شناسه خبر : 51949 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

اضطراب معاش

علیرضا شریفی‌یزدی از تاثیر شوک‌های اقتصادی بر سلامت روان جامعه می‌گوید

اضطراب معاش

ادبیات کلاسیک اقتصاد کلان بر این گزاره تاکید می‌کند که تکانه‌های پولی، جهش‌های نرخ ارز و تورم‌های مزمن، اثرات خود را عمدتاً از مسیر متغیرهایی مانند کاهش قدرت خرید خانوارها، افت سرمایه‌گذاری و کوچک شدن اندازه اقتصاد نمایان می‌کنند. اما تداوم زیستن در اتمسفر نااطمینانی و بی‌ثباتی، لایه پنهان‌تر و مخرب‌تری را آشکار می‌کند که فراتر از محاسبات عددی، به طور مستقیم ساختار روانی جامعه را هدف می‌گیرد. فرسایش مستمر امنیت روانی از پیامدهای ناگزیر اقتصادی است که نتوانسته ثبات را برای شهروندان خود به ارمغان بیاورد. برای پاسخ به این پرسش بنیادین که بحران‌های مالی با چه سازوکاری بر روان انسان تاثیر می‌گذارند؟، به سراغ دکتر علیرضا شریفی‌یزدی، روان‌شناس اجتماعی، رفتیم. به باور او، تا زمانی که منبع اصلی تولید استرس و اضطراب (یعنی ناامنی معیشتی) پابرجا باشد، روان جامعه‌ ترمیم نخواهد شد و بهبود اقتصاد، پیش‌شرط اساسی برای تحویل نسلی سالم، پویا و خلاق به آینده جامعه ایران است.

    ♦♦♦

زمانی که از نوسان‌های مالی پیاپی، شوک‌های ارزی و بی‌ثباتی مستمر اقتصادی سخن می‌گوییم، واکنش سیستم روانی و مغزی انسان به این محرک‌های بیرونی چیست؟ به بیان دقیق‌تر، سازوکار انتقال این فشارها از بستر اقتصاد به لایه‌های درونی روان به چه صورت عمل می‌کند؟

اگر بخواهیم به این پرسش کلیدی در کوتاه‌ترین عبارت ممکن پاسخ دهیم، باید بگوییم این تاثیر صددرصدی، عمیق و همه‌جانبه است. اما برای درک دقیق سازوکار این تاثیر، باید نگاهی به ساختار تکاملی مغز انسان بیندازیم. واقعیت این است که مغز انسان طی میلیون‌ها سال فرآیند تکامل، به‌گونه‌ای طراحی، سیم‌کشی و بسته شده است که بتواند در مواجهه با پدیده‌های محیطی دست به چالش بزند و برای حفظ بقای خود، راه‌حل پیدا کند. این سیستم هماهنگ، تا زمانی که تهدیدها گذرا و قابل‌مدیریت باشند، کارکرد بهینه‌ای دارد. اما پاشنه‌آشیل روان انسان زمانی نمایان می‌شود که مغز با یک «احساس عدم امنیت پایدار و همه‌جانبه» مواجه می‌شود. نکته اساسی اینجاست که مسئله اقتصاد و معیشت، به‌طور مستقیم، بی‌واسطه و بدون هیچ‌گونه فیلتری با لایه بقای انسان در ارتباط است. سلسله‌مراتب نیازهای انسان را اگر مدنظر قرار دهیم، تامین نیازهای اولیه زیستی در قاعده هرم قرار دارد. نگرانی از آینده و دغدغه دائم برای تامین هزینه‌های بنیادین زندگی شامل مسکن، خوراک، پوشاک، بهداشت، درمان و آموزش، پیامی را به‌صورت مستمر، ثانیه‌ای و مکانیکی به مغز مخابره می‌کند که مضمون آن تنها یک چیز است: «شرایط محیطی، شرایط مطلوبی برای بقا نیست.» این ادراک عدم امنیت، بلافاصله سیستم سمپاتیک را فعال کرده و وضعیت اضطرار را القا می‌کند. نکته مهم این است که در پهنه جغرافیایی ما، طی یک دهه گذشته، پدیده تورم و بی‌ثباتی پولی به یک متغیر دائمی و ساختاری بدل شده است. صرف‌نظر از ابعاد سیاسی و اجتماعی که خود داستانی مفصل دارند، وقتی فرد به‌طور مداوم در معرض این محرک قرار می‌گیرد، با پدیده تولید اضطراب مزمن و پایدار مواجه می‌شویم. از منظر اکثریت، قریب‌به‌اتفاق روان‌شناسان و روان‌پزشکان برجسته جهان، اضطراب مزمن، مادر و ریشه اصلی بخش عمده‌ای از بیماری‌های روانی و حتی بیماری‌های جسمانی است. ما با طیف وسیعی از بیماری‌های سایکوسوماتیک (روان‌تنی) مواجهیم که ریشه در همین فشارها دارند. فرآیند پله‌پله این‌گونه پیش می‌رود: در گام نخست، یک منبع بیرونی با ماهیت کاملاً اقتصادی داریم؛ این منبع بیرونی در گام دوم دو حس عمیق را در فرد بازتولید می‌کند. نخست احساس ناکامی به‌دلیل عدم دستیابی به اهداف یا حتی حفظ سطح زندگی قبلی، و دوم، احساس عدم امنیت عمیق نسبت به آینده. تلاقی ناکامی و عدم امنیت، اضطرابی شدید را بر روان فرد مستولی می‌کند. حالا سازوکار‌های دفاعی روان برای تخلیه یا مدیریت این اضطراب وارد عمل می‌شوند. ساختار روانی افراد متفاوت است؛ یک گروه از افراد این اضطراب درونی را به اختلالات وسواسی تبدیل می‌کنند، نشخوار ذهنی مداوم و تفکر بیش‌ازحد یا همان اُورتینکینگ. فرد در رختخواب، در مسیر کار، در میانه گفت‌وگو با همسر، مدام در حال محاسبه ذهنی قیمت‌ها، اجاره‌بها و درآمدهای تحقق‌نیافته است. گروهی دیگر، این انرژی مخرب اضطراب را به درون هدایت کرده و ساحت روانی‌شان به سمت افسردگی و کرختی شناختی سوق پیدا می‌کند.

اما به‌نظر می‌رسد این اضطراب همیشه در درون باقی نمی‌ماند و در جامعه به‌شکل پدیده‌های ملموس‌تری بروز پیدا می‌کند. این نمود بیرونی چگونه ظاهر می‌شود؟

زمانی که اضطراب به‌دلیل مزمن بودن از یک‌سو، و بالا بودن دوز و شدت آن از سوی دیگر، قابلیت مدیریت و هضم خود را در ساختار روانی فرد از دست می‌دهد، تغییر فاز داده و به خشم و پرخاشگری تبدیل می‌شود. این خشم ناشی از فرسودگی اقتصادی، خود را در قالب یک پیوستار رفتاری کاملاً مشخص و نگران‌کننده نشان می‌دهد. در ابتدای این پیوستار، ما رفتارهای کلامی منفعلانه مانند غر زدن‌های دائمی، نق زدن به همه چیز و حتی پدیده ساخت جوک‌های تلخ و طنزهای سیاه اقتصادی را می‌بینیم که روش‌هایی ناخودآگاه برای تخلیه موقت بار روانی هستند. اما وقتی فشار تشدید می‌شود، به مراحل خطرناک‌تری می‌رسد که من آنها را به دو بخش «خودزنی» و «دیگرزنی» تقسیم می‌کنم. در ساحت خودزنی فردی، یکی از شایع‌ترین، دردسترس‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین واکنش‌ها، پناه بردن به سوءمصرف مواد و پدیده اعتیاد است؛ فرد برای ساعاتی می‌خواهد حسگرهای ادراکی مغز خود را نسبت به واقعیت عریان و تلخ اقتصادی خاموش کند. در ساحت دیگرزنی، این خشم ابتدا به امن‌ترین و نزدیک‌ترین حریم فرد، یعنی خانواده منتقل می‌شود. افزایش چشمگیر آمارهای خشونت خانگی (اعم از همسرآزاری و کودک‌آزاری) محصول مستقیم سرریز خشم اقتصادی مرد یا زنی است که بیرون از خانه تحقیر شده یا دست‌خالی مانده است. در پله‌ای بالاتر، این خشم به کف خیابان تسری می‌یابد؛ نزاع‌های خیابانی بر سر کوچک‌ترین مسائل ترافیکی یا رفتاری، گواه این مدعاست. رفتارهایی نظیر لجبازی‌های اجتماعی، زیر پا گذاشتن عامدانه قوانین رانندگی و شهروندی، افزایش وندالیسم و قهر کردن با ساختارهای رسمی، همگی جلوه‌های خشم فروخورده‌ای هستند که پایه‌ای کاملاً اقتصادی دارند. البته روان‌شناسی اجتماعی همواره تاکید می‌کند که پدیده‌های انسانی چندعاملی هستند و نباید دچار تقلیل‌گرایی شویم، اما وزن عامل اقتصادی در این زنجیره، امروز وزن مسلط و تعیین‌کننده است. خروجی نهایی این فرآیند، فرسودگی کامل روان و تخریب جدی روابط بین‌فردی است؛ تا جایی که بخشی از جامعه این خشم ساختاری را در قالب ترک جغرافیا و مهاجرت بروز می‌دهند و گروهی نیز ممکن است دست به ناآرامی‌های خیابانی بزنند.

در شرایط فعلی جامعه، کدام گروه‌های سنی یا دهک‌های اجتماعی بیشتر در معرض این فرسایش و آسیب‌های عمیق قرار دارند؟

اگر بخواهیم نگاهی سنجه‌گرایانه و اولویت‌بندی‌شده داشته باشیم، دو قشر جوانان و نوجوانان ما به دلایل کاملاً متمایز، در بالاترین سطح ریسک و آسیب‌پذیری قرار گرفته‌اند. اجازه بدهید ابتدا از قشر جوان شروع کنم. جوان کسی است که تازه تحصیلات خود را به پایان رسانده، دیگر با درس خواندن سرگرم نیست و آماده ورود به بازار کار، تشکیل خانواده و تثبیت پایه‌های اقتصادی زندگی خویش است. او بر اساس تخصص، مهارت یا تحصیلی که کسب کرده، سطحی از توقع و انتظار منطقی از جامعه و سیستم دارد. امروز جوانان را به دو دسته آسیب‌دیده تقسیم می‌کنیم. دسته اول کسانی هستند که هرچه می‌گردند، شغل مناسب و متناسب با شأن و تخصص خود پیدا نمی‌کنند و با پدیده بیکاری ساختاری مواجه می‌شوند. دسته دوم که شاید وضعیت غمناک‌تری داشته باشند، جوانانی هستند که کار دارند، صبح تا شب زحمت می‌کشند و تلاش می‌کنند، اما در انتهای ماه با پدیده تلخ ناهمخوانی دخل و خرج روبه‌رو می‌شوند. اینجاست که خروجی این فرآیند، چیزی جز فرسودگی، احساس پوچی و درنهایت خشم نخواهد بود. اما قشر دوم که به‌شدت نگران آنها هستم، نوجوانان هستند. علت آسیب‌پذیری شدید نوجوانان این است که تفکر انتزاعی و قدرت تحلیل ساختاری پدیده‌ها تازه در آنها در حال شکل‌گیری است و اصولاً توان تحلیل مناسب و همه‌جانبه بحران‌های کلان را ندارند. نوجوان در خلأ زندگی نمی‌کند؛ او در معرض هجوم بی‌وقفه اخبار، مکالمات پراسترس درون منزل میان پدر و مادر درباره گرانی، شبکه‌های اجتماعی و گروه‌های همسالان است. این تعارض عمیق میان تنش‌های شدیدی که از محیط به او وارد می‌شود و ناتوانی روان‌شناختی او در تحلیل و هضم این پدیده‌ها، یقیناً به آسیب‌های روانی بسیار عمیق، رفتارهای پرخطر و حتی دردهای جسمانی بی‌ریشه (سایکوسماتیک) در نسل آینده منجر می‌شود و میزان آسیب وارده به این قشر بسیار فراتر از دیگران است.

 به‌عنوان یک متخصص که به‌طور مستقیم با مراجعان در ارتباط است، آیا در طول این سال‌ها شاهد افزایش معنادار آمار مراجعات برای دریافت کمک‌های روان‌شناختی بوده‌اید؟ این مراجعات بیشتر از چه جنسی هستند؟

آمارهای رسمی و پژوهش‌های مستقل نشان می‌دهند که نرخ شیوع اختلالاتی نظیر افسردگی، اضطراب، نشخوار فکری و استیصال روانی به‌طرز چشمگیری صعودی بوده است. انزوای اجتماعی و فرار از پیوندهای جمعی، خروجی دیگر این وضعیت است. در یک لایه عمیق‌تر، شاهد افزایش اختلالات خلقی شدید مانند اختلال دوقطبی و حتی اختلالات شخصیت نظیر شخصیت اسکیزوئید و آنتی‌سوشال (ضداجتماعی) در سطح جامعه هستیم. اما آنچه جنبه عام و تقریباً همه‌گیر پیدا کرده، دوگانه اضطراب و افسردگی است. آمارهای کشور ما در این دو حوزه نسبت به میانگین‌های جهانی بسیار بالاتر است. در نُرم جهانی، نرخ ابتلا به افسردگی به‌طور متوسط ۲۰ تا ۲۲ درصد برای زنان و ۱۰ تا ۱۲ درصد برای مردان برآورد می‌شود. البته در روان‌شناسی این چالش وجود دارد که آیا واقعاً مردان کمتر افسرده می‌شوند یا به‌دلیل کلیشه‌های جنسیتی و عدم مراجعه به متخصص، آمارشان ثبت نمی‌شود؛ اما در ایران، آمارهای رسمی تاییدشده گاهی تا دو برابر و در برخی مطالعات میدانی و مستقل، تا سه برابر متوسط جهانی را نشان می‌دهند.

همزمان با افزایش نیاز جامعه به خدمات روان‌شناسی، انتقادهایی نیز در افکار عمومی شکل گرفته است؛ مباحثی پیرامون قیمت‌های بسیار بالا و تعرفه‌های نجومی برخی مشاوران، یا ناکارآمدی برخی از این جلسات که گاهی به برچسب‌هایی نظیر «کلاهبرداری» می‌انجامد.

این یک دغدغه کاملاً واقعی و بجاست که اتفاقاً خودش به مانعی برای دریافت کمک‌های حرفه‌ای تبدیل شده است. برای تبیین این موضوع باید ساختار قانونی این حرفه را بشناسیم. ما در کشور یک تشکیلات قانونی، زیر عنوان «سازمان نظام مشاوره و خدمات روان‌شناسی ایران» داریم که مصوب مجلس شورای اسلامی است. این سازمان، عالی‌ترین، صاحب‌صلاحیت‌ترین و قانونی‌ترین نهادی است که مسئولیت بررسی صلاحیت علمی، برگزاری آزمون‌ها، صدور پروانه فعالیت، نظارت مستمر و بازرسی از عملکرد روان‌شناسان و مشاوران را بر عهده دارد. کسانی که از فیلترهای سخت‌گیرانه این سازمان عبور می‌کنند و پروانه می‌گیرند، تحت آموزش و بازآموزی مستمر قرار دارند و خدماتی که ارائه می‌دهند، قاعدتاً مبتنی‌بر پروتکل‌های علمی و استاندارد است. تخصص درمانگر ممکن است متفاوت باشد، اما مشروعیت علمی او قطعی است. از نظر مالی نیز سازمان نظام مشاوره، سالانه تعرفه‌های مصوب و مشخصی را اعلام می‌کند و تمامی درمانگرانی که مجوز رسمی دارند، شرعاً و قانوناً مکلف به رعایت این تعرفه‌ها هستند. اما واقعیت تلخ این است که مانند هر شغل، صنف و حرفه دیگری، در این حوزه نیز تخلفاتی رخ می‌دهد. ما با افرادی مواجهیم که خارج از این چهارچوب قانونی و علمی، خدماتی غیراستاندارد ارائه می‌دهند و مبالغ نامتعارفی دریافت می‌کنند. حل این مشکل، نیازمند تقویت بازوهای نظارتی سازمان نظام مشاوره از یک‌سو، و برخورد قاطع دستگاه‌های قضایی و نظارتی مرتبط از سوی دیگر است تا ساحت یک حرفه مقدس که وظیفه‌اش کاهش آلام جامعه است، مخدوش نشود.

به‌عنوان پرسش پایانی، چشم‌انداز شما از آینده جامعه ایران چیست؟ اگر این اضطراب مداوم به همین صورت تداوم یابد، با چه مخاطراتی روبه‌رو خواهیم شد و چاره کار در کجاست؟

پاسخ من به این پرسش شاید در ابتدا متناقض به‌نظر برسد؛ من برای آینده بلندمدت ایران بسیار امیدوارم. برخلاف بسیاری از تحلیلگران که خروجی وضعیت نامطلوب فعلی را در حوزه‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، یک آینده کاملاً تاریک و فروپاشیده می‌بینند، بنده آینده را روشن می‌بینم. دلیل این امیدواری، اول، پتانسیل‌های عظیم انسانی، فکری و مادی موجود در درون کشور است و دوم، به یک اصل جامعه‌شناختی بازمی‌گردد. اما در بعد روانی جامعه، جای نگرانی جدی وجود دارد. آن امیدواری که من از آینده روشن عرض کردم، یک‌شبه محقق نمی‌شود. ما در حال سپری کردن یک دوران گذار هستیم؛ دورانی که نه یک روز است، نه یک هفته و نه یک ماه، بلکه سال‌ها به طول خواهد انجامید. نگرانی اصلی من متوجه فرسایش روانی نسل نوجوان و جوان طی این دوران گذار است. اگر سیاست‌های کلان کشور تغییر نکند و مدیریت صحیحی اعمال نشود، فشار روانی بر این نسل ماندگار خواهد شد. روان‌شناسی اثبات کرده است که وقتی فردی سالیان طلایی عمر خود را تحت استرس شدید، اضطراب مزمن و منابع تولید افسردگی سپری می‌کند، این آسیب‌ها در ساختار شخصیت او حک می‌شوند. حتی اگر در آینده شرایط اقتصادی و رفاهی کاملاً مطلوب و آرمانی شود، آن ثبات روانی مخدوش‌شده به‌سادگی بازنمی‌گردد و فرد تروماهای گذشته را با خود حمل خواهد کرد؛ بنابراین چاره‌اندیشی از امروز واجب است.

این چاره‌جویی باید در دو سطح خرد و کلان صورت گیرد. در سطح خرد، تمرکز اصلی باید روی کودکان و نوجوانان باشد. راهکار فوری، اجرای طرح‌های غربالگری علمی و جامع روان‌شناختی در مدارس است تا دانش‌آموزانی که به‌دلیل مسائل خانوادگی، مشکلات اقتصادی، بی‌سرپرستی یا بدسرپرستی در معرض خطر زیاد قرار دارند، شناسایی شوند. آموزش و پرورش دارای تشکیلات وسیع و مراکز مشاوره منطقه‌ای است؛ این نهاد می‌تواند با به‌کارگیری روان‌شناسان باتجربه، خدمات حرفه‌ای را به صورت رایگان یا بسیار ارزان‌قیمت در اختیار این خانواده‌ها قرار دهد تا مانع از تعمیق آسیب‌ها شود. اما در سطح کلان، تعارف را باید کنار گذاشت؛ تمام این اقدامات خرد، حکم مسکن را دارند. راهکار بنیادین، بهبود شاخص‌های اقتصادی، مهار تورم، ثبات‌بخشی به بازارها و به‌تبع آن ارتقای شرایط اجتماعی و فرهنگی است. مسئولان باید بدانند تا زمانی که منبع اصلی تولید استرس و اضطراب (یعنی ناامنی معیشتی) پابرجا باشد، روان جامعه‌ ترمیم نخواهد شد. بهبود اقتصاد، پیش‌شرط اساسی برای تحویل نسلی سالم، پویا و خلاق به آینده جامعه ایران است.

دراین پرونده بخوانید ...