شناسه خبر : 51737 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

نااطمینانی در زنجیره تولید

چگونه شوک‌ها در اقتصاد پخش می‌شوند؟

آزاده خرمی‌مقدم/ نویسنده نشریه 

 

52تصور کنید در یک اتوبان شلوغ با سرعت 120 کیلومتر بر ساعت در حال حرکت هستید. ناگهان، مهی غلیظ و سپید جاده را می‌بلعد. شما تصادف نکرده‌اید. بنزین تمام نکرده‌اید. موتور ماشین هم سالم است. اما پایتان را روی ترمز فشار می‌دهید. چرا؟ چون «نمی‌بینید». این لحظه تعلیق، همان «نااطمینانی» در اقتصاد است. تکانه‌های عادی (مثل گرانی ناگهانی بنزین) مانند یک چاله بزرگ در جاده هستند؛ می‌بینید و از روی آن رد می‌شوید. اما نااطمینانی «مه» است. مه به چیزی آسیب نمی‌زند، اما همه را متوقف می‌کند. ماتئو کاچاتوره و جاکومو کاندیان در مقاله خود، بررسی کرده‌اند که این مه از کجا بلند می‌شود و چگونه تمام جاده‌های اقتصاد را مسدود می‌کند.

آزمایشگاه ترس

پژوهشگران مقاله برای آنکه بفهمند این مه چقدر غلیظ است، به سراغ تالار شیشه‌ای بورس رفتند. آنها 14 میلیون قطعه از پازل بازار را کنار هم چیدند. ابزار آنها «نوسان ضمنی» (Implied Volatility) بود. وقتی نوسان ضمنی در صنعتی بالا می‌رود، یعنی فعالان این حوزه نمی‌دانند فردا چه پیش خواهد آمد. در واقع این عدد، قیمت ترس است. وقتی مدیران یک صنعت حاضرند پول کلانی بپردازند تا خود را در برابر نوسانات ماه آینده بیمه کنند، یعنی مه در آن صنعت غلیظ شده است. این روش‌شناسی، یکی از نوآوری‌های مقاله است. نویسندگان برای اینکه بفهمند در ذهن فعالان اقتصادی چه می‌گذرد، داده‌های نوسان ضمنی را از دل بازار سهام بیرون کشیدند. چرا این کار نبوغ‌آمیز است؟ چون نوسان ضمنی، برخلاف نوسان تاریخی، رو به آینده دارد. این عدد نشان می‌دهد سرمایه‌گذاران چقدر «پول» می‌پردازند تا خود را در برابر نوسانات 30 روز آینده بیمه کنند. پژوهشگران، این داده‌ها را برای بیش از شش هزار و 300 شرکت در 100 صنعت مختلف (با طبقه‌بندی NAICS چهاررقمی) استخراج کردند. آنها «شاخص ترس» مخصوص به هر صنعت را ساختند. آنها کشف کردند که نااطمینانی در صنایع متفاوت است و هر کدام، موج‌های متفاوتی را در اقیانوس اقتصاد ایجاد می‌کنند و نشان دادند که مه در اقتصاد، مثل آب‌وهوا، منطقه‌ای است. گاهی مه از سمت معادن می‌آید و گاهی از سمت نمایشگاه‌های خودرو.

در شبکه تولید، صنایعی مثل فولاد، پتروشیمی و سیمان «بالادست» هستند. مقاله نشان می‌دهد که نااطمینانی در بالادست، مانند یک «تکانه عرضه» عمل می‌کند. وقتی مه از بالادست می‌آید و در این بخش‌ها غلیظ می‌شود، یک واکنش زنجیره‌ای مخرب رخ می‌دهد.

تصور کنید هنوز هیچ جنگی رخ نداده، هیچ تحریمی وضع نشده و قیمت مواد اولیه هم تغییری نکرده است. اما اخبار از نوسانات شدید در بازارهای جهانی حکایت دارد. مدیر کارخانه فولاد که نمی‌داند فردا چه خواهد شد، دست به یک عمل پیش‌دستانه می‌زند. این «ندانستن»، او را مجبور به عقب‌نشینی می‌کند. او استخدام‌ها را متوقف می‌کند و قیمت‌ها را بالا می‌برد. نه به‌دلیل اینکه هزینه‌اش زیاد شده، بلکه برای اینکه اگر فردا هزینه‌اش زیاد شد، سپر بلایی داشته باشد. این افزایش قیمت، در کل شبکه پخش می‌شود و همزمان به‌دلیل گرانی مواد اولیه، استخدام در کل زنجیره کاهش می‌یابد.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که این مقاله به آن می‌پردازد. پژوهشگران استدلال می‌کنند که ادبیات اقتصادی تاکنون به‌خوبی فهمیده است که کمبود تراشه‌ها یا انرژی (تکانه‌های سطح اول) چگونه تورم ایجاد می‌کند، اما تقریباً هیچ‌کس نمی‌دانست که «نوسان در انتظارات» چگونه در شبکه تولید پخش می‌شود. در دنیای کلاسیک اقتصاد، همه‌چیز حول میانگین‌ها می‌چرخید. سیاست‌گذاران می‌پرسیدند: «قیمت نفت چقدر است؟» یا «میزان تولید چقدر تغییر کرده است؟». اینها تکانه‌های سطح اول هستند. اما این پژوهش به لایه دیگری می‌پردازد. جایی که مسئله دیگر تغییر نیست، بلکه ابهام در تغییر است. پژوهشگران به ما می‌گویند که چگونه نااطمینانی، مانند یک ویروس در رگ‌های طول زنجیره تامین حرکت می‌کند و بسته به اینکه در کدام بخش ظاهر شود، می‌تواند کل پیکره اقتصاد را به تب تورمی یا لرز رکودی دچار کند.

وقتی تولیدکننده فولاد (بالادستی) از آینده می‌ترسد، سازنده یخچال، ورق فولاد را گران‌تر می‌خرد. فروشنده، یخچال را گران‌تر عرضه می‌کند و درنهایت کارگر ناتوان از خرید، تقاضایش را کم می‌کند. این همان تورم سمی و بیکاری گسترده است که ریشه‌اش نه در کمبود کالا، بلکه در «ترس تولیدکننده اولیه» بوده است.

اما همیشه مه از صنایع بالادست نمی‌آید. گاهی مه در انتهای زنجیره، یعنی در «پایین‌دست» (مثل صنعت خودرو یا خرده‌فروشی‌ها) ظاهر می‌شود. در اینجا نااطمینانی مانند یک تکانه تقاضا عمل می‌کند و ماجرا کاملاً متفاوت است. ابهام در آینده بازار خودرو باعث می‌شود، فروشنده نهایی که از آینده می‌ترسد، از ترس انبار شدن کالا، کمتر سفارش قطعه بدهد. این کاهش تقاضا به عقب برمی‌گردد، یعنی کارخانه تولید را کم می‌کند، چون کسی خریدار نیست. قیمت‌ها می‌شکنند، اما به قیمت توقف کامل چرخ‌های تولید. در این حالت جیب‌ها خالی‌تر از آن است که کسی خوشحال شود. اینجا مه باعث «یخبندان رکودی» می‌شود.

نکته شگفت‌انگیز دیگر، «ماندگاری» تردید است. برخلاف شوک‌های زودگذر، وقتی سایه عدم اطمینان بر صنعتی سنگینی می‌کند، به این راحتی‌ها قصد رفتن ندارد. توزیع این تردیدها دارای یک کشیدگی یا چولگی مثبت است. یعنی اقتصاد، بیشتر مستعد جهش‌های ناگهانی در ترس است تا آرامش‌های ناگهانی. نویسندگان مقاله برای مهار این اعداد سرکش، از یک فرمول ریاضی (لگاریتم ریشه دوم) استفاده کردند تا بتوانند متغیری به نام «نااطمینانی بخشی» خلق کنند که زبان مشترک تمام تحلیل‌های بعدی باشد. اما آیا این ترس‌ها با هم هماهنگ هستند؟ داده‌ها نشان می‌دهند که عدم اطمینان در سطح صنعت، بسیار بی‌ثبات‌تر و شدیدتر از عدم اطمینان در سطح کل اقتصاد است. بررسی‌ها نشان داد که اگرچه یک همبستگی مثبت میان صنایع وجود دارد (مثلاً وقتی کل اقتصاد در بحران است)، اما این همبستگی هرگز کامل نیست. در واقع، هر بخش از اقتصاد، کابوس‌های خاص خود را می‌بیند. جالب‌تر اینکه رابطه میان این تردید و تولید صنعتی، همیشه تیره و تار است؛ یعنی با بالا رفتن غبار نااطمینانی، چرخ‌های تولید به شکلی نظام‌مند کند می‌شوند. اما در مورد تورم، داستان پیچیده است؛ در برخی صنایع، ترس باعث گرانی می‌شود و در برخی دیگر، رکود ناشی از ترس، قیمت‌ها را به پایین می‌کشد. در حدود دوسوم صنایع، وقتی تردید زیاد می‌شود، تورم هم بالا می‌رود، اما در یک‌سوم دیگر، نتیجه برعکس است. این ناهمگونی همان چیزی است که اهمیت نگاه شبکه‌ای را ثابت می‌کند.

بهای ندانستن

چرا یک مدیر باید در زمان ابهام، قیمت را بالا ببرد؟ نویسندگان مقاله با یک الگوی ریاضی به یک مفهوم عمیق در اقتصاد «کینزی جدید» اشاره می‌کنند و به این پرسش پاسخ می‌دهند. آنها به یک واقعیت ملموس اشاره می‌کنند: «مارک‌آپ احتیاطی». تغییر قیمت در دنیای واقعی، هزینه دارد. شرکت‌ها نمی‌توانند هر ساعت قیمت عوض کنند. پس وقتی مه می‌آید، آنها قیمت را برای بدترین سناریوی ممکن تنظیم می‌کنند. وقتی آینده مبهم است و هزینه‌ها ممکن است ناگهان جهش کنند، شرکت‌ها ترجیح می‌دهند امروز قیمت خود را بالا ببرند تا اگر فردا هزینه‌های تولیدشان زیاد شد، حاشیه سودشان از بین نرود. این یعنی مصرف‌کننده، امروز دارد پول احتمال یک حادثه در ماه آینده را می‌پردازد. نااطمینانی یک مالیات پنهان است که مدیران از جیب مصرف‌کنندگان برداشت می‌کنند. آنها از مشتری امروز، هزینه ترس فردا را می‌گیرند. اگر تامین‌کننده مضطرب باشد، جیب مصرف‌کننده خالی می‌شود. چرا که در دنیای به‌هم‌پیوسته امروز، هیچ صنعتی جزیره نیست. پیوندهای تولید، اضطراب را تقویت می‌کنند. نویسندگان نشان می‌دهند که پیوندهای «داده-ستانده» این اثر را تقویت می‌کنند. در دنیایی بدون این پیوندها، نااطمینانی شاید فقط یک اثر ملایم بر مصرف می‌گذاشت. اما در دنیای واقعی، وقتی قیمت فولاد به دلیل نااطمینانی بالا می‌رود، سازنده یخچال هم مجبور است قیمت را بالا ببرد و این زنجیره تا سفره مصرف‌کننده ادامه می‌یابد. قدرت اصلی این پژوهش، در فهم «شبکه» است. کاچاتوره و کاندیان نشان دادند که پیوندهای تولیدی، مثل سیم‌های برق هستند؛ آنها نوسان را تقویت می‌کنند. وقتی آینده مبهم است، شرکت‌ها قدرت چانه‌زنی خود را به‌کار می‌گیرند تا قیمت را بالاتر از هزینه نهایی نگه دارند. اگر تولید به‌هم‌پیوسته نبود، این اثرات در سطح کلان خنثی می‌شد، اما به‌دلیل اینکه خروجی یک کارخانه، ورودی کارخانه دیگر است، این حاشیه سودهای احتیاطی در هم ضرب شده و اثری فزاینده ایجاد می‌کنند. الگوی این پژوهش به‌دقت پیش‌بینی کرد که هرچه یک صنعت «بالادستی‌تر» باشد، شوک تردید آن برای کل اقتصاد مخرب‌تر و تورم‌زاتر خواهد بود. به این معنا که اگر برای مثال فولاد و پتروشیمی (بالادست) دچار نااطمینانی شوند، اثر آن بر تورم کل کشور، چندین برابر زمانی است که مثلاً صنعت آرایشگری دچار نااطمینانی شود. این یعنی برخی گره‌ها در اقتصاد، پخش‌کننده ترس هستند.

شواهد تجربی

در بخش‌های انتهایی مقاله، نویسندگان به سراغ داده‌های تاریخی می‌روند. آنها نشان می‌دهند که در طول دهه‌های گذشته، هرگاه صنعت فولاد یا مواد شیمیایی آمریکا با نااطمینانی روبه‌رو شده، تورم تولیدکننده در کل اقتصاد با یک تاخیر کوتاه جهش کرده است. مثال جالبی که در الگوی آنها دیده می‌شود، صنعت نیمه‌هادی‌ها و انرژی در سال 2023 است. نویسندگان بر این باورند که بخشی از تورم جهانی آن سال، نه‌فقط به‌دلیل کمبود فیزیکی کالا، بلکه به سبب «نااطمینانی شدید» در این بخش‌های کلیدی بالادستی بود که باعث شد شرکت‌ها قیمت‌های خود را برای پوشش ریسک‌های احتمالی، بسیار بالاتر از حد معمول ببرند. آنها توانستند لحظات خاصی را شناسایی کنند که عدم اطمینان در یک بخش خاص به اوج رسید. برای مثال، در صنعت بیمه، تغییرات مقرراتی؛ در صنعت خودرو، تجدید ساختارهای مالی؛ در صنعت تبلیغات، تحولات تکنولوژیک و در صنعت فولاد، تنش‌های تجاری هر کدام جرقه‌ای بودند که از یک نقطه شروع شدند و کل شبکه را تحت تاثیر قرار دادند.

بزرگ‌ترین چالش پژوهشگران این بود: چگونه بفهمیم که یک لرزش در صنعت، ناشی از «خود تردید» است، نه ناشی از یک اتفاق واقعی (مثل سیل یا جنگ)؟ آنها باید راهی پیدا می‌کردند تا «شوک‌های گشتاور دوم» را از «شوک‌های گشتاور اول» (وقایع فیزیکی و ملموس) متمایز کنند.

آنها از یک استراتژی هوشمندانه استفاده کردند؛ پاکسازی داده‌ها. آنها شاخص عدم اطمینان هر صنعت را از اثرات نوسانات محقق‌شده (آنچه واقعاً در بازار رخ داده)، نوسانات کل اقتصاد و حتی نوسانات صنایع همسایه (تامین‌کنندگان و مشتریان) تهی کردند. آنچه باقی ماند، «شوک خالص عدم اطمینان» بود؛ یک لرزش درونی که فقط و فقط ناشی از ابهام نسبت به آینده بود.

این شوک‌های خالص، ردپای وقایع بزرگی را در خود داشتند. مثلاً همان‌طور که اشاره شد جهش‌های عظیم در صنعت بیمه ناشی از تغییرات ساختاری قوانین دولتی بود، یا در صنعت فولاد، این شوک‌ها دقیقاً با زمان اوج‌گیری تنش‌های تعرفه‌ای و جنگ‌های تجاری همخوانی داشت. این یعنی ما با یک متغیر خیالی روبه‌رو نیستیم، بلکه با بازتاب مستقیم اضطراب تصمیم‌گیران در مواجهه با سیاست‌های کلان روبه‌رو هستیم.

نتیجه‌گیری

درنهایت، این روایت به اتاق فکر بانک‌های مرکزی ختم می‌شود. پیام مقاله به سیاست‌گذاران، قاطع و روشن است:

«اگر می‌خواهید تورم را مهار کنید، همیشه سراغ نرخ بهره نروید. گاهی فقط لازم است مه را بزدایید.» بانک‌های مرکزی باید بدانند منشأ مه (تردید) کجاست. اگر مه در بالادست است، سیاست‌های انقباضی فقط بیکاری را بیشتر می‌کند. در اینجا باید به تولیدکننده «اطمینان» داد. ثبات در قوانین تجاری و کاهش تنش‌های بین‌المللی، ثبات در نرخ ارز و پیش‌بینی‌پذیر کردن آینده، از هر دارویی موثرتر است. راه‌حل مقابله با تورم ناشی از ترس بالادستی‌ها، پول پاشیدن نیست. راه‌حل «شفافیت» است. سیاست‌گذار باید مه را از بین ببرد، نه اینکه بنزین روی آتش هزینه‌ها بریزد.

این پژوهش نشان می‌دهد که سیاست‌گذار باید مانند یک جراح، نقطه دقیق وقوع تردید در زنجیره تامین را شناسایی کند. اگر تردید از تامین‌کنندگان مواد اولیه شروع شده باشد، سیاست‌های حمایتی و ثبات‌بخش در آن بخش، بسیار موثرتر از سیاست‌های پولی انقباضی کلان خواهد بود. ازاین‌رو نویسندگان مقاله تاکید می‌کنند که «منشأ» نااطمینانی به اندازه «شدت» آن اهمیت دارد. آنها با بررسی داده‌های ایالات‌متحده نشان دادند که رویدادهایی مثل تغییرات مقررات در صنعت بیمه، بازسازی مالی در صنعت خودرو یا تنش‌های تجاری در بخش آهن و فولاد، هر کدام لرزه‌های متفاوت بر اندام اقتصاد کلان انداخته‌اند.

درنهایت مقاله به ما می‌گوید که در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن، تارهای تولید، ما را به هم زنجیر کرده‌اند. یک ابهام کوچک در یک معدن دورافتاده، می‌تواند به بحرانی در مرکز شهر تبدیل شود. لرزش یک تار، تمام تارها را تکان می‌دهد. اما اگر این لرزش در تارهای اصلی باشد، کل شبکه با التهاب قیمتی روبه‌رو می‌شود. برای ثبات بخشیدن به اقتصاد، تنها مدیریت شوک‌های واقعی (مثل تغییر قیمت نفت یا تکنولوژی) کافی نیست. سیاست‌گذاران باید به «روان‌شناسی بازار» و ابهام‌های موجود در صنایع کلیدی توجه کنند. کاهش نااطمینانی در بخش‌های استراتژیک بالادستی، می‌تواند بسیار موثرتر از تزریق نقدینگی عمومی برای مهار تورم و بیکاری باشد. این مقاله، دریچه‌ای نو به سوی فهم پیچیدگی‌های جهان مدرن است؛ جهانی که در آن نه‌تنها واقعیت‌ها، بلکه «احتمال واقعیت‌ها» نیز سرنوشت ما رقم می‌زنند. این مقاله به ما یادآوری می‌کند که «اطمینان»، ملموس‌ترین و گران‌بهاترین نهاده تولید است. بدون آن، پیشرفته‌ترین کارخانه‌ها هم چیزی جز توده‌های آهن سردرگم نیستند.

ما نیازمند جهانی هستیم که در آن، فانوس‌های سیاست‌گذاری، مه فردا را بشکنند. چرا که درنهایت، آن چیزی که اقتصادها را ویران می‌کند، فقر منابع نیست؛ بلکه فقر اطمینان است. درس بزرگ کاچاتوره و کاندیان ساده است؛ فردا که به برچسب قیمت یک کالا نگاه می‌کنید، به یاد بیاورید که شاید بخشی از این قیمت، بهای نوری است که تامین‌کننده برای دیدن میان مه، به آن نیاز داشته است. 

دراین پرونده بخوانید ...

دیدگاه تان را بنویسید