خطای بومرها
نسل Z چگونه از خطاهای اقتصادی نسل گذشته متضرر شد؟
امکان ندارد پای گلایه هر یک از نسلها بنشینید و نشنوید که خودشان، رنجکشیدهترین نسل زنده بودهاند. متولدان دهههای 50 بر این باورند که در هیچ برههای از زندگی احساس رضایت را تجربه نکردهاند و نسل دهه 60 نیز با استناد به تجربه جنگ یادآوری میکنند که دوران کودکی و سرزندگی را در زیرزمینها و پناهگاهها گذراندهاند. دقیقاً شبیه به هر نسل فوتبال که خودش را نسل طلایی و دردکشیده مستطیل سبز میداند، تمام نسلها هم تصور میکنند خودشان هستند که با مشکلات گوناگون اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جامعه دستوپنجه نرم کردهاند و بهاصطلاح، جادهصافکن نسلهای بعد شدهاند. هر نسل، نسل قبل را منفعل و نسل بعد را نسل خودخواه و کمتلاش میداند. داستان نسل زد بیشتر از همه، درگیر کلیشهها شده است، اما اقتصاددانان در ایران روایت دیگری درباره سرنوشت این نسل دارند. آنها نگران نسل زد و نسلهای بعدی هستند. نسل بومرها در دوره رونق اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم رشد کرد، دورانی که با گسترش تولید، توسعه صنعتی و افزایش فرصتهای شغلی همراه بود. بسیاری از آنها بدون نیاز به دانش پیچیده مالی، از مسیرهای سنتی سرمایهگذاری همانند خرید زمین و مسکن صاحب دارایی شدند. اقتصاد ایران در سالهای پیش و پس از انقلاب سال 1357، در مقاطعی در مسیر صنعتی شدن و گسترش زیرساختها قرار داشت و فرصتهای شغلی نسبتاً گستردهای در اختیار این نسل گذاشت. حاصل آن، انباشت داراییهایی بود که در دهههای بعد، بهویژه در دورههای تورم و تحریم، به پشتوانه مالی مهمی برای این نسل تبدیل شد. بااینحال، شرایط نسبتاً مساعد باعث شد بومرها کمتر روی ارتقای سواد مالی و تنوعبخشی به سرمایهگذاریهایشان تمرکز کنند. بخشی از ثروتی که طی سالها بهدست آورده بودند، در مواجهه با افزایش هزینههای زندگی، تورم مزمن و کاهش قدرت خرید بهتدریج صرف گذران معیشت شد. در مقابل، نسل هزاره و بهویژه نسل زد، در اقتصادی پیچیده، بیثبات و رقابتی رشد کردهاند؛ اقتصادی با فرصتهای شغلی محدود، قیمتهای سرسامآور مسکن و نااطمینانی بیشتر نسبت به آینده. این نسلها ناچارند از سنین پایینتر به دنبال مهارتآموزی، کارآفرینی و بهرهگیری از ابزارهای دیجیتال و آموزشهای مالی آنلاین باشند تا بتوانند بار زندگی خودشان را به دوش بکشند.
پیشرفت راحت
فرشاد فاطمی، اقتصاددان، در اینباره میگوید: «نسلهایی که در دهههای 30 و 40 و بهویژه دهه 40 شمسی، وارد بازار کار شدند، نسلی بودند که دو تضمین داشتند. اول اینکه، این افراد میتوانستند بهواسطه تحصیلات (سطح دیپلم) از گروه اجتماعی فاصله بگیرند و خودشان را ارتقا دهند. دوم اینکه، این افراد امکان دستیابی به شغل دولتی را داشتند، چرا که بهواسطه رشد اقتصاد نفت وارد چرخه اقتصاد میشد و نهادها در حال انجام کار بودند. اگر کسی توانسته بود درس بخواند یا شغل دولتی پیدا کند، «جنبش اجتماعی» را تجربه میکرد و میتوانست طبقه اجتماعیاش را جابهجا کند. دهههای 40 و 50، دهههای طلاییاند و زندگی متفاوتی را نسبت به پدر و مادرانشان تجربه میکردند. شوربختانه این مزیتها در سالهای بعدی از دست رفت، زیرا از یکطرف، تحصیلات اشباع شد و مدرکگرایی بهوجود آمد. این پروسه باعث شد تحصیلات کارایی پیشین را نداشته باشد. از طرف دیگر، هزینههای دولت مرتب افزایش یافت اما درآمد نفت، بهدلیل جنگ، تحریمها و نیز افزایش جمعیت افت کرد و مزیتهای موجود از بین رفت. به این ترتیب، فرصت و امکانی که نسل دهه 40 و 50 وارد بازار کار شده بود و از آن بهره میبرد، برای سایر نسلها بسته شد. البته تحصیلات تا سالها میتوانست بازدهی داشته باشد، اما ادامه تحصیلات سختتر شد. افزایش مدارس غیرانتفاعی، ورود به دانشگاههای باکیفیت را طبقاتی کرد. شغل دولتی نیز کارکردش را از دست داد، زیرا دستمزدهای دولتی، نسبت به تورم، کمارزش شد و دولت دیگر منابع کافی نداشت. اگر این موارد را کنار هم بگذاریم، تفاوت آن نسل با نسلهای بعدی آشکار میشود، اقتصادی که بخش عمده منابع آن از منابع زیرزمینی، بهویژه نفت، تامین میشود، در واقع ثروت نسلهای آینده را برداشت میکند. البته برداشت و استفاده از این ثروتها میتواند بهگونهای باشد که بهعنوان سرمایهگذاری برای نسلهای بعدی باقی بماند، زیرساخت ایجاد کند و نسلهای آینده از آن بهرهمند شوند اما در کشورمان چنین نشد.»
درجا زدن مداوم
نسل جوان در زمانهای مشغول به انجام کسبوکار هستند که خط فقر مرزهای 30 میلیون تومان را هم پشت سر گذاشته است. اسب سرکش تورم در محدوده 50 درصد همچنان میتازد، سهم فارغالتحصیلان دانشگاهی از شورهزار بیکاری از 50 درصد عبور کرده و بدتر از همه اینکه، نااطمینانیها، چشمانداز پیشرو را تیرهوتار کردهاند. همه متاثر از افزایش هزینهها و نااطمینانی در اقتصاد، زیر فشار و استرس هستند و در این میان، تحولات اجتماعی و سیاسی نیز بهشدت نگرانکننده شده است. تمام نسلها فشارها را با پوست و خونشان احساس میکنند اما ناظران میگویند این فشارها برای نسل جوان حادتر است و میتواند روی زندگی حال و آینده آنها اثر مخرب بگذارد. با نسل جوانی مواجهیم که به کسبوکارهای سنتی علاقهمند نیست و دولت هم اجازه نمیدهد کسبوکارهای فناورانه بهسرعت در کشور رشد کنند. این نسل جوان، در مقایسه با پدربزرگانشان، از موفقیتهای اجتماعی کمتری برخوردارند. آنها نه توانستهاند شغل باثبات داشته باشند، نه خانه خریدهاند و نه حتی تشکیل خانواده دادهاند و حالا که اولین دهه هشتادیها 24سالهاند، پرسش این است که آیا این نسل میتواند نیروی کار بعدی را تربیت کند؟ فاطمی در اینباره میگوید: «به نظر میرسد سیاستگذاران ایرانی علاوه بر اتکای صرف به منابع زیرزمینی، به مقوله بهرهوری نپرداختهاند. کیفیت سرمایهگذاری در کشورمان پایین است. این شیوه حکمرانی سبب شده است منابع نسلهای آینده به نفع نسل موجود، دولت و بنگاههای ناکارآمد، مصرف شود. حتی در مواردی، منابع نیز بهاندازه کافی تقویت نشدند. یعنی سرمایهگذاری کافی روی چاههای نفت نیز صورت نگرفت تا حداقل ظرفیت تولید در سطحی مشخص حفظ شود. در این الگوی سیاستگذاری، نسلهای بعدی همواره بازنده بودهاند و بازنده ماندهاند. این نکته را نباید فراموش کرد که کودکان امروز بهدلیل کاهش تعداد افراد خانوار و افزایش سطح رفاه اجتماعی، ممکن است زندگی راحتتری نسبت به کودکان دهه 40، 50 یا 60 داشته باشند اما این زندگی راحت، به قیمت از دست دادن فرصتهای شغلی در زمانی که به سن ورود به بازار کار میرسند، به دست آمده است. انگار والدین نیازهای روزمره آنها را بهتر پاسخ دادهاند، اما نیازهای بلندمدت آنها را بهخوبی درک نکردهاند. ایران کشوری است که تعداد زیادی نیروی کار جوان دارد که در بازه 30 تا 40سالگی قرار دارند. گروهی از آنها هیچگاه در طول عمرشان، پس از 18 یا 20سالگی، شغل تماموقت با درآمد پایدار و ثابت نداشتهاند.»
مبدأ نابرابریها
برخی بر این باورند که معضلات نسل زد و نسل بعدی آن یعنی نسل آلفا، دنباله ترند جهانی است و چندان هم به ضعف نظام حکمرانی در کشورمان مربوط نیست. از نظر آنها، تفاوت در زمان ورود نسلها به بازار کار و قرار گرفتن در زمان رونق اقتصادی بعد از جنگ جهانی دوم، مهمترین عامل شکاف بیننسلی است. این اقتصاددان در پاسخ به این استدلال میگوید: «بخشی از این مسئله، ناشی از تحولات جهانی است، اما بخش دیگر آن، ناشی از استانداردهای فرهنگی در نظام فرهنگی کشورمان است. در بسیاری از نقاط جهان، جوانان در سنین پایینتر کارآموزی و ورود تدریجی به فضای کار را تجربه میکنند. در کشورمان، بهویژه بهواسطه کوچک شدن اندازه خانوادههای شهری و سرمایهگذاری بیشتر خانوادهها روی فرزندان، ورود به بازار کار در سنین نوجوانی کاهش یافته است، یعنی حتی جوانانی که به دانشگاه نمیروند، در سالهای ابتدایی زیر فشار جدی ورود به بازار کار نیستند. در نتیجه، بخشی از آموزشهای اجتماعی که فرد میتواند در اواخر نوجوانی یا سالهای نخست جوانی از حضور در جامعه کسب کند، از دست میرود. البته بخشی از این روند، ترند جهانی است، اما به نظر میرسد شدت آن در ایران بیشتر است.» نکته دیگر این است که اگر جوانی این دوره را پشت سر بگذارد و پس از چند سال، نتواند شغلی بیاید، «عملاً ویژگیها و آمادگیهای لازم برای ورود به بازار کار را از دست میدهد. این چالش در اقتصادی که در آن سرمایهگذاری صورت نمیگیرد، نرخ سرمایهگذاری آن برای سالهای متمادی منفی است و رشد اقتصاد اتفاق نمیافتد، تشدید میشود». فرصتهای شغلی جدید برای جوانانی است که قصد ورود به بازار کار را دارند، اما بهواسطه «ساختار بازار کار، قوانین کار و سهم بالای اشتغال دولتی، افرادی که هماکنون شاغل هستند، معمولاً دیرتر شغلشان را از دست میدهند. در نتیجه، نسل پیشین همچنان شاغل هستند، اما نسل جدید با کمبود فرصتهای شغلی مواجه میشود، زیرا اقتصاد، بهاندازه کافی، شغل ایجاد نمیکند».
مسئله نابرابریها
یکی از بحثهایی که مدام مطرح میشود، این است که ابزارهای آموزش و اینترنت فراگیر شده است. عدهای میگویند نسل جدید میتواند با استفاده از این ابزارها، آموزش رایگان یا دسترسی راحت به فناوری داشته باشد اما آیا دسترسی آسان به فناوری توانسته است کمبود فرصتها را جبران کند؟ پاسخ این است که «احتمالاً آموزش و تواناییهای نسل جوان تقویت شده است. یعنی جوانان میتوانند تواناییهای بیشتر و بهتری با هزینه کمتری به دست آورند. البته این تواناییها باید در بازار کار بهکار گرفته شود. بنابراین وقتی در آن سوی ماجرا، فرصتهای شغلی ایجاد نمیشود، هرقدر هم افراد توانمند باشند، فرصت شغلی وجود ندارد که آنها بخواهند از تواناییهایشان استفاده کنند. هرقدر فرد توانمند باشد، یافتن شغل در خارج از کشور برای او میتواند راحتتر باشد. با وجود تمام مشکلاتی که از نظر مهاجرت و دریافت ویزا وجود دارد، همچنان میبینیم تعداد زیادی از استعدادهای ایرانی جذب بازار کار در خارج از کشورمان میشوند».
«مهاجرت مربوط به تحصیلکردههای دانشگاههای برتر ایران بود، اما اکنون چنین نیست. حتی جوانان از دانشگاههای معمولی، با آموزشهایی که بهصورت خودآموز، با استفاده از فضای اینترنت و فضای مجازی دیدهاند، تلاش میکنند فرصتهای تحصیلی و شغلی مناسبی در سایر نقاط جهان بیابند. این مقوله بدان معناست که «آموزشها بهواسطه تقاضا برای استعدادها، به خروج سرمایه انسانی نیز منجر شده است و افراد در جای دیگری مشغول به فعالیت شدهاند. به همین دلیل ضعف تواناییها، قابلیتها و آموزشها ممکن است تا حدی جبران شده باشد، اما در آنسو، فرصتهای شغلی بهاندازه کافی برای استعدادها در بازار وجود نداشته است. به همین دلیل، در بسیاری از زمینهها مشاهده میکنیم، درحالیکه نرخ عمومی بیکاری در میان جوانان بالاست، در برخی حوزههای تخصصی همانند توسعه نرمافزار، با کمبود نیروی متخصص مواجه هستیم یا در بسیاری از موارد، شرکتها برای جذب افرادی که بتوانند کدنویسی کامپیوتری را بهخوبی انجام دهند، با مشکل مواجه شدهاند». تمام این موارد بیان شد که تاکید شود، وجود آموزشهای مجازی و ابزارهای نوین، هیچ توجیهی برای عدم تامین آموزشهای پایهای نیست، آموزشهایی که چه بر مبنای وظایف عرفی دولت و چه بر مبنای اصول قانون اساسی، تامین آنها بر عهده دولت است، اما اکنون بهطور کامل پوشش داده نمیشود و «این مسئله، نقص عمده است».

هشدار خطرناک
برخلاف تمام کلیشهها، نسل زد زیادهخواه نیستند، با کسی هم دعوا ندارند. تمام آنچه میخواهند همان مواردی است که نسلهای قبلی نیز به آن نیاز داشتند. این نسل اینترنت میخواهد، کار و بازار میخواهد، نیازمند آزادی عمل و خواهان آن است که دولت در زندگی خصوصی آنها دخالت نکند. تفاوت عمده این نسل با نسلهای قبلی، صدای بلندشان است. این در حالی است که دولت به هیچ یک از خواستهای آنها پاسخ نداده است و اگر اوضاع همانند گذشته پیش برود، «جوانان بااستعداد، راحتتر از کشور خارج میشوند و نسلی در کشور باقی میماند که شغل ندارد و احتمالاً نمیتواند متناسب با تواناییهایش شغل ایجاد کند. نسل زد میبیند که زندگیاش بهآسانی زندگی پدرانش پیش نمیرود. احتمالاً بخشی از زمینههای اقتصادی و اجتماعی اعتراضهایی که در دیماه امسال اتفاق افتاد، مرتبط با همین مسائل است؛ مسائلی که جوانان آنها را بهعنوان بیعدالتی و نبود فرصتهای برابر میان نسلها تلقی میکنند. نخستین گام برای حل مسئله این است که سرمایهگذاری در اقتصاد انجام شود، رشد اقتصاد شکل گیرد و فرصتهای شغلی ایجاد شود. فرصتهای شغلی جدید و نیاز به مشاغل، علائم و سیگنالهای بازار کار را به نظام آموزشی منتقل میکند. اینکه امروز به چه تخصصهایی نیاز داریم، سیگنالی است که باید از سوی بازار به نظام آموزشی ارسال شود. این سیگنالها، هرچند با تاخیر، اما درنهایت، مسیر حرکت نیروی کار را مشخص میکنند و جوانان به سمت حوزههایی میروند که در آن فرصت شغلی وجود دارد».