از نظر آماری در «میانه درآمد» قرار میگرفتند، از نظر اجتماعی همچنان کارگر بودند: کارگران صنعتی، ساختمانی، حملونقل و مشاغل مشابه بیش از نیمی از گروه درآمدی میانی را تشکیل میدادند. این نکته مهم است، زیرا «درآمد متوسط» الزاماً بهمعنای «طبقه متوسط» نبود. جامعهای که در آن کارگر کارخانه وارد گروه درآمدی میانی میشود، حتماً جامعهای نیست که طبقه کارگر ناپدید شده باشد. برعکس، ممکن است طبقه کارگر همچنان وجود داشته باشد، اما درآمد آن به اندازهای افزایش یافته باشد که جایگاهش در توزیع درآمد تغییر کند.
در همینجا یکی از یافتههای مهم مقاله روشن میشود: کاهش نابرابری در سوئد بیش از آنکه با افزایش سهم نیمه پایین جامعه همراه باشد، با بزرگتر شدن سهم گروههای میانی اتفاق افتاد. درآمد متوسط مردم سوئد میان سالهای ۱۸۷۰ و ۱۹۵۰ پنج برابر شد؛ رشدی که فقط افزایش ثروت جامعه نبود، بلکه جای آدمها را در نقشه اقتصادی تغییر داد. بنابراین آنچه تغییر کرد جای آدمها در نقشه اقتصادی جامعه بود. کشاورز، کارگر کشاورزی، خدمتکار، زن خانوادهای که بدون دستمزد در مزرعه کار میکرد، کارگر کارخانه، کارمند دفتر و نیروی خدماتی، همگی در این نقشه جای خود را تغییر دادند. و شاید همینجا بتوان فهمید چرا مقاله اصرار دارد که برای شناخت نابرابری، فقط به نمودارهای کلان توجه نکنیم. «نابرابری» در زندگی واقعی، موضوعی انتزاعی نیست. نابرابری یعنی فاصله درآمد میان یک کارگر مزرعه و صاحب مزرعه. یعنی تفاوت میان کار بدون دستمزد در خانواده و شغل مزدبگیری که درآمد منظم دارد. یعنی تفاوت میان کسی که در یک اقتصاد کمبازده گرفتار مانده و کسی که توانسته وارد بخش مولدتر شود.
پژوهشگران برای بازسازی این جهان اجتماعی، به سراغ دادههایی رفتهاند که پیش از این در مطالعات مبتنیبر جدولهای آماری بزرگ گم میشدند. آنها توانستند ببینند درآمد یک شغل چه تغییری کرده، چه گروهی کوچک شده، چه گروهی بزرگ شده و چه کسی از روستا به شهر رفته است. البته این داستان، داستان یک عامل واحد نیست. سرمایه نیز مهم بود. درآمد سرمایه در آغاز دوره بسیار متمرکز بود و کاهش سهم آن از درآمد ملی پس از سال ۱۹۲۰ به کاهش نابرابری کمک کرد. آموزش نیز اهمیت داشت. اما زمانبندی این عوامل نکتهای تعیینکننده دارد. در سال ۱۹۳۰، هنوز کمتر از یک درصد نیروی کار مدرک دانشگاهی داشت و کمتر از دو درصد تحصیلات متوسطه عالی را به پایان رسانده بودند. گسترش جدی دانشگاهها و آموزش متوسطه، بیشتر پس از سال ۱۹۵۰ اتفاق افتاد. بنابراین، در نیمه نخست قرن بیستم، آموزش بهمعنای امروزی هنوز نمیتوانست تمام داستان کاهش نابرابری را توضیح دهد. نقش مالیات تصاعدی و دولت رفاه نیز بیشتر در نیمه دوم قرن پررنگ شد.
تغییر نقشه فرصتها
اینجاست که سوئد دو پرسش مهم را پیشروی تاریخ اقتصادی میگذارد. اگر بخش مهمی از کاهش نابرابری پیش از گسترش کامل دولت رفاه رخ داده بود، پس چه چیزی جامعه را به سمت برابری بیشتر هل داده بود؟ اگر سوئد در جنگهای جهانی مانند بسیاری از کشورهای اروپایی ویران نشده بود، پس چرا شاهد فرآیندی مشابه کاهش نابرابری بود؟ پاسخ این مقاله، در حدی که دادههایش اجازه میدهند، این است: خود دگرگونی اقتصاد، بخشی از فرآیند برابر شدن بود. کارگران از بخشهای کمبازدهتر خارج شدند. مشاغل کمدرآمد کوچک شدند. صنعت و خدمات گسترش یافتند. درآمدهای میانی سهم بیشتری از کیک اقتصادی گرفتند. کشاورزی مکانیزه شد و نیاز به حجم عظیم نیروی کار سنتی کاهش یافت. نیروی کار حرکت کرد و اقتصاد نیز همراه آن به حرکت درآمد. در این میان، سیاست و نهادها هم بیاهمیت نبودند. مقاله تاکید میکند که احتمالاً سیاستها و نهادهای سوئد از دهه ۱۹۳۰ به بعد، فضای مساعدی برای تحول ساختاری، بهویژه تحولی سازگارتر با منافع نیروی کار، فراهم کردند. اما نویسندگان درعینحال تاکید میکنند که پژوهش آنها یک مطالعه علّی بهمعنای دقیق کلمه نیست؛ آنها بیشتر نشان میدهند چه چیزهایی همراه با تغییر نابرابری تغییر کرده و چه سهمی از این تغییر را میتوان به اجزای مختلف تحول ساختاری نسبت داد.
شاید مهمترین تصویر در پایان همین باشد؛ در سال ۱۸۷۰، از هر 10 نفر نیروی کار سوئد، حدود هفت نفر به کشاورزی وابسته بودند. یک قرن بعد، از هر 100 نفر، فقط حدود هشت نفر در این بخش کار میکردند. در این فاصله، سوئد فقط صنعتی نشد؛ آدمهایش شغلهایشان را عوض کردند. کشاورزی کوچک شد، کارخانهها بزرگ شدند، شهرها گسترش یافتند، مشاغل اداری و خدماتی بالا آمدند و گروههای بزرگی از کارگران کمدرآمد که زمانی در پایینترین لایههای اقتصاد بودند، دیگر همان جای سابق را نداشتند. درآمد متوسط سوئدیها بین سالهای ۱۸۷۰ و ۱۹۵۰ پنج برابر شد. اما معنای عمیقتر این افزایش شاید در عدد پنج برابر نباشد. معنای آن در این است که چه کسی این درآمد را بهدست آورد، کجا کار کرد و از چه کاری به چه کاری رسید. نابرابری، در نهایت، فقط فاصله میان دو عدد نیست. فاصله میان دو زندگی است.
در یک سوی این داستان، کارگر کشاورزی ایستاده که در سال ۱۸۷۰ برای دستمزدی حدود ۳۰۰ کرون کار میکند، زنی که ممکن است برای همان کار فقط ۱۵۰ کرون بگیرد و خانوادهای که بخش بزرگی از کارش در مزرعه بدون دستمزد ثبت میشود. در سوی دیگر، چند دهه بعد، کارگری ایستاده که درآمدش از یک شغل صنعتی یا خدماتی میآید و دیگر در همان پایینترین پله اقتصاد قرار ندارد. آنچه در سوئد تغییر کرد، فقط مقدار ثروت نبود؛ نقشه فرصتها عوض شد. شاید به همین دلیل است که نویسندگان مقاله در برابر روایتهای ساده درباره کاهش نابرابری احتیاط میکنند. نه جنگ بهتنهایی توضیح کافی است، نه مالیات، نه آموزش، نه سرمایه. حتی دولت رفاه نیز تمام داستان نیست. گاهی یک جامعه زمانی برابرتر میشود که آدمهایش بتوانند از کاری با درآمد پایین به کاری با درآمد بالاتر بروند. گاهی بزرگترین تغییر در توزیع درآمد، در ستون مالیات اتفاق نمیافتد؛ در ستون «شغل» اتفاق میافتد.
این شاید مهمترین پیام پژوهش بنتسون، مولیندر و پرادو باشد: برای فهم اینکه چرا جوامع صنعتی در قرن بیستم برابرتر شدند، نباید فقط نگاه کرد که ثروتمندان چقدر از دست دادند؛ باید به میلیونها انسانی نگاه کرد که از چه شغلی بیرون آمدند، به چه کاری وارد شدند و چگونه سهمشان از اقتصاد تغییر کرد. داستان برابری، در این روایت، داستان سقوط یک عده نیست. داستان بالا آمدن عدهای دیگر است. داستان مردمی است که یک روز در زمین کار میکردند و روزی دیگر در کارخانه. داستان زنانی که از کار نامرئی و بیدستمزد خانوادگی به بازار کار وارد شدند. داستان روستاهایی که آرامآرام خلوت شدند و شهرهایی که پر شدند. داستان اقتصادی که در طول یک قرن، آنقدر تغییر کرد که دیگر نمیشد درآمد آدمهایش را با همان معیارهای قدیمی سنجید. شاید اگر بخواهیم تمام این 100 سال را در یک تصویر خلاصه کنیم، باید به همان زمینهای کشاورزی سوئد برگردیم؛ جایی که زمانی هفت نفر از هر 10 نفر برای ادامه زندگی به آن وابسته بودند. نیمقرن بعد، بیش از سه نفر از هر چهار نفر دیگر آنجا نبودند. آنها به کارخانهها، کارگاهها، دفاتر و شهرها رفته بودند. و بخشی از برابری تازهای که سوئد بهدست آورد، در همین رفتن شکل گرفت.
دیدگاه تان را بنویسید