داغ انزوا
طرد شدن از جامعه چه پیامدهایی دارد؟
درست در جایی که زرقوبرق اتوبانهای تهران تمام میشود و افق به سیاهی زمینهای رهاشده پیوند میخورد، محلهای به نام «مرتضیگرد» قد علم کرده است؛ جایی که نه کاملاً روستاست و نه رسماً شهر، اما خانه هزاران انسانی است که در میان «دیوارهای نامرئی طرد» گرفتار شدهاند. مقاله «مطالعه کیفی احساس طرد اجتماعی در میان حاشیهنشینان تهران» که در مجله مسائل اجتماعی ایران منتشر شده، فراتر از اعداد و ارقام، به درون رگهای این محله نفوذ کرده تا داستانی از انزوا و محرومیت را بازگو کند. داستان از یک «احساس» تلخ آغاز میشود. پژوهشگران دریافتهاند که ساکنان مرتضیگرد، آدرس خانهشان را مانند یک راز مگو پنهان میکنند. آنها با مفهوم «داغ ننگ» (Stigma) زندگی میکنند؛ احساسی که در آن فرد از معرفی محله خود خجالت میکشد، چون میداند جامعه بزرگتر با نگاهی آمیخته به حقارت و برچسبهای فرهنگی به او مینگرد. در اینجا، زندگی در حاشیه بهمعنای از دستدادن «اعتبار اجتماعی» است؛ جایی که حضور معتادان و آسیبهای محیطی، سایهای از شرم بر سر آبروی ساکنان انداخته است. از منظر اقتصادی، مرتضیگرد میدان جنگی نابرابر است. نظریه «محرومیت نسبی» در اینجا بهوضوح لمس میشود؛ وقتی ساکنان، سفره خالی خود را با ویترینهای پرزرقوبرق پایتخت مقایسه میکنند، شکافی عمیق در روحشان شکل میگیرد. نابرابری فقط در درآمد پایین نیست، بلکه در «مشاغل کاذب» و فصلی، بیکاری تحمیلی به دلیل نبود زیرساخت و هجوم بیرویه فقر خلاصه میشود. نبود امکانات رفاهی و خدماتی، زندگی روزمره را به یک «دو ماراتن» برای تامین ابتداییترین نیازها تبدیل کرده است. امنیت در مرتضیگرد، واژهای است که در میان دعواهای دستهجمعی، دزدیهای مکرر و حضور خلافکاران غیرمحلی رنگ باخته است. روایت محله، روایت «مزاحمتهای بیپایان» است. ساکنان احساس میکنند که نهتنها از سوی رفاه شهری، بلکه از سوی چتر حفاظتی قانون نیز به حاشیه رانده شدهاند. این ناامنی، دیوارهای خانه را برای آنها به زندانی تبدیل کرده که عبور از آن پس از غروب آفتاب، دل شیر میخواهد. درنهایت، تمام این فشارها به یک «دگرگونی تلخ در روابط» منجر میشود. فرد حاشیهنشین برای آنکه کمتر تحقیر شود، آگاهانه یا ناخودآگاه، پیوندهای خود را با دنیای بیرون قطع میکند. «انزوای اجتماعی» در اینجا انتخاب نیست، بلکه یک «مکانیسم دفاعی» است. تضعیف اعتمادبهنفس موجب میشود که فرد از ارتباطات برونگروهی بترسد و در پیله تنهایی خود فرو برود؛ پیلهای که پارادایمهای «سیلور» و «لویتاس» آن را بهخوبی تبیین میکنند: گسست از شبکههای حمایتی و محرومیت از مشارکت در سرنوشت جمعی.
طرد اجتماعی و حاشیهنشینی
طرد اجتماعی بهعنوان یکی از مفاهیم کلیدی در علوم اجتماعی و سیاستگذاری اجتماعی، ناظر بر وضعیتی است که در آن افراد یا گروهها به دلایل ساختاری، نهادی، فرهنگی یا نمادین از مشارکت کامل در زندگی اجتماعی بازمیمانند. در مقاله موردبحث، طرد اجتماعی نه صرفاً بهعنوان فقر اقتصادی، بلکه بهمثابه پدیدهای چندبعدی معرفی میشود که ابعاد اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و روانی را همزمان در بر میگیرد. بر اساس تعاریف ارائهشده، طرد زمانی رخ میدهد که افراد به دلیل فقدان حقوق مدنی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، امکان مشارکت مناسب را در جامعه از دست میدهند و ارتباط آنها با سایر اعضای جامعه تضعیف یا قطع میشود. حاشیهنشینی بهعنوان بستر اصلی بروز طرد اجتماعی، وضعیتی توصیف میشود که در آن گروههایی از جمعیت در نواحی پیرامونی شهرها، بدون دسترسی کافی به زیرساختها، خدمات عمومی و فرصتهای اقتصادی زندگی میکنند. نویسندگان تاکید میکنند که ساکنان مناطق حاشیهای، از قربانیان اصلی طرد اجتماعیاند، زیرا همزمان با فقر مادی، محرومیت فرهنگی، بیثباتی روانی و بیاعتباری اجتماعی مواجهاند. این وضعیت، حاشیهنشینی را به «مرکز احساس کمبود» تبدیل میکند؛ جایی که فقدان منابع، احساس نادیدهگرفتهشدن و تجربه تبعیض بهطور روزمره بازتولید میشود. در سطح نظری، مقاله از مجموعهای متنوع از رویکردها برای تبیین طرد اجتماعی بهره میگیرد. پارادایم همبستگی، طرد را نتیجه گسست افراد از گروه اجتماعی میداند؛ گسستی که به بیتفاوتی نسبت به هنجارها و درنهایت حاشیهراندهشدن منجر میشود. پارادایم تخصصی، طرد را حاصل تبعیض در دسترسی به شبکههای مبادله و فرصتها معرفی میکند، درحالیکه پارادایم انحصار، بر تمرکز نابرابر منابع نمادین، منزلت و پرستیژ در دست گروههای خاص تاکید دارد. مفاهیمی چون دارایی اقتصادی، دارایی فرهنگی-اجتماعی و دارایی سیاسی، چهارچوب تحلیلی مقاله را تکمیل میکنند. کمبود هر یک از این داراییها، احتمال طرد اجتماعی را افزایش میدهد. در این میان، نظریات بوردیو با تاکید بر سرمایه، میدان و عادتواره، امکان فهم پیوند میان ساختارهای اجتماعی و تجربه زیسته ساکنان حاشیهنشین را فراهم میکند. همچنین نظریههایی مانند محرومیت نسبی، قابلیتهای آمارتیا سن و طبقهبندیهای لویتاس و برزشاو، نشان میدهند که طرد اجتماعی فرآیندی تدریجی، چندلایه و درهمتنیده با فقر است، نه صرفاً پیامدی از کمبود درآمد.
فقر، نابرابری و محرومیت ساختاری
بعد عینی طرد اجتماعی در یافتههای مقاله، بهروشنی در قالب فقر پایدار، نابرابری اقتصادی و فقدان زیرساختهای خدماتی نمایان میشود. ساکنان محله مرتضیگرد با مجموعهای از محرومیتهای مادی مواجهاند که زندگی روزمره آنها را بهشدت محدود کرده است. نبود فرصتهای شغلی پایدار، رواج مشاغل کاذب و فصلی، درآمدهای ناپایدار و ناکافی و اجبار به اشتغال در کارهای سخت و کمدرآمد، از مهمترین عوامل بازتولید فقر در این منطقهاند. بازار کار، که در ادبیات طرد اجتماعی نهفقط منبع درآمد، بلکه بستری برای تعامل اجتماعی تلقی میشود، برای ساکنان این محله اغلب مسدود یا محدود است. نبود زیرساختهای حملونقل، فاصله مکانی از مراکز اشتغال و تبعیض در استخدام، امکان دسترسی به شغل مناسب را کاهش داده و فقر را به تجربهای مزمن تبدیل کرده است. این وضعیت بهویژه برای زنان شدیدتر است، زیرا نبود فرصتهای شغلی محلی، وابستگی اقتصادی آنها را افزایش میدهد. در کنار فقر درآمدی، کمبود شدید خدمات عمومی و رفاهی کیفیت زندگی را به سطحی حداقلی تنزل داده است. نبود آب شرب سالم، کمبود امکانات بهداشتی و درمانی، نبود مدارس متوسطه، ضعف زیرساختهای حملونقل عمومی، نبود فضاهای تفریحی و فرهنگی و حتی فقدان خدمات بانکی، نشاندهنده طرد از منابع و خدمات اساسی است. این محرومیتها نهفقط رفاه مادی، بلکه کرامت انسانی ساکنان را نیز تحتتاثیر قرار میدهد. مشکلات امنیتی، بعد دیگری از طرد عینی را شکل میدهد. جرمخیزی بالا، حضور خلافکاران غیرمحلی، دزدیهای مکرر، نزاعهای خیابانی و ناامنی شبانه، محیط زندگی را به فضایی پرتنش و ناامن تبدیل کرده است. این ناامنی، هزینههای روانی و اجتماعی بالایی دارد و اعتماد ساکنان به نهادهای رسمی و امنیتی را کاهش میدهد. در نتیجه، طرد اجتماعی نهفقط در سطح فردی، بلکه در سطح ساختارهای شهری و نهادی بازتولید میشود.
داغ ننگ، انزوا و هویت
یکی از مهمترین دستاوردهای این پژوهش، برجستهسازی بعد ذهنی و احساسی طرد اجتماعی است؛ بعدی که در بسیاری از مطالعات پیشین نادیده گرفته شده بود. احساس داغ ننگ، بهعنوان درونمایه مرکزی تجربه زیسته ساکنان، نقشی تعیینکننده در شکلگیری طرد ذهنی دارد. زندگی در محلهای که بهعنوان «منطقه بد» شناخته میشود، احساس شرم، حقارت و کاهش اعتمادبهنفس را در میان ساکنان تقویت میکند. این داغ ننگ، نهتنها از فقر و محرومیت، بلکه از برچسبهای فرهنگی، قومی و مکانی ناشی میشود. حضور مهاجران، معتادان و کارتنخوابها و بازنمایی منفی رسانهای یا ذهنی از محله، ساکنان را در معرض قضاوت دائمی قرار میدهد. بسیاری از آنها از معرفی محل زندگی خود طفره میروند و حتی روابط خانوادگی و اجتماعیشان را محدود میکنند تا از تحقیر و قضاوت در امان بمانند. انزوا و کنارهگیری اجتماعی، پیامد مستقیم این احساس طرد است. کاهش ارتباطات برونگروهی، بیاعتمادی به غریبهها و گارد گرفتن در برابر افراد خارج از محله، شبکههای اجتماعی را تضعیف میکند. این وضعیت، انسجام اجتماعی و فرهنگی را مختل کرده و نوعی جدایی نمادین میان ساکنان حاشیهنشین و جامعه شهری ایجاد میکند. از منظر نظری، مفاهیمی چون غیرسازی، کلیشهسازی و هویت اجتماعی، بهخوبی این تجربه را توضیح میدهند. ساکنان، هم از سوی جامعه بزرگتر بهعنوان «دیگری» تعریف میشوند و هم در واکنش، نوعی فاصلهگیری خودخواسته را در پیش میگیرند. این فرآیند، طرد ذهنی و عینی را به یکدیگر پیوند میزند و چرخهای از فقر، انزوا و بیاعتمادی را شکل میدهد.

طرد و راههای برونرفت
طرد اجتماعی، بر اساس یافتههای مقاله، پیامدهایی فراتر از سطح فردی دارد و به بیثباتی اجتماعی، افزایش آسیبهای اجتماعی و تعمیق شکافهای شهری میانجامد. افزایش جرم، ناامنی، بیاعتمادی به نهادها و تضعیف سرمایه اجتماعی، هزینههایی است که کل جامعه متحمل آن میشود. طرد، جامعه را قطبی و مرز میان «مرکز» و «حاشیه» را بازتولید میکند. نویسندگان نشان میدهند که طرد اجتماعی در مرتضیگرد، در قالب چرخهای معیوب عمل میکند. فقر و نابرابری، احساس طرد را تشدید میکند؛ احساس طرد، انزوا و کاهش مشارکت را بهدنبال دارد؛ و این انزوا، فرصتهای اقتصادی و اجتماعی را محدودتر کرده و فقر را بازتولید میکند. شکستن این چرخه، نیازمند مداخلهای چندسطحی و هماهنگ است. در بخش پیشنهادها، مقاله بر نقش نهادهای مختلف تاکید میکند. بهبود زیرساختهای شهری، افزایش دسترسی به آموزش باکیفیت، ایجاد فرصتهای شغلی محلی، تقویت خدمات رفاهی و روانی و ارتقای امنیت عمومی، از مهمترین راهکارهای کاهش طرد اجتماعی معرفی میشوند. شهرداریها، وزارت آموزشوپرورش، نهادهای حمایتی، نیروی انتظامی و سازمانهای مردمنهاد، هر یک نقشی کلیدی در این فرآیند دارند. درنهایت، مقاله نتیجه میگیرد که طرد اجتماعی، فقط مسئلهای فردی یا فرهنگی نیست، بلکه بازتاب نابرابریهای ساختاری و ناکارآمدیهای سیاستی است. توجه به تجربه زیسته ساکنان حاشیهنشین، شرط ضروری طراحی سیاستهای اثرگذار برای کاهش طرد و بازگرداندن کرامت، مشارکت و امید به زندگی شهری است.
سیاستهای شهری و توسعه نابرابر
یکی از نکات مهمی که میتوان در امتداد تحلیل مقاله به آن افزود، نقش سیاستهای شهری و الگوی توسعه نابرابر در تشدید طرد اجتماعی است. حاشیهنشینی نهتنها نتیجه مهاجرت یا فقر فردی، بلکه محصول تصمیمهای کلان در حوزه برنامهریزی شهری، توزیع منابع و اولویتهای توسعهای است. تمرکز سرمایهگذاریها در هستههای مرکزی شهر و بیتوجهی مزمن به نواحی پیرامونی، باعث شکلگیری جغرافیای نابرابر فرصتها میشود؛ جغرافیایی که در آن محل تولد و سکونت، آینده اقتصادی و اجتماعی افراد را تا حد زیادی تعیین میکند. در چنین شرایطی، طرد اجتماعی بهصورت فضایی نیز بازتولید میشود. فاصله مکانی از مراکز تصمیمگیری، خدمات و بازار کار، به فاصله اجتماعی و نمادین تبدیل میشود. ساکنان مناطق حاشیهای، نهتنها از نظر فیزیکی، بلکه از نظر ذهنی نیز «بیرون از شهر» قرار میگیرند. این امر، احساس تعلق به شهر و مشارکت در امور جمعی را تضعیف و شهر را به مجموعهای از جزایر جداافتاده بدل میکند. از منظر سیاستگذاری، مقاله بهطور ضمنی نشان میدهد که رویکردهای صرفاً حمایتی یا خیریهای، توان مقابله با طرد اجتماعی را ندارند. پرداخت یارانه یا کمکهای مقطعی، بدون اصلاح ساختارهای تولید فقر، فقط به مدیریت موقت بحران منجر میشود. آنچه موردنیاز است، گذار از سیاستهای جبرانی به سیاستهای توانمندساز است؛ سیاستهایی که بر افزایش قابلیتها، مهارتها و قدرت چانهزنی ساکنان حاشیهنشین تمرکز دارند. همچنین، تقویت سرمایه اجتماعی و بازسازی اعتماد میان ساکنان و نهادهای رسمی، نقشی کلیدی در کاهش طرد دارد. مشارکت دادن ساکنان در تصمیمگیریهای محلی، بهرسمیتشناختن صدای آنها و پرهیز از نگاه امنیتی به حاشیهنشینی، میتواند احساس دیدهشدن و تعلق را تقویت کند. در این چهارچوب، طرد اجتماعی نه یک سرنوشت محتوم، بلکه پدیدهای قابل مداخله و اصلاحپذیر تلقی میشود. در مجموع، افزودن این لایه تحلیلی نشان میدهد که طرد اجتماعی، در پیوندی تنگاتنگ با منطق توسعه شهری و الگوی توزیع قدرت و منابع قرار دارد. بدون بازاندیشی در این منطق، هرگونه مداخله اجتماعی، محدود و ناپایدار خواهد بود. بنابراین، مواجهه با طرد اجتماعی، مستلزم نگاهی ساختاری، بلندمدت و عدالتمحور به شهر و سیاستهای اجتماعی است.
نابرابری و آینده نسلهای حاشیهنشین
برای تکمیل بحث، لازم است به پیامدهای بلندمدت طرد اجتماعی بر بازتولید نابرابری در سطح بیننسلی نیز توجه شود. طرد اجتماعی، فقط وضعیت کنونی ساکنان حاشیهنشین را توضیح نمیدهد، بلکه مسیر آینده نسلهای بعدی را نیز تا حد زیادی تعیین میکند. کودکانی که در مناطق حاشیهای رشد میکنند، از همان ابتدا با محدودیتهای آموزشی، فرهنگی و نمادین مواجهاند که شانس تحرک اجتماعی آنها را کاهش میدهد. کیفیت پایین مدارس، ترک تحصیل زودهنگام، نبود الگوهای شغلی موفق و دسترسی محدود به منابع فرهنگی، موجب میشود فقر و طرد، به تجربهای موروثی تبدیل شود. در این چهارچوب، طرد اجتماعی بهمثابه سازوکاری عمل میکند که نابرابری را بازتولید و تثبیت میکند. نبود سرمایه فرهنگی و اجتماعی، امکان خروج از چرخه فقر را کاهش میدهد و فرد را در موقعیتی قرار میدهد که انتخابهایش محدود و پرهزینه است. این وضعیت، با نظریه «تله فقر» همخوانی دارد؛ جایی که افراد، حتی با تلاش فردی، نمیتوانند از موانع ساختاری عبور کنند. مقاله بهطور ضمنی نشان میدهد که حاشیهنشینی، بستری است که این تله فقر در آن عینیت مییابد. از سوی دیگر، طرد اجتماعی پیامدهای روانی عمیقی دارد که در بلندمدت به فرسایش سرمایه انسانی منجر میشود. احساس بیآیندگی، ناامیدی، اضطراب مزمن و کاهش انگیزه، توان برنامهریزی و سرمایهگذاری فردی را تضعیف میکند. در چنین وضعیتی، تصمیمهای کوتاهمدت و پرریسک، جایگزین برنامهریزی بلندمدت میشود؛ موضوعی که خود به بازتولید فقر و آسیبهای اجتماعی دامن میزند. در سطح کلانتر، تداوم طرد اجتماعی، انسجام اجتماعی شهر را تهدید میکند. شکاف میان مرکز و حاشیه، به شکاف در اعتماد، همبستگی و احساس سرنوشت مشترک تبدیل میشود. این وضعیت، ظرفیت شهر برای مدیریت بحرانها، مشارکت مدنی و توسعه پایدار را کاهش میدهد. به بیان دیگر، طرد اجتماعی نهفقط مسئله ساکنان حاشیه، بلکه مسئله کل شهر و حتی کل جامعه است. بر این اساس، سیاستهای مقابله با طرد اجتماعی باید افق بیننسلی داشته باشند. سرمایهگذاری در آموزش باکیفیت، بهویژه در دوره کودکی و نوجوانی، تقویت مهارتهای نرم و حرفهای و ایجاد فضاهای فرهنگی و ورزشی در مناطق حاشیهای، میتواند چرخه طرد را در بلندمدت تضعیف کند.