شناسه خبر : 52511 لینک کوتاه

واسطه‌گری به‌مثابه رانت

چگونه واسطه‌ها به‌جای خلق ارزش، رانت ایجاد می‌کنند؟

حامد وحیدی/ نویسنده نشریه 

42در بسیاری از بازارهایی که هر روز با آنها سروکار داریم، خرید و فروش به‌صورت مستقیم میان خریدار و فروشنده انجام نمی‌شود. یک یا چند واسطه در میان این دو قرار می‌گیرند. وقتی خانه‌ای می‌خریم، معمولاً با یک مشاور املاک روبه‌رو هستیم. وقتی خودرو دست‌دوم خود را می‌فروشیم، ممکن است آن را به یک نمایشگاه‌دار بدهیم تا او خودرو را به خریداری دیگر بفروشد. در بازارهای مالی نیز بانک‌ها، معامله‌گران و موسسه‌های مالی در بسیاری از معاملات نقش واسطه را ایفا می‌کنند. حتی در بازار آثار هنری، ممکن است یک مجموعه‌دار اثر خود را به یک فروشنده یا دلال آثار هنری بفروشد و آن واسطه بعداً آن را به مجموعه‌دار دیگری عرضه کند. وجود واسطه‌ها در نگاه نخست کاملاً منطقی به‌نظر می‌رسد. واسطه‌ها می‌توانند پیدا کردن طرف معامله را آسان‌تر کنند، اطلاعات بیشتری درباره بازار داشته باشند، دارایی را برای مدتی نگهداری کنند یا کیفیت آن را بهتر ارزیابی کنند. در بازارهای مالی نیز معامله‌گران و واسطه‌ها می‌توانند خریداران و فروشندگان را سریع‌تر به یکدیگر متصل کنند. ادبیات اقتصادی نیز سال‌ها بر همین نقش واسطه‌ها تاکید کرده است: واسطه‌ها با جست‌وجوی بهتر، اطلاعات بیشتر یا توانایی بالاتر در نگهداری دارایی می‌توانند ارزش اقتصادی بیافرینند. اما مقاله جدید مریم فربودی، گرگور یاروش، گویدو منزیو و اورسولا ویریادیناتا پرسش متفاوتی مطرح می‌کند: آیا ممکن است بعضی از واسطه‌ها نه به این دلیل که بازار را کارآمدتر می‌کنند، بلکه فقط به این دلیل وجود داشته باشند که در مذاکره از دیگران قوی‌ترند؟ این پرسش، نقطه شروع مقاله است. نویسندگان استدلال می‌کنند که در برخی بازارها، واسطه‌ها ممکن است به‌دلیل توانایی بیشتر در چانه‌زنی وارد معامله شوند. آنها دارایی را از یک طرف معامله با قیمتی پایین‌تر بخرند و بعد همان دارایی را با قیمتی بالاتر به طرف دیگر بفروشند. نکته مهم این است که در این فرآیند لزوماً هیچ ارزش جدیدی ایجاد نمی‌شود. واسطه فقط بخشی از منافع معامله را به سمت خود منتقل می‌کند. این همان چیزی است که نویسندگان از آن با عنوان rent extraction یا «استخراج رانت» یاد می‌کنند. مقاله استدلال می‌کند که در چنین وضعیتی، حاشیه خرید و فروش یا همان فاصله میان قیمت خرید و فروش، الزاماً پاداشی برای خدمتی که واسطه ارائه کرده نیست؛ بلکه همین امکان کسب حاشیه سود می‌تواند دلیل اصلی شکل‌گیری واسطه‌گری باشد.

واسطه موفق چه کسی است؟

مدل مقاله بر یک ایده نسبتاً ساده بنا شده است. فرض کنید در یک بازار، افراد از نظر ارزشی که برای یک دارایی قائل‌اند با یکدیگر تفاوت دارند. یک نفر ممکن است در مقطع فعلی به یک دارایی نیاز داشته باشد، بنابراین حاضر باشد قیمت بیشتری برای آن بپردازد. فردی دیگر ممکن است دیگر به آن دارایی نیاز نداشته باشد و حاضر باشد آن را با قیمت پایین‌تر بفروشد. اما افراد از نظر توانایی مذاکره نیز یکسان نیستند. بعضی افراد می‌توانند شرایط معامله را بهتر به نفع خود تغییر دهند. در زبان مدل، این افراد توانایی بیشتری برای «تعهد به پیشنهاد» دارند؛ یعنی می‌توانند پیشنهاد خرید یا فروش خود را محکم‌تر مطرح کنند و طرف مقابل را وادار کنند سهم کمتری از منفعت معامله را دریافت کند. نتیجه جالب مدل این است که افراد دارای مهارت بالاتر در چانه‌زنی، حتی اگر خودشان مصرف‌کننده نهایی دارایی نباشند، به‌تدریج در مرکز شبکه معاملات قرار می‌گیرند. آنها دارایی را می‌خرند و دوباره می‌فروشند؛ نه الزاماً چون خودشان به دارایی نیاز دارند، بلکه چون می‌توانند در مرحله اول معامله را ارزان‌تر و در مرحله دوم گران‌تر انجام دهند. در مقابل، افرادی که مهارت مذاکره کمتری دارند، بیشتر به «کاربر نهایی» تبدیل می‌شوند. یعنی وقتی واقعاً به دارایی نیاز دارند آن را می‌خرند و وقتی دیگر به آن نیاز ندارند می‌فروشند. آنها معمولاً کمتر در نقش واسطه ظاهر می‌شوند. برای مثال، بازار خودرو را تصور کنید. فردی خودرو خود را برای فروش گذاشته و حاضر است آن را به قیمت ۸۰۰ میلیون تومان بفروشد. خریدار نیز حاضر است برای آن ۸۵۰ میلیون تومان پرداخت کند. اگر فروشنده و خریدار مستقیم با هم معامله کنند، بخشی از این فاصله قیمتی میان آنها تقسیم می‌شود. اما یک نمایشگاه‌دار باتجربه ممکن است خودرو را از فروشنده به ۸۱۰ میلیون تومان بخرد و سپس آن را به خریدار به قیمت ۸۴۰ میلیون تومان بفروشد. در این حالت، نمایشگاه‌دار از اختلاف قیمت سود می‌برد. البته این مثال به این معنا نیست که تمام سود نمایشگاه‌داران یا تمام واسطه‌ها «رانت» است. ممکن است نمایشگاه‌دار خدمات واقعی عرضه کند: خودرو را بررسی کند، آن را در معرض مشتریان بیشتری قرار دهد، ریسک فروش را بپذیرد یا هزینه نگهداری را پرداخت کند. نکته مقاله محدودتر است؛ ممکن است بخشی از واسطه‌گری صرفاً از توانایی واسطه در تصاحب سهم بیشتری از منفعت معامله ناشی شود. در مدل نویسندگان، واسطه زمانی می‌تواند چنین کاری انجام دهد که مهارت چانه‌زنی‌اش به او اجازه دهد قیمتی بهتر از چیزی که طرف مقابل به‌تنهایی می‌توانست به‌دست آورد، استخراج کند. بنابراین واسطه الزاماً به این دلیل وارد معامله نمی‌شود که خودش ارزش بیشتری برای دارایی قائل است؛ بلکه به این دلیل وارد می‌شود که می‌تواند در آینده آن دارایی را با شرایطی بهتر معامله کند. این تفاوت، اهمیت زیادی دارد. اگر واسطه واقعاً باعث شود کالا سریع‌تر به کسی برسد که ارزش بیشتری برای آن قائل است، واسطه‌گری می‌تواند ارزش اجتماعی ایجاد کند. اما اگر واسطه فقط سهم بیشتری از منفعت موجود را برای خودش بردارد، وضعیت متفاوت است. در این حالت، واسطه ممکن است برای خودش سودآور باشد، ولی از دید کل جامعه الزاماً ارزش جدیدی ایجاد نکرده باشد.

محبوبیت واسطه‌گری

وقتی واسطه‌گری سودآور است، چه اتفاقی می‌افتد اگر افراد بیشتری تصمیم بگیرند برای تبدیل شدن به واسطه سرمایه‌گذاری کنند؟ فرض کنید در یک بازار، مهارت مذاکره ارزشمند باشد. طبیعی است که افراد برای به‌دست آوردن این مهارت هزینه کنند. آنها ممکن است معامله‌گران حرفه‌ای استخدام کنند، فناوری‌های بهتر به‌کار بگیرند یا آموزش‌های تخصصی ببینند تا بتوانند در مذاکرات سهم بیشتری از منافع معاملات را به‌دست آورند. از نگاه هر فرد، این تصمیم منطقی است: اگر هزینه‌ای پرداخت کنم و در آینده بتوانم سهم بیشتری از معاملات به‌دست آورم، سرمایه‌گذاری من سودآور خواهد بود. اما از دید کل اقتصاد، مسئله متفاوت است. به زبان ساده، ممکن است جامعه هزینه زیادی برای «بهتر تقسیم کردن کیک» بپردازد، بدون اینکه اندازه خود کیک بزرگ‌تر شود. مقاله نشان می‌دهد که این مسئله می‌تواند به شکل‌گیری چندین وضعیت مختلف در بازار منجر شود. در یک وضعیت ممکن است تعداد واسطه‌ها کم باشد و در وضعیتی دیگر تعداد آنها بیشتر شود. دلیل این اتفاق این است که جذابیت واسطه‌گری همزمان دو اثر متفاوت دارد. از یک سو، افزایش تعداد واسطه‌ها می‌تواند ارزش مهارت واسطه‌گری را بیشتر کند، زیرا شرایط طرف‌های مقابل برای مذاکره ضعیف‌تر می‌شود. از سوی دیگر، وقتی تعداد واسطه‌ها بیش‌ازحد زیاد شود، هر واسطه فرصت کمتری برای پیدا کردن یک کاربر نهایی پیدا می‌کند. بنابراین بازده ورود به فعالیت واسطه‌گری در ابتدا می‌تواند افزایش یابد و بعد کاهش پیدا کند. نویسندگان از اینجا به یک نتیجه مهم درباره رفاه اقتصادی می‌رسند: هرچه منابع بیشتری صرف کسب توانایی برای استخراج رانت شود، رفاه اجتماعی می‌تواند کاهش پیدا کند. دلیل آن نیز روشن است؛ اگر واسطه‌گری صرفاً منفعت موجود را میان افراد جابه‌جا کند، هزینه‌هایی که برای تبدیل شدن به واسطه پرداخت می‌شود، از دید جامعه هزینه واقعی است، بدون اینکه الزاماً تولید یا مصرف بیشتری ایجاد شود. این نکته را می‌توان با مثال مسابقه‌ای در نظر گرفت. فرض کنید در یک شرکت، همه کارکنان برای گرفتن یک جایگاه محدود تلاش می‌کنند. اگر همه کارکنان زمان بیشتری صرف کنند تا رزومه خود را پربارتر کنند، اما تعداد جایگاه‌ها و میزان تولید شرکت تغییر نکند، ممکن است هر فرد نسبت به رقبای خود وضعیت بهتری پیدا کند، اما شرکت در مجموع چیزی به‌دست نیاورد. در اقتصاد به چنین وضعیتی گاهی «رقابت برای تصاحب رانت» گفته می‌شود. مقاله دقیقاً چنین سازوکاری را درباره واسطه‌گری در بازار بررسی می‌کند. شاید تصور کنیم با پیشرفت فناوری، اینترنت و ارتباطات سریع‌تر، واسطه‌ها باید کم‌اهمیت‌تر شوند. اما مدل مقاله می‌گوید، اگر کاهش هزینه جست‌وجو باعث شود واسطه‌ها بتوانند دفعات بیشتری با طرف‌های معامله روبه‌رو شوند، ممکن است انگیزه آنها برای تبدیل شدن به واسطه بیشتر شود. در این حالت، حتی اگر سود هر معامله واسطه کمتر شود، تعداد معاملات می‌تواند آن‌قدر افزایش پیدا کند که درآمد کل واسطه همچنان بالا برود. از همین منظر، نویسندگان حتی رابطه میان نرخ بهره و واسطه‌گری را نیز بررسی می‌کنند. آنها نشان می‌دهند کاهش بازده سرمایه‌گذاری‌های جایگزین می‌تواند انگیزه افراد برای ورود به فعالیت استخراج رانت را افزایش دهد.

از مدل نظری تا بازار واقعی

اما یک نظریه اقتصادی زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که بتواند چیزی را در داده‌های واقعی توضیح دهد. نویسندگان برای بررسی ایده خود سراغ بازار بین‌بانکی اندونزی رفته‌اند؛ بازاری که در آن بانک‌ها با یکدیگر ذخایر بانک مرکزی را معامله می‌کنند. نویسندگان شبکه معاملاتی این بازار را بررسی کرده‌اند. در چنین شبکه‌ای بعضی بانک‌ها در مرکز قرار دارند؛ یعنی با تعداد زیادی از بانک‌های دیگر معامله می‌کنند. برخی دیگر در حاشیه شبکه قرار دارند و ارتباطات معاملاتی کمتری دارند. اینجا یک تفاوت مهم میان دو توضیح برای واسطه‌گری ایجاد می‌شود. فرض کنید یک واسطه به‌دلیل جست‌وجوی بهتر، سریع‌تر از دیگران می‌تواند طرف معامله پیدا کند. در این صورت، مرکزی‌تر بودن واسطه باید به این معنا باشد که معامله با او برای دیگران ارزش بیشتری دارد، چون معامله سریع‌تر انجام می‌شود. بنابراین فروشنده باید بتواند دارایی را با قیمت بهتری به چنین واسطه‌ای بفروشد. اما اگر مرکزی بودن واسطه به‌دلیل قدرت بیشتر او در چانه‌زنی باشد، نتیجه برعکس می‌شود. واسطه مرکزی‌تر می‌تواند سهم بیشتری از منفعت معامله را برای خود بردارد. بنابراین فروشنده ممکن است با قیمت پایین‌تری به او بفروشد و خریدار نیز مجبور شود برای خرید از او قیمت بالاتری بپردازد. این تفاوت کوچک در منطق اقتصادی، درواقع راهی برای آزمایش نظریه مقاله فراهم می‌کند. نتیجه داده‌های بازار بین‌بانکی اندونزی با توضیح «استخراج رانت» سازگار است. نویسندگان نشان می‌دهند وقتی ویژگی‌های طرف معامله ثابت نگه داشته می‌شود، وام‌دهندگانی که با وام‌گیرندگان مرکزی‌تر معامله می‌کنند، نرخ بهره پایین‌تری دریافت می‌کنند. از سوی دیگر، وام‌گیرندگانی که از وام‌دهندگان مرکزی‌تر منابع می‌گیرند، نرخ بهره بالاتری پرداخت می‌کنند. به زبان ساده‌تر، هرچه طرف مقابل در شبکه معاملاتی مرکزی‌تر باشد، شرایط معامله برای طرف مقابل نامطلوب‌تر می‌شود. این الگو با این ایده سازگار است که معامله‌گران مرکزی‌تر قدرت بیشتری برای تصاحب سهم بزرگ‌تری از منفعت معامله دارند. البته یافته‌های تجربی مقاله به این معنا نیست که بانک‌های بزرگ‌تر یا فعال‌تر شرایط متفاوتی دارند، بلکه نویسندگان استدلال می‌کنند که الگوی قیمت‌ها با نظریه واسطه‌گری به‌عنوان استخراج رانت سازگاری ویژه‌ای دارد.

واسطه‌ها همیشه بد نیستند

شاید پس از خواندن این مقاله این تصور ایجاد شود که واسطه‌ها در اقتصاد نقش منفی دارند. اما چنین نتیجه‌ای با استدلال مقاله سازگار نیست. مسئله اصلی این نیست که واسطه وجود دارد یا نه؛ مسئله این است که واسطه دقیقاً چه کاری انجام می‌دهد. اگر واسطه باعث شود خریدار و فروشنده سریع‌تر یکدیگر را پیدا کنند، ریسک معامله را کاهش دهد، اطلاعات بهتر فراهم کند یا دارایی را به کسی منتقل کند که ارزش بیشتری برای آن قائل است، می‌تواند ارزش اقتصادی ایجاد کند. اما اگر بخش مهمی از فعالیت واسطه فقط به این دلیل سودآور باشد که او در چانه‌زنی قوی‌تر است و می‌تواند بخشی از منفعت موجود را از دیگران به سمت خود منتقل کند، وضعیت متفاوت است. در این حالت، سود خصوصی واسطه لزوماً به‌معنای افزایش رفاه اجتماعی نیست. مقاله دقیقاً روی همین شکاف میان «سود خصوصی» و «ارزش اجتماعی» تمرکز دارد. این تمایز همچنین توضیح می‌دهد که چرا مقاله درباره سرمایه‌گذاری در مهارت‌های مذاکره نگرانی دارد. برای یک فرد، یادگیری مذاکره بهتر می‌تواند کاملاً منطقی باشد، زیرا درآمد او را افزایش می‌دهد. اما اگر همه افراد برای گرفتن سهم بیشتری از یک منفعت ثابت به یکدیگر فشار بیاورند، اقتصاد ممکن است منابع زیادی را صرف رقابتی کند که اندازه کیک اقتصادی را افزایش نمی‌دهد. نویسندگان حتی نشان می‌دهند که در شرایطی، اگر اصطکاک‌های معاملاتی آنقدر کاهش پیدا کنند که تقریباً همه افراد به واسطه تبدیل شوند، بخش قابل‌توجهی از ارزش اجتماعی تجارت از بین می‌رود؛ زیرا دیگر کسی باقی نمی‌ماند که نقش کاربر نهایی را ایفا کند و از منفعت واقعی معامله بهره‌مند شود.

اهمیت این مقاله در نهایت در تغییر زاویه نگاه ما به واسطه‌هاست. در نگاه سنتی، وقتی واسطه‌ای بین خریدار و فروشنده قرار می‌گیرد، معمولاً فرض می‌کنیم حتماً مشکلی را حل کرده است. اما این مقاله نشان می‌دهد یک احتمال دیگر را نیز باید در نظر گرفت؛ شاید واسطه در بعضی بازارها نه برای ایجاد ارزش جدید، بلکه برای تصاحب سهم بیشتری از ارزش موجود شکل گرفته باشد. بنابراین شاید مهم‌ترین درس مقاله این باشد که برای فهم نقش واسطه‌ها نباید فقط به حجم معاملات یا سود آنها نگاه کنیم. باید بپرسیم واسطه‌ها دقیقاً چه مشکلی را حل می‌کنند و آیا فعالیت آنها اندازه کیک اقتصادی را بزرگ‌تر می‌کند یا فقط نحوه تقسیم آن را تغییر می‌دهد. این تفاوت، در بسیاری از بازارهای مدرن می‌تواند تعیین کند که یک واسطه واقعاً «ارزش‌آفرین» است یا صرفاً «ارزش‌گیر».

دراین پرونده بخوانید ...

دیدگاه تان را بنویسید