درنگ در جنگ
چرا آمریکا از گزینه نظامی علیه ایران عقبنشینی کرد؟
اعتراضات اخیر در ایران، نقش متغیر ایالاتمتحده آمریکا و احتمال مداخله سیاسی-نظامی این کشور را در امور داخلی جمهوری اسلامی بار دیگر در تاریخ معاصر برجسته کرد. از 19 تا 26 دیماه، این احتمال بهویژه معطوف به پیام ترامپ در تروث سوشال بسیار پررنگ بود که رئیسجمهور آمریکا دست به گزینه نظامی بزند (اینکه این گزینه نظامی چه طیفی را دربر میگرفت، خود محل شک و تردید بود، اما انتظار عمومی و روایت غالب این بود که گزینه اتاق بیضی، تغییر رژیم یا یک حمله تمامعیار خواهد بود). بااینحال، برآیند و خروجی محاسبات کاخ سفید با انتظارات عمومی تفاوت داشت، که ناشی از پیچیدگیهای حمله دوباره به ایران در شرایط ناپایداری خاورمیانه، نگرانی متحدان منطقهای آمریکا، تردید اسرائیل درباره موثر بودن یک عملیات محدود، همزمان با پاسخ متقابل ایران، برقراری کانال دیپلماتیک عراقچی-ویتکاف و درنهایت ترجیح راهحل ترکیبی تحریم-فشار-دیپلماسی بر گزینه نظامی در میان حلقه اول تصمیمگیرندگان دولت ترامپ و در راس آنها شخص رئیسجمهور بود. برای تبیین چرایی عقبنشینی آمریکا از گزینه نظامی در قبال تحولات دیماه ایران، باید از سه منظر یا به بیان دقیقتر سه سطح تحلیل، متغیرهای دخیل در این تصمیم را مدنظر قرار دارد. سطوح بههمپیوستهای که میتوان آنها را از چند منظر تبیین کرد.
نخست؛ سطح داخلی آمریکا
در سطح نخست، بهعنوان پیشران اصلی، باید به سه متغیر سند استراتژی امنیت ملی دولت ترامپ، اختلاف نظر میان اتاق بیضی در بستر پایگاه جنبش ماگا و رویکرد معاملهگرایانه-ذهنی ترامپ در مورد ترجیح راههای کمهزینه اما موثر و هدفمند اشاره کرد.
سند استراتژی امنیت ملی سال 2025 دولت ترامپ
سند امنیت ملی ایالاتمتحده، بازتابی از راهبردهای امنیتی این کشور است؛ راهبردهایی که بهطور مستمر تحتتاثیر تحولات جهانی، تغییرات ژئوپلیتیک و عوامل تاریخی شکل میگیرند و هر بار متناسب با اولویتهای جدید بازنویسی میشوند. در نسخه سال ۲۰۲۵، این سند رویکرد تازه آمریکا به امنیت ملی را تشریح میکند و خود را یک اصلاح ضروری بر سیاستهای خارجی شکستخورده ایالاتمتحده پس از دوران جنگ سرد معرفی میکند. بر اساس این سند، جایگاه خاورمیانه در سیاست خارجی آمریکا، دستخوش بازنگری بنیادین شده و از یک اولویت اصلی که دههها منابع آمریکا را به خود معطوف کرده بود، به منطقهای با اهمیت مدیریتشده تبدیل شده است. دلایل این کاهش تمرکز عبارتاند از تنوع منابع انرژی و تبدیل شدن ایالاتمتحده به یک «صادرکننده خالص انرژی»، تغییر و انتقال کانون رقابت ابرقدرتها به مناطق دیگر، بهویژه منطقه هند-پاسیفیک.
با وجود این کاهش اولویت، منافع باقیمانده آمریکا در خاورمیانه به شکل محدودی تعریف شده است؛ جلوگیری از تسلط رقبای آمریکا مانند ایران بر منابع انرژی خلیج فارس، باز ماندن تنگه هرمز، تضمین امنیت اسرائیل، جلوگیری از تبدیل منطقه به کانون صدور تروریسم. این سند، گسترش «پیمان ابراهیم» را بهعنوان الگوی موفق برای تامین این منافع معرفی میکند. این الگو که در آن آمریکا بهجای حضور مستقیم نظامی، به توانمندسازی متحدان منطقهای برای مدیریت ثبات میپردازد، نشاندهنده گذار به سمت دکترین جدید است که نیاز به اقدامات جنگی را کمتر میکند. حرف ترامپ این است که با توجه به احیای آمریکا بهمثابه قطب تولید انرژی، دیگر دوران نیاز به خاورمیانه از حیث منطقهای برخوردار از انرژی بهسر رسیده است. البته این بهمعنای بیاهمیت شدن این منطقه نیست و کماکان مسائلی مانند جغرافیای سیاسی، بازارهای فروش و متحدان منطقهای، مهم و تعیینکننده است. درباره ایران، این سند، جمهوری اسلامی ایران را چالش اصلی امنیتی و نیروی اصلی بیثباتکننده در خاورمیانه معرفی میکند، اما رویکرد مقابله با آن را متفاوت از گذشته ترسیم میکند. استراتژی جدید، بهجای درگیری مستقیم بهویژه گزینه تغییر رژیم، بر مهار ایران از طریق ابزارهای دیپلماتیک، اقتصادی و تقویت اتحادهای منطقهای تمرکز دارد. سند مدعی است که اقدامات اسرائیل مانند تغییر سیمای منطقهای پس از ۷ اکتبر و بمباران تاسیسات هستهای ایران توسط آمریکا، توان جمهوری اسلامی ایران را بسیار کاهش داده است. بنابراین رویکرد مهار ایران نه یک استراتژی منطقهای مجزا، بلکه تطبیق دقیق دکترین ترامپ مبتنی بر صلح از طریق قدرت است؛ جایی که قدرت آمریکا برای تقویت یک ائتلاف منطقهای (اسرائیل و دولتهای عربی) به کار گرفته میشود تا مسئولیت اصلی مهار رقیب منطقهای را بر عهده بگیرند.
اختلاف نظر میان اتاق بیضی در بستر پایگاه جنبش ماگا
همراستا با سند استراتژی امنیت ملی بهعنوان نقشه راه دولت ترامپ، اختلاف نظرها میان مقامات کاخ سفید بهخصوص حلقه مشاوران جی.دی. ونس، نقش مهمی در خروجی تصمیم منجر به عقبنشینی داشته است. ونس بهعنوان مهره نزدیکتر به ترامپ، با تمایلات انزواگرایانه جهانی و توجه به مسائل و چالشهای داخلی آمریکا در چهارچوب «اول آمریکا»، بهعنوان بستر و پایگاه جنبش ماگا، وزن قابلتوجهی در تردیدآفرینی نسبت به موفقیت حمله در شرایط کنونی داشته است. حتی در سطح بالاتر، مارکو روبیو هم با وجود مواضع تندتر نسبت به ایران، به دلیل تمرکز بر آمریکای لاتین، تحولات ونزوئلا، گرینلند، اوکراین و غزه، نسبت به موفقیتآمیز بودن حمله به ایران، بهویژه در سطحی که همواره مدنظر ترامپ بوده یعنی حمله محدود، موثر و هدفمند، ابراز تردید کرده است. این وضعیت البته در طول سالهای گذشته، بهویژه در دولت اول ترامپ نیز برقرار بود و بارها موجب اختلاف نظر میان حلقه اتاق بیضیشکل میشد و درنهایت، به نقش رئیسجمهور و اهمیت-فوریت موضوع پیوند میخورد. مسئله مهم دیگر در میان حلقه مشاوران و تصمیمگیرندگان، ملاحظات مرتبط با انتخابات میاندورهای کنگره و انتخابات ریاستجمهوری سال 2028 است. در اواخر سال ۲۰۲۷، رقابتهای انتخابات سال ۲۰۲۸ ریاستجمهوری آمریکا آغاز میشود و مدتی پس از آن، نامزد نهایی حزب جمهوریخواه باید مشخص شود. تعیین نامزد حزب به معنای این است که کدام جریانها کنترل حزب را به دست میگیرند. به همین دلیل، از هماکنون نیروهای متعارض جمهوریخواه بهدنبال تسلط بر حزب هستند. در این میان، از دو شخص بهعنوان نامزدهای احتمالی جمهوریخواهان نام برده میشود؛ جی. دی. ونس و مارکو روبیو. این دو شخص، نماینده دو جریان با دو گفتمان تقریباً متعارض در جمهوریخواهی هستند که رقابت شدیدی میان این دو مقام، بر سر هژمونی حزب وجود دارد.
رویکرد معاملهگرایانه-ادراکی ترامپ
شخصیت و ذهنیت ترامپ باعث شده تا عمده تحلیلها بر نقش وی بهعنوان یک رئیسجمهور غیرقابلپیشبینی مانور داده و عمده تصمیمات را محصول تصمیم شخصی وی، البته در یک فرآیند مشورتی حداقلی، ارزیابی کنند. با تایید این گزاره، اما این لزوماً به معنای بیتوجهی به نقش سایر افراد موثر، نهادها و چهرهها بر ترامپ نیست، که در مقاطع مختلف، ترامپ را از تصمیم خود بازگرداندهاند. بااینحال، شخصیت معاملهگرای ترامپ مبتنی بر منطق شفاف سود و هزینه، بهدور از پیچیدگیها و فلسفهها و تمایل شدید به سادهسازی مسائل، باعث شده او نقش مهمی در عدم ورود ایالاتمتحده به ماجراجوییهای بیپایان مبتنی بر انگارههای خیر و شر یا ایفای نقش پلیس جهانی و به انجام رساندن رسالت نظم لیبرال بینالمللی داشته باشد. مضاف بر این، ذهنیت و ادراک ترامپ بهشدت نسبت به لشکرکشیهای نظامی آمریکا به خاورمیانه در طول دهههای گذشته حساس بوده و از منتقدان جنگهای بیپایان عراق و افغانستان و سایر ماجراجوییها در خاورمیانه به شمار میرود و آن را انحراف از مسیر صلح از طریق قدرت تفسیر میکند.

سطح دوم؛ سطح منطقهای
در سطح دوم یعنی سطح منطقهای، مخالفت شیخنشینهای خلیج فارس، بهویژه عربستان سعودی با حمله به ایران و ارزیابی اسرائیل از موثر نبودن حمله، دو مولفه کلیدی در بازگشت تصمیم ترامپ بهشمار میروند.
مخالفت متحدان عرب آمریکا
دولتهای عرب خلیج فارس بهعنوان متحدان منطقهای آمریکا، با توجه به مجاورت ژئوپلیتیک با ایران، وابستگی به امنیت انرژی، و ضرورت ثبات اقتصادی و سیاسی نمیتوانند در حاشیه بایستند. از دیدگاه این دولتها، خطر ارتقای عمومی تنشها، بسیار محتمل است. از منظر شیخنشینها روند گفتوگوها میتواند به نفع ثبات منطقه باشد، اما نبود چهارچوبهای حقوقی و سیاسی روشن، امکان سوءمحاسبه را افزایش میدهد. فاصله کوتاه مرزهای خلیج فارس با ایران، امکان اثرگذاری مستقیم حملات نظامی یا واکنشهای فرامرزی را افزایش میدهد، که میتواند امنیت مرزهای هوایی، دریایی و تجارت انرژی را تهدید کند. این تمرکز روی پیامدهای مستقیم امنیتی و اقتصادی برای کشورهای خلیج فارس روشن است. شورای همکاری با هدف کاهش خطرات ناشی از تشدید بیضابطه بحران، خواهان مدیریت منطقهای و دیپلماسی فعال است. در این میان، عدم تمایل شیخنشینها به فروپاشی دولت در ایران دیگر متغیری است که در محاسبات آنها قرار دارد. اگرچه مقامهای GCC با برخی سیاستهای ایران اختلاف نظر دارند، اما ایده فروپاشی دولت ایران نه مطلوب است و نه قابلپیشبینی. فروپاشی یک دولت مرکزی باعث ایجاد خلأ قدرت، افزایش گروههای مسلح، تنشهای قومیتی و رقابتهای فرقهای خواهد شد که پیامدهایش از یک بحران هستهای بسیار پیچیدهتر و خطرناکتر خواهد بود. پشت این تحلیل، یک منطق واقعگرایانه نهفته است؛ درگیر شدن در جنگ یا فروپاشی، هزینههای امنیتی، انسانی و اقتصادی بسیار سنگینتری برای کشورهای حاشیه خلیج فارس نسبت به حفظ یک نظام تثبیتشده دارد، حتی اگر با آن اختلاف داشته باشند. از این زاویه کشورهای GCC به دنبال یک مصالحه امنیتی هستند که از بحران جلوگیری کند و الزاماً به دنبال دستیابی به برد دیپلماتیک یکجانبه نباشد. از این منظر، اولویت آنها کاهش خطرات منطقهای و تضمین ثبات در کوتاهمدت است. این دیدگاه که ریشه در سیاست قدرت Realpolitic دارد، مبتنی بر این مولفههاست که در شرایطی که هیچ بازیگری بهتنهایی توان تضمین امنیت بلندمدت را ندارد، رویکردی که ریسکها را کاهش دهد و همکاریهای حداقلی را ممکن کند، برای بازیگران منطقهای مطلوبتر است. بنابراین کشورهای خلیج فارس نهفقط ذینفع هستند، بلکه در عمل نقش میانجی را نیز بازی میکنند و این یک نکته کلیدی است. از این منظر در روزهای گذشته، مقامات شورای همکاری و در راس آنها محمد بنسلمان، ولیعهد عربستان سعودی، بهصورت پشت پرده این دیدگاه را برای رئیسجمهور آمریکا و مقامات کاخ سفید تشریح کرده و نقش مهمی در منصرف کردن ترامپ به عقبنشینی از گزینه نظامی داشته است.
ارزیابی اسرائیل از موثر نبودن حمله
اثربخشی گزینههای حمله به ایران، یکی از مهمترین پیشرانهایی بوده که ارزیابی و محاسبات اسرائیل را در طول یک هفته گذشته شکل داده بود. بر اساس گزارش واشنگتنپست، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در گفتوگو با ترامپ اعلام کرده که اسرائیل بهطور کامل برای دفاع در برابر حملات تلافیجویانه تهران آماده نیست. بهویژه که اگر پای یک عملیات بزرگ نظامی در میان نباشد، بهتر است حمله جزئی اما هدفمند، در این مقطع صورت نگیرد. بااینحال العربی الجدید طی گزارشی نوشت که اسرائیل در حال حاضر ترجیح میدهد که آمریکا اقدامی علیه ایران انجام ندهد تا زمینه برای یک حمله جدیتر و سنگینتر در آینده نزدیک فراهم شود.
سطح سوم؛ سطح داخلی ایران
در سطح سوم هم سه متغیر توانایی ایران برای پاسخ به تهدید یا وارد آوردن ضربه دوم، انسجام ساختار سیاسی و حفظ کانال دیپلماتیک با آمریکا جایگاه مهمی در تاثیرگذاری بر محاسبات کاخ سفید داشته است.
توانایی پاسخ به تهدید یا وارد آوردن ضربه دوم
تجربه جنگ 12روزه، نقش مهمی در شکلدهی به ادراک آمریکا، بهویژه اسرائیل داشت که اگرچه میتوان ایران را غافلگیر کرد و ضربه نخست را وارد آورد، اما توان ایران برای پاسخ متقابل نامتقارن یا همان وارد آوردن ضربه دوم، مسئلهای نیست که بتوان آن را نادیده گرفت. بهویژه که در هرگونه حمله انفرادی یا اشتراکی آمریکا و اسرائیل، این اسرائیل است که در سیبل اهداف ایران قرار خواهد گرفت و متحمل خسارتهای مادی و هزینههای اعتباری خواهد شد.
انسجام ساختار سیاسی
متغیر دوم، انسجام ساختار سیاسی در ایران پس از جنگ 12روزه تاکنون است که برخلاف روایتهای رسانههای غربی، جمهوری اسلامی توانسته انسجام را میان نیروهای سیاسی، نظامی-امنیتی و اقتصادی خود و حول تداوم-تغییر گفتمان حفظ کند. این مسئله جایگاه تعیینکنندهای در محاسبات رقیب در هرگونه اقدام سیاسی-دیپلماتیک، نظامی، امنیتی و... داشته و خواهد داشت.
حفظ کانال دیپلماتیک عراقچی-ویتکاف
از مدتها پیش، حفظ کانال عراقچی-ویتکاف باعث شده بود تا این کانال نقش تلفن سرخ را میان مقامات آمریکا-شوروی در دوران جنگ سرد ایفا کند. طبق ادعای واشنگتنپست، لحظه کلیدی برای بازگشت ترامپ از تصمیم حمله زمانی فرارسید که او از طریق استیو ویتکاف دریافت که دولت ایران اعدامهای برنامهریزیشده ۸۰۰ نفر را لغو کرده است. پس از آن بود که ترامپ تصمیم گرفت گزینه نظامی را، دستکم بهطور موقت، کنار بگذارد.
سناریوها و چشمانداز
با توجه به این الگو و چهارچوب تحلیلی، میتوان چشمانداز مقابله نظامی ایران و آمریکا را بر اساس چند سناریو تحلیل کرد: سناریوی نخست؛ بازگشت به وضعیت نه جنگ-نه دیپلماسی. دو طرف پس از فروکش کردن اعتراضات، آشوب و جنگ لفظی، مجدد به وضعیت پیش از 18 دی بازخواهند گشت. وضعیتی البته شکننده، ناپایدار با فعال کردن دوباره جنگ رسانهای، حفظ سایه جنگ، سختتر کردن تحریمها و فشارها. سناریوی دوم؛ طرح دوباره گزینه نظامی. وضعیت شکننده در سناریوی اول میتواند زمینهساز دو سناریوی دوم و سوم باشد. در سناریوی دوم، آمریکاییها و بهویژه اسرائیلیها تلاش خواهند کرد مجدداً پروژه ناتمام خود را تکمیل کرده و در بازههای زمانی چندماهه یا فصلی، نسبت به فعال کردن دوباره گسلها اقدام کنند. سناریوی سوم؛ مدیریت تنش. وضعیت ناپایدار و شکننده سناریوی نخست اگر به سناریوی دوم منجر نشود، زمینه سناریوی سوم را فراهم خواهد کرد. در این سناریو ایران و آمریکا با غلبه بر موانع، تلاش میکنند بدون برنامهریزی و صرفاً از طریق شبکه پویای بینالاذهانی، هزینههای جنگ و درگیری، به سمت مدیریت تنش حرکت کنند. سناریوی چهارم؛ محدودسازی تنش. با هدف احیای دیپلماسی، طرفین یک گام رو به جلو حرکت کرده و به بنبستشکنی دست میزنند تا بتوانند فراتر از مدیریت تنش حرکت کرده و با گامهای توافقی، تنش فیمابین را محدود کنند.
سناریوی پنجم؛ بازگشت به میز مذاکره. طرفین با درک پویا از بنبست موجود، بار دیگر زمینه را برای میز مذاکره احیا میکنند و اینبار بر اساس تجربه یک سال گذشته، زمینه را برای یک توافق جزئی فراهم میکنند. در این سناریو، توافقات مرحلهای یا فریز در برابر فریز میتواند مطرح شود و درعینحال راهگشا باشد.
پرونده تنش ایران و آمریکا وارد مرحلهای شده که در آن دیپلماسی دیگر ابزار حل بحران نیست، بلکه ابزار مدیریت آن است. توافق جامع در کوتاهمدت دور از دسترس به نظر میرسد، اما توافقهای محدود و مرحلهای همچنان محتملترین مسیر برای جلوگیری از تشدید تنش محسوب میشوند. آینده این پرونده بیش از هر چیز به مدیریت بنبست و جلوگیری از شوکهای ناگهانی وابسته است. بر اساس توصیههای سیاستی، فرض بنیادین این است که توافق جامع در کوتاهمدت محتمل نیست و سیاستگذاری باید بر مبنای مدیریت بنبست و کاهش ریسکهای ناخواسته طراحی شود.