تفکر، بزرگ و عمیق
چرا فلسفه در حال شکوفایی است؟
در دو دهه گذشته، فلسفه بهنظر منسوخشده میآمد. تاریخ به پایان رسیده بود و جهانی که بهطرزی فزاینده مادیگرا شده بود دیگر برای دانشجویان رشتههای مادیگرایی (ماتریالیسم) کاربردی نداشت. علومی که مسیری برای رسیدن به شغلی پرسود در سیلیکونولی یا والاستریت ارائه میدادند بر دانشگاهها حکمفرما شدند. ملکه فلسفه از تخت سلطنت پایین کشیده شده بود.
تعداد مدارک فلسفه صادرشده از سوی دانشگاههای آمریکایی از نزدیک به هشت هزار در سال ۲۰۱۱ به کمتر از شش هزار در سال ۲۰۲۴ کاهش یافت. همزمان، این تعداد در علوم کامپیوتر بیش از دو برابر شد و به بیش از ۱۰۰ هزار مدرک رسید. در سال ۲۰۱۵، وزیر آموزش ژاپن از دانشگاههای این کشور خواست که «گامهایی فعال برای حذف» دانشکدههای علوم اجتماعی و انسانی «یا تبدیل آنها به حوزههایی که بهتر به نیازهای جوامع خدمت میکنند» بردارند. عشق به خردورزی همچنان ورود به این رشته را در بریتانیا آسان میکند. البته تا زمانی که آن را با سیاست و اقتصاد در آکسفورد همراه کنید.
اکنون و درحالیکه فناوری نیازهای جامعه را دگرگون میکند، فلسفه در حال بازگشتی باشکوه است. متخصصان آن با تقاضای زیادی روبهرو هستند. براساس اعلام فدرالرزرو نیویورک، احتمال استخدام دانشآموختگان فلسفه از دانشمندان کامپیوتر بیشتر شده است. هم تازهکاران علاقهمند به لودویگ ویتگنشتاین و هم استادان آنها از طریق شرکتهای هوش مصنوعی جذب میشوند، آنها در آنجا استدلال مدلها را آمیآزمایند و آنها را با اخلاق در میآمیزند. برای مثال شرکت آنتروپیک یک فیلسوف مقیم دارد (وظیفه اصلی: آموزش خوب بودن به روبات چت کلود) و پالانتیر را یکی از آنها اداره میکند.
جای تعجب نیست که آشنایی عمیق با آزمایشهای فکری رواج یافته است، زیرا برخی از این آزمایشها از ذهن به آزمایشگاههای هوش مصنوعی و از آنجا به طبیعت وحشی میگریزند. بااینحال و در دنیای ماشینهای متفکر، آموزش فلسفی که زمانی کارفرمایان با سردرگمی و والدین زیادهخواه با وحشت به آن نگاه میکردند بیش از هر زمان دیگری مرتبط و بسیار فراتر از فناوریهای بزرگ بهنظر میرسد.
یک دلیل این است که هرچه هوش مصنوعی در پاسخ به پرسشهای کوچک مثلاً در مورد خط بعدی کد کامپیوتر یا شغل بعدی بهتر از کارکنان دانشی عمل میکند، مردم احتمالاً روی پرسشهای بزرگ تمرکز میکنند. مدلهای زبانی بزرگ ممکن است دانش تخصصی را به کالا تبدیل کنند. اما همین موجب میشود دانستن نحوه تفکر، که مهارت اصلی مورد نیاز دانشجویان فلسفه است، ارزش بیشتری پیدا کند.
برای مثال، در امور مالی الگوریتمها در حال حاضر در پیشبینی حرکات جهتدار در بازارهای سهام و اوراق قرضه بهتر از انسانها عمل میکنند. بااینحال، وقتی نوبت به شرطبندی با اندازه مناسب برای کسب درآمد مداوم میرسد، معاملهگران کلان خوب از آنها پیشی میگیرند. بهترینها کسانی هستند که قلباً فیلسوف هستند یا مانند جرج سوروس، که فلسفه را در لندن زیر نظر کارل پوپر آموخت مدرک فلسفه دارند. بهطور مشابه، بسیاری از سرمایهگذاران خطرپذیر موفق از قبیل پیتر تیل و رید هافمن بهعنوان فیلسوف آموزش دیدهاند یا مانند مارک اندریسن خود را فیلسوف میدانند.
شاید روزی ماشینها در پرداختن به این پرسشهای بزرگتر از انسانها پیشی بگیرند. بههرحال، هوش مصنوعی در استخراج قوانین اغلب ناگفتهای که مردم برای تولید خروجیها به آنها تکیه میکنند، چه یک تصمیم سرمایهگذاری باشد، چه یک کلیپ تیکتاک یا رسالهای در مورد اخلاق، پیوسته در حال بهتر شدن است. بااینحال، دانش ضمنی از نحوه تولید این خروجیها -یعنی همان کاری که الگوهای هوش مصنوعی با استفاده از استنتاج آماری انجام میدهند- یک چیز است و درک اینکه چرا آنها تولید میشوند یا چگونه از طریق ذهن انسان بهصورت ذهنی تجربه میشوند، چیز کاملاً دیگری است. و این موضوع هنوز هم بزرگترین پرسشها را باقی میگذارد. واقعی چیست؟ درست چیست؟ بودن به چه معناست؟
لازم نیست یک پروتاگوراسِ سختگیر و باورمند به «انسان معیار همه چیز است» باشید تا باور کنید که پاسخهای انسان به این پرسشها با پاسخهای ماشینها متفاوت خواهند بود. اگر هوش مصنوعی به آرمانشهری از فراوانی اقتصادی منجر شود که در آن فقر از بین رفته و کار با دستمزد اختیاری است، بشریت برای مشغول نگه داشتن خود باید همه اینها را از هم جدا کند. اگر روباتها کنترل امور را بهدست بگیرند، یک فیلسوف همیشه میتواند به شما بگوید که کدام رواقیون بهترین گزینه برای مطالعه هستند. در تمام سناریوهای قابلتصور در این میان (و برخی سناریوهای غیرقابلتصور)، تفکر فلسفی همچنان منبع مزیت رقابتی انسان خواهد بود.
دیدگاه تان را بنویسید