شناسه خبر : 52659 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

اداره فرسوده

چرا باید نگران بوروکراسی کشور بود؟

صبا نوبری /نویسنده نشریه  

30دستگاه اداره کشور ممکن است همچنان کار کند، اما توان تصمیم‌گیری و خدمت‌رسانی آن به‌تدریج تحلیل برود. تفاوت دیدگاه عباس آخوندی درباره «بی‌دولتی» و تاکید سیدمحمد طبیبیان بر تاب‌آوری بوروکراسی را می‌توان از همین زاویه دید. یکی نگران ناتوانی نظام تصمیم‌گیری در حل مسائل است و دیگری یادآوری می‌کند که شبکه کارکنان، متخصصان و مدیران، با وجود همه کاستی‌ها، هنوز کشور را سر پا نگه داشته است. کنار هم گذاشتن این دو دیدگاه و هشدارهای داود سوری و محسن جلال‌پور، چهار نگرانی مرتبط را آشکار می‌کند. نگرانی نخست، فرسایش قدرت تصمیم‌گیری است. وضعیتی که مسائل شناخته شده‌اند، اما تعارض منافع و پراکندگی اختیار، تصمیم موثر را به تاخیر می‌اندازد. نگرانی دوم، مصرف ذخیره تاب‌آوری بوروکراسی است. تجربه و تعهد کارکنان، پیامدهای ضعف سیاست‌گذاری را جبران می‌کند، اما تداوم خدمات ممکن است ضرورت اصلاح را از چشم تصمیم‌گیران پنهان نگه دارد. نگرانی سوم، از دست رفتن صرفه اقتصادی خدمت عمومی است. داود سوری هشدار می‌دهد که تورم می‌تواند دستمزد کارکنان را چنان از هزینه زندگی عقب بیندازد که حضور در محل کار برای آنان صرفه نداشته باشد. گسترش شغل دوم، خروج متخصصان و کاهش کار موثر، همان توان اجرایی باقی‌مانده را تهدید می‌کند. نگرانی چهارم، انحراف توجه سیاست‌گذاران از امور عمومی است. چنان‌که محسن جلال‌پور مطرح می‌کند، پیگیری کسب‌وکارهای شخصی، منافع گروهی، گنج‌یابی و کسب امتیاز می‌تواند جای مسئولیت اداره کشور را بگیرد. این چهار نگرانی به هم متصل هستند: تصمیم‌های معطل، بار بیشتری بر دستگاه اجرایی می‌گذارند؛ تورم توان کارکنان را کاهش می‌دهد و غلبه منافع شخصی، انگیزه‌ ترمیم را تضعیف می‌کند. مسئله این است که دستگاهی گرفتار چنین فشارهایی چگونه می‌تواند تجربه، تخصص و تعهد لازم برای ادامه اداره کشور را بازتولید کند؟ در گزارش پیش‌رو که با مشورت و راهنمایی نیما نامداری، تحلیلگر اقتصاد، تهیه شده است، می‌کوشیم به این پرسش‌ها پاسخ دهیم که آیا استمرار کج‌دار و مریز خدمات دولتی به‌معنای تاب‌آوری است یا تنها سایه‌ای از یک نهاد فرسوده است که زیر بار ناترازی‌های اقتصاد سیاسی کمر خم کرده است؟

توهم ماشین روشن

تحلیل‌های اقتصادی در حوزه بوروکراسی اغلب بر این پیش‌فرض استوارند که هرچند سیاست‌گذاری کلان اداری و اقتصادی دچار قفل‌شدگی شده، اما بدنه اجرایی همچون موتوری مستقل به کار خود ادامه می‌دهد. اما آیا این تصویر با واقعیت‌های میدانی اقتصاد سیاسی ایران همخوانی دارد؟ نیما نامداری معتقد است، فرضی که در این دوگانه‌سازی وجود دارد، چندان دقیق نیست. از نگاه او، برای درک این کلاف سردرگم باید میان دو بخش متفاوت از نظام اداری کشور تمایز قائل شد. بخش نخست، دستگاه‌هایی هستند که خدمات عمومی و روزمره را به شهروندان ارائه می‌دهند؛ نهادهایی مانند مدارس، بیمارستان‌ها، شهرداری‌ها و دادگستری‌ها. بررسی‌ها نشان می‌دهد بخش بزرگی از فعالیت این نهادها، نه مبتنی‌بر پویایی و نوآوری نهادی، بلکه براساس رویه‌ها و فرآیندهایی انجام می‌شود که سال‌هاست به شکل مکانیکی تکرار می‌شوند. استمرار این فعالیت‌ها لزوماً ارتباط ارگانیکی با کیفیت تصمیم‌گیری‌های کلان و اصابت سیاست‌ها به اهداف توسعه‌ای ندارد. واقعیت میدان نشان می‌دهد که این بخش همچنان کار می‌کند، اما خدمات خود را با بالاترین هزینه ممکن و پایین‌ترین کیفیت در اختیار دهک‌های درآمدی قرار می‌دهد. وضعیت بغرنج آموزش عمومی، بحران‌های پنهان در نظام بهداشت و درمان و افت کیفیت خدمات شهری، همگی نشانه‌هایی از ساختارهای متورم، فرآیندهای ناکارآمد و تخصیص غیربهینه نیروی انسانی است.

نامداری در این باره تاکید می‌کند: «البته کارکنان توانمند، مسئولیت‌پذیر و فداکار کم نیستند که در شرایط دشوار تلاش می‌کنند وظایفشان را به‌خوبی انجام دهند. ناکارآمدی این دستگاه‌ها را نباید لزوماً به حساب کارکنان گذاشت. این ساختار سازمانی، نظام انگیزشی و شیوه مدیریت است که رفتار کارکنان را شکل می‌دهد. وقتی سازوکار مناسبی برای سنجش عملکرد، پاداش دادن به کار باکیفیت و اصلاح فرآیندهای ناکارآمد وجود ندارد، نمی‌توان انتظار داشت صرفاً با تلاش فردی کارکنان، خدمات عمومی باکیفیتی ارائه شود.»

بخش دوم نظام اداری، لایه‌های ستادی، نهادهای سیاست‌گذار و مدیران ارشدی هستند که در فرآیند تصمیم‌سازی مشارکت دارند. در این لایه، مسئله قفل‌شدگی ابعاد قابل توجهی به خود می‌گیرد. اقتصاد، سیاست خارجی، محیط زیست و رفاه اجتماعی صحنه نمایش مشکلات در تصمیم‌گیری و فقدان اراده برای اصلاح مسیر هستند. در اینجا لزوماً با پدیده‌ای به نام «تصمیم اشتباه» روبه‌رو نیستیم، بلکه عارضه اصلی، «تعویق مستمر تصمیم‌گیری» است. ریسک‌های محیطی و بحران‌ها کاملاً شناخته شده‌اند، پیامدهای آنها در حال تخریب منابع است، اما اراده چندانی برای اتخاذ تصمیم موثر دیده نمی‌شود. بنابراین، آنچه دستگاه اداری را سر پا نگه داشته، نه کارآمدی پنهان، بلکه نوعی اینرسی سازمانی است. مدرسه باز می‌شود و اداره‌ها کارهای روزمره را انجام می‌دهند، اما این استمرار بدون نوسازی زیرساخت‌ها و در غیاب یک نظام یادگیرنده، دیری نخواهد پایید.

خط‌کش ایدئولوژیک

یکی از پرسش‌های اساسی در اقتصاد سیاسی ایران این است که آیا تداوم همین خدمات نیم‌بند باعث شده تا تصمیم‌گیران ارشد احساس خطر نکنند و ضرورت اصلاحات ساختاری، ازجمله شوک‌درمانی‌های نهادی را نادیده بگیرند؟ پاسخ به این پرسش نیازمند رمزگشایی از ذهنیت سیاست‌گذاران است. نامداری معتقد است، تصمیم‌گیران از وضعیت موجود بی‌اطلاع نیستند، بلکه مسئله در تفاوت بنیادین رویکردها ریشه دارد.

چهارچوب فکری بخش مسلط بر تصمیم‌گیری، بیش از آنکه بر منطق سیاست‌گذاری عمومی مدرن، ارزیابی هزینه-فایده و شاخص‌های حکمرانی استوار باشد، متاثر از نگاهی ایدئولوژیک است. در این رویکرد، معیار موفقیت یک سیاست، لزوماً رشد اقتصادی، افزایش رفاه عمومی یا بهبود کیفیت خدمات نیست. تحقق اهداف خاص، حتی به قیمت تحمیل هزینه‌های سنگین و ایجاد ناترازی‌های عمیق در اقتصاد، همچنان می‌تواند به‌عنوان «موفقیت» در کارنامه نهادها ثبت شود.

از سوی دیگر، قطع ارتباط با شبکه‌های جهانی دانش حکمرانی، افق دید تصمیم‌گیران را محدود کرده است. مدیری که تصویر روشنی از ظرفیت‌های توسعه‌یافتگی و تجربه‌های موفق جهانی ندارد، وضعیت موجود نظام اداری را با وجود استهلاک شدید منابع، پدیده‌ای «غیرعادی» تلقی نمی‌کند. مشکل این نیست که مدیران از بحران خبر ندارند؛ مسئله این است که اساساً تعریف متفاوتی از «بحران» دارند و برای رسیدن به افق‌های مطلوب خود، حاضر به تغییر سیاست‌ها نیستند.

معمای پاسخگویی

عامل مهم دیگری که قفل‌شدگی بوروکراسی را تشدید می‌کند، ساختار ناموزون توزیع قدرت در ایران است. از دوران ریاست‌جمهوری سیدمحمد خاتمی که دولت را به «تدارکاتچی» تشبیه کرد تا امروز، همواره روسای قوه مجریه از محدودیت اختیارات خود در برابر کوهی از مسئولیت‌ها گلایه داشته‌اند. بررسی‌ها نشان می‌دهد قوه مجریه به‌عنوان پیشانی نظام اداری، مرکز انحصاری تصمیم‌گیری در بسیاری از سیاست‌های کلان کشور نیست. بخش وسیعی از اختیارات تعیین‌کننده، به‌ویژه در حوزه‌های کلان امنیت و اقتصاد، خارج از اراده بوروکراسی دولتی قرار دارد.

این معمای قدرت یک پیامد مهم در اقتصاد سیاسی به همراه دارد: تفکیک اختیار از پاسخگویی. نامداری این تضاد را چنین صورت‌بندی می‌کند: «حتی اگر یک وزیر ضرورت اصلاح را تشخیص دهد، لزوماً اختیار اجرای آن را ندارد. از طرف دیگر، مراکزی که اختیار تصمیم‌گیری دارند، الزاماً در برابر افکار عمومی، رسانه‌ها و نهادهای مدنی پاسخگو نیستند.» در چنین ساختاری، هزینه‌های ناکارآمدی گریبان تصمیم‌گیرندگان را نمی‌گیرد. وقتی بازخوردها و فشارهای ناشی از بحران‌ها به مراکزی که اختیار تغییر مسیر را دارند منتقل نشود، هیچ سیگنالی برای یادگیری نهادی و اصلاح رویه‌ها شکل نمی‌گیرد. در نتیجه، فداکاری کارکنان خرد لزوماً مانع اصلی اصلاح نیست؛ بلکه دیوار بتنی، همان ساختار توزیع قدرت و فقدان پاسخگویی است.

استهلاک نیروی کار

در سال‌های اخیر، موج شدید انتظارات تورمی و کاهش مستمر ارزش پول ملی، مفهوم «دستمزد» در بخش عمومی را از معنا تهی کرده است. وقتی تورم، قدرت خرید کارکنان دولت را می‌بلعد، پدیده‌هایی چون چندشغله شدن، کاهش بهره‌وری پنهان و خروج سرمایه‌های انسانی متخصص از بوروکراسی به امری روزمره تبدیل می‌شود. اما آیا راه‌حل این بحران، صرفاً تزریق منابع مالی و افزایش دستمزدهاست؟

پیش از بحث درباره حقوق کارکنان، باید به یک پرسش اقتصاد کلان پاسخ داد: اندازه و کارکرد دولت چیست؟ مجموعه عریض و طویل نهادها و شرکت‌های دولتی و نهادهای عمومی چنان بزرگ و فربه شده‌اند که مسئله منابع انسانی را نمی‌توان به یک متغیر خطی مانند «پایین بودن حقوق» تقلیل داد. تا زمانی که مشخص نشود سیاست‌گذاران دقیقاً چه وظایفی بر عهده دارند و در کدام حوزه‌ها باید صرفاً نقش تنظیم‌گر (رگولاتور) را ایفا کنند، افزایش عمومی دستمزدها تنها به تشدید ناترازی بودجه و تزریق پول پرقدرت می‌انجامد. دولت باید متمرکز بر وظایف حاکمیتی خود عمل کند و همگام با چابک‌سازی تدریجی، به کارکنان متخصص باقی‌مانده حقوقی رقابتی بپردازد؛ هرچند این کوچک‌سازی نباید در قالب شوک‌درمانی، امنیت معیشتی کارکنان را یک‌شبه نابود کند.

اما بحران جذب نخبگان در بوروکراسی ایران فراتر از متغیر دستمزد است. نسل جدید نیروی کار متخصص، دیگر کار را صرفاً مبادله زمان با پول نمی‌داند. محیط کار، استقلال حرفه‌ای، معنادار بودن فعالیت و امکان اثرگذاری، مولفه‌های کلیدی برای نگهداشت نیروی انسانی هستند. نامداری در این رابطه اشاره می‌کند: «بسیاری از نیروهای متخصص مایل نیستند در محیطی کار کنند که با گزینش، نظارت‌های غیرحرفه‌ای، محدودیت‌های شخصی و الزام به همرنگی فکری مواجه باشند. چنین محیطی افراد را وادار می‌کند میان باورهای شخصی و رفتار حرفه‌ای خود فاصله ایجاد کنند.» در نظام اداری که مدیران کمترین اختیار عمل را دارند و ارتقای شغلی نه براساس شایستگی، بلکه متکی بر انطباق با محدودیت‌های سازمان است، نوعی «انتخاب معکوس» رخ می‌دهد: نخبگان و افراد مستقل خارج می‌شوند و کسانی که بله‌قربان‌گوی این ساختار محدودکننده هستند، در سیستم رسوب می‌کنند.

تله وابستگی مسیر

وقتی موتور اقتصاد از کار می‌افتد، تمرکز صاحبان قدرت و مدیران ارشد به‌تدریج از اداره امور عمومی به سمت تخصیص رانت، پیگیری منافع گروهی و بقای سازمانی منحرف می‌شود. مهار این وضعیت در ساختاری که گردش نخبگان و تغییر سیاست‌ها از طریق سازوکارهای شفاف و رقابتی مسدود شده، عملاً ناممکن به‌نظر می‌رسد.

هسته قدرت در نظام اداری و تصمیم‌گیری را می‌توان به دو گروه کلی تقسیم کرد: گروه نخست، معتقدان صادق به چهارچوب حاکم‌اند که حاضرند برای تحقق باورهایشان هر هزینه‌ای را به اقتصاد تحمیل کنند. گروه دوم، تکنوکرات‌های منفعت‌طلب یا رانت‌جویانی هستند که با پنهان شدن پشت ادبیات گروه اول، به‌دنبال تثبیت جایگاه سازمانی و منافع اقتصادی خود می‌گردند. پیوند این دو گروه، یک شبکه درهم‌تنیده از تعارض منافع ایجاد می‌کند که در اقتصاد سیاسی از آن به‌عنوان «وابستگی به مسیر» یاد می‌شود.

وقتی یک نظام اداری دهه‌ها در یک مسیر مشخص حرکت می‌کند، الگوهای فکری، مناسبات قدرت و حتی قدرت تخیل برای یافتن راه‌های جایگزین، در همان چهارچوب مسدود می‌شود. برای گروهی از مدیران، تغییر مسیر به‌معنای از دست دادن رانت‌ها و منافع است و برای گروهی دیگر، اساساً تصور الگوی متفاوتی از حکمرانی ناممکن است. بنابراین، مقاومت بوروکراسی در برابر اصلاحات تنها ناشی از فساد سازمان‌یافته نیست، بلکه حاصل عادت‌های نهادی است. در غیاب چرخه‌های بازخورد موثر، آزادی رسانه‌ها و نظارت نهادهای مدنی مستقل، تصویب چند بخشنامه برای مبارزه با تعارض منافع، چیزی جز یک نمایش اداری نخواهد بود.

با این تفاسیر، چگونه می‌توان انتظار داشت ماشین فرسوده‌ای که همزمان درگیر تورم، تعارض منافع، ناترازی و قفل‌شدگی است، بتواند نسل جدیدی از مدیران متعهد و کارشناسان متخصص را بازتولید کند؟ پاسخ این است که ساختار اساساً چنین نیازی احساس نمی‌کند. وقتی معیار اصلی گزینش و ارتقا، میزان وفاداری به ساختار و انطباق با هنجارهای رسمی باشد، یافتن مدیران جدید که حاضر باشند در همین زمین بازی کنند، کار دشواری نیست. شعارهای مربوط به «جوان‌گرایی» نیز در همین اتمسفر معنا پیدا می‌کند. جوان بودن یک مدیر، بدون استقلال فکری، تجربه حل مسئله و دانش جهانی، صرفاً به معنای تزریق نیروی مطیع‌تر به بدنه‌ای است که پیشاپیش دچار اختلال شده است.

نیما نامداری در پایان تحلیل خود، استعاره‌ای برای درک رابطه نظام اداری و ساختار قدرت ارائه می‌دهد: «رابطه بوروکراسی با نظام حکمرانی، شبیه رابطه تن انسان و لباسی است که بر تن دارد. لباس به‌تدریج خود را با فرم و اندازه بدن تطبیق می‌دهد. نظام اداری ایران نیز در طول دهه‌ها خود را دقیقاً با انتظارات، ترجیحات و نیازهای اقتصاد سیاسی حاکم هماهنگ کرده است. وقتی تبعیت از مدیر بر استقلال فکری اولویت دارد و پاسخگویی به افکار عمومی جایگاهی ندارد، طبیعی است که بوروکراسی نیز به ساختاری متمرکز، غیرشفاف و کم‌اختیار تبدیل شود. حتی فربه شدن دولت و ایجاد اشتغال گسترده و غیرمولد در نهادهای دولتی را می‌توان نوعی ابزار برای ایجاد وابستگی معیشتی و سرکوب استقلال فردی طبقه متوسط اداری تحلیل کرد.» 

 

دراین پرونده بخوانید ...