ریسکهای توافق
آیا نشانههایی برای شکست مذاکرات وجود دارد؟
مذاکرات ایران و آمریکا همواره در فضایی پرتنش، چندلایه و آمیخته با بیاعتمادی پیش رفته است. تجربههای پیشین نشان میدهد که شکست یا بنبست در این مذاکرات معمولاً نه حاصل عامل یا متغیرهای تکعلتی، بلکه نتیجه همراستایی و همزمانی چند ریسک ساختاری و سیاسی است. بنابراین مسئله صرفاً میز مذاکره نیست، بلکه شبکهای از سیاست داخلی، محیط منطقهای، مسئله اجرا و میدان ادراک و روایت است.
مذاکرات ایران و آمریکا را نمیتوان صرفاً بهعنوان یک روند دیپلماتیک مقطعی یا فنی، فهم کرد. این مذاکرات در واقع نقطه تلاقی دو روایت متفاوت از نظم منطقهای، دو برداشت متعارض از امنیت و دو تجربه تاریخی انباشته از بیاعتمادی و منازعه است. به همین دلیل، موفقیت یا شکست آن بیش از آنکه به مهارت تیمهای مذاکرهکننده وابسته باشد، به مدیریت مجموعهای از محدودیتهای ساختاری، فشارهای محیطی و محاسبات راهبردی بازیگران گره خورده است. تجربههای پیشین نشان میدهد که شکست مذاکرات معمولاً نه بهواسطه یک تصمیم ناگهانی، بلکه در نتیجه انباشت تدریجی ریسکهایی رخ میدهد که فضای مصالحه را محدود میکنند، هزینه توافق را افزایش میدهند و جذابیت گزینههای تقابلی را تقویت میکنند. از این منظر، بررسی چشمانداز مذاکرات، مستلزم شناسایی و تحلیل شبکهای از متغیرهاست که میتوانند مسیر گفتوگو را از حلوفصل اختلاف به مدیریت تنش یا حتی بازگشت به تقابل منحرف کنند.
در این چهارچوب، هفتضلعی ریسکها، نقشی کلیدی در تعیین چشمانداز مذاکرات ایفا میکنند:
1- فقدان نظام مسائل میان ایران و آمریکا
یکی از بنیادیترین چالشهای مذاکرات ایران و آمریکا، نبود توافق پایدار بر سر این پرسش است که دقیقاً درباره چه چیزی مذاکره میشود و چه چیزی بیرون از میز مذاکره قرار دارد. ترجیح ایران عموماً این بوده است که دامنه گفتوگو محدود، مشخص و متمرکز بر پرونده هستهای و رفع تحریمها باشد. در مقابل، آمریکا تمایل دارد این پرونده را در چهارچوبی گستردهتر ببیند که موضوعات منطقهای، موشکی و حتی الگوی کلی رفتار سیاست خارجی ایران را نیز دربر بگیرد. این شکاف در تعریف نظام مسائل، چند پیامد راهبردی دارد. نخست آنکه مذاکرات بهجای حرکت خطی به سمت حل یک مسئله مشخص، به فرآیندی پرنوسان تبدیل میشود که در آن دستورکار دائم در حال جابهجایی است. دوم آنکه هر پیشرفت فنی در یک حوزه میتواند با طرح یک مطالبه جدید در حوزهای دیگر، از نظر سیاسی خنثی شود. سوم، این بیثباتی در دستورکار، پیشبینیپذیری مذاکرات را کاهش میدهد و هزینه سرمایهگذاری سیاسی بر دیپلماسی را برای هر دو طرف بالا میبرد. در سطح عملیاتی، فقدان نظام مسائل مشترک باعث میشود طرفین حتی در ارزیابی پیشرفت نیز دچار اختلاف شوند؛ آنچه برای یک طرف، یک گام روبهجلو تلقی میشود، ممکن است از نگاه طرف مقابل صرفاً یک حرکت تاکتیکی یا حتی انحراف از موضوع اصلی باشد. نشانه هشداردهنده در این حوزه، زمانی ظاهر میشود که بخش قابلتوجهی از انرژی مذاکرات صرف بحث بر سر چهارچوب مذاکره شود، نه حل مسائل درون آن چهارچوب.
2- سیاست داخلی و محدودیتهای تصمیمگیری
هم در آمریکا و بهویژه در ایران، تصمیمگیران با ساختار قدرت داخلی، افکار عمومی، نهادهای رقیب، جناحبندیهای سیاسی و هزینههای حیثیتی روبهرو هستند. این متغیر چند اثر کلیدی دارد؛ دامنه مانور مذاکرهکنندهها را محدود میکند، بعضی امتیازها را از نظر داخلی غیرقابلفروش میکند، زمانبندی تصمیمها را به تقویمهای سیاسی (انتخابات، تغییر دولت، بحرانهای داخلی) گره میزند و باعث میشود منطق سیاست داخلی گاهی بر منطق سیاست خارجی غلبه کند. در بسیاری از مواقع، شکست مذاکرات نه در میز مذاکره، بلکه در میدان سیاست داخلی رقم میخورد، جایی که توافق بالقوه، حمایت سیاسی کافی برای اجرا پیدا نمیکند. این اثر سیاست داخلی یا آنچه سالها در ایران خیابانی کردن سیاست و مذاکره خوانده میشود، یکی از مولفههای کلیدی در عدم حل مسائل سیاست خارجی و اثر آن در میز مذاکره بوده است.
3- غلبه مطالبات حداکثری
مذاکره در ذات خود مبتنی بر منطق هزینه-فایده و بدهبستان است. بااینحال، در فضای کنونی، هم در تهران و هم در واشنگتن، فشارهای داخلی، رقابتها و ملاحظات اعتباری، تمایل به حفظ مواضع حداکثری را تقویت کرده است. هر طرف نگران آن است که هرگونه تعدیل موضع، بهعنوان عقبنشینی یا ضعف در داخل تفسیر شود. این وضعیت چند اثر انباشتی ایجاد میکند. نخست، دامنه گزینههای میانی بهشدت محدود میشود و فضای خلاقیت دیپلماتیک کاهش پیدا میکند. دوم، هزینه سیاسی هر امتیاز، اگر تاکتیکی و قابلبازگشت باشد، افزایش پیدا میکند. سوم، مذاکرات بهتدریج از یک فرآیند حل مسئله به صحنهای برای تثبیت مواضع رسمی و ارسال پیام به مخاطبان داخلی تبدیل میشود. در چنین شرایطی، خطر اصلی این است که طرفین به این جمعبندی برسند که عدم توافق از نظر سیاسی کمهزینهتر از توافق ناقص است. این نقطه، همانجایی است که منطق مذاکره تضعیف میشود و احتمال شکست بهطور معناداری افزایش مییابد. نشانه نزدیک شدن به این وضعیت، تغییر ادبیات تصمیمگیران از زبان مدیریت اختلاف به زبان خطوط قرمز غیرقابل تعدیل است.
4- بحران اعتماد و مسئله تضمینها
بیاعتمادی ساختاری، شاید پایدارترین متغیر در روابط ایران و آمریکا باشد. تجربههای گذشته، بهویژه در حوزه اجرای توافقها و تغییر ناگهانی سیاستها، باعث شده مسئله تضمینها به یکی از گرههای اصلی هر مذاکره جدید تبدیل شود. هر دو طرف نگراناند که طرف مقابل از توافق بهعنوان یک ابزار موقت برای خرید زمان یا بهبود موقعیت خود استفاده کند. این فقدان اعتماد، چند پیامد عملی دارد. نخست، تمایل به سمت طراحی سازوکارهای نظارتی و راستیآزمایی سختگیرانه میرود که خود میتواند فرآیند مذاکره را پیچیده و زمانبر کند. دوم، هر اقدام طرف مقابل با سوءظن سیاسی تفسیر میشود و سوم، هزینه سیاسی اعتماد کردن در داخل هر کشور بالا میرود و تصمیمگیران ترجیح میدهند به گزینههای محافظهکارانهتر متوسل شوند. در چنین فضایی، حتی اگر توافقی حاصل شود، از نظر سیاسی شکننده خواهد بود و با نخستین تغییر در محیط داخلی یا خارجی، در معرض فروپاشی قرار میگیرد. نشانه نزدیک شدن به شکست، زمانی است که منطق کنترل و بدبینی بهطور کامل جای منطق اعتمادسازی تدریجی را بگیرد و مذاکره به فرآیندی صرفاً برای مدیریت ریسک، نه تولید اعتماد، تبدیل شود.
به موازات این مولفه کلیدی، مسئله اجرا، راستیآزمایی و پایداری توافق نکته مهم دیگری است که در زمان توافق برجام هم نقل محافل بود. این متغیر به چند لایه بازمیگردد؛ ترتیب و توالی تعهدات (چه کسی اول اقدام میکند؟)، سازوکارهای راستیآزمایی و حل اختلاف، امکان بازگشتپذیری تعهدات، آسیبپذیری توافق در برابر تغییر دولتها یا بحرانهای ناگهانی. تجربه گذشته باعث شده ترس از فروپاشی دوباره توافق، خود به یک عامل بازدارنده در مسیر توافق جدید تبدیل شود. یعنی حتی موفقیت روی کاغذ هم لزوماً به موفقیت سیاسی پایدار تبدیل نمیشود.
5- محدودیت زمانی و شکنندگی تصمیمگیری
پروندههایی با ابعاد پیچیده فنی، حقوقی و ژئوپلیتیک، نیازمند زمان کافی برای چانهزنی دقیق، اقناع نهادهای تصمیمگیر داخلی و تنظیم جزئیات اجرایی هستند. بااینحال، مذاکرات ایران و آمریکا اغلب زیر فشار ضربالاجلهای سیاسی، انتخاباتی یا رسانهای، بهویژه در شرایط کنونی با قرائت ترامپی آن پیش میرود. این فشردگی زمانی، کیفیت تصمیمگیری را کاهش و ریسک خطاهای محاسباتی را افزایش میدهد. در سطح عملی، این وضعیت میتواند به دو مسیر متفاوت منتهی شود. یا طرفین به سمت توافقهای شتابزده و مبهم سوق داده میشوند که در مرحله اجرا، با تفسیرهای متعارض و بحرانهای جدید روبهرو خواهد شد. یا در صورت نرسیدن سریع به نتیجه، فضای سرخوردگی ایجاد شده و این برداشت تقویت میشود که دیپلماسی کارآمد نیست. در هر دو حالت، شکنندگی فرآیند افزایش پیدا میکند و موفقیت مذاکره را منوط به امتیازات بزرگ میکند. نشانه خطرناک در این حوزه، زمانی است که ضربالاجلهای سیاسی بهجای آنکه ابزار مدیریت زمان باشند، به عامل اصلی تعیینکننده محتوای توافق یا عدم توافق تبدیل شوند.
6- تداوم سایه تهدید و منطق فشار
وجه دیگر محدودیت زمان، مذاکره زیر سایه تهدید یا آن چیزی است که به مذاکره مسلح مشهور است. همزیستی مذاکره و تهدید، یکی از تناقضهای مزمن در این پرونده است. وقتی گزینههای فشار، از تحریمهای اقتصادی تا تهدیدهای امنیتی همواره بهصورت آشکار یا ضمنی روی میز باقی میمانند، فضای روانی لازم برای مصالحه پایدار تضعیف میشود. تهدید، منطق مذاکره را از جستوجوی نقطه تعادل، به مدیریت بازدارندگی سوق میدهد. این وضعیت چند پیامد دارد. نخست، قدرت مانور مذاکرهکنندگان محدود میشود، زیرا هر امتیاز میتواند بهعنوان تسلیم زیر فشار تعبیر شود. دوم، جریانهای مخالف توافق در هر دو طرف تقویت میشوند و از فضای تهدید برای بسیج سیاسی استفاده میکنند. سوم، حتی اگر توافقی حاصل شود، احتمالاً از پشتوانه سیاسی کافی برای دوام در بلندمدت برخوردار نیست. نشانه نزدیک شدن به شکست، زمانی است که زبان تهدید بر زبان دیپلماسی غلبه پیدا کند و پیامهای بازدارنده جایگزین سیگنالهای اعتمادساز شود. در این فضا، یک متغیر خیلی مهم ولی اغلب دستکمگرفتهشده، نبرد روایتهاست. اینکه طرفین چگونه مذاکره، امتیازدهی یا حتی بنبست را برای افکار عمومی خود و مخاطبان خارجی روایت کنند. این فضا هزینه سیاسی سازش را افزایش میدهد، انتظارات عمومی را تنظیم یا تخریب میکند و میتواند توافق را به پیروزی ملی یا شکست تحقیرآمیز تبدیل کند. نکته مهم این است، هنگامی که فضای رسانهای و ادراکی قطبی و هیجانی باشد، انعطاف دیپلماتیک بهشدت سختتر میشود.
7- نقش اسرائیل و اختلال در محاسبات راهبردی
در معادله مذاکرات، نقش بازیگران ثالث، بهویژه اسرائیل، اهمیت تعیینکنندهای دارد. مخالفت ساختاری این بازیگر با هرگونه توافق میان ایران و آمریکا، از طریق فشار سیاسی، کنش رسانهای و برخی اقدامات میدانی، میتواند هزینههای دیپلماسی را بهطور معناداری افزایش دهد. این مداخلهگری چند اثر همزمان دارد. نخست، سطح بیاعتمادی میان طرفین اصلی را تشدید میکند. دوم، محاسبات امنیتی را به سمت سناریوهای بدبینانهتر سوق میدهد. سوم، فضای تصمیمگیری را از منطق مدیریت ریسک به منطق پیشگیری سختافزاری تغییر میدهد. در چنین شرایطی، حتی بازیگران متمایل به مصالحه نیز ممکن است زیر فشار محیطی، به سمت گزینههای محافظهکارانه یا تقابلی سوق داده شوند. سفر چهارشنبه بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، به واشنگتن و دیدار ناگهانی با ترامپ در این راستا قابلارزیابی است. بااینحال، در یک سطح با فوریت کمتر از متغیر اسرائیل، کلیت محیط منطقهای میتواند روی مذاکرات اثرگذار باشد؛ از تحولات خلیج فارس، روابط ایران با کشورهای عربی، وضعیت جنگها و بحرانهای منطقهای تا رقابت قدرتهای بزرگ (آمریکا، چین، روسیه) در خاورمیانه. این محیط میتواند یا هزینه توافق را بالا ببرد، یا هزینه عدم توافق را. به این معنا که مانند هر بحران منطقهای جدید میتواند بر فضای اعتماد اثر تخریبی داشته یا اولویتهای امنیتی را تغییر دهد و مذاکرات را به حاشیه ببرد.

سناریوهای محتمل
با توجه به این مجموعه متغیرها، میتوان سه سناریوی اصلی را برای روند کنونی و آینده مذاکرات ترسیم کرد:
سناریوی توافق محدود و شکننده. در این سناریو، طرفین به این جمعبندی میرسند که هزینههای تداوم تقابل، از منافع آن بیشتر است و به یک توافق حداقلی و مرحلهای تن میدهند. این توافق احتمالاً بر مدیریت بحران و کاهش تنش متمرکز خواهد بود، نه حل ریشهای اختلافات. پایداری آن بهشدت وابسته به شرایط محیطی، رفتار بازیگران ثالث و تحولات داخلی دو کشور خواهد بود. هر شوک سیاسی یا امنیتی میتواند این توافق را در معرض فروپاشی قرار دهد.
سناریوی فرسایش و بنبست کنترلشده. در این وضعیت، مذاکرات ادامه پیدا میکند، اما بیشتر به ابزاری برای مدیریت تنش تبدیل میشود تا حل واقعی اختلافات. طرفین نه به توافق جامع میرسند و نه حاضرند هزینه شکست کامل دیپلماسی را بپردازند. این سناریو میتواند برای مدتی ادامه پیدا کند، اما همواره خطر لغزش به سمت بحران در آن وجود دارد. دیپلماسی در این چهارچوب، بیش از آنکه معطوف به حل مسئله باشد، معطوف به خرید زمان و جلوگیری از بدتر شدن اوضاع است.
سناریوی شکست و بازگشت به چرخه تقابل. اگر مطالبات حداکثری، بیاعتمادی ساختاری، فشارهای زمانی، سایه تهدید و مداخله بازیگران ثالث بر منطق دیپلماسی غلبه کند، احتمال فروپاشی مذاکرات افزایشی خواهد بود. در این حالت، طرفین بهتدریج به سمت تشدید فشار، افزایش بازدارندگی و منطق تقابل بازمیگردند. هزینههای این سناریو، هم در سطح منطقهای و هم در سطح بینالمللی، بهمراتب بیشتر از دو سناریوی دیگر خواهد بود.
ضرورت مدیریت منازعه
از منظر سیاستگذاری واقعگرا، مسئله اصلی نه امکان توافق کامل، بلکه مدیریت ریسکهای شکست است. در این چهارچوب، محدودسازی دستورکار مذاکرات به یک نظام مسائل مرحلهبندیشده و قابلراستیآزمایی، پیششرط کاهش فرسایش است. تعدیل مطالبات حداکثری و بازتعریف هزینههای عدم توافق، برای باز کردن فضای مانور دیپلماتیک ضروری است. تمرکز بر سازوکارهای اعتمادسازی تدریجی، بهجای اتکای صرف به تضمینهای سخت، میتواند شکنندگی توافقها را کاهش دهد. پرهیز از فشارهای زمانی مصنوعی و مدیریت انتظارات سیاسی داخلی، شرط افزایش پایداری هر توافق احتمالی است. درنهایت، بدون مهار اثرگذاری بازیگران ثالث و کاهش نقش منطق تهدید، دیپلماسی همچنان در معرض بیثباتی ساختاری باقی خواهد ماند. به بیان دیگر، موفقیت مذاکرات، نه در حل همه اختلافات، بلکه در کاهش هزینههای تقابل و مدیریت تدریجی منازعه قابل تعریف است. برای دستیابی به چنین فرمولی لازم است طرفین با تمرکز بر پرونده هستهای و محدودسازی دامنه مذاکره، به پیوستهای اقتصادی یا منطقهای برای محکم کردن توافق فکر جدی کنند. ترامپ زمانی میتواند مدعی توافق قویتر از برجام شود که حاضر باشد بر اساس منطق بدهبستان، تمایل ایران برای رسیدن به توافق را به یک طرح عملیاتی تبدیل کند. طرحی که بتواند با حل مسائل هستهای، فضای لازم برای مذاکرات منطقهای از مسیر منطقه را در چشمانداز قرار دهد.