از فرسایش تا فوران
احتمال جنگ مجدد ایران و اسرائیل چقدر است؟
در نوامبر 2025، خاورمیانه در سکوتی سنگین و مسلح نفس میکشد. پنج ماه پس از جنگ کوتاه، اما ویرانگر ژوئن که رویارویی چندین دههای ایران و اسرائیل را از سایه به عرصه یک برخورد نظامی مستقیم کشاند، آرامش کنونی بیش از آنکه نشانه صلح باشد، بیانگر یک بازآرایی استراتژیک عمیق و خطرناک است. جنگ ژوئن، که با حملات اسرائیل و ایالاتمتحده به فرماندهان نظامی، تاسیسات هستهای و موشکی ایران آغاز و با پاسخ نامتقارن ایران مواجه شد، هیچ برنده مشخصی نداشت؛ اما بهطور قطع، قواعد بازی را برای همیشه تغییر داد. این جنگ، پایان دوران «جنگ در سایه» و آغاز عصر «صلح مسلح» یا «تقابل استراتژیک مدیریتشده» را رقم زد. دیگر صحبت از بازدارندگی مبتنی بر ابهام نیست؛ بلکه هر دو طرف، با درک دقیقتری از تواناییها و آسیبپذیریهای یکدیگر، در حال محاسبه حرکت بعدی در یک شطرنج بسیار پرمخاطره هستند.
در حال حاضر در یکسو اسرائیل قرار دارد که برهه کنونی را پنجره فرصتی برای تغییر در نظم امنیتی منطقه و تصفیه حساب با محور تحت رهبری ایران میداند، بنابراین، انگیزه بالایی برای تکمیل پروژه نیمهتمام خود در تقابل با ایران و گروههای متحد ایران دارد. در سوی دیگر ایران و گروههای متحد قرار دارند که بعد از ضرباتی که متحمل شدهاند با همه ابزارها به دنبال بقا و احیای قدرت خود هستند.
در این چهارچوب، سه سناریوی عمده برای آینده این تقابل قابل تصور است که بر مدار سه متغیر اصلی میچرخند: توان برای تحمل فرسایش، فشار و میانجیگری قدرتهای جهانی و سطح اعتماد متقابل نظامی به محاسبات طرف مقابل. این سه مسیر عبارتاند از: جنگ فرسایشی طولانیمدت، تنشزدایی شکننده و دور دوم جنگ تمامعیار. هر یک نه صرفاً یک نتیجه محتمل، بلکه یک منطق راهبردی خاص را بازتاب میدهد.
سناریوی نخست: جنگ فرسایشی طولانیمدت
در این سناریو، پس از جنگ ژوئن، تهران و تلآویو وارد مرحلهای میشوند که میتوان آن را «جنگ در سطح خُرد و صلح در سطح کلان» نامید. وضعیتی که خشونتها هیچگاه کاملاً پایان نمییابند، اما هیچگاه هم به جنگ تمامعیار تبدیل نمیشوند. ریشه این وضعیت در درک متقابل طرفین از «عدم امکان پیروزی کامل» نهفته است. اسرائیل دریافته که با وجود برتری فنی، نمیتواند با عملیات هوایی و سایبری صرف، تهدیدهای متنوع ایران و شبکه مقاومت را محو کند؛ و ایران نیز درک کرده است که پاسخهای نامتقارن و نیابتی هرچند دردناکاند، اما نمیتوانند اسرائیل را به عقبنشینی سیاسی جدی وادار کنند.
در این فضای بنبست، تقابل در سطوح پایینتر ادامه مییابد و جغرافیای نبردها پراکندهتر از هر زمان میشود. از مرز لبنان تا ارتفاعات جولان، از عراق و فلسطین تا تنگه بابالمندب و از فضای سایبری تا مدار ماهوارهای. هر حمله سایبری، هر انفجار در یک پایگاه لجستیک، هر ترور دانشمند یا فرمانده، به حلقهای از زنجیره طولانی فرسایش تبدیل میشود.
در این حالت جنگ، هدف نه تصرف، بلکه تضعیف تدریجی ذهن، اقتصاد و روحیه ملی طرف مقابل است. اسرائیل تلاش میکند با ایجاد نااطمینانی دائم درباره امنیت مرزها و پیدرپی بودن حملات سایبری علیه زیرساختهای ایران (نظیر پالایشگاهها و سامانههای کنترل نیرو)، تهران را در وضعیت هزینهسازی دائمی نگه دارد. ایران نیز با حفظ فشار از طریق نیروهای محور مقاومت و ارتقای برد و دقت توانایی نظامی خود، میکوشد هرگونه احساس امنیت را در جبهه داخلی اسرائیل خنثی کند.
تداوم این سناریو نیازمند توازن خاصی است؛ هر دو طرف باید در حدی بجنگند که طرف مقابل خسته شود، اما نه آنقدر که توازن منطقهای یا اقتصاد ملیشان فروپاشد. در چنین وضعیتی، ساختارهای اقتصادی و زیرساختی بیش از ارتشها فرسوده میشوند. هزینه مستقیم نظامی اسرائیل پس از جنگ ژوئن، حدود 15 میلیارد دلار برآورد شد، اما در حالت فرسایشی اگر حملات بهصورت مستمر ادامه یابد این رقم میتواند تا 40 میلیارد دلار تا پایان سال 2026 برسد. ایران نیز ممکن است با افت درآمدهای نفتی، خرابی زیرساختهای انرژی و نیاز به بازسازی مناطق هدف گرفتهشده مواجه شود، ولی مزیت جغرافیایی و عمق استراتژیکش اجازه میدهد خسارات را بهتر جذب کند.
ویژگی خاص این سناریو آن است که در آن مرز میان جنگ و سیاست گم میشود. جنگ فرسایشی بر بستر سیاسی، اقتصادی و روانی جریان دارد و شاید بیش از همه، شهروندان عادی دو طرف قربانیان نامرئی آن باشند. روان انفصال جمعی، مخالفت با ادامه مخاصمه و مهاجرت نخبگان علمی میتواند یکی از پیامدهای خطرناک این وضعیت باشد. در این سناریو، جهان شاهد شکلگیری یک مدل جدید از بازدارندگی است: نه مبتنی بر تهدید فوری نظامی، بلکه بر پایه خستگی استراتژیک طرفین. این حالت میتواند تا سالهای 2028-2027 دوام آورد و اساساً منطقه را وارد وضعیت «پساجنگ بدون صلح» کند و از همینرو از نظر تئوریک، محتملترین مسیر حال حاضر است.
سناریوی دوم: تنشزدایی شکننده و مدیریتشده
سناریوی دوم مبتنی بر این فرض است که پس از چند ماه تنشهای پراکنده، فشارهای اقتصادی و سیاسی بر دو طرف آنقدر افزایش مییابد که هزینه ادامه تقابل از منافع جنگ پیشی بگیرد. در چنین فضایی ممکن است یک سازوکار غیررسمی و موقتی برای مهار تنشها شکل گیرد و یک تفاهم غیرمکتوب بدون توافق رسمی که از طریق میانجیگری قدرتهای ثالث مانند چین و روسیه صورت گیرد.
منطق راهبردی این مسیر، بر پایه خستگی و فرسایش دوطرفه است. اسرائیل پس از تجربه اختلال امنیتی بیسابقه در جبهه داخلی و فشار اقتصادی داخلی، درمییابد که ادامه درگیری بدون چشمانداز پیروزی، میتواند شکاف سیاسی داخلی را تعمیق و اعتبار بینالمللیاش را فرسوده کند. در مقابل، ایران نیز میفهمد که بازسازی زیرساختها و جلوگیری از فروپاشی مالی ملی، به یک دوره آرامش نسبی نیاز دارد. همزمان، قدرتهای بزرگ بهویژه چین که امنیت انرژیاش در خلیج فارس به ثبات نیازمند است، و روسیه که از درگیری گستردهتر در جبهه جنوبی دچار چالش ژئوپولیتیک میشود، به سمت فشار بر دو طرف برای کاهش تنش سوق پیدا میکنند.
در این سناریو، شکلگیری یک «مکانیسم اداره تنش» محتمل است. این مکانیسم ممکن است از طریق توافقات امنیتی غیرمستقیم میان ایران و کشورهای خلیج فارس صورت گیرد؛ برای نمونه، یک کانال ارتباط اضطراری با محوریت عمان یا قطر، یا حتی ایجاد یک «کمیته تماس منطقهای» با حضور ایران، عربستان، امارات و نماینده روسیه و چین برای جلوگیری از سوءمحاسبات نظامی ممکن است شکل بگیرد. اسرائیل نیز ممکن است با میانجیگری آمریکا و اروپا، سطح حملات سایبری یا هوایی خود را کاهش دهد و به جای درگیری مستقیم، تمرکز را بر مهار فعالیتهای محور مقاومت از طریق سازوکارهای اطلاعاتی بگذارد.
اما نقطه ضعف اساسی این سناریو در شکنندگی آن است. ساختار «آتشبس غیررسمی» بدون اعتماد راهبردی نمیتواند پایدار بماند. یک اشتباه محاسباتی میتواند کل این سازوکار را فروبریزد. افزون بر این، فشار سیاسی داخلی در هر دو کشور نیز دشمن آرامش است. در اسرائیل، جناحهای راست افراطی نخستوزیر را برای پاسخ سختتر زیر فشار میگذارند؛ در ایران نیز نهادهای نظامی ممکن است کاهش فشار را به معنای ضعف تعبیر کنند. بنابراین، صلح سرد اگر تحقق یابد، صرفاً به یک دوره موقت از «مدیریت تنش» خواهد انجامید که هدف آن بازسازی داخلی طرفین تا زمان تجدید صفآرایی است.
در این مسیر، نقش تهران میتواند بسیار تعیینکننده باشد. اگر ایران بتواند از این پنجره برای بازسازی اقتصادی و ارتقای فناوری دفاعی خود بهره گیرد، آتشبس موقت به یک «فرصت راهبردی» بدل میشود. اسرائیل نیز در همین بازه، به سمت ارتقای سامانههای پدافندی خود خواهد رفت که به معنای شکلگیری نسل جدیدی از رقابت تسلیحاتی است. بنابراین، حتی در صلح، منطق جنگ ادامه دارد؛ فقط شکل آن عوض میشود. این سناریو را میتوان «مرحله عبور از بازدارندگی نظامی به بازدارندگی اقتصادی و فناورانه» نامید. اگر تا تابستان 2026، دو طرف بتوانند بدون حادثه بزرگ به این تعادل شکننده دست یابند، احتمال تمدید آن تا سال 2027 وجود خواهد داشت، اما در هر لحظه قادر به فروپاشی است.

سناریوی سوم: دور دوم جنگ تمامعیار
در نگاه بسیاری از تحلیلگران نظامی، جنگ ژوئن تنها «پرده اول» یک نمایش بزرگتر بود؛ یک آزمایش و پیشدرآمد برای نبردی فراگیرتر که میتواند با نام «جنگ دوم خاورمیانه» شناخته شود. اگر فرسایش و میانجیگری موقتی نتوانند منطق امنیتی را تغییر دهند، دور دوم جنگ نهتنها محتمل، بلکه تقریباً اجتنابناپذیر خواهد بود. در این سناریو، زمان آغاز نبرد جدید تابع سه متغیر حساس است: عبور ایران از آستانه هستهای، احیای قدرت گروههای متحد ایران بهویژه در لبنان و تصمیم سیاسی در واشنگتن برای حمایت یا مهار اسرائیل.
اگر ایران تصمیم به تولید مواد با غنای 90 درصد در مقیاس صنعتی بگیرد یا نشانههایی از آمادگی برای ساخت کلاهک مشاهده شود، تلآویو با استناد به «تهدید وجودی»، حمله گستردهتری را طراحی خواهد کرد؛ احتمالاً همزمان از محور هوایی و سایبری و با هدف نابودی کامل توان موشکی و پهپادی ایران. اما این بار تهران نیز آمادهتر خواهد بود. تجربه جنگ ژوئن و ایجاد معماری جدید پدافند منطقهای با همکاری محور مقاومت، به ایران اجازه میدهد پاسخ موثرتر و منظمتری ارائه کند. حملات موشکی از چند جهت (جنوب لبنان، غرب عراق، یمن و خود خاک ایران) میتواند جبهه اسرائیل را فلج کند و سامانههای دفاعی را در شرایط اشباع نگه دارد.
دور دوم جنگ، به دلیل دامنه وسیعتر آن، پیامدهای جهانی خطرناکتری خواهد داشت. احتمال گسترش درگیری به سواحل مدیترانه، تضعیف صادرات نفت از خلیج فارس و درگیر شدن قدرتهای بزرگ (بهویژه حضور مستقیم قوای دریایی آمریکا در شرق مدیترانه) بسیار بالاست. با توجه به وابستگی چین و هند به انرژی منطقه، چنین بحرانی میتواند موجب جهش شدید قیمت نفت به بالای 150 دلار شود و اقتصاد جهانی را دچار اختلال کند. از همینرو، بسیاری از دولتها از وقوع این سناریو وحشت دارند، اما منطق بازدارندگی کلاسیک (ترس از نابودی همزمان) همیشه نمیتواند جلوی آن را بگیرد. چون هر دو طرف توانایی تحمل ضربه اول را دارند و در پی اثبات برتری راهبردی خویش خواهند بود.
در این سناریو، نقش فناوری تعیینکننده است. ایران بهدنبال بهرهگیری از موشکهای هایپرسونیک «فتاح۲» و سامانههای هدفگیری مبتنی بر هوش مصنوعی خواهد بود، درحالیکه اسرائیل با بهکارگیری سامانههای لیزری «پرتو آهنین» و پهپادهای خودکار نسل جدید سعی در خنثیسازی سیل حملات دارد. احتمال ورود بازیگران ثالث، از جمله حزبالله، حوثیها و گردانهای مقاومت عراق، به میدان بالا خواهد بود و جغرافیای نبرد از ایران تا یمن و مدیترانه امتداد مییابد. در شرایطی که شلیک هر موشک ممکن است واکنش زنجیرهای در چند کشور ایجاد کند، مفهوم «جنگ منطقهای محدود» دیگر معنا ندارد؛ زیرا جنگ دوم، بهمحض آغاز، منطقه را یکپارچه شعلهور خواهد کرد.
اما نکته مهم در این سناریو آن است که در حقیقت بازگشت به لحظه فوران، شاخص مهمی در ناکامی سازوکارهای سیاسی در مهار منازعه است. اگر دور دوم جنگ رخ دهد، معنایش این است که منطقه خاورمیانه پس از پنج دهه، هنوز نتوانسته از چرخه خشونت ساختاری خارج شود؛ و هر بار که نیروهای بازدارنده پیروز سیاسی میشوند، چند سال بعد، میدان جنگ دوباره همهچیز را نابود میکند. از منظر آیندهپژوهی، چنین نسخهای از آینده احتمالاً به بازترسیم کامل نقشه ژئوپولیتیک منطقه خواهد انجامید؛ شاید فروپاشی یکی از دولتها، تغییر مرزها، یا ظهور ترتیبات امنیتی نوینی که بر محور قدرتهای آسیایی و نه غربی شکل میگیرد.
از منازعه تا معماری جدید منطقهای
سه سناریوی بیانشده نه بدیلهای مجزا، بلکه مراحل پیدرپی یک روند هستند. جنگ فرسایشی میتواند به تنشزدایی شکننده منجر شود، و شکست آن به فوران دور دوم جنگ؛ یا برعکس، موفقیت در بازدارندگی اقتصادی میتواند چرخه جدیدی از آرامش نسبی پایدار ایجاد کند. آنچه تعیینکننده مسیر نهایی خواهد بود، نه فقط قدرت سخت نظامی، بلکه ظرفیت نرم هر دولت برای حفظ انسجام اجتماعی، مدیریت اقتصاد و توان روایتسازی نسبت به افکار عمومی جهانی است. ایران، با تکیه بر گفتمان استقلال و مقاومت، توانسته خود را در محور چندقطبی جهانی تثبیت کند؛ اسرائیل نیز هنوز از حمایت ساختاری غرب برخوردار است، اما اعتبار بازدارندگی مطلقش آسیب دیده است. در نتیجه، منطقه در حال ورود به مرحلهای است که «قدرت بقا» مهمتر از «قدرت حمله» میشود. از منظر کلان تاریخی، دوران پساجنگ ژوئن را میتوان نقطه تولد «خاورمیانه پساهژمونی جهانی» دانست؛ جایی که هژمونی واشنگتن نمیتواند شکل آینده تقابلها را بهتنهایی تعیین کند، و بازیگران منطقهای یا فرامنطقهای دیگر خود معماران نظم جدید شدهاند. در این نظم، ایران و اسرائیل نه بهعنوان دشمنان صرف، بلکه بهعنوان دو نقطه موازنه در نظم چندمرکزی عمل میکنند؛ یکی از محور شرق، دیگری از محور غرب. و شاید، در فاصله میان جنگ فرسایشی و دور دوم جنگ، سرنوشت خاورمیانه قرن بیستویکم رقم بخورد؛ میان عقل و غریزه، خستگی و ماجراجویی، بقا و نابودی.