ویتنام: جنگ محکوم به شکست
دیدگاه فردریک لوگیوال، استاد امور بینالملل و تاریخ در دانشگاه هاروارد
روزنامهنگار دیوید هالبرستام در شاهکار گسترده و جذاب خود در سال ۱۹۷۲ به نام «بهترینها و درخشانترینها»، پرسش اصلی را در مورد جنگ آمریکا در ویتنام پرسید: «چه چیزی در مورد این مردان، نگرشهای آنها، کشور، نهادهای آن و بالاتر از همه، دورانی که اجازه وقوع این فاجعه را داد وجود داشت؟» آنها «بهترینها و درخشانترینها» بودند. پس چرا این اتفاق روی داد؟
پاسخ هالبرستام که از آن زمان از سوی نویسندگان بیشماری تکرار شده است، شامل دو بخش بود: غرور و جهل. برنامهریزان آمریکایی که بر بزرگترین قدرت نظامی و اقتصادی در تاریخ جهان ریاست میکردند، بر این باور بودند که با منابعی که در اختیار داشتند و همچنین مهارت فکری و تجربه عمیق خود، میتوانند در این درگیری پیروز شوند. آنها با ایمان به شکستناپذیری خود و کشورشان پیش میرفتند. اما آنها تاریخ و همچنین دشمن خود و موانعی را که بر سر راه پیروزی قرار داشت، درک نمیکردند.
رابرت مکنامارا که در سمت وزیر دفاع یکی از معماران جنگ بود، بعدها بهطرز قابلتوجهی از تز هالبرستام حمایت کرد. او در خاطرات خود در سال ۱۹۹۵ با عنوان «نگاهی به گذشته»، ابراز تاسف کرد که او و دیگر رهبران از تاریخ ویتنام و انگیزههای ملیگرایانه هوشی مین بیاطلاع بودند. آنها یک تهدید کمونیستی یکپارچه را در جایی که وجود نداشت میدیدند و با تکبر خود نتوانستند خطرات مبارزه و اینکه آیا موفقیت واقعاً با هزینه معقولی قابلدستیابی است را بهطور کامل بررسی کنند. عبارت «کاش میدانستیم» به شعار مکنامارای امروزی تبدیل شد.
این تفکر وسوسهبرانگیز است، اما شواهد در دسترس مورخان آن را تایید نمیکند. حتی روایتهای خود هالبرستام و مکنامارا تصویری پیچیدهتر از ادعاهایشان را نشان میدهد که نه به اعتمادبهنفس متکبرانه، بلکه به واقعگرایی تاریک اشاره میکند. تصمیمگیرندگان آمریکایی تخصصی در مورد ویتنام و تاریخ آن نداشتند، اما در میان خود و پشت درهای بسته اذعان کردند که وارد محیطی عمیقاً چالشبرانگیز میشوند که در آن پیروزی به هیچ وجه تضمینشده نیست.
سوابق گسترده داخلی در این مورد آشکار هستند و تردیدهای خصوصی مقامات ارشد واشنگتن در طول سالهای تشدید درگیری را نشان میدهند. افراد بدبین شامل خود مکنامارا و دو رئیسجمهور یعنی جان اف کندی و لیندون بی جانسون میشدند که او به آنها خدمت کرده بود. از زمانی که کندی نماینده وقت کنگره در سال ۱۹۵۱ و در اوج جنگ فرانسه و هند و چین از ویتنام بازدید کرد، تا زمان مرگش در دالاس در سال ۱۹۶۳، همواره تردید داشت که بتوان آرمان ملی انقلابی هوشی مین را با ابزارهای نظامی سرکوب کرد. جانسون -که در سال ۱۹۶۵ دستور «آمریکاییسازی» درگیری را داد (که شامل تعهد نیروهای زمینی عمده و نیروی هوایی پایدار به حفظ ویتنام جنوبی غیرکمونیستی بود)- مرتب از خود میپرسید که آیا میتوان در این مبارزه پیروز شد و درواقع آیا نتیجه واقعاً مهم است یا خیر؟
جانسون در یک تماس تلفنی خصوصی در ماه می ۱۹۶۴ به مکجرج باندی، مشاور امنیت ملی، گفت: «فکر نمیکنم جنگیدن برایش ارزش داشته باشد و فکر نمیکنم بتوانیم از آن خارج شویم. ویتنام اصلاً چه ارزشی برای من دارد؟» عملیات «تندر غلتان» در فوریه ۱۹۶۵ آغاز شد و بمبهایی که بر سر ویتنام شمالی ریخت، نسبت به بمبهای ریختهشده بر سر اروپا در جنگ جهانی دوم بسیار بیشتر بود. در آن زمان جانسون با ناامیدی بیان کرد: «حالا ما داریم این مردم را بمباران میکنیم.» او به مکنامارا گفت: «فکر نمیکنم هیچ چیز به بدی شکست باشد و درعینحال هیچ راهی برای پیروزی نمیبینم.»
چند روز بعد، هنگامی که اولین نیروهای زمینی آمریکا آماده پیاده شدن بودند، جانسون با اخم به سناتور ریچارد راسل از جورجیا گفت: «یک مرد زمانی میتواند بجنگد که جایی در جاده نور روز را ببیند. اما در ویتنام نور روز وجود ندارد. حتی ذرهای هم از آن نیست.» مطمئناً، جانسون بهعنوان یک سیاستمدار چیرهدست میتوانست چیزهای متفاوتی به افراد مختلف بگوید و همیشه از چنین لحن ناامیدکنندهای استفاده نمیکرد. اما در کل، میتوان گفت که موضع جانسون در مورد ویتنام، از روز اول تا آخر، موضعی همراه با تردید بود.
و مکنامارا؟ در ژوئن ۱۹۶۵ و همزمان با افزایش تلاشهای نظامی آمریکا، به یک مقام ارشد بریتانیایی گفت که «هیچکدام از ما که در مرکز امور هستیم درباره پیروزی صحبت نمیکنیم».
این موضوع ما را به پرسش هالبرستام بازمیگرداند: چرا این افراد «اجازه دادند این فاجعه رخ دهد»؟ چرا کندی، با وجود اینکه خط قرمز را برای نیروهای زمینی تعیین کرده بود، در طول هزار روز حضورش در کاخ سفید دخالت نظامی آمریکا در ویتنام را به میزان قابلتوجهی گسترش داد؟ چرا جانسون در زمانی که دیگر نمیتوانست وقت تلف کند وارد یک جنگ گسترده شد؟
بخش کلیدی پاسخ این است که برای هر دو نفر، ادامه دادن به مسیر، باعث کمترین مقاومت فوری میشد. آنها و مشاورانشان بارها و بارها بهطور علنی بر اهمیت ویتنام جنوبی برای امنیت آمریکا و قطعیت موفقیت نهایی تاکید کرده بودند. منطقی بود که آنها وسوسه شوند به جنگ ادامه دهند با این امید که اقدامات نظامی جدید موثر واقع شود. این موضوع به اعتبار آنها، ملتشان و حزبشان مربوط میشد. این موضعگیری با شجاعت سیاسی فاصله زیادی داشت اما منطقی در پشت آن نهفته است. اما از سوی دیگر، پاسخ مخالفان شکاک نیز همین بود. آنها میگفتند: اگر آمریکا، همانطور که محتمل بهنظر میرسید، در یک درگیری طولانی با ارزش تردیدپذیر ژئواستراتژیک گرفتار شود، اعتبارش بیشتر آسیب خواهد دید.
و همینطور هم شد. هرچه نیروهای زمینی بیشتری به ویتنام جنوبی میرسیدند، ویتنام شمالی با اعزام نیروهای بیشتر به این امر پاسخ میداد. تشدید تنش، تنشزایی بیشتر را بهدنبال داشت.
جنگ آمریکا در ویتنام سرانجام در سال ۱۹۷۳، در زمان ریاستجمهوری ریچارد نیکسون -که الگوی خود را درباره خوشبینی عمومی و پیشبینیهای محافل خصوصی حفظ کرده بود- به پایان رسید. بیش از ۵۸ هزار آمریکایی، به همراه حدود سه میلیون ویتنامی، که دو میلیون نفر از آنها غیرنظامی بودند جان خود را از دست دادند. تنها بعدها واقعیت تلخ کاملاً آشکار شد: صرف اینکه «بهترینها و باهوشترینها» میتوانستند در مورد اهمیت مبارزه و دور زدن گرههای کور سوگند یاد کنند، به این معنی نبود که آنها به حرف خود باور داشتند.
دیدگاه تان را بنویسید