ولادیمیر پوتین و از دستدادن نفوذ
دیدگاه یک مقام ارشد سابق دولت روسیه
این اتفاق نه همچون یک رویداد، بلکه بهعنوان شوروهیجانی از راه رسید که همهجا و همزمان احساس میشد. ولادیمیر پوتین روسیه را به بنبست کشانده است و هیچکس نقشهای برای آنچه در آینده رخ خواهد داد ندارد. اولین نمود تغییر در زبانی است که مقامات ارشد، فرمانداران منطقهای و بازرگانان از آن استفاده میکنند: آنها هنگام صحبت در مورد اقدامات مقامات کشور، استفاده از ضمیر اولشخص جمع را متوقف کردهاند. تا همین بهار گذشته، همهچیز «ما» و «مال ما» بود. جنگ آقای پوتین علیه اوکراین شاید بیملاحظه و شکستخورده باشد، اما مشترک بود. «ما» در آن بودیم و برای همه «ما» بهتر بود که زودتر تمام شود. اکنون آنها آنچه اتفاق میافتد را داستان «او» توصیف میکنند، نه «مال ما»، نه پروژه ما، نه دستور کار ما و نه جنگ ما.
تصمیمات او «عجیب» توصیف میشوند. عجیبتر این است که آیا او اصلاً در مورد چیزی تصمیم میگیرد؟ موضوع فقط کاهش محبوبیت نیست. آینده دیگر براساس آنچه آقای پوتین تصمیم خواهد گرفت مورد بحث قرار نمیگیرد، بلکه بهعنوان چیزی مطرح میشود که مستقل از او و احتمالاً بدون او آشکار خواهد شد. این تغییر در زبان نشانه شورش نیست. سیستم اقتدارگرا میتواند برای مدت طولانی با ترس، سکون و سرکوب دوام بیاورد. هنوز انحصار خشونت را در دست دارد، اما انحصار خود در شکل دادن به آینده را از دست داده است. در گذشته، رژیم با وجود همه دروغهایش، پروژهای داشت که میتوانست آن را تبلیغ کند: «احیای دولت» و تثبیت دوباره خود در مقام یک «ابرقدرت انرژی». حتی قبل از چرخش به سمت محافظهکاری افراطی و جنگ «مدرنیزاسیون» نیز وجود داشت.
طنز ماجرا اینجاست که آقای پوتین جنگ را برای حفظ قدرت و نظامی که ایجاد کرده است آغاز کرد. اکنون و برای اولینبار از زمان آغاز درگیری روسها شروع به تصور آیندهای بدون او کردهاند. این کار بهدلیل تلاقی چهار عامل است.
اول، افزایش هزینههای جنگ است. قرار بود جنگ در اوکراین یک عملیات نظامی ویژه باشد که از سوی گروههای منتخبی انجام میشد که برای زحمات خود مشوقهای مالی دریافت میکردند، درحالیکه بقیه جامعه به روال عادی زندگی خود ادامه میدادند. این مدل با افزایش طول و مقیاس جنگ فرو ریخت. جنگ اوکراین به تورم و مالیات بالاتر، غفلت از زیرساختها، افزایش سانسور و ممنوعیتهای بیپایان منجر شده است. این یک جنگ ملی نیست، اما هزینههای آن بهصورت ملی تامین میشود و در عوض هیچ هدفی به جامعه ارائه نمیشود.
دوم، تقاضای فزاینده برای وضع قوانین از جانب نخبگانی است که به همراه سرمایههایشان مجبور به بازگشت به روسیه شدهاند. تا پیش از این، محافظت از حقوق مالکیت آنها به غرب واگذار میشد. آنها از دادگاههای لندن، ساختارهای فراساحلی و داوری بینالمللی برای حلوفصل اختلافات یا درخواست حمایت استفاده میکردند. اکنون اختلافات باید بهصورت داخلی و بدون نهادهای کارآمد حلوفصل شوند. با افزایش سرعت توزیع مجدد داراییها، تقاضا برای وضع قوانین فوریت بیشتری پیدا میکند.
در سه سال گذشته، داراییهایی به ارزش حدود پنج تریلیون روبل (۶۰ میلیارد دلار) از بازرگانان خصوصی مصادره یا ملی شده یا به وفاداران و نزدیکانشان تحویل داده شده است. این بزرگترین توزیع مجدد اموال از زمان خصوصیسازی گسترده دهه ۱۹۹۰ بود. اینطور نیست که نخبگان ناگهان به حاکمیت قانون یا دموکراسی علاقهمند شده باشند. اما حتی وفاداران به رژیم نیز مشتاق قوانین و نهادهایی هستند که بتوانند اختلافات را منصفانه حل کنند.
سوم، تغییر در فضای ژئوپلیتیک است که خود آقای پوتین به ایجاد آن کمک کرد. روسیه خود را در حال تغییر شکل نظم جهانی میبیند. اما درواقع، این کشور فقط یک کاتالیزور است: جنگ روسیه علیه اوکراین بحران دموکراسی غربی، ظهور عوامگرایی و فرسودگی جهانی شدن را تسریع کرده است. روسیه اکنون خود را در جهانی میبیند که در آن قوانین ضعیف و قدرت اقتصادی و فناوری و نیروی بیرحمانه غالب هستند. در جهان مبتنیبر قوانین، روسیه میتواند از عدم تقارنهایی مانند وابستگی اروپا به گاز خود، کرسی آن در شورای امنیت سازمان ملل و میراث هستهای شوروی سوءاستفاده کند، اما اکنون اروپا گاز خود را از جای دیگری میخرد، کرسی شورای امنیت روسیه از سوی خود سازمان ملل بیارزش شده و باجگیری هستهای آن، رژیم عدم اشاعه را تضعیف و روسیه را از جایگاه خود بهعنوان یک داور محروم کرده است. وقتی خود نظم شروع به فروپاشی میکند، مزایای تجدیدنظرطلبی پوتینیستی بهسرعت ناپدید میشوند.
درعینحال، روسیه از بحران هویت رنج میبرد. روسیه برای اولینبار در طول نسلها، یک الگوی بیرونی ندارد که خود را در مقابل آن تعریف کند. از نظر تاریخی، روسیه خود را در تقابل با اروپا و بهطور گستردهتر در برابر غرب تعریف میکرد. آنها «آنجا» بودند تا روسیه به آنها برسد، از آنها عقب بماند و با آنها مقابله کند. آن محور قدیمی از بین رفته است. غرب بهعنوان یک موجودیت فرهنگی، نظامی و سیاسی واحد خود گرفتار بحران است. هیچ «آنجایی» وجود ندارد که بتوان آن را در مقابل «اینجا» تعریف کرد. این یک مسئله ایدئولوژیک نیست، بلکه ساختاری است. هر توسعهای در روسیه باید یک منبع درونی از معنا داشته باشد، ولی دولت قادر به ارائه آن نیست.
چهارم، کنترل فزاینده ایدئولوژیک است بدون اینکه هیچگونه سود متعادلکنندهای داشته باشد. قرارداد اجتماعی قبلی، که بهموجب آن دولت از زندگی خصوصی مردم و شهروندان از سیاست دور میماندند فروپاشیده است. نظام حکومتی در گذشته وفاداری مردم را با دادن آسایش، خدمات و مصرف خریداری میکرد، اما اکنون تنها چیزی که میتواند ارائه دهد سرکوب، نفوذ و سانسور است. محدودیتهای اینترنتی امسال بارزترین نمود آن بهشمار میرود.
مسئله اندازه بزرگ خودِ سرکوب نیست، بلکه سرکوب بیهدف است. ایدئولوژی بنا به تعریف تصویری از آینده را پیشفرض میگیرد. ایدئولوژی کنونی خواستار نظم و انضباط است، بدون اینکه نظمی ارائه دهد. مردم ملزم به وفاداری هستند، بدون اینکه به آنها گفته شود این وفاداری چه آیندهای برایشان فراهم میکند. واقعیت سیاسی حتی برای بیشتر تکنوکراتهای دخیل در ساخت آن مطلوب بهنظر نمیرسد. خوشبینی از درون فرسوده شده است.
تمامشدن حرکات
هر چهار عامل وضعیتی را ایجاد میکنند که در شطرنج به نام «زوگزوانگ» شناخته میشود: هنگامی که هر حرکت، موقعیت را بدتر میکند. این نظام میتواند تا زمانی ادامه یابد که آقای پوتین در قدرت است، اما هر حرکت او برای حفظ و گسترش آن، فروپاشی را سرعت میبخشد. پاسخ غریزی او ممکن است تشدید سرکوب باشد. او ممکن است جنگ دیگری را آغاز کند، اما این اقدامات فقط اوضاع را بدتر خواهد کرد. او نمیتواند ارتباط میان قدرت و آینده را بازیابی کند، فقط میتواند گسست را خونینتر و خطرناکتر کند.
دیدگاه تان را بنویسید