باورشکنی
چرا باید در شیوه شکلگیری باورهایمان بازبینی کنیم؟
در دنیایی که تغییرات با سرعتی بیسابقه رخ میدهند، ابزارها و الگوهای سنتی ما برای تحلیل شیوه تفکر و باورهای مردم دیگر کارایی گذشته را ندارند. چهارچوبهای تحلیلی کلاسیک، چه در اقتصاد و چه در جامعهشناسی، معمولاً کنشگران را موجوداتی کاملاً عقلانی فرض میکردند که بر اساس پردازش خطی دادهها تصمیمگیری میکنند. اما اگر میخواهیم بر چالشهای پیچیده رفتاری، اجتماعی و اقتصادی امروز غلبه کنیم، پیش از هر چیز باید شیوه شکلگیری، تثبیت و دگرگونی «باورها» را از نو تعریف کنیم.
اصطلاح «وایبسشن» (Vibecession) که از ترکیب دو واژه «فضای روانی/ حسی» (Vibe) و «رکود اقتصادی» (Recession) ساخته شده است، اخیراً برای توصیف پدیدهای شگفتآور و ملموس بهکار رفته است: شرایطی که آمارهای رسمی نشان میدهند اقتصاد در حال رشد است و متغیرهای کلان در محدوده مثبت قرار دارند، اما عموم مردم دچار نگرانی، ناامنی مالی و این احساس شدید هستند که همهچیز در حال فروپاشی است.این واژه برای توضیح یک ناهنجاری رفتاری مشهود استفاده شد؛ جایی که مردم عادی متقاعد شده بودند وضعیت اقتصادی خراب است، اما آمارهای دولتی و بانکهای مرکزی دقیقاً عکس آن را نشان میدادند. برای مثال، در بازهای که نرخ بیکاری در آمریکا به پایینترین حد خود در ۶۰ سال گذشته رسیده بود، درصد بیسابقهای از مردم دیدگاهی بهشدت منفی به اقتصاد داشتند. همزمان، درحالیکه مردم در نظرسنجیها میگفتند بدترین زمان برای خرید سهام یا سرمایهگذاری در ۲۰ سال اخیر است، شاخص S&P500 طی شش ماه، ۱۴ درصد رشد کرده بود!
اما چرا میان باورهای اقتصاددانان و عموم مردم چنین شکاف عمیقی وجود دارد؟ برای موضوعی که اینقدر در زندگی روزمره ما محوری است، مطالعه خود باورها معمولاً محدود و سطحی بوده است. ما در تحلیلهای سیاستگذاری، بیشتر بر محتوای باورها (ایدهها، آمارها و گزارههای خاصی که درست میدانیم) تمرکز میکنیم تا فرم و ساختار باورها (شیوه شکلگیری، ماهیت، چرایی پایداری و شیوه ادغام آنها در زیستجهان افراد).
دانش یا باور
ما معمولاً بر اساس سنت روشنگری، فرض میکنیم باورها نتیجه مستقیم کسب و ارزیابی دانش هستند و انسانها در یک فرآیند عقلانی به «باورهای موجه» دست مییابند. بر اساس این دیدگاه کلاسیک، اگر کسی باور غلطی دارد، به این دلیل است که داده درست به او نرسیده یا دچار ناآگاهی است. محققان حوزه سواد رسانهای معمولاً نقص در شیوه کسب دانش را دلیل اصلی شکلگیری باورهای نادرست یا غیرعقلانی میدانند. به همین دلیل، در سالهای اخیر بهبود استراتژیهای کسب دانش، فکتچکینگ (راستیآزمایی) و ارتقای سواد دادهای بهطور جدی در مرکز توجه قرار گرفتهاند، چراکه آن را پیشنیاز اصلاح باور میدانند.
اما آیا این تمام داستان است؟ آیا راههای دیگری هم برای شکلگیری و تثبیت باور وجود دارد؟ این ایده که «دانش دادهمحور، تنها سنگبنای باور است»، خود یک پدیده و فرض نسبتاً جدید در تاریخ اندیشه است. تحلیلهای رفتاری جدید نشان میدهند که انسانها تجربیات زیسته، شهود اجتماعی، احساس امنیت روانی و سیگنالهای گروهی را به همان اندازه آمارهای رسمی (و گاه بسیار بیشتر از آنها) مبنای شکلگیری باور قرار میدهند. علاوهبر این، برخی تحلیلگران معتقدند، ما در برههای از تاریخ زندگی میکنیم که شاهد تغییر پارادایمی بزرگ در باورهای جمعی هستیم؛ بنابراین بهجای سرزنش جامعه بهدلیل نادیده گرفتن آمار، بهتر است درک کنیم مردم در واقعیت چگونه این باورهای جدید را شکل میدهند و در میان سیلاب اطلاعات، راه خود را پیدا میکنند.
انقلاب باورها
در تاریخ، دورههای مشخصی وجود دارد که بازتعریف جدی در ساختار باورهای جوامع رخ میدهد. این برههها معمولاً زمانی شکل میگیرند که نهادهای سنتی قدرتمند، از پاسخگویی به چالشهای روزمره عاجز میمانند. برای مثال، اواخر قرن ۱۸ و اوایل قرن ۱۹ با موجی گسترده از باورهای مذهبی جایگزین و هزارهگرایی (انتظار برای یک پایان آخرالزمانی و ایجاد نظمی نو) همراه بود. جی. اف. سی. هریسون، تاریخنگار برجسته، توضیح میدهد که این دوران «گذار از باورها»، باعث تولد جنبشهای اجتماعی و مذهبی نوظهوری مانند متدیستها و شیکرها شد. هریسون چند عامل همزمان را برای این چرخش بنیادی در باورها برمیشمارد:
صنعتی شدن سریع: ساختارهای کاری سنتی و امنیت معیشتی خانوارها را برهم زد.
انقلابهای سیاسی (مانند آمریکا و فرانسه): مشروعیت قدرتهای مستقر و مرجعیت نخبگان را به چالش کشید.
عصر روشنگری: اتکای محض به سنت و باورهای دینی آبا و اجدادی را زیر سوال برد.
جامعه سرمایهداری نوظهور: شکافهای طبقاتی و احساس ناامنی اقتصادی را عمیقتر کرد.
تعجبی نداشت که در آن دوران، جنبشهای جدید با سرعتی باورنکردنی رشد کردند؛ چراکه آنها باورها و روایتهای تازهای برای مواجهه با هنجارهای در حال تغییر و کاهش اضطراب وجودی ارائه میکردند. اما آیا ما هم امروز در میان یک «انقلاب باور» مشابه هستیم؟ پائولو گرباودو، نظریهپرداز سیاسی، بر این باور است که ما شاهد یک دوره گذار جهانی در ایدهها هستیم که با چرخههای ۵۰ساله ایدئولوژیک تاریخ همخوانی دارد. ترکیبی از عواقب اقتصادی پاندمی، تهدیدهای زیستمحیطی، بحرانهای مسکن و رفاه و از همه مهمتر اختلالهای تکنولوژیک (مانند هوش مصنوعی و شبکههای اجتماعی)، بسیاری از تحلیلگران را به این نتیجه رسانده است که جامعه جهانی مجدداً در نقطه انقلاب در باورها ایستاده است. این دوران میتواند پر از هیجان، انرژی و فرصت برای بازبینی روشهای سنتی اداره جامعه باشد، اما مخاطراتی همچون عدم قطعیت عمیق، قطبی شدن شدید، افزایش استرس روانی و پناه بردن به روایتهای سادهانگارانه یا فرقهای را نیز به همراه دارد.
فرآیند شکلگیری باور
برای درک عمیقتر فرآیند مکانیکی شکلگیری باور در ذهن انسان، باید از روانشناسی سادهانگارانه فراتر برویم. یک نقطه شروع عالی، مدل بیزین (Bayesian model)، بهویژه «اصل انرژی آزاد» ارائهشده از سوی کارل فریستون، عصبپژوه نامدار، است. اصل انرژی آزاد بیان میکند که سیستمهای زنده (از جمله مغز انسان) با به حداقل رساندن انرژی آزاد، یعنی خطای پیشبینی یا فاصله میان پیامدهای مورد انتظار و مشاهدات واقعی، سعی میکنند نظم و بقای خود را حفظ کنند. در این چهارچوب نظری:
باورهای ما، مدلهای داخلی مغز برای پیشبینی ورودیهای حسی و محیطی هستند.
مغز بهطور مداوم سعی میکند با تعدیل این مدلها، پیشبینیها را با دادههای دریافتی همراستا کند تا غافلگیری و خطای ادراکی را به حداقل برساند.
تصور کنید مغز یک ماشین پیشبینیکننده است. وقتی مغز ناامنی اقتصادی، گرانی اجارهخانه و افزایش هزینههای معیشت را در سطح خرد تجربه میکند، مدل داخلی خود را روی حالت «بحران و ناامنی» تنظیم میکند. حال اگر مرکز آمار اعلام کند که تورم کاهش یافته یا رشد اقتصادی مثبت شده است، مغز این داده رسمی را بهعنوان یک «نویز» یا داده غیرقابلاعتماد پردازش میکند، نه دلیلی برای اصلاح باور خود؛ زیرا پذیرش آمار رسمی با تجربیات حسی و روزمره فرد متناقض است و انرژی آزاد (خطای پیشبینی) را افزایش میدهد. بااینحال، به تعبیر کاس سانستین، ما انسانها اغلب دچار نوعی «معرفتشناسی آسیبدیده» هستیم؛ به این معنا که فرآیند بهروزرسانی باورها همیشه هم براساس منطق محض یا مدل بیزین ایدهآل کار نمیکند و حبابهای اطلاعاتی، خستگی روانی و سوگیریها آن را تحریف میکنند.
در قضیه وایبسشن، اقتصاددانان کلاسیک تصور میکردند مصرفکنندگان رفتاری غیرمنطقی و احساسی دارند. آنها ضعف رفتاری جامعه را به این نسبت دادند که مردم بیشازحد تحت تاثیر گرانی چند کالای خاص (مثل نرخ بنزین یا مواد غذایی) قرار گرفتهاند و تصویر بزرگتر بهبود شاخصهای کلان را نمیبینند. اما آیا واقعاً موضوع به همین سادگی است؟
نظریه «سطلی» در برابر نظریه «نورافکنی»
روانشناس، تپو فلین، برای درک شیوه تعامل انسان با واقعیت، دو مدل فکری را از هم تفکیک میکند:
نظریه سطلی (Bucket Theory): در این دیدگاه سنتی، فرض بر این است که جهانی مستقل و عینی در بیرون وجود دارد و ذهن انسان مانند سطلی خالی است که دادهها، آمارها و دانش را از جهان بیرون جمعآوری میکند. در این مدل، محدودیتهای شناختی یا دسترسی نداشتن به دادههای درست، علت بروز خطا در باورها هستند.
نظریه نورافکنی (Searchlight Theory): فلین در مقابل، رویکرد دیگری را مطرح میکند که ریشه در فلسفه کارل پوپر دارد؛ ذهن ما صرفاً یک گیرنده غیرفعال نیست، بلکه جهان را شبیه به یک نقشه یا مدل بازسازی میکند. ما نمیتوانیم جهان را کاملاً مستقل از چهارچوبهای ذهنی و تجربیات زیسته خود ارزیابی کنیم.
شیوه درک ما از جهان، فعالانه است. ما با اتکا به حدسها، نظریهها و پرسشهای درونیمان، نورافکن توجه خود را به بخشهای خاصی از واقعیت میتابانیم و بر همان اساس دست به معناسازی میزنیم. پیشفرض اقتصاددانان و سیاستگذاران این است که شاخصهای کلان اقتصادی، واقعیت روی زمین را به تمامی بازتاب میدهند. اما در دنیای واقعی، زمانی که رشد اقتصادی با نابرابری همراه باشد، سود بهبودهای آماری فقط به بخش خاصی از جامعه میرسد. برای اکثریت جامعه، فشار هزینههای زندگی یک احساس نادرست یا یک توهم شناختی نیست، بلکه واقعیت ملموس روزمره است که نورافکن توجه آنها بر آن تابیده شده است. بنابراین، وایبسشن نمونهای درخشان از کارکرد مدل نورافکنی است؛ اقتصاددانان نورافکن خود را روی دادههای کلان انداختهاند و شواهدی را که نشاندهنده بحران معیشت در سطح خرد است نمیبینند، درحالیکه مردم نورافکن خود را بر قدرت خرید واقعی خود تاباندهاند.
ایستادگی پای باورها
در تحلیلهای رسمی، اتکا به باورهایی که با آمارهای موجود همخوانی ندارند، اغلب نشانه ناآگاهی تلقی میشود. اما در دنیای واقعی، ما همیشه با دادههای کامل روبهرو نیستیم. همانطور که لورن دستون، تاریخنگار علم، در جریان تحلیل رفتار جوامع در بحران کووید ۱۹ مطرح کرد، انسانها در بسیاری از برههها در فضای «عدمقطعیت مطلق» زندگی میکنند؛ وضعیتی که در آن دادههای موجود قطعی نیستند و شواهد رسمی مدام تغییر میکنند. در فلسفه علم، ایمره لاکاتوش نشان میدهد که برنامههای پژوهشی علمی، همواره هستهای سخت از باورها دارند که در برابر ابطال سریع با دادههای نقض محافظت میشوند. درجاتی از ایمان یا پذیرش موقت یک فرض لازم است تا یک نظریه فرو نریزد. در زندگی روزمره نیز، اگر مردم با هر گزارش آماری رسمیتیافته، باور خود را درباره تورم یا ناامنی اقتصادی تغییر دهند، دچار سردرد شناختی میشوند. بنابراین، مقاومت در برابر دادههای رسمی میتواند یک پاسخ منطقی به عدم اعتماد نهادی باشد.
البته بیتوجهی مطلق به شواهد و غرق شدن در حبابهای ذهنی نیز مخاطرات عمیق خود را دارد. وقتی فرآیند بهروزرسانی باورها بهکلی متوقف شود، فرد یا جامعه دچار «استدلال انگیزهمند» میشود؛ یعنی پردازش و تفسیر اطلاعات جدید بهگونهای که صرفاً از باورهای قبلی محافظت کند. در علوم رفتاری برای کالبدشکافی این آسیب، به دو نظریه بنیادین ارجاع داده میشود:
1- شناخت محافظتکننده از هویت. دان کاهان، استاد روانشناسی و حقوق دانشگاه ییل، نشان میدهد که انسانها اطلاعات را بهگونهای پردازش میکنند که پیوندهای خود را با گروه همسالان و قبیله اجتماعیشان حفظ کنند. در مسائل مورد مناقشه، پذیرش یک واقعیت آماری اگر به قیمت تاراندن فرد از گروه هویتیاش تمام شود، از سوی ذهن رد خواهد شد. در این حالت، ارزش هویتی باور بر «ارزش صدق و دقت آن» غلبه میکند.
2- باورهای مقدس. جاناتان هایت، روانشناس اخلاق، مطرح میکند که برخی باورها در ذهن انسان از حیطه محاسبات عقلانی و سود و زیان خارج شده و به امور مقدس تبدیل میشوند. زمانی که یک باور اقتصادی یا اجتماعی با هویت و گرههای اخلاقی فرد درمیآمیزد، دیگر با ارائه نمودار و آمار متقاعدکننده تغییر نمیکند. هرگونه تلاش برای تعویض این باورها با دادههای آماری، از سوی فرد یک «تجاوز اخلاقی» تلقی میشود، نه یک بحث کارشناسی.
بازگرداندن دموکراسی
طرح بحث وایبسشن و شکاف میان آمار و باور عمومی، اگر بهدرستی هدایت نشود، ممکن است این حس تکنوکراتیک را ایجاد کند که کارشناسان و تکنوکراتها بهتر میدانند و تجربیات زیسته و احساسات مردم عادی بیارزش و غیرعقلانی است. اما تاریخ اجتماعی درس دیگری به ما میدهد. جنبشهای تغییر باور در قرن ۱۹، مردم را تشویق میکردند که خودشان متون را بخوانند، دادهها را تحلیل کنند و متکی به مراجع مطلق نباشند. این کار دانش را دموکراتیک کرد و به افراد قدرت داد تا خود را بازیگر فعال معناسازی ببینند. سیاستگذاران و تحلیلگران اقتصادی باید درک کنند که مردم امروز دیگر ظرفهای خالی برای پذیرش دادههای یکطرفه از بالا به پایین نیستند؛ آنها کنشگرانی فعالاند که اگر احساس کنند آمارهای رسمی تجربه زیستهشان را نادیده میگیرد، مراجعی جدید برای معناسازی خلق خواهند کرد.
پذیرش این پارادایم جدید در نحوه شکلگیری باورها، مستلزم یک تجدیدنظر اساسی در ابزارهای علوم رفتاری کاربردی، استراتژیهای شرکتی و سیاستگذاری عمومی است:
عبور از اطلاعرسانی یکطرفه به طراحی همدلانه
سیاستگذاران اقتصادی نمیتوانند با اصلاح کتابچههای آماری یا برگزاری کنفرانسهای خبری متکلمالوحده، وایبسشن یا بیاعتمادی عمومی را درمان کنند. اگر دادههای رسمی نشان از بهبود دارند اما احساس عمومی منفی است، اولویت نخست باید مشاهده و بهرسمیتشناختن نقاط درد خرد باشد.
مدیریت عدم قطعیت بهجای ادعای پیشبینیپذیری مطلق
در دنیایی که جوامع متوجه عدم قطعیتهای عمیق شدهاند، ادعای سازمانها مبنیبر کنترل کامل اوضاع یا پیشبینیهای قطعی، به بیاعتمادی بیشتر دامن میزند. نهادهای سیاستگذار و کسبوکارها باید پیامرسانی خود را مبتنیبر سناریوهای متعدد، پذیرش خطا و انعطافپذیری طراحی کنند تا با پردازش بیزین ذهن مخاطب همراستا شود.
در علوم رفتاری کاربردی و اقتصاد سنتی، همواره این تمایل جدی وجود داشته است که یک مدل ساده و یکپارچه برای تصمیمگیری انسان فرض شود. اما واقعیت زیست انسان این است که هر دو مدل (سطلی و نورافکنی) همزمان در ذهن ما فعال هستند. ما در عصری از تغییرات بنیادین و گذار ایدئولوژیک زندگی میکنیم؛ عصری که در آن، اتکای صرف به آمارهای رسمی برای شکلگیری باورهای همسو کافی نیست. چالش اصلی متخصصان رفتاری، رهبران کسبوکار، تحلیلگران و سیاستگذاران این است که بدانند در هر موقعیت تحلیلی، با چه جنبهای از باورهای انسان روبهرو هستند.
دیدگاه تان را بنویسید