شناسه خبر : 51899 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

قدرت ندانستن

ندانستن چگونه می‌تواند پیش‌‌شرط دانایی باشد؟

امیرمحمد تهمتن /نویسنده نشریه  

6با اینکه دانش و آگاهی اهمیت زیادی دارد، اما گرفتن موضع «ندانستن» در مواجهه با عدم‌قطعیت‌های پیش‌رو، می‌تواند جرقه کنجکاوی و انگیزه‌ای برای جهت‌یابی مشترک در مسیرهای نامطمئن باشد. آلودگی شیمیایی، همان‌طور که یکی از پژوهشگران اخیراً اشاره کرده است، «تهدیدی برای شکوفایی انسان و طبیعت است که از نظر اهمیت در سطح تغییرات اقلیمی قرار دارد، اما از نظر میزان آگاهی عمومی، دهه‌ها عقب‌تر از گرمایش جهانی است». این پژوهشگر در ادامه می‌گوید: «بسیاری از مردم تصور می‌کنند که دانش بسیار دقیق و نظارت‌های شدیدی بر ایمنی شیمیایی این محصولات وجود دارد؛ اما در واقعیت اصلاً این‌طور نیست.»

این موضوع نشان می‌دهد که چگونه مرز میان آنچه «می‌دانیم» و آنچه «نمی‌دانیم»، در مرکز چالش‌برانگیزترین بحث‌های امروز درباره نحوه مواجهه با چالش‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و زیست‌محیطی قرار گرفته است. به‌طور معمول و شاید تا حدی منطقی، فرض بر این است که هم کارشناسان و هم عموم مردم باید دانش کافی برای شناسایی راه‌حل‌ها و ایجاد تغییرات مثبت را داشته باشند. دقیقاً به همین دلیل است که موضوع «اطلاعات نادرست» به مبحثی بسیار داغ تبدیل شده است؛ چراکه این موضوع در اصل، بحثی است بر سر اینکه چه چیزی دانسته و چه چیزی نادانسته است و چه دانشی مشروع و چه دانشی نامشروع تلقی می‌شود. سواد رسانه‌ای و تفکر انتقادی، ابزارهایی برای هدایت «دانستن» ما هستند و به همین دلیل، اغلب به‌عنوان بخشی از این «جنگ اطلاعاتی» فراخوانده می‌شوند.

اگر «دانستن» تا این حد در مدیریت مسائل بزرگ روز ما کلیدی است، پس این موضوع چه پیامدهایی برای سیاست‌گذاران و بازاریابانی دارد که هدفشان تغییر رفتار جامعه است؟ در یک سطح ابتدایی، برای ما منطقی به‌نظر می‌رسد که بدانیم شناختن یک چیز، پیش‌نیاز اقدام کردن برای آن است. اما همان‌طور که خواهیم دید، شواهد زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد اگرچه صرفاً دادن اطلاعات به مردم (تا به‌نوعی «بدانند») مهم است، اما به هیچ‌وجه کافی نیست. مسیر ما در این نوشتار، اثبات این ادعای خلاف شهود است که «ندانستن» در واقع می‌تواند بسیار مهم‌تر و گاهی مفیدتر از «دانستن» باشد. با وجود اینکه پژوهش‌ها و نظریه‌پردازی‌های زیادی درباره دانش و «دانستن» انجام شده، اما درباره قرار داشتن در وضعیت «ندانستن»، که احتمالاً وضعیت انسانی آشناتری است، بسیار کمتر جست‌وجو و قلم‌فرسایی شده است. استدلال ما این است که اگر می‌خواهیم به چالش‌های پیچیده‌ای که اکنون با آنها روبه‌رو هستیم رسیدگی کنیم، تمایل به پذیرش وضعیت‌های ندانستن نه‌تنها اجتناب‌ناپذیر است، بلکه چیزی است که باید از آن استقبال و حمایت کرد.

دفاع از دانستن

اما قبل از بررسی قدرت ندانستن، ارزشش را دارد که یادآوری کنیم چرا دانستن یا حداقل «احساس دانستن» در ادبیات علوم رفتاری تا این حد اهمیت دارد. یکی از روشن‌ترین استدلال‌ها در این زمینه از طریق مفهومی به نام «فرضیه شایستگی» (Competence Hypothesis) مطرح می‌شود. این بدنه پژوهشی نشان می‌دهد که افراد زمانی بیشتر احتمال دارد دست به اقدام بزنند که در یک حوزه خاص احساس آگاهی و دانش کنند؛ حتی اگر آن دانش سطحی یا ناقص باشد. به عبارت دیگر، ما فقط زمانی که واقعاً شایسته و ماهر هستیم عمل نمی‌کنیم، بلکه زمانی عمل می‌کنیم که احساس شایستگی داشته باشیم؛ تفاوتی کوچک اما بسیار تعیین‌کننده.

یک مثال معروف، از مطالعه چیپ هث و آموس تورسکی به‌دست می‌آید که احتمال شرط‌بندی طرفداران ورزش روی یک مسابقه را در مقایسه با یک قرعه‌کشی شانسی و تصادفی بررسی کردند. با وجود اینکه شانس آماری در هر دو حالت مشابه بود، طرفداران برای شرط‌بندی روی مسابقات ورزشی بسیار راحت‌تر بودند. دلیلش این بود که آنها تیم‌ها را می‌شناختند (یا حداقل حس می‌کردند که می‌شناسند)؛ چون بازی‌ها را تماشا کرده بودند، بازیکنان را می‌شناختند و تحلیل‌ها را شنیده بودند. این آشنایی با حوزه، به آنها احساس «شایستگی ادراک‌شده» می‌داد که به‌نوبه خود، ریسک احساس‌شده را کاهش داد و تمایل آنها را برای اقدام (به شکلی که در قرعه‌کشی شانسی هرگز انجام نمی‌دادند) بالا برد. بنابراین، این موضوع صرفاً به استدلال‌های آماری مربوط نمی‌شود، بلکه به اعتماد عاطفی فرد به قضاوت خودش برمی‌گردد.

ما این پدیده را در دیگر حوزه‌های رفتاری نیز می‌بینیم. برای مثال، مردم بیشتر تمایل دارند روی شرکت‌هایی سرمایه‌گذاری کنند که نامشان را شنیده‌اند؛ فارغ از اینکه آن شناخت چقدر عمیق یا معنادار باشد. به همین دلیل است که آشنایی با برند از دیرباز به‌عنوان عاملی قدرتمند در تصمیم‌گیری شناخته شده است. بر این اساس، عملِ دانستن فقط به تصمیم‌گیری جهت نمی‌دهد، بلکه به آن مشروعیت می‌بخشد و به افراد احساس کنترل می‌دهد، حتی اگر این کنترل درنهایت توهمی بیش نباشد. این موضوع در مداخلات تغییر رفتار اهمیت زیادی دارد. وقتی افراد احساس کنند به ابزارهای لازم مجهز هستند -مثلاً مفاهیم را می‌فهمند، نمونه‌های آشنا می‌بینند و با موقعیت‌های مشابه مواجه شده‌اند- بیشتر درگیر فرآیند تغییر می‌شوند. چه ترک سیگار باشد، چه اصلاح رژیم غذایی یا گذار به انرژی‌های تجدیدپذیر، احساس شایستگی باعث می‌شود این تغییر، امن‌تر و دست‌یافتنی‌تر به‌نظر برسد. بنابراین، درحالی‌که ما در حال ایجاد استدلالی برای قدرت ندانستن هستیم، فعلاً با این اعتراف شروع می‌کنیم: در بسیاری از موقعیت‌ها، «دانش ادراک‌شده» تمایل رفتاری را افزایش می‌دهد. این احساس باعث می‌شود اقدام کمتر شبیه به یک قمار و بیشتر شبیه به یک انتخاب آگاهانه به‌نظر برسد.

دانستن همیشه کارساز نیست!

به‌طور کلی این تصور وجود دارد که اگرچه بهبود دانش اغلب برای تصمیم‌گیری خوب، لازم است، اما اصلاً کافی نیست؛ چراکه صرف دادن اطلاعات به مردم، تضمین نمی‌کند که آنها براساس اطلاعات عمل کنند. ابعاد این شکاف در یک فراپژوهش معروف روی رفتار مالی، به‌وسیله دانیل فرناندز، جان لینچ و ریچارد نت‌مای که برنامه‌های آموزش مالی را بررسی می‌کردند، نشان داده شده است. آنها دریافتند که این برنامه‌های آموزشی تنها 1/0 درصد از تغییرات در رفتارهای مالی را توضیح می‌دهند؛ اثری که به‌شدت ناچیز است. بنابراین، با وجود باور گسترده به اینکه سواد بهتر باید به تصمیمات بهتر منتهی شود، حداقل در رفتارهای مالی، شواهد زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد دانش به‌تنهایی همیشه به عمل تبدیل نمی‌شود.

بخشی از مشکل این است که مداخلات رفتاری اغلب بیش از حد فرض می‌کنند که انسان‌ها به‌عنوان بازیگران صرفاً اقتصادی عمل می‌کنند؛ به این معنا که اگر به اندازه کافی مجهز به دانش باشیم، انتخاب‌های خوبی خواهیم داشت. اما زندگی روزمره به‌ندرت این‌گونه پیش می‌رود؛ ما شلوغ، حواس‌پرت و غرق در دغدغه‌هایمان هستیم. انتخاب کردن در یک بازار مالی پیچیده که به‌ندرت به آن سر می‌زنیم، نیاز به زمان و تلاش ذهنی دارد که معمولاً در هنگام مدیریت روابط، کار، پرداخت قبوض یا فقط تلاش برای گذران روز، با کمبود آن مواجه می‌شویم و حتی زمانی که دانش ارائه می‌شود، همیشه ماندگار نیست. نویسندگان این مقاله نشان می‌دهند که تاثیرات آموزش مالی به‌مرور زمان کاهش می‌یابد و به‌سرعت فراموش می‌شود، مگر اینکه به یک تصمیم واقعی و فوری گره خورده باشند. به همین دلیل است که آنها از آموزش «دقیقاً به‌موقع» (Just-in-time) دفاع می‌کنند؛ مداخلات هدفمندی که دقیقاً در همان لحظه تصمیم‌گیری ارائه می‌شوند. به‌نظر می‌رسد زمان‌بندی -نه‌فقط محتوا- اهمیت دارد.

رویکردهای امیدوارکننده دیگر، تمرکز را از دانش انتزاعی به کاربرد عملی تغییر می‌دهند. اقتصاددانانی چون آلخاندرو درکسلر، گرگ فیشر و آنتوانت شوآر این موضوع را در جمهوری دومینیکن و در کار با کسب‌وکارهای کوچک آزمایش کردند. این تیم به‌جای ارائه آموزش‌های مالی کتابی، «قوانین سرانگشتی» ساده و مرتبط با موقعیت را که از عادت‌های بنگاه‌های محلی موفق الگوبرداری شده بود، استخراج کردند. این میانبرهای ذهنی کوتاه و ملموس بوده و مستقیم به نیازهای روزمره کسب‌وکار گره خورده بودند؛ کسانی که این آموزش‌های سرانگشتی را دریافت کردند، تا 25 درصد شاهد افزایش فروش بودند. در مقابل، کسانی که آموزش‌های استاندارد سواد مالی را دیده بودند، تغییر چندانی را تجربه نکردند. این موضوع از یک نکته مهم‌تر حمایت می‌کند که مردم فقط نیاز ندارند که بیشتر بدانند؛ آنها نیاز دارند حس کنند آنچه می‌دانند با ریتم زندگی‌شان همخوانی دارد. دانشی که به‌راحتی قابل‌درک، قابل‌لمس یا قابل‌اجرا نباشد، می‌تواند به‌سرعت محو شود.

اما آنچه می‌توانیم آن را «مسئله محدودیت‌های دانستن» بنامیم، فقط به توجه یا مرتبط بودن مربوط نمی‌شود؛ بلکه به کشش و اشتیاق نیز ربط دارد. حتی زمانی که دانش به‌ شکلی موثر ارائه می‌شود، می‌تواند بیش از آنچه مردم توانش را دارند از آنها مطالبه کند. این همان «اثر کاساندرا» است؛ زمانی که دانستنِ بیش از حد، انگیزه اقدام را ایجاد نمی‌کند، بلکه برعکس، آن را قفل و خاموش می‌کند.6.2

تمایل به زیاد ندانستن

در اساطیر یونان، کاساندرا به پیشگویی‌های واقعی محکوم شده بود، اما هیچ‌کس او را باور نمی‌کرد. امروز، «اثر کاساندرا» به یک تمثیل مدرن تبدیل شده است؛ نه‌فقط درباره نادیده گرفته شدن، بلکه درباره آسیب عاطفی ناشی از دیدن آنچه در حال وقوع است و ناتوانی در متوقف کردن آن. گرد گیگرنزر و روسیو گارسیا-رتامرو، یک زیربنای روان‌شناختی برای این موضوع ایجاد و استدلال کردند که مردم اغلب نه از روی غیرمنطقی بودن، بلکه برای محافظت از خود در برابر «پشیمانی پیش‌بینی‌شده» از پیش‌آگاهی دوری می‌کنند. آنها با استفاده از یک نظرسنجی ملی در سراسر آلمان و اسپانیا نشان دادند که نادانیِ عمدی بسیار شایع است و دریافتند که ۸۵ تا ۹۰ درصد از پاسخ‌دهندگان ترجیح می‌دهند از حوادث ناگوار آینده (مانند زمان مرگ شریک زندگی خود) باخبر نشوند و ۴۰ تا ۷۰ درصد حتی از پیش‌آگاهی درباره نتایج مثبت (مانند جنسیت فرزند متولدنشده) دوری می‌کنند. این مطالعه همچنین نشان داد که هرچه رویداد پیش‌بینی‌شده نزدیک‌تر می‌شود، مردم بیشتر از دانستن دوری می‌کنند، زیرا پتانسیل پشیمانی شدت می‌یابد. ازاین‌رو، «ندانستن» اغلب به‌عنوان یک استراتژی منطقی برای حفظ عزت نفس، امید و امکان شاد بودن در زمان حال عمل می‌کند؛ آن هم با امتناع از اینکه اجازه دهیم پیش‌آگاهی، بر تجربه زندگی فعلی ما تاثیر منفی بگذارد. دقیقاً همین موضوع در فیلم «وداع» (The Farewell) به تصویر کشیده شد. این فیلم که بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده، زندگی یک زن چینی-آمریکایی را دنبال می‌کند که به چین بازمی‌گردد تا مادربزرگش را که تشخیص سرطان بدخیم گرفته ملاقات کند. اما مادربزرگ خودش چیزی نمی‌داند؛ خانواده‌اش تصمیم گرفته‌اند به او چیزی نگویند و در عوض به بهانه یک عروسی دور هم جمع شده‌اند تا با او وداع کنند. این تصمیم نشان‌دهنده یک رسم رایج در شرق و جنوب آسیاست؛ پنهان کردن حقایق تلخ از عزیزان، نه برای فریب دادن، بلکه برای مراقبت از آنها. برای او، ندانستن به ‌نوعی رحمت تبدیل می‌شود که به او اجازه می‌دهد با عزت و شادی و بدون بار سنگین ترس، به زندگی خود ادامه دهد.

تصمیم به «ندانستن» بسیار فراگیر است. مطالعه اخیر موسسه رویترز در ۱۷ کشور نشان داد که ۳۹ درصد از مردم به‌طور فعال از اخبار دوری می‌کنند که این رقم در کمتر از یک دهه، ۱۰ درصد افزایش یافته است. برای بسیاری، این به‌معنای بی‌علاقگی نیست، بلکه نوعی محافظت در برابر خستگی عاطفی است؛ موضوعی که به‌ویژه در مورد نگرانی‌های محیط زیستی مشهود است. برای مثال، ۶۹ درصد از نسل زد پس از مواجهه با محتوای اقلیمی در فضای مجازی احساس اضطراب می‌کنند که این رقم بسیار بالاتر از نسل‌های قدیمی‌تر است. این موضوع این نکته را تقویت می‌کند که مردم ممکن است اطلاعات را نه به این دلیل که باور ندارند، بلکه به این دلیل که نمی‌توانند وزن عاطفی دانستن آن را تحمل کنند، پس بزنند.

بنابراین برای سیاست‌گذاران و بازاریابان بسیار مفید است که درک کنند اطلاعات بیشتر همیشه به‌معنای نتیجه بهتر نیست. در واقع، آنچه ممکن است اهمیت بیشتری داشته باشد این است که آیا مردم احساس حمایت می‌کنند و قادر به عمل هستند، بدون اینکه زیر بار داده‌ها غرق شوند؟

ریسک‌های ناشناخته

علاوه‌بر اینکه ندانستن می‌تواند همچون یک استراتژی سازگارانه عمل کند، شیوه دیگری نیز وجود دارد؛ ریسک‌هایی که با آنها روبه‌رو هستیم، نسبت به گذشته به‌طرزی فزاینده‌ کمتر قابل‌شناخت و پیش‌بینی می‌شوند. اولریش بک، در کتاب «جامعه ریسک» در این باره می‌نویسد: او معتقد است علم، صنعت و فناوری که برای مدیریت خطرات قدیمی ساخته شده بودند، خود خطرات جدیدی ایجاد کرده‌اند که اغلب فراتر از درک و فهم ما هستند. نحوه برخورد ما با آنها نیز کمتر «قابل‌شناخت» است؛ چراکه این خطرات اکنون از مرزها، نسل‌ها و سیستم‌ها عبور می‌کنند و آنها را به پدیده‌هایی نامعین و غیرقابل مدیریت از طریق ابزارهای سنتی تبدیل می‌کنند.

به‌نظر می‌رسد مواد شیمیایی نمادی از این تغییر خطرات از حالت قدیمی به جدید هستند. آنها در ابتدا به‌عنوان راه‌حل‌هایی نجات‌بخش مورد استقبال قرار گرفتند؛ کودها برای مبارزه با قحطی، آفت‌کش‌ها برای حفاظت از محصولات، کلر برای آشامیدنی کردن آب و بازدارنده‌های شعله برای جلوگیری از آتش‌سوزی خانگی. هر کدام برای محافظت از بشریت در برابر تهدیدهایی طراحی شده بودند که نسل‌های قبلی را آزار می‌دادند (مانند گرسنگی، بیماری، حادثه و پوسیدگی)؛ و در این ماموریت‌ها بسیار موفق بوده‌اند. اما همان ابزارهایی که چالش‌های دیروز را حل کردند، اغلب خطرات جدیدی از خود تولید می‌کنند. کودها اکنون به رودخانه‌ها نفوذ کرده و مناطق مرده بیولوژیک ایجاد می‌کنند. آفت‌کش‌ها در اکوسیستم‌ها انباشته شده و گونه‌ها و سلامت انسان را بی‌ثبات می‌کنند. مشتقات کلر به‌عنوان محصولات جانبی سمی ماندگار می‌شوند، و بازدارنده‌های شعله در خون و شیر مادر انسان یافت می‌شوند. همه می‌دانند که اقتصاد صنعتی، میلیون‌ها ترکیب شیمیایی نوظهور ایجاد کرده است و بااین‌حال ما فاقد ابزارهایی برای ردیابی اثرات بلندمدت آنها هستیم. برای مثال، مواد شیمیایی مختل‌کننده غدد درون‌ریز می‌توانند در دوزهای پایین اثرات قوی‌تری نسبت به دوزهای بالا ایجاد کنند؛ الگویی که مدل‌های سنتی سم‌شناسی را به چالش می‌کشد. در اینجا، ریسک نه‌تنها بزرگ است، بلکه از نظر ساختاری در برابر «شناخته شدن» مقاومت می‌کند.

این عدم‌قطعیت در همین‌جا هم تمام نمی‌شود. آنتونی گیدنز، جامعه‌شناس، نوشته است که ما اکنون در وضعیت «شک بازتابی» زندگی می‌کنیم؛ جایی که منابع مستقر قدرت و تخصص به‌طور مداوم زیر سوال می‌روند و دانش دستخوش بازبینی و بررسی همیشگی است. دانشمندان اقلیم‌شناسی با هر مجموعه داده جدید، پیش‌بینی‌های خود را به‌روز می‌کنند. اقتصاددانان در مواجهه با شوک‌های غیرقابل‌پیش‌بینی، پیش‌بینی‌ها را بازنویسی می‌کنند، و اپیدمیولوژیست‌ها با جهش ویروس‌ها، دستورالعمل‌ها را تغییر می‌دهند. عموم مردم نیز که به‌طور فزاینده‌ای از این بازبینی‌ها آگاه هستند، کمتر تمایل دارند اظهارات کارشناسان را به‌عنوان یک واقعیت قطعی بپذیرند، بلکه به آنها به‌عنوان اموری موقتی نگاه می‌کنند که در معرض اصلاح، تناقض یا ابطال هستند. هوش مصنوعی نیز به این فضای غیرقابل شناخت بودن دامن می‌زند. تصمیم‌گیری الگوریتمی، ریسک‌هایی را معرفی می‌کند که نه‌تنها برای افراد عادی مبهم است، بلکه اغلب برای متخصصانی که این سیستم‌ها را می‌سازند یا تنظیم می‌کنند نیز تاریک است. «مدل‌های جعبه سیاه» می‌توانند خروجی‌هایی ارائه دهند که توضیح کامل آنها دشوار است و به عواقبی مانند سیستم‌های استخدام تبعیض‌آمیز یا نمرات اعتباری نادرست می‌انجامد که اغلب تا زمان بروز آسیب، شناسایی نمی‌شوند. همه اینها نشان می‌دهد که چالش فقط این نیست که ریسک‌ها در حال افزایش هستند، بلکه این است که آنها در برابر درک کامل مقاومت می‌کنند. آنها رویای قدیمی تسلط بر جهان از طریق محاسبات را به چالش می‌کشند و در عوض از ما می‌خواهند که «ندانستن» را به‌عنوان یک وضعیت دائمی بپذیریم و در آن مسیر خود را پیدا کنیم.6-1

نقش نهادهای دانش‌محور

اگرچه جهان ممکن است کمتر قابل شناخت باشد، اما برخی منتقدان می‌گویند نهادهای ما اغلب در جهت عکس حرکت می‌کنند. این صداهای انتقادی بر این باوردند که مدارس، دانشگاه‌ها و محیط‌های کاری تمایلی به اعتراف به عدم‌قطعیت ندارند، درحالی‌که همواره در حال نمایش «قطعیت و اطمینان» هستند. استدلال می‌شود که موفقیت با اعتمادبه‌نفس، فصاحت و قاطعیت سنجیده می‌شود، حتی زمانی که دانش زیربنایی، ناقص یا شکننده باشد. نتیجه، فرهنگی است که فضای کمی برای شک یا تردید باقی می‌گذارد. دانشگاه که از دیرباز به‌عنوان مکانی برای کاوش و شک شناخته می‌شد، مورد انتقاد شدید قرار گرفته است. پژوهشگرانی مانند بیل ریدینگز در کتاب «دانشگاه در ویرانه‌ها» و مارتا نوسبام در کتاب «نه برای سود» استدلال می‌کنند که دانشگاه‌ها از پرورش جست‌وجوگری آزاد به سمت تولید خروجی‌های قابل‌اندازه‌گیری مانند رتبه‌بندی‌ها، معیارهای تاثیرگذاری و نمرات اشتغال‌پذیری تغییر مسیر داده‌اند. این صرفاً یک انحراف بوروکراتیک نیست، بلکه یک تنگنای معرفتی عمیق است. همان‌طور که استنلی فیش، نظریه‌پرداز، یک بار بیان کرد، دانشگاه‌ها به‌طور فزاینده‌ای به «درست بودن» پاداش می‌دهند تا «یادگیری اندیشیدن». وضعیت دانش بازتابی از چیزی است که ویلیام دریزویچ، آن را «پرش از موانع در سطح جهانی» می‌نامد؛ یعنی سیگنال دادن به اقتدار یا استنباط اینکه یک موقعیت استوار وجود دارد، حتی هنگامی که دانش موجود، بسیار شکننده است. او در کتاب خود به نام «گوسفندان ممتاز» توضیح می‌دهد که چگونه دانشجویان نخبه آموزش می‌بینند تا «بسیار موفق، اما کم‌پرسش» باشند. آنها در برآوردن انتظارات عالی هستند، اما به‌ندرت می‌پرسند چرا این انتظارات اصلاً وجود دارند. بر این اساس، ندانستن، به‌سرعت به یک فعالیت حاشیه‌ای تبدیل می‌شود که از نظر اقتصادی مجازات، از نظر اجتماعی آسیب‌شناختی و از نظر آموزشی پاک می‌شود. دانستن دیگر فرآیند کشف نیست (که ناگزیر شامل ندانستن است)، بلکه به یک هویت و سیگنالی برای تعلق داشتن تبدیل می‌شود. اینکه در جامعه‌ای، ریسک با شک بازتابی تعریف ‌شود، یک طنز تلخ و خطرناک است؛ منتقدان می‌گویند دقیقاً همان مکان‌هایی که باید به ما یاد دهند چگونه در عدم‌قطعیت حرکت کنیم، در عوض ما را در خطر آموزش برای انکار آن قرار می‌دهند.

زندگی در ندانستن

شاید از همه مهم‌تر این باشد که فیلسوفان از دیرباز اشاره کرده‌اند که ندانستن، هسته اصلی وضعیت انسانی و زمینی است که همه ما روی آن ایستاده‌ایم. در واقع، جوامع تنها به این دلیل کار می‌کنند که ما با آنچه نمی‌دانیم و از طریق آن، زندگی می‌کنیم (نه آنچه به‌طور فردی می‌دانیم). پل گرایس، فیلسوف زبان، نشان داد که ارتباطات کمتر بر پایه راستی‌آزمایی دانش استوار است تا بر همکاری؛ ما فرض را بر صداقت می‌گذاریم و بدون تایید فکت‌ها، اعتماد می‌کنیم. همان‌طور که دیوید دانینگ (مبدع اثر معروف دانینگ-کروگر) استدلال کرده است، بدون این تمایل ضمنی به پذیرش حرف دیگران، زندگی روزمره غیرقابل‌اجرا خواهد بود. ما هر ادعایی را از دوستان، همکاران یا غریبه‌ها بازجویی نمی‌کنیم؛ ما باید در دنیایی زندگی کنیم که در آن مقداری از نادانی نه‌‌فقط تحمل می‌شود، بلکه ضروری است.

این مسئله به این موضوع تعمیم می‌یابد که چگونه باوجود این وضعیت ندانستن، ما فکر می‌کنیم که می‌دانیم. همان‌طور که پیشتر اشاره کردیم، روان‌شناسانی چون استیون اسلومان و فیلیپ فرنباخ، نشان داده‌اند که همه ما با نوعی «توهم دانش» زندگی می‌کنیم؛ اینکه مردم به‌طور معمول باور دارند بیشتر از آنچه واقعاً می‌دانند، آگاهی دارند، زیرا به‌طور شهودی جزئیات را به جامعه خود واگذار (برون‌سپاری) می‌کنند. ما می‌توانیم واژه‌هایی مانند «وام مسکن»، «آرتروز» یا «سوگیری الگوریتمی» را به‌کار ببریم، بی‌آنکه قادر باشیم آنها را به‌طور کامل توضیح دهیم؛ زیرا جهان اجتماعی نوعی داربست دانشی فراهم می‌کند که دانش محدود و سطحی ما را به دانشی کارآمد تبدیل می‌کند. هیلاری پاتنم، این پدیده را «تقسیم کار زبانی» نامید: کلمات و برچسب‌ها بار تخصص جمعی را به دوش می‌کشند، حتی اگر هیچ فردی به‌تنهایی کل آن را در اختیار نداشته باشد. به این معنا، ندانستن ما، یک باگ و ایراد نیست، بلکه یک ویژگی طراحی در ساختار بشر است.

لودویگ ویتگنشتاین، فیلسوف نامدار، این موضوع را به زیبایی درک کرده بود؛ آنجا که اصرار داشت معنا به‌طور خصوصی در ذهن ما نگه داشته نمی‌شود، بلکه در استفاده مشترک و جمعی است. یک برچسب یا واژه، معنادار است چون دیگران می‌توانند با آن موافقت یا آن را رد کنند؛ نیروی توضیحی آن از ریشه‌دار بودن در جامعه می‌آید. بنابراین، دانستن کمتر به‌معنای تسلط فردی است و بیشتر به‌معنای توانایی حرکت روان در سیستمی است که بخش عمده‌ای از دانش آن در جای دیگری قرار دارد. با این نگاه، ندانستن مانعی برای زندگی اجتماعی نیست؛ بلکه دقیقاً بستر و مدیوم آن است. ما زنده می‌مانیم، هماهنگ می‌شویم و آینده را می‌سازیم، نه با پاک کردن جهل، بلکه با بافتن آن در یک پارچه جمعی؛ چراکه این تقاضا که هر فرد باید همیشه همه چیز را بداند، غیرواقع‌بینانه است. ظرفیت ما برای زندگی در کنار هم به پذیرش این نکته بستگی دارد که بخش زیادی از آنچه ما را حفظ می‌کند، از اعتماد گرفته تا تخصص و برچسب‌های مشترک، بر چیزهایی استوار است که ما به‌طور کامل نمی‌دانیم و نمی‌توانیم بدانیم. پس عجیب به‌نظر می‌رسد که ما دانستن را می‌پرستیم، درحالی‌که در واقع وضعیت رایج‌تر ما ندانستن است و با غیرقابل‌شناخت‌تر شدن ریسک‌هایی که با آنها روبه‌رو هستیم، این وضعیت احتمالاً شدیدتر هم می‌شود.

کنجکاوی؛ ویژگی کلیدی ندانستن

یکی از ویژگی‌های بسیار مفید انسانی در وضعیت ندانستن این است که می‌تواند جرقه‌ای برای یک ویژگی حیاتی دیگر باشد؛ کنجکاوی. ما این موضوع را در مقاله نیک چیتر و جرج لوونشتاین می‌بینیم؛ آنها استدلال می‌کنند کنجکاویِ ناشی از ندانستن یک کالای لوکس نیست، بلکه یک انگیزه و نیاز درونی (مانند گرسنگی یا تشنگی) است که از جایی نشأت می‌گیرد که ما متوجه یک شکاف اطلاعاتی می‌شویم و خود را مجبور به پر کردن آن می‌بینیم و اگر این شکاف خیلی سریع بسته شود، آن انگیزه فروکش می‌کند. بنابراین، درحالی‌که داشتن احساس قطعیت در کوتاه‌مدت رضایت‌بخش است، اما خطر خاموش کردن انرژی محرک کاوش و یادگیری را به همراه دارد. به عبارت دیگر، «دانستن زودرس» می‌تواند مانند یک «دکمه قطع کنجکاوی» عمل کند. در مقابل، باز نگه داشتن برخی پرسش‌ها، انگیزه برای معنابخشی را زنده نگه می‌دارد. پژوهش‌های رفتاری نشان می‌دهند که دست‌وپنجه نرم کردن با نشانه‌های متناقض و حقایق ناقص، به‌جای دریافت پاسخ‌های شسته‌ورفته، می‌تواند به تعامل طولانی‌تر و درک عمیق‌تر منتهی شود. ناخوشایندی ابهام، مانعی برای تغییر نیست، بلکه موتور محرک آن است.

و پیوند خورده با این موضوع، ماهیت جمعی ندانستن است. اگر مسائلی که با آنها روبه‌رو هستیم پر از عدم‌قطعیت جمعی است، پس کنجکاوی نیز جمعی می‌شود؛ منبعی که آن را به اشتراک می‌گذاریم و از آن محافظت می‌کنیم. نهادهای مرتبط با تغییرات اقلیم در سراسر اروپا نشان داده‌اند که این موضوع چه شکلی دارد؛ وقتی از مردم عادی دعوت می‌شود به‌جای تحویل گرفتن نتایج آماده، با بده‌بستان‌های پیچیده کلنجار بروند، نتیجه می‌تواند اعتماد عمیق‌تر، مشروعیت بیشتر و توصیه‌های قوی‌تر باشد. و در طول همه‌گیری کووید ۱۹، شواهد نشان می‌دهد کشورهایی که به‌صراحت به عدم‌قطعیت اعتراف کردند و توضیح دادند چه چیزی دانسته و چه چیزی ناشناخته است، نسبت به کشورهایی که بر وضوح و قطعیت کاذب پافشاری می‌کردند، اعتماد عمومی بالاتری را حفظ کردند. در بحث‌های داغ فعلی در مورد حاکمیت هوش مصنوعی نیز شاهد چیزی مشابه هستیم. معتبرترین گفت‌وگوها آنهایی نیستند که وعده «هوش مصنوعی ایمن» را صرفاً از طریق اصلاحات فنی می‌دهند، بلکه آنهایی هستند که محدودیت‌های دانش را می‌پذیرند و شهروندان، کارگران و جوامع آسیب‌دیده را به یک مذاکره مستمر دعوت می‌کنند.

شاید زمان آن فرا رسیده باشد که اصطلاح «ندانستن» را احیا و بازسازی کنیم؛ چراکه دلایل قوی وجود دارد که نشان می‌دهد ندانستن نقیضِ پیشرفت نیست، بلکه دقیقاً شرط لازم برای آن است. ندانستن به تردیدها مشروعیت می‌دهد، به چالش کشیدن‌ها را تداوم می‌بخشد و پرسش‌ها را زنده نگه می‌دارد. این بینش، فضایی برای اصلاح مسیر و یادگیری جمعی ایجاد می‌کند. به همین دلیل است که عجله برای بستن پرونده عدم‌قطعیت و اصرار بر نمایش قطعیت، نه‌تنها کنجکاوی را سرکوب می‌کند، بلکه توانایی ما را برای اقدام مشترک به‌طور کلی از بین می‌برد.

نتیجه‌گیری

پیامدهای این موضوع برای کسانی که درگیر برنامه‌های تغییر رفتار هستند، نشان‌دهنده یک تعادل ظریف میان دانستن و ندانستن است. طراحی یک برنامه تغییر رفتار بدون شناخت اهمیت اطلاعات، کاری ابلهانه خواهد بود؛ هرچند این اطلاعات باید به شیوه‌ای مرتبط، به‌موقع و همسو با نحوه درک جامعه هدف از جهان ارائه شود. اما اگر کار را در همین‌جا رها کنیم، این خطر وجود دارد که به شیوه‌ای بیش از حد «بالا به پایین» عمل کنیم؛ به‌طوری‌که گویی در حال صدور توضیحات (به همراه دستورالعمل‌هایی در مورد اینکه چه باید کرد) برای جمعیتی ناآگاه هستیم که «باید بهتر بدانند». این رویکرد به‌سرعت در حال منسوخ شدن است؛ مردم می‌خواهند از یکدیگر یاد بگیرند و بخشی از راه‌حل باشند. کنجکاوی چیزی است که کارمن والور، پژوهشگر، ممکن است آن را یک «احساس فعال‌کننده» بنامد؛ چیزی که رفتار را به سمت تغییر تشویق می‌کند.

البته این موضوع، چالشی برای کسانی که متخصص هستند ایجاد می‌کند؛ اینکه چگونه مرز دانستن در برابر ندانستن را هدایت کنند. کسی که برای مشاوره در مورد یک بیماری مراجعه می‌کند، ممکن است نخواهد از محدودیت‌های دانش پزشکی آگاه شود، اما دیگران قطعاً ممکن است چنین تمایلی داشته باشند. بااین‌حال، برخی بازیگران نیز ممکن است تلاش کنند تا با ادعای اینکه «ما چه چیزهایی را نمی‌دانیم»، تخصص‌ها را تضعیف کنند؛ آن هم درحالی‌که این مسائل دارای پشتوانه‌های علمی محکمی هستند. نیاز است که کارشناسان مهارت‌های لازم را برای جهت‌دهی در این محیط معرفتی به‌شدت در حال تغییر توسعه دهند. اما به‌رغم پیچیدگی‌ها، دلایل خوبی برای صراحتِ بیشتر درباره آنچه می‌دانیم و نمی‌دانیم وجود دارد. درحالی‌که دولت‌ها، برندها و رگولاتورها ممکن است گاهی از اتخاذ موضعی ظریف‌تر در مسائلی مانند آلودگی شیمیایی ناخرسند باشند (چراکه فضا برای سوءاستفاده برخی بازیگران از این ظرافت‌ها باز می‌شود)، اما به‌نظر می‌رسد این تغییر اجتناب‌ناپذیر است؛ زیرا مردم به‌طور فزاینده‌ای به‌دنبال اطلاعات و راهنمایی از منابع افقی‌تر (مانند شبکه‌های اجتماعی) هستند.

در مجموع، ندانستن وضعیتی است که ما همیشه در آن زندگی کرده‌ایم و به زندگی در آن ادامه خواهیم داد (و شاید حتی بیشتر از قبل). درحالی‌که تلاش‌های انتقادی زیادی صرف تسلط بر آنچه می‌دانیم می‌شود، مطمئناً باید بیشتر بر این تمرکز کنیم که چگونه می‌توانیم در کنار یکدیگر، مسیر «ندانستن» را بهتر طی کنیم.

دراین پرونده بخوانید ...