شناسه خبر : 52028 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

رویای گمشده

واکاوی دلایل فقدان پروژه‌های توسعه‌ای در گفت‌وگو با سعید اسلامی‌بیدگلی

رویای گمشده

توسعه در هر کشوری فراتر از تزریق سرمایه و احداث زیرساخت‌های فیزیکی، نیازمند یک نیروی محرک روانی و ذهنی است؛ نیرویی که می‌توان از آن به‌عنوان «رویای ملی» یاد کرد. در دهه‌های گذشته و در تاریخ اقتصاد سیاسی ایران، همواره پروژه‌های پیشران و ابرپروژه‌هایی وجود داشته‌اند که نه‌تنها به‌عنوان موتور محرک رشد اقتصاد عمل می‌کردند، بلکه حس افتخار، انسجام و تعلق خاطر ملی را در کالبد جامعه می‌دمیدند. اما امروز، اقتصاد ایران در نقطه‌ای ایستاده است که گویی ماشین رویاسازی متوقف شده و حکمرانی اقتصادی از فاز توسعه‌گرایی به فاز بقا و مدیریت روزمرگی تقلیل یافته است. به همین بهانه با دکتر سعید اسلامی‌بیدگلی، تحلیلگر اقتصاد، گفت‌وگویی داشتیم و از او درباره آخرین باری پرسیدیم که ایرانی‌ها به یک پروژه ملی افتخار کردند.

  ♦♦♦

اگر به دوره‌های مختلف صنعتی‌سازی و توسعه در تاریخ ایران نگاه کنیم، همواره نقاط عطفی را می‌بینیم. اما آخرین پروژه‌ای که واقعاً تمام ایرانی‌ها به آن افتخار کردند و احساس کردند یک اتفاق مثبت و بزرگ در کشور افتاده، چه بوده است؟ چرا دیگر شاهد خلق چنین رویدادهای ملی نیستیم؟

وقتی در مورد دوره‌های مختلف صنعتی در ایران صحبت می‌کنیم، کم‌وبیش به نمادهای توسعه‌ای اشاره می‌کنیم. پروژه‌های صنعتی بزرگی مثل کارخانه ذوب‌آهن، مجتمع‌های فولاد، یا طرح‌های ملی عظیمی مانند راه‌آهن سراسری، همگی در حافظه تاریخی ما ثبت شده‌اند. حتی در دهه‌های اخیر، شاید توسعه منطقه ویژه پارس جنوبی (عسلویه) آخرین پروژه‌ای باشد که بتوانیم با افتخار از آن یاد کنیم و بپذیریم که یک پروژه پیشران اقتصادی بوده است؛ پروژه‌ای که نه‌تنها یک تحول شگرف منطقه‌ای و ملی ایجاد کرد، بلکه حتی در سطح بین‌المللی و استانداردهای جهانی نیز قابل افتخار و دفاع بود. برای درک بهتر این فقدان، من پروژه‌های ملی را به دو دسته کلی تقسیم می‌کنم: دسته نخست، پروژه‌های بقا هستند. اینها شامل زیرساخت‌های حداقلی، پروژه‌های سدسازی معمولی، یا حتی تاسیسات دفاعی می‌شوند که صرفاً برای حفظ وضعیت موجود و جلوگیری از فروپاشی طراحی شده‌اند. اما دسته دوم، پروژه‌های افق‌گشا هستند. پروژه‌هایی نظیر راه‌آهن سراسری، کارخانه‌های عظیم پایه‌ای، پروژه‌های نمادین منطقه‌ای مثل سد کرخه در زمان خودش، یا حتی پروژه‌هایی با کارکرد نمادین شهری مانند برج میلاد در این دسته قرار می‌گیرند. این پروژه‌ها به جامعه افق دید می‌دادند.

متاسفانه آنچه امروز شاهد آن هستیم، غیبت مطلق پروژه‌های افق‌گشاست. ما اکنون تماماً درگیر پروژه‌های دسته نخست، یعنی پروژه‌های دست‌دوم و صرفاً نگهدارنده شده‌ایم. بله، امروز هم در کشور پل ساخته می‌شود، پالایشگاه احداث می‌شود یا جاده کشیده می‌شود، اما از اینها پروژه‌هایی نیستند که در حد لازم حس افتخار، غرور ملی و تعلق خاطر را در شهروندان بیدار کنند. به همین دلیل است که امروز وقتی صحبت از تخریب یا استهلاک پروژه‌های زیرساختی به میان می‌آید، بخش بزرگی از جامعه نسبت به آن احساس چندانی ندارد. اگر به مردم بگویند فلان پل تخریب شد، واکنشی درخور نمی‌بینید، چون اساساً آن پل پروژه‌ای نبوده که به آن افتخار کنند. اما وقتی صحبت از فرسایش تجهیزات در خلیج فارس، عسلویه یا ذوب‌آهن می‌شود، هنوز حساسیت‌هایی در جامعه برانگیخته می‌شود، زیرا آن پروژه‌ها در زمان خودشان افق‌گشا بوده‌اند و مردم روی آنها حساسیت دارند. بنابراین، در سال‌های اخیر اساساً مسیر حرکت به سمت خلق پروژه‌های افتخارآمیز را گم کرده‌ایم.

اگر بخواهیم به سراغ ریشه‌یابی این توقف تاریخی برویم، به‌نظر شما چه متغیرها و عواملی دست‌به‌دست هم داده‌اند تا ماشین رویاسازی و توسعه در اقتصاد ایران متوقف شود؟

برای درک ریشه‌های این بحران عمیق، من موضوع را در چهار محور اصلی صورت‌بندی کرده‌ام که هر کدام نیازمند واکاوی دقیق است. محور نخست، افت شدید و زوال تدریجی نهادهای توسعه‌ای در کشور است. توسعه نیازمند مغز متفکر است. ما در ساختار حکمرانی اقتصادی فعلی، اساساً نهادهایی را که ماموریت آنها اندیشیدن به آینده و طراحی استراتژی‌های بلندمدت باشد از دست داده‌ایم. شاید امروز ساختار بوروکراتیک ما بتواند به‌صورت واکنشی برخی از بحران‌های روزمره را مدیریت کند، اما واقعیت تلخ این است که دیگر معمار توسعه در کشور وجود ندارد. نهاد قدرتمند توسعه‌ای نداریم تا به معماری آینده اقتصاد ایران فکر کند و این یک خلأ استراتژیک و حیاتی است.

محور دوم، فروپاشی و انسداد سازوکارهای تامین مالی بلندمدت است. مگاپروژه‌های ملی و توسعه‌ای، نیازمند سرمایه‌گذاری‌های بسیار کلان بلندمدت و پذیرش ریسک‌های بالا هستند. در گذشته، دولت در گام نخست، این پروژه‌ها را از طریق بودجه‌های عمرانی تامین مالی می‌کرد. در گام‌های بعدی، این وظیفه به دوش نظام بانکی می‌افتاد. اما امروز، نظام بانکی کشور خود با بحران‌های عمیق ساختاری، ناترازی‌های گسترده و مشکلات ترازنامه‌ای روبه‌روست و عملاً نه‌تنها ظرفیت سرمایه‌گذاری در پروژه‌های عظیم را ندارد، بلکه مقررات موجود نیز چنین اجازه‌ای به آن نمی‌دهد. از سوی دیگر، بازار سرمایه با وجود اینکه ذاتاً محل تجمیع سرمایه‌های خرد و کلان است، اما تا به امروز نتوانسته در تامین مالی مگاپروژه‌ها موفق عمل کند. هرچند برخی از شرکت‌های بزرگ فعلی بورس که یادگار همان پروژه‌های افتخارآمیز گذشته هستند، توانسته‌اند تا حدودی از بازار سرمایه تامین مالی کنند، اما نتوانسته‌ایم ابزارهای نوینی خلق کنیم که مثلاً بتوانیم برای یک پروژه جدید ملی، 100 هزار میلیارد تومان منابع تازه از بورس جمع‌آوری کنیم. البته بحران فقط کمبود نقدینگی نیست؛ سیاست‌گذاری‌های غلط نظیر قیمت‌گذاری دستوری، پیش‌بینی‌ناپذیری آینده، نرخ بهره حقیقی منفی و تورم‌های افسارگسیخته، باعث شده‌اند که اساساً تمایل و انگیزه‌ای برای سرمایه‌گذاری در پروژه‌های تولیدی بلندمدت با ریسک بالا در اقتصاد ایران باقی نماند.

محور سوم، غلبه بلامنازع پارادایم‌های امنیتی بر پروژه‌های توسعه‌ای است. هر پروژه‌ای که قرار است به یک رویای ملی تبدیل شود، پیش‌نیاز قطعی آن شفافیت است. جامعه باید ببیند چه چیزی در حال ساخت است تا با آن ارتباط برقرار کند. اما متاسفانه فرهنگ شفافیت در نظام تامین مالی پروژه‌های کلان ما جایگاهی ندارد. بخش بزرگی از پروژه‌های زیرساختی امروز ایران در دل نهادهای خاص و در فضایی کاملاً غیرشفاف شکل می‌گیرند و اساساً علاقه‌ای هم به شفاف‌سازی ابعاد مالی و اجرایی آنها وجود ندارد. وقتی من به‌عنوان شهروند نمی‌دانم دقیقاً چه چیزی با چه هزینه‌ای در حال ساخت است، چگونه می‌توانم به آن افتخار کنم؟ برای مثال، مکرر گفته می‌شود که ما در بخش‌های مختلفی به توسعه و پیشرفت‌های خیره‌کننده‌ای دست یافته‌ایم؛ اما تا زمانی که من شهروند جزئیات این پروژه‌ها را ندانم و آثار سرریز تکنولوژیک و اقتصادی آنها را در رفاه عمومی و زندگی روزمره جامعه نبینم، چگونه می‌توانم این ادعاها را به یک افتخار ملی تبدیل کنم؟ بسیاری از این پروژه‌ها از منظر مالی در یک تاریک‌خانه مطلق قرار دارند.

و اما محور چهارم، تغییر پارادایم توسعه در سطح جهانی و جاماندگی اقتصاد ایران از این موج جدید است. دوران شکوه پروژه‌های فیزیکی، سازه‌های بتنی و سخت‌افزاری در دنیا به پایان رسیده و ما وارد عصر پروژه‌های نرم شده‌ایم. امروز مگاپروژه‌ها و رویای ملی کشورها در قالب همکاری‌ها و ابرشرکت‌های فناوری مثل «انویدیا» هوش مصنوعی و اقتصاد دیجیتال تعریف می‌شوند. ناکامی اصلی اقتصاد ما دقیقاً در همین نقطه است. آیا امروز یک اپلیکیشن ایرانی در سطح جهانی داریم که به آن ببالیم؟ آیا یک داروی نوترکیب موفق جهانی تولید کرده‌ایم؟ آیا یک پلت‌فرم هوش مصنوعی ایرانی داریم که بتواند در آینده مایه افتخار ملی ما باشد؟ این شرکت‌های تکنولوژی‌محور هستند که امروز پیشران اقتصاد جهان‌ هستند، در ایجاد اشتغال پایدار نقش حیاتی ایفا می‌کنند، موتور رشد اقتصاد محسوب می‌شوند و سایر بخش‌های صنعت را به‌دنبال خود می‌کشند، و ما از این عرصه کاملاً غایبیم.

با این کالبدشکافی وضعیت موجود و با توجه به از دست رفتن ظرفیت‌های نهادی، مالی و تکنولوژیک، اکنون در مرحله‌ای هستیم که به تعبیر شما دچار بحران معنا شده‌ایم. اگر توانایی ساختن رویاهای بزرگ را نداشته باشیم و تنها برای بقا تلاش کنیم، چگونه می‌توان مدیریت امید در جامعه را بر عهده گرفت؟ راهکار خروج از این انسداد چیست؟

 این مهم‌ترین پرده از بحث ماست که حالا باید چه کار کنیم. ما متاسفانه تبدیل به کشوری شده‌ایم که سطح انتظاراتمان به‌شدت تقلیل یافته است؛ هر زمان که شرایط بدتر نشود و زمین نخوریم، احساس خوشحالی می‌کنیم. ما این سطح از روزمرگی را به‌عنوان موفقیت تعریف کرده‌ایم. من به‌عنوان یک شهروند پذیرفته‌ام که بحران بی‌معنایی و بی‌افقی به شکلی فراگیر در کشور رخنه کرده و این سطح از ناامیدی، بسیار ناراحت‌کننده است. برای خروج از این بن‌بست، با توجه به واقعیت‌های ساختار اقتصادی کشور، ناچاریم از الگوی رویاسازی‌های دولتی عبور کرده و به سمت رویاسازی‌های اجتماعی و بازارمحور حرکت کنیم. نخستین گام برای خلق دوباره امید این است که دولت بپذیرد سازوکارهای معیوب فعلی را اصلاح کند. اگر موانع بنیادین مثل انحصارهای اقتصادی را بشکنیم، پهنای باند اینترنت را به روی نوآوری باز کنیم، حقوق مالکیت را به رسمیت بشناسیم و به‌معنای واقعی کلمه به بخش خصوصی احترام بگذاریم، همین اصلاحات به‌تنهایی می‌تواند بزرگ‌ترین رویا برای جامعه امروز ایران باشد.

در گام بعدی، ناچاریم چند پروژه ملی و استراتژیک تعریف کنیم که ماهیت افق‌گشا داشته باشند. من به‌عنوان پیشنهادهای نمادین اشاره می‌کنم؛ پروژه‌هایی که بتوانند امید اجتماعی را احیا کنند. مثلاً رفع تشنگی فلات مرکزی ایران. این یک بحران تمدنی است و اگر بتوانیم یک مگاپروژه مهندسی و مدیریت منابع آب برای آن تعریف کنیم، به جامعه نشان داده‌ایم که هنوز توانایی حل یک مسئله بزرگ تمدنی را داریم. ایده دیگر، ایجاد شبکه قطار سریع‌السیر سراسری است که می‌تواند کل نظام حمل‌ونقل لجستیک ایران را متحول کرده و پیشران قطعی توسعه برای سایر صنایع باشد. یا حرکت به سمت توسعه مسکن مدرن، هوشمند و سبز.

اما شرط حیاتی موفقیت تمام این پروژه‌ها این است که در یک فضای کاملاً رسانه‌ای و شفاف تعریف شوند. مردم باید در خلق این ذهنیت مشترک و رویای جمعی مشارکت داده شوند. دولت باید تکلیف خود را روشن کند که آیا کشوری هستیم که فقط می‌خواهیم زنده بمانیم، یا کشوری هستیم که داعیه رشد و توسعه داریم؟ در حال حاضر، خروجی حکمرانی اقتصادی نشان می‌دهد که استراتژی تنها زنده ماندن است. اما باید بدانیم زنده ماندن بدون رویا، فقط طولانی‌تر کردن رنج‌ها و دردهای ماست. ما در اغلب عرصه‌ها بی‌رویا شده‌ایم. حتی در رویدادهای ورزشی مثل جام جهانی، می‌بینیم که کشورهایی مثل مصر یا نروژ با رویای رسیدن به نیمه‌نهایی برنامه‌ریزی و رشد می‌کنند، اما سقف رویای ما این است که با نتایج سنگین شکست نخوریم و فقط خوشحال باشیم که تحقیر نشده‌ایم. این اندیشه انفعالی، در تاروپود جزئیات سیاست‌گذاری‌های ما رسوخ کرده است.

در صحبت‌هایتان به پروژه‌های نمادین کشورهای منطقه اشاره کردید. اما اجرای این پروژه‌های بزرگ در فضای ایزوله و اقتصاد بسته ممکن نیست. مسئله اتصال به اقتصاد جهانی چقدر در تحقق این رویاها حیاتی است؟

این یک الزام قطعی و غیرقابل چشم‌پوشی است. بدون وصل شدن مجدد به زنجیره ارزش و بازارهای جهانی، نخواهیم توانست عقب‌ماندگی وحشتناک تکنولوژیک خود را جبران کنیم. در انزوا، نه دسترسی به سرمایه‌های کلان بین‌المللی خواهیم داشت و نه می‌توانیم از ظرفیت بازارهای مصرفی بین‌المللی استفاده کنیم. مگاپروژه‌های امروز جهان، ماهیتاً به بازارهای جهانی نیازمندند. همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم، اگر رویای توسعه یک الگوی هوش مصنوعی قدرتمند یا یک پلت‌فرم اقتصاد دیجیتال را در سر داریم، باید بدانیم که توسعه تکنولوژی در این سطح، برای یک بازار محدود و چند‌میلیون‌نفری در داخل کشور، نه توجیه اقتصادی دارد و نه اساساً امکان بزرگ شدن پیدا می‌کند. بنابراین، بازگشت به نظام اقتصاد بین‌الملل، مهم‌ترین پیش‌شرط هرگونه برنامه‌ریزی برای رویاسازی اقتصادی است.

در حال حاضر، به دلیل افت شدید سرمایه اجتماعی، حتی اگر پروژه بزرگی هم در کشور تعریف شود، پیش‌فرض افکار عمومی این است که منافع این پروژه قرار نیست به همه مردم برسد. وقتی مردم اطلاعی از فرآیندها ندارند، چگونه می‌توان آنها را در ساخت یک رویای ملی مشارکت داد؟

دقیقاً به همین دلیل است که تاکید کردم مردم باید در ساختن آن رویا نقش مستقیم ایفا کنند. وقتی از پروژه رفع تشنگی فلات مرکزی نام می‌برم، به این دلیل است که به واسطه تلاش‌های رسانه‌ها در سال‌های گذشته، امروز دغدغه آب به یک مسئله ذهنی و بحران ملموس برای مردم تبدیل شده است. مردم باید در شکل‌گیری خود رویا نقش جدی ایفا کنند. دولت باید از جامعه بپرسد: «شما چه پروژه‌ای از من می‌خواهید؟» نه اینکه پشت درهای بسته پروژه‌ای را تعریف و به مردم تحمیل کند.

من به‌عنوان سیاست‌گذار باید گام‌به‌گام در زمینه پروژه شفاف‌سازی کنم. باید به‌صورت علنی به جامعه توضیح دهم که منابع مالی این طرح عظیم از کجا تامین می‌شود؟ اگر قرار است از بودجه عمومی هزینه شود، از کدام ردیف‌ها کسر می‌شود؟ سرمایه اجتماعی ما امروز تضعیف شده است. برای بازسازی این سرمایه اجتماعی مخدوش‌شده، تنها راه ممکن شفافیت مالی بی‌قیدوشرط و مشارکت دادن افکار عمومی در مطالبه‌گری پروژه‌هاست. اگر قرار باشد از من بخواهند یک مسیر اجرایی برای بازگشت به رویای ملی تدوین کنم، اولین قدم من تعریف پروژه بتنی نخواهد بود. من ابتدا مشکل پهنای باند اینترنت را به‌صورت ریشه‌ای حل می‌کنم، موانع مالیاتی دست‌وپاگیر را رفع می‌کنم، نظام حقوق مالکیت را به رسمیت می‌شناسم و انحصارهای ویرانگر را در اقتصاد از بین می‌برم. ابتدا این پیش‌نیازها را فراهم می‌کنم تا وقتی یک رویای جدید می‌سازم، جامعه باور کند که تحقق این رویا امکان‌پذیر است.

دراین پرونده بخوانید ...

دیدگاه تان را بنویسید