شناسه خبر : 51171 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

خوانش زمان‌پریش

چرا نباید به روس‌ها اعتماد کرد؟

 

کامران کرمی / پژوهشگر مسائل خلیج فارس 

انتشار اسناد گفت‌وگوی ولادیمیر پوتین و جرج دبلیو بوش درباره برنامه هسته‌ای ایران در سال 2001 و ادبیاتی را که دو رئیس‌جمهور به کار برده‌اند، می‌توان در زمره اسناد افشاشده‌ای دانست که نه صرفاً واجد ارزش تاریخی، بلکه حاوی دلالت‌های تحلیلی مهم برای فهم منطق رفتار قدرت‌های بزرگ در نظام بین‌الملل است. همزمان با افشای این اسناد، وزارت امور خارجه روسیه در بیانیه‌ای رسمی اعلام کرد که این کشور در سال ۲۰۲۵ روابط خود را با شماری از متحدان و شرکای خود ازجمله ایران به سطحی جدید ارتقا داده است. این دو تصویر متناقض، بار دیگر پرسشی قدیمی را به سطح افکار عمومی بازمی‌گرداند؛ جامعه ایران کدام روایت روسیه را باید باور کند؟

روسیه در ظاهر، خود را شریکی راهبردی برای ایران معرفی می‌کند؛ کشوری که در برابر غرب ایستاده و از نظم چندقطبی سخن می‌گوید. اما در عمل، تاریخ روابط دو کشور مملو از بزنگاه‌هایی است که مسکو، منافع خود را بر تعهدات سیاسی و اخلاقی ترجیح داده است؛ از همراهی با تحریم‌های بین‌المللی گرفته تا معامله بر سر پرونده‌های حساس ایران در پشت درهای بسته قدرت. واکنش‌های انتقادی گسترده به این اسناد در فضای رسانه‌ای و سیاسی ایران، بار دیگر این گزاره را تقویت کرد که چرا نباید به روس‌ها اعتماد کرد؟

مسئله اصلی نه صرفاً بدعهدی‌های مقطعی، بلکه الگوی رفتاری روسیه است که نشان می‌دهد کرملین ایران را بیشتر به‌مثابه یک کارت بازی در مناسبات خود با غرب می‌بیند تا یک شریک برابر و قابل‌اتکا. در چنین شرایطی، تناقض میان اظهارات دیپلماتیک و اسناد افشاشده، اعتماد عمومی را بیش از پیش فرسایش می‌دهد.

اما این گزاره عمومی، بیش از آنکه ناظر بر یک رفتار «غیرمنتظره» از سوی روسیه باشد، بازتاب‌دهنده شکاف مزمن میان برداشت‌های هنجاری از سیاست خارجی و واقعیت‌های ساختاری حاکم بر روابط بین‌الملل در میان تصمیم‌گیرندگان ایرانی است که همچنان ساختار دولت-قدرت-منافع‌محور نظام بین‌الملل را بر اساس آرمان‌ها و هنجارهای راستی و درستی، فهم و تبیین می‌کنند و به اجرا می‌گذارند. این نوشتار با رویکردی تحلیلی-ساختاری و مبتنی بر ادبیات نظری روابط بین‌الملل معطوف به ماهیت رابطه قدرت‌های بزرگ با قدرت‌های منطقه‌ای و کوچک، موضوع را در سطوح به‌هم‌پیوسته آسیب‌شناسی کرده است.

جایگاه روسیه به‌مثابه قدرت بزرگ

در ساختار نظام بین‌الملل و در ادبیات کلاسیک و نئورئالیستی روابط بین‌الملل (IR)، «قدرت بزرگ» به بازیگری اطلاق می‌شود که توانایی اثرگذاری بر نتایج سیستمیک، فراتر از محیط پیرامونی خود را داراست. فدراسیون روسیه پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، با وجود افول اقتصادی دهه ۱۹۹۰، همواره تلاش کرده است عناصر کلیدی قدرت بزرگ بودن -شامل ظرفیت هسته‌ای، حق وتو در شورای امنیت، عمق ژئوپولیتیک و توان مداخله نظامی- را حفظ کند. سیاست خارجی روسیه، به‌ویژه از اوایل دهه ۲۰۰۰، به‌طور فزاینده‌ای بر منطق چانه‌زنی بزرگ (Grand Bargaining) استوار شده است؛ به این معنا که مسکو مسائل منطقه‌ای و بازیگران متوسط را به‌مثابه اجزای یک سبد راهبردی در تعامل با ایالات‌متحده و غرب تعریف می‌کند. در این چهارچوب، پرونده ایران نه یک متغیر مستقل، بلکه یکی از متغیرهای قابل‌معامله در معادله کلان رقابت و همکاری روسیه-آمریکاست. اسناد گفت‌وگوی پوتین و بوش را باید دقیقاً در چنین زمینه ساختاری تفسیر کرد.

عدم اشاعه در دکترین امنیتی و هسته‌ای روسیه

برخلاف برخی برداشت‌های رایج، مخالفت روسیه با گسترش سلاح‌های هسته‌ای، نه تاکتیکی و مقطعی، بلکه نهادی است. روسیه یکی از معماران اصلی رژیم عدم اشاعه هسته‌ای محسوب می‌شود و منافع راهبردی آن، به‌طور مستقیم با حفظ ساختار محدود باشگاه هسته‌ای گره خورده است. از منظر مسکو، اشاعه هسته‌ای در میان قدرت‌های منطقه‌ای، به‌ویژه در محیط‌های بی‌ثبات مانند خاورمیانه، موجب افزایش عدم قطعیت راهبردی و تضعیف انحصار قدرت‌های بزرگ می‌شود. در دکترین هسته‌ای روسیه، کنترل اشاعه، مکمل بازدارندگی راهبردی است، نه در تعارض با آن. بنابراین، حمایت روسیه از چهارچوب‌هایی مانند NPT، نظارت‌های آژانس بین‌المللی انرژی اتمی و حتی اعمال فشارهای محدود بر ایران، بخشی از تلاش برای تثبیت نظم هسته‌ای موجود است. گفت‌وگوهای پوتین با رهبران آمریکا درباره ایران را باید در امتداد همین منطق دید، نه به‌عنوان عدول از یک «شراکت فرضی» با تهران.

قدرت بزرگ؛ قدرت منطقه‌ای

برای تعمیق تحلیل این رابطه نامتقارن، توجه به تجربه‌های تاریخی مشابه ضروری است. در ادبیات روابط بین‌الملل، روابط میان قدرت‌های بزرگ و قدرت‌های منطقه‌ای اغلب با الگوی همکاری مشروط توضیح داده می‌شود؛ الگویی که در آن، قدرت بزرگ تنها تا زمانی به همکاری ادامه می‌دهد که هزینه‌های آن از منافعش فراتر نرود و تعهدات آن به‌سادگی قابل‌بازگشت باشد. نمونه‌های کلاسیک این الگو را می‌توان در روابط ایالات‌متحده با متحدان منطقه‌ای خود در دوران جنگ سرد، یا روابط شوروی با کشورهای اروپای شرقی و همچنین نمونه متاخر و کاملاً ملموس آن، روابط ترامپ با متحدان عرب شورای همکاری خلیج فارس مشاهده کرد.

در مورد ایران و روسیه، این الگو به‌ویژه در حوزه‌های نظامی-امنیتی و انرژی قابل‌مشاهده است. روسیه در عین همکاری با ایران در پروژه‌هایی مانند نیروگاه بوشهر یا هماهنگی‌های نظامی در سوریه پیش از سقوط بشار الاسد، همزمان از انتقال برخی فناوری‌های حساس خودداری کرده و در بزنگاه‌های دیپلماتیک، ملاحظات گسترده‌تر خود را در قبال غرب در اولویت قرار داده است. این رفتار، نه نشانه بی‌ثباتی سیاست خارجی روسیه، بلکه بازتاب عقلانیت قدرت بزرگ در مدیریت روابط نامتقارن است. از این منظر، تحلیل روابط ایران و روسیه بدون توجه به مفهوم خودیاری در منطق آنارشیک نظام بین‌الملل ناقص خواهد بود. هر دو بازیگر درنهایت، منافع خود را مستقل از دیگری تعریف می‌کنند، اما تفاوت در سطح قدرت باعث می‌شود که هزینه‌های این خودیاری برای ایران، به‌مراتب سنگین‌تر باشد.

ایران؛ متغیر ثانویه در معادلات راهبردی روسیه

در یک لایه عمیق‌تر، باید توجه داشت که ایران برای روسیه، نه یک هدف راهبردی مستقل، بلکه بخشی از معادلات چندلایه این کشور در قبال آمریکا، اروپا، چین و محیط پیرامونی اوراسیاست. از منظر مسکو، پرونده ایران با موضوعاتی همچون گسترش ناتو، امنیت اروپا، کنترل تسلیحات راهبردی و توازن قوا در خاورمیانه، پیوند خورده است. در چنین شرایطی، طبیعی است که روسیه آمادگی داشته باشد درباره ایران وارد گفت‌وگو یا حتی معامله با ایالات‌متحده شود، بدون آنکه این امر را مغایر با منافع بلندمدت خود بداند. اسناد منتشرشده از گفت‌وگوی پوتین و بوش را می‌توان نمونه‌ای تجربی از این الگوی رفتاری دانست که در آن، ایران جایگاهی ابزاری در یک چهارچوب کلان‌تر دارد.

روابط ایران و روسیه، نمونه‌ای کلاسیک از تعامل میان یک قدرت بزرگ و یک قدرت منطقه‌ای است؛ رابطه‌ای ذاتاً نامتقارن که در آن توزیع نابرابر منابع قدرت، دستورکار و قواعد بازی را تعیین می‌کند. در این الگو، قدرت بزرگ تمایل دارد از قدرت منطقه‌ای برای مدیریت محیط امنیتی پیرامونی خود استفاده کند، بدون آنکه تعهدات بلندمدت و الزام‌آور بپذیرد. همکاری‌های دو کشور، ازجمله در سوریه، بیش از آنکه بیانگر اتحاد راهبردی باشد، محصول هم‌پوشانی موقت منافع در برابر تهدیدی مشترک بوده است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که در چنین روابطی، با تغییر محیط تهدید یا اولویت‌های قدرت بزرگ، سطح و ماهیت همکاری نیز دستخوش تغییر می‌شود. از این منظر، انتظار رفتار اتحادگونه از چنین رابطه‌ای، نادیده گرفتن منطق ساختاری حاکم بر آن است.

بااین‌حال و با وجود نگاه نه‌چندان مثبتِ بخش قابل‌توجهی از افکار عمومی و حتی برخی تصمیم‌گیرندگان ایرانی به رویکردهای تاریخی و معاصر روسیه، و نیز با وجود پرریسک بودن همکاری با ایران در شرایط تحریم‌های شدید بین‌المللی، مسکو همچنان به توسعه روابط سیاسی و اقتصادی با تهران علاقه‌مند است. این علاقه را می‌توان از سه منظر اصلی حفظ متحدان، بهره‌گیری از تجربیات تحریمی ایران و همسویی راهبردی در آمریکاستیزی، تحلیل کرد.

نخست، از منظر حفظ و تقویت متحدان. روسیه در نظام بین‌الملل کنونی، خود را در موقعیتی می‌بیند که به‌طور فزاینده‌ای تحت فشار غرب قرار دارد. جنگ اوکراین و پیامدهای آن باعث شده مسکو به‌دنبال شبکه‌ای از شرکای غیرغربی باشد که بتوانند به توازن‌سازی در برابر آمریکا و اروپا کمک کنند. ایران، به‌مثابه بازیگری مستقل و مقاوم در برابر نظم غرب‌محور، برای روسیه نه‌تنها یک شریک منطقه‌ای، بلکه بخشی از یک بلوک سیاسی غیررسمی ضدانزوا محسوب می‌شود. حفظ رابطه با ایران به روسیه کمک می‌کند نشان دهد، منزوی نشده و همچنان قادر به ایجاد و نگه‌داشت ائتلاف‌های موثر است.

دوم، تجربیات تحریمی ایران برای روسیه اهمیت عملی دارد. ایران طی چند دهه تحریم، سازوکارهایی برای دور زدن محدودیت‌ها، حفظ حداقلی از تجارت خارجی و کاهش وابستگی به نظام مالی غرب ایجاد کرده است. روسیه پس از سال ۲۰۲۲، با شرایطی مشابه مواجه شد و طبیعی است که به تجربیات ایران در حوزه‌هایی چون تجارت غیردلاری، استفاده از شرکت‌های واسطه و بومی‌سازی برخی فناوری‌ها علاقه‌مند باشد. این انتقال تجربه، اگرچه کامل و بدون هزینه نیست، اما برای روسیه یک سرمایه یادگیری مهم محسوب می‌شود.

درنهایت، آمریکاستیزی ساختاری ایران با تقابل راهبردی روسیه و آمریکا هم‌پوشانی پیدا می‌کند. هرچند اهداف دو کشور کاملاً یکسان نیست، اما دشمن مشترک، همکاری را تسهیل می‌کند. برای مسکو، ایران ابزاری برای افزایش هزینه‌های آمریکا در خاورمیانه و تقویت نظم چندقطبی است؛ حتی اگر این همکاری همواره با بی‌اعتمادی و محاسبه‌گری دوطرفه همراه باشد.

21

جایگاه اعتماد در سیاست خارجی

یکی از خطاهای تحلیلی رایج در ارزیابی سیاست خارجی در ایران، مفروض گرفتن «اعتماد» به‌مثابه مولفه‌ای پایدار در روابط بین‌الملل است. در ادبیات واقع‌گرایانه، اعتماد نه یک پیش‌فرض، بلکه حداکثر، یک پیامد موقتی از هم‌سویی منافع است. قدرت‌های بزرگ ممکن است همزمان در برخی حوزه‌ها رقابت راهبردی داشته باشند و در حوزه‌های دیگر به تفاهم برسند. اسناد گفت‌وگوی پوتین و بوش نشان می‌دهد که حتی در اوج اختلافات روسیه و آمریکا، همکاری در حوزه عدم اشاعه امکان‌پذیر بوده است. این امر، نه نشانه هم‌پیمانی، بلکه بیانگر تقدم منافع ساختاری بر خصومت‌های سیاسی است. از این منظر، مفاهیمی چون «اعتماد» یا «خیانت» در تحلیل سیاست خارجی فاقد ارزش تبیینی است و بیشتر به حوزه ادراکات سیاسی تعلق دارد تا واقعیت‌های سیاسی و راهبردی در حوزه تصمیم‌سازی و حتی در تحلیل علمی و آکادمیک.

الزامات بازتنظیم سیاست خارجی ایران

یکی از چالش‌های پایدار در سیاست خارجی ایران، تداوم نوعی نگاه خوش‌بینانه یا هنجاری به رفتار قدرت‌های بزرگ غیرغربی است. فرض ضمنی این نگاه آن است که تعارض این قدرت‌ها با ایالات‌متحده، به‌طور خودکار به هم‌سویی راهبردی پایدار با ایران منجر می‌شود. این فرض با منطق سیاست قدرت همخوانی ندارد. برای روسیه، تقابل با آمریکا یک متغیر انعطاف‌پذیر در چهارچوب منافع ملی است، نه یک اصل هویتی ثابت. درنتیجه، ایران همواره در معرض آن بوده که موضوعی برای چانه‌زنی، مدیریت یا محدودسازی باشد. نادیده گرفتن این واقعیت ساختاری، سیاست خارجی ایران را در معرض شوک‌های مکرر ادراکی و هزینه‌های راهبردی قرار داده است. با توجه به سطوح مورد تبیین، می‌توان مجموعه‌ای از توصیه‌های سیاستی را به‌مثابه دلالت‌های عملی این بحث استخراج کرد. این توصیه‌ها، بر اساس منطق حاکم بر رفتار قدرت‌های بزرگ و محدودیت‌های ساختاری نظام بین‌الملل تنظیم شده‌اند:

 تفکیک همکاری تاکتیکی از شراکت راهبردی. سیاست خارجی ایران نیازمند تمایز روشن میان همکاری‌های موردی و تاکتیکی، با قدرت‌هایی مانند روسیه و مفهوم شراکت راهبردی است. همکاری در پرونده‌هایی چون سوریه یا انرژی هسته‌ای نباید به‌طور خودکار به تعمیم انتظارات در سایر حوزه‌های حساس امنیتی، به‌ویژه در ارتباط با اسرائیل منجر شود. این تفکیک، از بروز شوک‌های ادراکی و هزینه‌های سیاسی بعدی جلوگیری می‌کند.

 تنوع‌بخشی به گزینه‌های سیاست خارجی. تجربه روابط با روسیه نشان می‌دهد که اتکای بیش‌ازحد به یک یا چند قدرت بزرگ، قدرت مانور دیپلماتیک ایران را محدود می‌کند. تنوع‌بخشی به روابط خارجی، به‌ویژه در سطح قدرت‌های میانی، بازیگران منطقه‌ای و نهادهای چندجانبه، می‌تواند از تبدیل ایران به کارت مذاکره در معادلات قدرت‌های بزرگ جلوگیری کند.

 پذیرش واقعیت ساختاری منطق عدم اشاعه. سیاست‌گذاری هسته‌ای ایران باید بر این واقعیت استوار باشد که مخالفت قدرت‌های بزرگ با هسته‌ای شدن ایران، صرفاً ناشی از خصومت سیاسی نیست، بلکه ریشه در منافع ساختاری آنها در حفظ رژیم‌های بین‌المللی و نظم عدم اشاعه دارد. نادیده گرفتن این منطق، موجب تداوم سوءمحاسبه در تعامل با بازیگرانی مانند روسیه خواهد شد.

 بازتعریف مفهوم اعتماد در سیاست خارجی. «اعتماد» نباید پیش‌فرض روابط خارجی تلقی شود، بلکه باید نتیجه‌ای موقت از هم‌پوشانی منافع باشد. نهادهای تصمیم‌گیر در سیاست خارجی ایران، نیازمند جایگزینی ادبیات اخلاقی و احساسی با ارزیابی‌های مبتنی بر هزینه-فایده و تحلیل سناریومحور هستند. این مسئله به‌ویژه در منطق پویای تحولات کنونی نظام بین‌الملل قطبیت‌گریز با اتحادهای موقت و اولویت منافع یک اصل اساسی است.

 ارتقای ظرفیت تحلیل ساختاری در تصمیم‌سازی سیاست خارجی. یکی از الزامات اساسی، تصحیح این برداشت در ذهنیت تصمیم‌گیرندگان سیاست خارجی ایران، تقویت پیوند میان سیاست‌گذاری و ادبیات علمی روابط بین‌الملل است. استفاده نظام‌مند از تحلیل‌های ساختاری، مطالعات تطبیقی روابط قدرت بزرگ؛ قدرت منطقه‌ای و ارزیابی رفتار گذشته روسیه و سایر قدرت‌ها می‌تواند به کاهش خطاهای محاسباتی کمک کند. شنیده نشدن صدای استادان علم سیاست در ایران در طول دهه‌های گذشته، بخشی از این وضعیت مبتلابه است.

اسناد منتشرشده از گفت‌وگوی پوتین و بوش را باید به‌مثابه داده‌ای تحلیلی برای فهم منطق پایدار سیاست قدرت در نظام بین‌الملل تلقی کرد، نه مبنایی برای داوری‌های احساسی یا اخلاقی. این اسناد نشان می‌دهند که روسیه، همانند سایر قدرت‌های بزرگ، ایران را در چهارچوب منافع ساختاری خود تعریف می‌کند. دلالت اصلی این واقعیت برای سیاست خارجی ایران، ضرورت گذار از انتظارات غیرواقع‌بینانه، حرکت به‌سوی واقع‌گرایی تحلیلی و طراحی سیاست خارجی چندلایه، منعطف و مبتنی بر پذیرش اصل خودیاری در یک نظام بین‌المللی آنارشیک با منطق پویای اتحادهای چندمنظوره و موقتی و نه دائمی است. 

دراین پرونده بخوانید ...