شناسه خبر : 51302 لینک کوتاه

مشکل‌گشا

اقتصاد چه پاسخی به بزرگ‌ترین مشکلات جهان می‌دهد؟

 

نیلوفر نیاورانی / نویسنده نشریه 

81کتاب «اقتصاد خوب برای روزهای سخت» نوشته مشترک آبهیجیت بنرجی، استاد اقتصاد دانشگاه ام‌آی‌تی و استر دوفلو، استاد کاهش فقر و اقتصاد توسعه عبداللطیف جمیل در ام‌آی‌تی است که قبلاً نیز به‌صورت مشترک کتاب «اقتصاد فقیر» را به رشته تحریر درآورده‌اند. از بنرجی به‌عنوان یکی از 100 اندیشمند برتر مجله سیاست خارجی نام برده شده است. دوفلو نیز عضو شورای توسعه جهانی رئیس‌جمهور اوباما بوده و جوایز آکادمیک بسیاری شامل مدال جان بیتس‌کلارک و یک بورسیه تحصیلی نوابغ از مک‌آرتور دریافت کرده است. در پیش‌گفتار کتاب بنرجی و دوفلو یادآور می‌شوند که «ده سال پیش در مورد کاری که انجام می‌دهیم، کتابی نوشتیم. در کمال تعجب، آن کتاب مخاطب خود را پیدا کرد. ما به خود بالیدیم، اما روشن بود که کارمان تمام است». آنها بر این باورند که اقتصاددانان واقعاً کتاب نمی‌نویسند، بلکه کمترین تعداد کتاب‌هایی را که افراد می‌توانند بخوانند، اقتصاددانان می‌نویسند. از‌این‌رو به‌نظر می‌رسید زمان آن رسیده که آنها به فعالیت‌های روزمره خود که نوشتن و چاپ مقالات پژوهشی بود، برگردند.

نویسندگان بر این باورند که آنچه ما در ابتدای دوره اوباما انجام دادیم، راه خود را به توهم دیوانه‌وار برگزیت، جلیقه‌زردها، دیوار ترامپ و دیکتاتورهای خودبین‌ (یا جانشینان منتخب آنها) که جایگزین خوش‌بینیِ اشتباه ناشی از بهار عربی شدند، داد. نابرابری در حال انفجار است، فجایع زیست‌محیطی و سیاست جهانی، مصیبت به بار می‌آورد، آن‌گاه ما برای مقابله با آنها، تنها از سخنان کلیشه‌ای، استفاده می‌کنیم.

نویسندگان می‌گویند؛ این کتاب به همان اندازه که درباره مشکلات صحبت می‌کند، این موضوع را هم گوشزد می‌کند که تا زمانی که ما درباره تشخیص مشکلات صادق هستیم، جهان می‌تواند دوباره یکپارچه شود. موضوع این است که کجا سیاست اقتصادی شکست خورد، کجا ایدئولوژی چشمان ما را به روی مشکلات بست و کی در بدیهیات به خطا رفتیم. و بر این موضوع صحه می‌گذارند که کجا و چرا اقتصاد خوب، به‌ویژه در دنیای امروز کارآمد است. 

کتابی درباره مشکلات دنیا

نویسندگان با تردید به این موضوع می‌نگرند که آیا نوشتن کتابی در این مورد بجاست و آیا آنها افرادی شایسته برای مطرح کردن این موضوع هستند؟ سرانجام آنها تصمیم می‌گیرند: روشن بود که باید خود را در ادبیات و توضیحات جدید بسیاری غوطه‌ور می‌کردیم، و همیشه باید این احتمال را در نظر می‌گرفتیم که ممکن است چیزی جا بیفتد. این موضوع مدتی از ما زمان گرفت تا خودمان را متقاعد کنیم که حداقل ارزش امتحان کردن را دارد. در نهایت آنها تصمیم می‌گیرند؛ «به‌خاطر وقایع بسیاری که در حال حاضر جهان را به ستوه آورده است، که به ویژه در قسمت شمالی ثروتمند خودنمایی می‌کند، جایی که ما زندگی خود را با مطالعه در مورد مردم فقیر در کشورهای فقیر گذرانده‌ایم». آنها دلیل آن را این‌طور بیان می‌کنند: تا حدی به این دلیل که درحالی‌که صحبت‌های همگان در مورد مسائل اساسی اقتصاد -مهاجرت، تجارت، رشد، نابرابری، یا محیط‌زیست- عجیب و غریب‌تر می‌شود، ما از تماشای اتفاقات از دور خسته شدیم. همچنین به این دلیل که وقتی در این مورد فکر کردیم، متوجه شدیم مشکلاتی که کشورهای ثروتمند جهان با آن مواجه هستند، درواقع اغلب، کاملاً مشابه همان مشکلاتی است که در کشورهای درحال توسعه در موردشان مطالعه می‌کردیم-مردمی که با افزایش نابرابری، عدم اعتماد به دولت، جوامع و سیاست‌های شکست‌خورده و...، از توسعه جا مانده‌اند. ما در این فرآیند بسیار آموختیم، و این موضوع به‌طور قطع به ایمانمان برای انجام بهترین کاری که به عنوان اقتصاددان یادگرفته‌ایم، افزود که در مورد وقایع سخت‌جان باشیم، نسبت به پاسخ‌های یکدست و درمان‌های جادویی، مشکوک باشیم، نسبت به آنچه می‌دانیم و می‌فهمیم، صادق و متواضع باشیم و شاید از همه مهم‌تر، مشتاق به کار بردن ایده‌ها و راه‌حل‌ها باشیم و همین‌طور در مورد اشتباهاتمان راستگو باشیم، تا جایی که ما را به سمت هدف نهایی که ساختن جهانی انسانی‌تر است پیش ببرد. 

عصر قطب‌ها

در فصل نخست کتاب نویسندگان می‌گویند ما در عصر قطب‌ها زندگی می‌کنیم. به آمریکا می‌روند و از دو حزب جمهور‌ی‌خواه و دموکرات صحبت می‌کنند، از بحث‌های پرهیاهو و پرخاشگرانه میان احزاب چپ و راست سخن می‌رانند و وظیفه خود می‌دانند تا با بیان حقیقت و تفسیر آن واسط این اختلاف‌ها باشند و به دو طرف کمک کنند تا متوجه حرف‌های طرف مقابل بشود. «دموکراسی می‌تواند با اختلاف‌نظر به حیات خود ادامه دهد، البته تا جایی که احترام در هر دو طرف وجود داشته باشد.» آنچه نگران‌کننده به‌نظر می‌رسد این است که فضا برای انجام این گفت‌وگوها تنگ‌تر شده است. به‌نظر می‌رسد که نه‌تنها در مورد سیاست، بلکه در این مورد که مشکلات اجتماعی اصلی کدام‌ها هستند و در مورد آنها چه باید انجام داد، نوعی نگاه «قبیله‌‌ای‌سازی» وجود دارد.

در یک سطح، کسی ممکن است فکر کند که این کتاب گزارشی است از آزمایشگاهی که تحقیقات در آن‌ها صورت گرفته است: بهترین اقتصاد امروز در مورد مسائل پایه‌ای که جوامع ما با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند، به ما چه می‌گوید؟ این‌که بهترین اقتصاددانان امروز در مورد دنیا چگونه می‌اندیشند، و نه فقط نتیجه‌گیری‌هایشان بلکه چطور به آنجا رسیده‌اند، تمام تلاشی که برای جداسازی حقایق و امید خیالی داشته‌اند، فرضیه‌های شجاعانه و نتایج محکمشان، آنچه ما به آن امیدواریم و آنچه می‌دانیم را توضیح می‌دهیم. پرسش‌های اقتصادی و سیاست اقتصادی، محور بحران کنونی هستند. آیا کاری هست که بتوان برای تقویت رشد انجام داد؟ آیا این باید برای غرب مرفه، یک اولویت باشد؟ و چه چیز دیگری باید مورد توجه باشد؟ در مورد انفجار نابرابری در هرجایی چطور؟ آیا تجارت بین‌الملل مسئله است یا راه‌حل؟ اثر آن بر نابرابری چیست؟ آینده‌ تجارت به کجا می‌رسد- آیا کشورهایی با نیروی کار ارزان‌تر می‌توانند کارخانه‌های جهانی را فریب بدهند و از چین بیرون ببرند؟ در مورد مهاجرت چطور؟ آیا واقعاً مهاجرت افراد کم‌مهارت‌ خیلی زیاد است؟ در مورد تکنولوژی‌های جدید چطور؟ برای مثال، آیا ما باید در مورد افزایش هوش مصنوعی (AI) نگران باشیم یا از آن استقبال کنیم؟ و شاید از همه واجب‌تر، جامعه چطور می‌تواند به تمام آن افرادی که بازارها آنها را جا گذاشته‌اند، کمک کند؟ اقتصاددانان مطالب زیادی برای گفتن در مورد این مسائل دارند. آنها در مورد مهاجرت مطالعه می‌کنند تا ببینند چه اثری روی دستمزدها می‌گذارد، در مورد مالیات‌ها مطالعه می‌کنند تا متوجه شوند آیا موجب دلسردی در سرمایه‌گذاری می‌شود، در مورد بازتوزیع منابع مطالعه می‌کنند تا درک کنند آیا موجب تنبلی می‌شود. آنها برای اینکه بفهمند چرا برخی کشورها رشد می‌کنند و بقیه نه، سخت کار کرده‌اند، و همچنین در مورد اینکه دولت‌ها چه کاری می‌توانند برای نجات انجام دهند. آنها در مورد اینکه چه چیزی سبب می‌شود یک فرد خانه‌اش را ترک کند و به مکانی ناشناخته قدم بگذارد، چطور شبکه‌های اجتماعی با باورهای ما بازی می‌کنند، اطلاعات جمع‌آوری می‌کنند. نویسندگان در مورد اختلاف دیدگاه‌ها به این نتیجه می‌رسند: «ما حتی برای لحظه‌ای باور نداریم زمانی که اقتصاددانان و عموم مردم دیدگاه‌های متفاوتی دارند، این اقتصاددانان هستند که درست می‌گویند. ما اقتصاددانان، اغلب زیادی غرق مدل‌ها و روش‌هایمان می‌شویم و برخی مواقع فراموش می‌کنیم که علم کجا پایان می‌یابد و ایدئولوژی کجا شروع می‌شود. ما بر اساس فرضیه‌هایی که کاملاً برایمان طبیعی هستند و عادت شده‌اند، به پرسش‌های سیاسی پاسخ می‌دهیم، چراکه پایه‌های مدل‌هایمان را بر آنها بنا کرده‌ایم، اما به این معنا نیست که آنها همیشه درست هستند. اما همچنان تجربه و تخصص سودمندی داریم که فرد دیگری از آن بهره نبرده است. هدف این کتاب به اشتراک گذاشتن این تجربیات و بازکردن باب گفت‌وگو در مورد ضروری‌ترین و تفرقه‌اندازترین موضوعات این زمانه است.»

مهاجرت

مهاجرت یکی از فصل‌های دیگر کتاب است؛ مهاجرت آن‌قدر مهم است که سیاستمداران بیشتر کشورهای اروپایی و ایالات‌متحده را برمی‌انگیزاند. بین مهاجر مکزیکی قاتل تخیلی، اما به‌شدت بااهمیتِ رئیس‌جمهور دونالد ترامپ و لفاظی ضدخارجی حزب راست افراطی آلمان، حزب راست افراطی فرانسه و طرفداران برگزیت، مهاجرت فقط یک بحران سیاسی بسیار تاثیرگذار در ثروتمندترین کشورهای دنیاست. حتی سیاستمداران احزاب اصلی اروپا تلاش می‌کنند سنت‌های آزادی‌خواهانه موردنظر خود را با تهدیدی که در سواحل خود شاهد آن هستند، آشتی دهند. اما جنگ بر سر پناهندگان زیمبابوه در جنوب آفریقا، بحران روهینگیا در بنگلادش و حق شهروندی در آسام هند، به همان اندازه وحشتناک بوده است.

این وحشت از چیست؟ تنها بخشی از مهاجران بین‌المللی در جمعیت جهان در سال 2017، تقریباً برابر کل مهاجران سال 1960 یا 1990، یعنی سه درصد بوده است. اما مردم این میزان را بیشتر می‌پندارند.  

نویسندگان می‌گویند: سیاستمداران با سوءاستفاده از حقایق، بر این ترس‌ها دامن می‌زنند. ساده‌انگاری در مورد مهاجرت موجب می‌شود که مردم کوته‌نظرتر شوند. دلیل مهمی هست که چرا حقایق نادیده گرفته می‌شوند، و دلیل آن بخشی از اقتصاد است که به‌نظر آنقدر بدیهی می‌آید که بسیاری افراد فکرکردن از ورای آن را ناممکن می‌دانند، حتی زمانی‌که شواهد خلاف آن را نشان می‌دهد. جهان پر از فقرایی است که اگر راهشان را اینجا، جایی که همه چیز خیلی بهتر است؛ پیدا کنند، بسیار بیشتر درآمد دارند، پس اگر نیم‌فرصتی هم به آنها داده شود، هرجایی که هستند را ترک می‌کنند و به کشور ما می‌آیند و این موضوع حقوق‌ها را کاهش می‌دهد و شرایط برای ما بدتر می‌شود.

بهترین اقتصاد

عده‌ای هستند که جریان اقتصاد را به سخره می‌گیرند، -البته گاهی این جریان سزاوار این تمسخر است-، اما این اغلب یعنی این افراد تمایلی به اثبات برترین تحقیقات اقتصادی امروزی ندارند.

بنرجی و دوفلو استدلال می‌کنند که بهترین اقتصاد، اغلب آن است که کمترین سختی را داشته باشد. به‌نظر آنها جهان به اندازه کافی جای پیچیده و متغیری هست و باارزش‌ترین چیزهایی که اقتصاددانان باید به اشتراک بگذارند، در بیشتر مواقع، نتیجه‌گیری‌هایشان نیست، بلکه روشی است که در پیش گرفته‌اند تا به آن نتایج دلخواه برسند. این موضوع به این واقعیت مرتبط است که اقتصاددانان مانند فیزیکدانان، دانشمند نیستند و اغلب میزان اطمینان خیلی کمی برای به اشتراک‌گذاری دارند. اقتصاددانان مشکلات را با ترکیبی از شهود مبتنی بر علم، مقداری حدس و گمان به کمک تجربه، و کمی آزمون و خطای محض حل می‌کنند. ازاین‌رو اقتصاددانان می‌توانند اشتباه برداشت کنند. نویسندگان می‌گویند: شک نداریم که ما هم این برداشت اشتباه را بارها در این کتاب داشته‌ایم. نه فقط در مورد رشد اقتصاد که اغلب تلاشی ناامیدکننده است، بلکه در مورد مسائلی که تا حدی محدودتر هستند، مثلاً اینکه مالیات بر سوخت‌های فسیلی چه مقدار در موضوع تغییرات آب‌وهوایی اثرگذار است، یا اگر قرار بود مالیات‌ها به مقدار زیادی افزایش یابد، پرداختی به مدیران ارشد چه مقدار تحت تاثیر قرار خواهد گرفت، یا چه درآمد پایه‌ همگانی می‌تواند به ساختار اشتغال، سرانجام دهد. اما اقتصاددانان تنها افرادی نیستند که خطا می‌کنند. هرکسی ممکن است اشتباه کند. آنچه خطرناک است، اشتباه نکردن و شیفته‌ دیدگاه خود بودن است، به نحوی که فردی دیگر اجازه نداشته باشد حقایق را در مسیرشان قرار دهد. برای پیشرفت کردن، ما باید به صورت مداوم به حقایق برگردیم، خطاهایمان را بپذیریم و به جلو حرکت کنیم.  اقتصادهای خوب زیادی در اطراف ما وجود دارد. اقتصاد خوب با حقایقی نگران‌کننده‌ آغاز می‌شود، بر اساس چیزی که از رفتار انسانی و نظریه‌هایی که در جایی دیگر کار کرده است، می‌دانیم، حدس‌هایی می‌زند، از آمار برای آزمون آن حدس‌ها بهره می‌برد، خط حمله خود را بر اساس مجموعه حقایق جدید اصلاح می‌کند و در نهایت، با اندکی چاشنی شانس، به راه‌حل می‌رسد. بنرجی و دوفلو می‌گویند که «یک گفت‌وگوی بهتر باید با تصدیق تمایل عمیق انسان به عزت و ارتباط انسانی آغاز شود، و با آن نه به‌عنوان سرگرمی، بلکه به‌عنوان راهی بهتر برای فهم متقابل یکدیگر و رهایی از آنچه مخالفت‌های لجوجانه به‌نظر می‌رسد، رفتار شود. برای بازگرداندن عزت انسانی به حد اعلای خود، ما در این کتاب به تجدید نظر عمیق درباره اولویت‌های اقتصادی توجه کردیم و همچنین روش‌هایی که در آن جوامع به‌خصوص در زمان نیاز مراقب اعضای خود باشند.

با این حال، در هر موضوعی که در این کتاب پوشش می‌دهیم، یا شاید تمام موضوعات این کتاب، ممکن است شما به نتیجه‌گیری متفاوتی از نتیجه‌گیری ما دست‌ یابید.» بنرجی و دوفلو در پایان به این نتیجه می‌رسند که «اقتصاد خوب به‌تنهایی نمی‌تواند ما را نجات دهد. اما بدون آن، ما محکوم به تکرار اشتباهات دیروز هستیم. جهل، بینش، ایدئولوژی و سکون جمع شده‌اند تا پاسخ‌هایی به ما بدهند که به نظر باورکردنی و نویددهنده‌تر هستند و به طرز پیش‌بینانه‌ای به ما خیانت می‌کنند. دریغا همان‌طور که تاریخ بارها و بارها نشان می‌دهد، ایده‌هایی که انجام می‌شوند در پایان می‌توانند خوب یا بد باشند. می‌دانیم که به‌نظر می‌رسد این ایده که باز بودن نسبت به مهاجرت جوامع ما را ناچار نابود می‌کند، با وجود تمام شواهدی که خلاف این موضوع را نشان می‌دهند، این روزها در حال پیروزی است. تنها منبعی که ما در مقابل ایده‌های بد داریم این است که باید هوشیار باشیم، در مقابل فتنه‌انگیزی در مورد «بدیهیات» مقاومت کنیم، نسبت به معجزات مظنون باشیم، مدارک و شواهد را زیر سوال ببریم، در مورد پیچیدگی‌ها صبور باشیم و در مورد آنچه می‌دانیم و آنچه می‌توانیم بفهمیم صادق باشیم. بدون این هوشیاری، گفت‌وگوها در مورد مشکلات چندوجهی به شعار و کاریکاتور تبدیل می‌شود و راه‌حل‌های قلابی جایگزین تحلیل‌های سیاسی می‌شود».

و در واپسین جمله‌ها تاکید می‌کنند که فراخوان برای عمل‌گرا بودن فقط مربوط به اقتصاددانان دانشگاهی نیست، بلکه برای همه‌ ما که دنیایی بهتر، معقول‌تر و انسانی‌تر می‌خواهیم نیز هست. اقتصاد آن‌قدر مهم است که فقط نباید به دست اقتصاددانان داده شود. 

دراین پرونده بخوانید ...