بازار داغ روانکاوی
نوسانهای مالی، چه آثار روانی بر افراد و جامعه برجای میگذارند؟
صبا نوبری /نویسنده نشریه
در سالهای اخیر، اقتصاد ایران با دورههای متعددی از تورم بالا، جهش نرخ ارز، کاهش قدرت خرید و بیثباتی در بازارهای مالی مواجه بوده است. این تحولات تنها بر شاخصهای اقتصادی اثر نگذاشتهاند، بلکه بهتدریج به بخشی از زندگی روزمره شهروندان تبدیل شده و روابط اجتماعی، سلامت روان و کیفیت زندگی افراد را نیز تحت تاثیر قرار داده است. نوسانهای مالی میتوانند احساس امنیت اقتصادی افراد را تضعیف کنند. زمانی که قیمت کالاها و خدمات بهطور مداوم افزایش مییابد، ارزش پساندازها کاهش پیدا میکند و چشمانداز اقتصادی نامشخص میشود، افراد با سطوح بالاتری از اضطراب، نگرانی، استرس و احساس بیثباتی مواجه میشوند. در چنین شرایطی، تصمیمگیریهای روزمره، برنامهریزی برای آینده، ازدواج، فرزندآوری، خرید مسکن یا سرمایهگذاری نیز تحت تاثیر قرار میگیرد. افزایش مراجعه به روانشناسان، مشاوران و رواندرمانگران در دورههای بیثباتی اقتصادی نیز میتواند نشانهای از گسترش فشارهای روانی ناشی از نااطمینانیهای مالی باشد. به گفته موسی غنینژاد، اقتصاددان، در دورههای شوک و بحران اقتصادی، بازار خدمات روانشناسی و رواندرمانی رونق میگیرد، زیرا افراد برای مقابله با اضطرابها و تنشهای ناشی از مشکلات اقتصادی به این خدمات روی میآورند. با وجود اهمیت این موضوع، در ایران مطالعات اندکی به بررسی رابطه میان نوسانهای مالی و سلامت روان پرداختهاند. ازاینرو، شناخت سازوکارهایی که از طریق آنها بیثباتی اقتصادی بر اضطراب، افسردگی، امید به آینده، اعتماد اجتماعی و کیفیت زندگی افراد اثر میگذارد، از اهمیت ویژهای برخوردار است. این گزارش که با مشورت و راهنمایی تبسم ارجمند، رواندرمانگر تحلیلی، تهیه شده است، در پی آن است که آثار روانی و اجتماعی نوسانهای مالی را بررسی کند و نشان دهد که چگونه بیثباتی اقتصادی میتواند از یک مسئله اقتصادی به مسئله سلامت روان و رفاه اجتماعی تبدیل شود؟
روانشناسی «عدم قطعیت»
اقتصاددانان معمولاً بحران را با شاخصهایی نظیر نرخ تورم، رشد اقتصادی یا کسری بودجه اندازهگیری میکنند. اما در ساحت روانشناسی، بحران زمانی رخ میدهد که تعادل ذهنی فرد از پیشبینیپذیری خارج شود. تبسم ارجمند، رواندرمانگر تحلیلی، در تحلیل این پدیده معتقد است که افراد بیش از آنکه به کمبود منابع مالی یا کاهش قدرت خرید واکنش نشان دهند، به عدم امنیت مالی و فقدان پیشبینیپذیری واکنش نشان میدهند.
درواقع، اضطراب اصلی نه از خالی بودن جیب، بلکه از غیرقابلکنترل بودن شرایط سرچشمه میگیرد. وقتی فرد با اخباری گنگ و متناقض روبهرو میشود و هیچ افق روشنی برای آینده متصور نیست، سیستم روانی او وارد فاز هشدار میشود. این ناامنی، ذهن را درگیر نشخوارهای فکری بیپایان میکند. ذهن انسان برای بقا به نوعی نظم و پیشبینیپذیری نیاز دارد؛ وقتی این نظم در مقیاس کلان (اقتصاد) فرو میریزد، فرد احساس میکند که گویی در میانه طوفانی ایستاده که هیچ فرمانی برای کنترل آن ندارد. این احساس ناامنی، نه یک هیجان گذرا، بلکه یک وضعیت روانی پایدار است که بر تمام ابعاد زندگی سایه میافکند.
یافتههای پژوهشهای ملی و بینالمللی نیز نشان میدهند که اختلالات روانی صرفاً ریشههای بیولوژیک یا فردی ندارند، بلکه تحت تاثیر ساختارهای اقتصادی و نابرابریهای موجود در جامعه نیز هستند. آمارها حکایت از آن دارند که فاکتور کلیدی و مخرب در فروپاشی امنیت روانی، فقر مطلق نیست، بلکه نابرابری درآمدی و فاصله طبقاتی است. جوامعی که در آنها توزیع ثروت ناعادلانه است، آمار بسیار بالاتری از اختلالهای روانی را تجربه میکنند، زیرا تفاوت فاحش طبقاتی، فرضیه اضطراب منزلت و مقایسه اجتماعی مداوم را فعال میکند که براساس دادههای علمی، خطر ابتلا به افسردگی را تا ۱۹ درصد افزایش میدهد.
این سازوکار مخرب، از طریق تولید استرس مزمن ناشی از ناامنی معیشتی، زیست در محلههای حاشیهای و کمبرخوردار و همچنین فرسایش سرمایه و حمایت اجتماعی عمل میکند. فقر ساختاری، حتی مرزهای تحمل آسیب را جابهجا کرده و با ایجاد محیطهای پرتنش خانوادگی به زنجیرهای بیننسلی تبدیل میشود. براساس مستندات این پژوهشها، کودکانی که والدینشان کمترین میزان تحصیلات و درآمد را داشتهاند، تا پنج برابر بیشتر از سایرین در معرض ابتلا به اختلالهای روانپزشکی قرار میگیرند. علاوهبر این، وقتی فقر با متغیرهایی چون جنسیت یا سن ترکیب میشود، آسیبپذیریهای مضاعفی را برای گروههایی مانند زنان ایجاد میکند.
بار اقتصاد بر بدن
یکی از ابعاد نادیده گرفتهشده در پیوند میان اقتصاد و سلامت روان، نمودهای جسمی (سوماتیک) استرسهای مالی است. این متخصص با تاکید بر تاثیر مخرب این وضعیت بر سلامت جسمانی تاکید میکند که اضطراب ناشی از نوسانات اقتصادی فقط در ذهن باقی نمیماند، بلکه به بدن منتقل میشود. این وضعیت میتواند به اختلالهای گوارشی، دردهای مزمن عضلانی، کاهش تمرکز و حتی اختلال در عملکردهای جنسی منجر شود.
وقتی فرد درگیر اضطراب مزمن است، بدن او دائم در وضعیت آمادهباش (حالت جنگ یا گریز) قرار دارد. این وضعیت که آمادگی برای دفاع، حمله یا فرار نامیده میشود، در طولانیمدت باعث فرسایش شدید سیستم عصبی و جسمی میشود. فردی که مدام در استرس آیندهای مبهم است، درواقع سیستم عصبی خود را بهشدت مستهلک میکند. این فرسایش درنهایت میتواند به افسردگیهای عمیق، انفعال کامل و در موارد حاد، افکار ناامیدانه منجر شود. علاوه بر این، اضطراب محیطی، مسائل حلنشده گذشته افراد را نیز پررنگتر میکند؛ گویی امنیت مالی ازدسترفته، نقابی است که بر چهره دردهای کهنسال فرد زده شده و حالا تمام آن اضطرابهای فروخفته در این تلاطم اقتصادی خود را به شکلی خشونتآمیز نشان میدهند.
پارادوکس درمان
به گفته خانم ارجمند، یکی از چالشهای اساسی در شرایط بحرانی، پارادوکس نیاز به درمان و مانع دسترسی به درمان است. درحالیکه در شرایط بحران اقتصادی، نیاز افراد به خدمات سلامت روان برای تابآوری و مدیریت احساسات افزایش مییابد، اما این لزوماً بهمعنای افزایش مراجعه به متخصصان نیست. دلایل متعددی برای این پارادوکس وجود دارد که در گام نخست باید به موضوع اولویتبندی معیشتی اشاره کرد. فشار اقتصادی ساختاری و عمیق باعث میشود که فرد امنیت روانی و ذهنی خود را نه بهعنوان یک نیاز اولیه، حیاتی و مبرم، بلکه یک کالای لوکس، فرعی و غیرضروری در نظر بگیرد. در چنین وضعیتی، فرد دائم با خود فکر میکند که باید پولم را حفظ کنم چون نمیدانم فردا چه اتفاقی میافتد و چه بحران جدیدی سر راه زندگی من سبز میشود. این در حالی است که نادیده گرفتن سلامت روان، دقیقاً به کاهش کارایی، افت شدید بهرهوری و تضعیف عملکرد فرد در همان شغلی منجر میشود که قرار است منبع اصلی تامین مالی او باشد. این چرخه باطل مادی، اضطراب را عمیقتر میکند. در گام دوم، مسئله مقاومت ساختاری و فرهنگی مطرح میشود؛ متاسفانه نبود سیستمهای بیمهای حمایتگر، عدم پوشش مناسب هزینههای رواندرمانی و عدم فرهنگسازی مناسب اجتماعی باعث میشود که دستگاههای متولی و سیاستگذار، هزینههای سلامت روان را بهعنوان بخشی از سبد هزینههای ضروری و روزمره خانوارها نپذیرند و آن را به حاشیه برانند. درنهایت، مکانیسمهای دفاعی بهعنوان سومین مانع بزرگ خودنمایی میکنند که یکی از پیچیدهترین لایههای این پارادوکس بهشمار میرود. این دفاعهای روانی فرد در برابر اضطراب شدید فعال میشوند؛ گاهی فرد برای فرار از واقعیت با خود میگوید مگر با رفتن پیش رواندرمانگر، مشکلات ساختاری اقتصاد من حل میشود یا قیمتها پایین میآید؟ این جملات انکاری، درواقع یک مکانیسم دفاعی ناخودآگاه در برابر اضطراب فلجکننده محیطی است. وقتی فرد از حلنشدنی بودن مشکلات کلان عصبانی است، اما راهی برای ابراز این خشم به عامل بیرونی یعنی اقتصاد و سیاست ندارد، آن خشم فروخفته را به سمت درون خود برمیگرداند. این خودتنبیهی روانی که به شکل محروم کردن خویش از حمایتهای تخصصی تجلی پیدا میکند، در حقیقت مکانیسمی ناکارآمد برای مدیریت درماندگی آموختهشده است. از سوی دیگر، شروع مسیر رواندرمانی، بهویژه در متدهای عمیقتر مانند روانکاوی، نیازمند فعال بودن، پویایی و حضور آگاهانه و مستمر فرد است؛ درحالیکه بحران شدید اقتصادی ممکن است فرد را به سمت انفعال کامل، فلج روانی، ناامیدی مطلق و گوشهگیری اجتماعی سوق دهد و توان حرکت را از او سلب کند.
خط مقدم آسیبپذیری
اگرچه تمام اقشار جامعه در مواجهه با تورم و بیثباتی اقتصادی زیر فشار هستند، اما برخی گروهها آسیبپذیری بیشتری را تجربه میکنند. خانم ارجمند، این دستهبندی و تحلیل اجتماعی را اینگونه تشریح میکند که در نخستین سطح، نسل جوان قرار دارد؛ جوانانی که دقیقاً در دوران ساختن آینده، شکلدهی به هویت مستقل و پایهریزی زندگی خود هستند، بهشدت زیر فشارهای خردکننده قرار میگیرند. این گروه در دورهای از سن خود هستند که جامعه و خودشان انتظار دارند شغل پایدار، مسکن مناسب و استقلال مالی کافی کسب کنند. وقتی این زیرساختهای اولیه با بحرانهای پیدرپی اقتصادی مواجه میشود، حس ناامیدی، سرخوردگی و فرسودگی روانی در آنها دوچندان میشود و افق آینده را تیره میبینند. در سطح دوم، خانوادههای دارای محدودیتهای پیشین قرار میگیرند؛ خانوادههایی که حتی پیش از تشدید بحرانها و تورمهای اخیر، پسانداز کمی داشتهاند و در حاشیه امنیتی ضعیفی قرار داشتند، اکنون با ضربات سنگینتر و تکانههای شدیدتری مواجهاند و هر لحظه خطر سقوط به دهکهای پایینتر را احساس میکنند. در سطح سوم، باید از سالمندان یاد کرد؛ این گروه با ذخایر مالی محدود، درآمدهای ثابت بازنشستگی و نگرانیهای مضاعف بابت هزینههای سرسامآور درمان و سلامتی، از جمله گروههایی هستند که بهشدت از بیثباتیهای اقتصادی متاثر میشوند و احساس بیپناهی میکنند. این فشارهای ساختاری و انباشتهشده، مستقیم بر روابط بینفردی، بهویژه روابط زوجین، تاثیر مخرب میگذارد و انسجام خانواده را بهعنوان اصلیترین شبکه حمایتی فرد، بهشدت تهدید میکند.
استراتژیهای تابآوری
پرسش اصلی اینجاست: در شرایطی که بسیاری از متغیرهای کلان اقتصادی از دایره کنترل فرد خارج است، چگونه میتوان سلامت روان را حفظ کرد؟ این رواندرمانگر با تاکید بر اینکه هدف، انکار واقعیت یا حذف کامل اضطراب نیست، راهکارهایی را برای مدیریت این شرایط پیشنهاد میدهد. اضطراب در حد بهینه، کارکردی سازگارانه دارد؛ به فرد هشدار میدهد تا تصمیمات هیجانی نگیرد و برنامهریزیهای کوچک اما دقیق داشته باشد. راهکارهای کلیدی برای عبور از این بحران در چند حوزه فردی و رفتاری قابلتعریف است که ابتدا باید به محدودسازی مصرف اخبار اشاره کرد؛ قرار گرفتن مداوم، بیوقفه و بمبارانگونه در معرض اخبار منفی و تحلیلهای ناامیدکننده، سیستم عصبی انسان را بهشدت فرسوده میکند. تعیین زمان مشخص، محدود و کوتاه در طول روز برای پیگیری اخبار ضروری است، تا فرد بتواند از سیل اطلاعات تنشزا فاصله بگیرد و به ذهن خود استراحت دهد. در گام بعدی، بازگشت به روتینهای کوچک روزانه اهمیت پیدا میکند. وقتی دنیای بیرونی و کلان از کنترل خارج میشود، باید تمرکز اصلی را روی دنیای کوچک شخصی و محیط خانه گذاشت. حفظ روتینهای روزمره شامل ساعت منظم خواب، روتینهای تغذیهای سالم، ورزش منظم، روتینهای پوستی یا فعالیتهای خرد روزانه، به فرد احساس عاملیت، کارآمدی و کنترل دوباره میدهد. این روتینها، لنگرگاههای روانی فرد در میانه طوفانهای سهمگین اقتصادی هستند. همچنین ارتباط با حلقههای امن اجتماعی نقش مهمی ایفا میکند؛ صحبت کردن با افراد امن زندگی، دوستان صمیمی و به اشتراک گذاشتن واقعی احساسات، بخش مهمی از فرآیند تابآوری است، زیرا انزوا، بزرگترین دشمن سلامت روان در شرایط بحرانی است. درنهایت، هنر درمانی و نوشتار بهعنوان ابزاری کارآمد توصیه میشود؛ نوشتن احساسات بر روی کاغذ، نقاشی، کار با گل، بافندگی یا هر فعالیت هنری مورد علاقه، میتواند به تخلیه هیجانی عمیق و کاهش سطح اضطراب کمک کند. این فعالیتهای خلاقانه به فرد کمک میکند تا از غرق شدن در افکار فاجعهساز و سناریوهای تاریک پرهیز کند.
پذیرش واقعیت
باید تاکید کرد که توصیههای روانشناختی بهمعنای نادیده گرفتن واقعیتهای تلخ اقتصادی نیست. انکار فشار اقتصادی، نهتنها گرهای از کار نمیگشاید، بلکه باعث میشود فرد نتواند واقعبینانه برای زندگی خود برنامهریزی کند. هدف نهایی، «تنها نبودن» در تجربه این واقعیت است. همانطور که تبسم ارجمند اشاره میکند، آگاهی از احساسات و پذیرش آنها، اولین گام برای مدیریت وضعیت است. افراد باید بیاموزند که چگونه اضطراب خود را به انرژی برای مراقبت از خود، خانواده و حفظ عملکرد در دنیای کار تبدیل کنند. مدیریت مالی در مقیاس کوچک، تصمیمگیریهای خرد و مراقبت از سلامت جسمی، گامهایی هستند که به فرد کمک میکنند تا از این دوران پرتلاطم عبور کنند. اقتصاد، اگرچه سقف زندگی ماست، اما همه آن نیست. محافظت از فضای روانی و روابط انسانی، نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی برای بقا در دوران گذار است.