شناسه خبر : 52047 لینک کوتاه

مناقشه زمین

آیا اقتصاد متعارف هزینه واقعی بحران اقلیم را دست‌کم می‌گیرد؟

مجتبی پناهی/ پژوهشگر اقتصاد و سیاست‌گذاری اقلیمی  

54بحران اقلیم دیگر یک مسئله صرفاً محیط‌زیستی نیست، بلکه هسته مرکزی چالش‌های اقتصادی، امنیتی و توسعه‌ای قرن بیست‌ویکم را تشکیل می‌دهد. براساس گزارش هیات بین‌دولتی تغییرات اقلیم (IPCC)، انتشار بی‌سابقه گازهای گلخانه‌ای ناشی از فعالیت‌های انسانی، میانگین دمای جهانی را حدود 1/ 1 درجه سانتی‌گراد نسبت به دوران پیش‌صنعتی افزایش داده است و مسیر کنونی، جهان را به سمت گرمایشی بین 5/ 2 تا ۴ درجه تا پایان قرن پیش می‌برد. امروز دیگر بحث فقط بر سر افزایش چند‌درجه‌ای دما نیست، بلکه سخن از امنیت غذایی، مهاجرت‌های گسترده، بحران آب، فروپاشی اکوسیستم‌ها و حتی پایداری تمدن انسانی در میان است. در این میان، اقتصاددانان نیز تلاش کرده‌اند این بحران را به زبان هزینه و فایده ترجمه کنند. مشهورترین چهره این حوزه، ویلیام نوردهاوس، استاد دانشگاه ییل و برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال ۲۰۱۸ است. نوردهاوس با طراحی مدل DICE تلاش کرد رابطه میان رشد اقتصادی، مصرف انرژی، انتشار کربن و تغییرات اقلیمی را در یک چهارچوب تحلیلی واحد توضیح دهد. اهمیت کار او به‌حدی بود که مدل‌هایش مبنای بسیاری از ارزیابی‌های نهادهای بین‌المللی، دولت‌ها و سازمان‌های مالی از جمله بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول قرار گرفت و نرخ بهینه مالیات کربن در بسیاری از کشورها براساس محاسبات او تعیین شد. اما در سال‌های اخیر، موجی از انتقادهای بنیادین از سوی اقتصاددانان برجسته، دانشمندان علوم زمین و متخصصان محیط‌زیست متوجه این مدل‌ها شده است. منتقدان بر این باورند که اقتصاد اقلیم متعارف، هزینه‌های واقعی فروپاشی اقلیمی را به شکل نظام‌مند کمتر از واقع برآورد می‌کند و همین امر می‌تواند سیاست‌گذاران را به سمت تصمیم‌هایی سوق دهد که با واقعیت‌های زیست‌بومی زمین و ملاحظات عدالت بین‌نسلی سازگار نیست. این بحث برای ایران، کشوری که همزمان با بحران آب، فرونشست زمین، بیابان‌زایی، آلودگی هوا و وابستگی گسترده به سوخت‌های فسیلی روبه‌رو است، اهمیتی دوچندان دارد.

 بهینگی خوش‌بینانه یا خطای محاسباتی؟

مدل DICE بر یک ایده به ظاهر ساده بنا شده است: کاهش انتشار کربن هزینه دارد، اما بی‌توجهی به تغییرات اقلیمی نیز خسارت اقتصادی به بار می‌آورد. بنابراین باید سطحی از کاهش انتشار را انتخاب کرد که مجموع این دو هزینه را حداقل کند. این چهارچوب بر پایه تحلیل هزینه-فایده، با هدف یافتن «مسیر بهینه» انتشار گازهای گلخانه‌ای است- مسیری که در آن منافع نهایی کاهش انتشار با هزینه‌های نهایی آن برابر می‌شود. نوردهاوس در فرمول‌بندی خود، تغییرات اقلیمی را یک «نقص بازار» ناشی از آثار خارجی منفی تعریف می‌کند و راه‌حل اصلی را قیمت‌گذاری کربن از طریق مالیات یا نظام کاپ-اند-ترید می‌داند تا قیمت بازار منعکس‌کننده هزینه‌های اجتماعی انتشار باشد. براساس این رویکرد، هدف سیاست‌گذاری اقلیمی نه حذف کامل انتشار، بلکه رسیدن به سطحی «بهینه» از گرمایش جهانی است؛ جایی که هزینه نهایی کاهش انتشار با هزینه نهایی خسارت اقلیمی برابر است. در بسیاری از نسخه‌های اولیه مدل نوردهاوس، افزایش دمایی در حدود ۳ درجه سانتی‌گراد یا حتی بیشتر، همچنان با مفهوم «بهینه اقتصادی» سازگار تلقی می‌شد. دلیل اصلی، استفاده از نرخ تنزیل نسبتاً بالا (در حدود سه تا چهار درصد) برای خسارت‌های آینده است که عملاً وزن بسیار کمی به رفاه نسل‌های آینده اختصاص می‌دهد. همین مسئله به یکی از حساس‌ترین نقاط اختلاف میان او و نیکلاس استرن بدل شد که نرخ تنزیل بسیار پایین‌تری (حدود4/ 1 درصد) را پیشنهاد می‌کرد و به نتایج بسیار متفاوتی در مورد فوریت اقدامات اقلیمی می‌رسید. اما آیا جهانی با ۳ یا ۴ درجه گرمایش بیشتر، قابل مدیریت خواهد بود؟ پاسخ بسیاری از دانشمندان علوم زمین به این پرسش منفی است و دقیقاً در همین نقطه است که شکاف میان اقتصاد متعارف و دانش اقلیم به‌روشنی آشکار می‌شود.

زنگ خطری که شنیده نشد

مطالعات اقلیمی طی دو دهه گذشته نشان داده‌اند که حتی عبور از آستانه 5/ 1 تا ۲ درجه سانتی‌گراد می‌تواند احتمال وقوع تغییرات غیرقابل بازگشت در سامانه زمین را به شکل چشمگیری افزایش دهد. این تغییرات، که در ادبیات علمی به «نقاط بحرانی» (Tipping Points) معروف هستند، شامل پدیده‌هایی چون ذوب شدن یخ‌های قطبی، افزایش سطح آب دریاها، مرگ جنگل‌های آمازون، تغییر الگوهای جریان‌های اقیانوسی و آزادسازی متان از بستر دریاها می‌شوند. یانگ یانگ شو و ویرا بهادران راماناتان، از پژوهشگران برجسته اقلیم، گرمایش 5/ 1درجه‌ای را «خطرناک» و گرمایش بیش از ۳ درجه را «فاجعه‌بار» توصیف کرده‌اند. آنها نشان دادند که بسیاری از مناطق جهان، به‌ویژه مناطق خشک و نیمه‌خشک مانند خاورمیانه، در معرض افزایش دمایی بسیار فراتر از میانگین جهانی قرار دارند و پیامدهای آن می‌تواند به‌سرعت به فروپاشی معیشت‌های وابسته به کشاورزی منجر شود. ویل استفن، از نظریه‌پردازان برجسته علوم زمین و از طراحان مفهوم «محدودیت‌های سیاره‌ای»، هشدار داده است که عبور از برخی آستانه‌های اقلیمی ممکن است زنجیره‌ای از نقاط بحرانی را فعال کند؛ فرآیندی که به «اثر دومینویی اقلیمی» مشهور شده است. در چنین سناریویی، تغییرات اقلیمی دیگر به‌معنای کاهش تدریجی رفاه نیست، بلکه می‌تواند به فروپاشی سامانه‌های غذایی، مهاجرت‌های گسترده، درگیری‌های منطقه‌ای و اختلال گسترده در زیرساخت‌های اقتصادی منجر شود. این ماهیت گسسته و ناگهانی تغییرات، در تضاد آشکار با منحنی‌های هموار و پیوسته‌ای قرار دارد که اقتصاددانان متعارف در مدل‌های خود به‌کار می‌برند.

نقد اول: رشد اقتصادی در خلأ اقلیمی 

یکی از مهم‌ترین انتقادها به مدل‌های نوردهاوس، که اقتصاددانانی چون جوزف استیگلیتز (برنده نوبل اقتصاد)، نیکلاس استرن و شارلوت تیلور مطرح کرده‌اند، این است که رشد اقتصادی در این مدل‌ها تقریباً مستقل از بحران اقلیم فرض می‌شود. در مدل  DICE، رشد اقتصادی به‌صورت برون‌زا تعیین می‌شود؛ یعنی اقتصاد جهانی در مسیر رشد خود حرکت می‌کند و تغییرات اقلیمی صرفاً بخشی از این رشد را کاهش می‌دهد، بدون آنکه ساختار بنیادین فرآیند رشد را دستخوش تغییر کند. این فرض ریشه در الگوهای رشد نئوکلاسیک دارد که رشد اقتصادی را تابعی از انباشت سرمایه فیزیکی، رشد جمعیت و پیشرفت تکنولوژیک می‌دانند و تغییرات اقلیمی را فقط یک «محدودیت بیرونی» به‌شمار می‌آورند. اما آیا می‌توان فرض کرد جهانی که با خشکسالی‌های مزمن، فروپاشی کشاورزی، مهاجرت‌های میلیونی و اختلال در زنجیره‌های تامین روبه‌رو است، همچنان همان مسیر رشد گذشته را طی خواهد کرد؟ استیگلیتز، استرن و تیلور تصریح می‌کنند که مدل‌های رایج اقتصاد اقلیم به دلیل نادیده گرفتن «شوک‌های منفی شدید» و «عدم‌قطعیت‌های عمیق»، نمی‌توانند ریسک‌های سیستماتیک را درک کنند. آنها استدلال می‌کنند که در شرایط بحران اقلیمی، اقتصاد ممکن است با «افت شدید و ماندگار» تولید مواجه شود که از جنس «تغییر رژیم» است، نه افت موقت در یک روند صعودی. به بیان ساده‌تر، میان «کاهش نرخ رشد» و «فروپاشی» تفاوت بنیادین وجود دارد و مدل‌های نئوکلاسیک ابزار لازم برای تشخیص و مدل‌سازی فروپاشی را در اختیار ندارند.

نقد دوم: هرمان دالی و فراموشی اکولوژیک

شاید بنیادی‌ترین نقد به اقتصاد متعارف را هرمان دالی، اقتصاددان برجسته بوم‌شناختی، مطرح کرده باشد. اقتصاددانان نئوکلاسیک معمولاً اقتصاد را در قالب نمودار «جریان دایره‌ای» نمایش می‌دهند؛ چرخه‌ای میان خانوارها و بنگاه‌ها که در آن کالا، خدمات و پول مبادله می‌شود. اما در این نمودار هیچ اثری از منابع طبیعی، آب، خاک، انرژی، تنوع زیستی یا ظرفیت جذب آلودگی دیده نمی‌شود. گویی اقتصاد در یک خلأ فیزیکی فعالیت می‌کند. اقتصاد بوم‌شناختی دقیقاً در واکنش به این کاستی شکل گرفت. از دید این مکتب، اقتصاد زیرمجموعه‌ای از زیست‌کره است، نه برعکس. هر واحد تولید، هر کارخانه، هر بانک و هر شرکت خدماتی در‌نهایت به منابع طبیعی و پایداری اکوسیستم‌ها وابسته است. نادیده گرفتن این وابستگی، به سیاست‌هایی منجر می‌شود که در کوتاه‌مدت سودآور و در بلندمدت ویرانگر هستند. دالی تاکید می‌کند که اقتصاد یک سیستم باز و وابسته به جریان‌های ورودی انرژی و مواد خام و جریان‌های خروجی زباله و آلودگی است. تغییرات اقلیمی نیز چیزی جز «مازاد ظرفیت جذب» زیست‌کره برای انتشار کربن نیست- پدیده‌ای که به‌صراحت نشان می‌دهد اقتصاد از مرزهای فیزیکی خود فراتر رفته است.

فرضیه ۸۷ درصد

یکی از جنجالی‌ترین بخش‌های آثار اولیه نوردهاوس، مقاله‌ای در سال ۱۹۹۱ است که در آن استدلال کرد حدود ۸۷ درصد از فعالیت‌های اقتصادی در محیط‌های کنترل‌شده و سرپوشیده انجام می‌شود، بنابراین از تغییرات اقلیمی تاثیری چندان نمی‌پذیرد. بر این اساس، بخش‌هایی نظیر خدمات مالی، بیمه، حمل‌ونقل، تجارت، دولت و ارتباطات، در معرض خسارت مستقیم اقلیمی قرار نمی‌گیرند. اما منتقدان می‌گویند این استدلال مبتنی‌بر یک مغالطه ریشه‌ای است: تفاوت میان «هوا» و «اقلیم» را نادیده می‌گیرد. ممکن است یک بانک یا کارخانه در فضای بسته فعالیت کند، اما بقای آن به شبکه‌ای پیچیده از زیرساخت‌های بیرونی وابسته است که همگی به اقلیم حساس‌اند: زنجیره تامین و لجستیک، انرژی و زیرساخت، ثبات اجتماعی و نهادی، و وابستگی‌های مالی و پولی. اگر خشکسالی، سیل یا طوفان، شبکه‌های حمل‌ونقل، جاده‌ها و بنادر را مختل کند، هیچ واحدی نمی‌تواند مواد اولیه را دریافت یا محصولات خود را صادر کند. اگر کشاورزی و منابع آب آسیب ببینند، هیچ بخشی از اقتصاد -حتی خدماتی‌ترین بخش‌ها- واقعاً مصون نخواهد بود، زیرا اقتصاد مدرن به‌مثابه یک «ابرسیستم» پیچیده و به‌هم‌پیوسته عمل می‌کند.

خطای توابع هموار 

مشکل اساسی دیگر مدل‌های متعارف، استفاده از توابع هموار و پیوسته برای رابطه دما و خسارت است. نوردهاوس در مدل DICE از تابع خسارت درجه دوم استفاده می‌کند که در آن با افزایش دما، خسارت به‌تدریج افزایش می‌یابد. این فرض با واقعیت‌های فیزیکی سامانه زمین در تضاد است. سامانه زمین دارای آستانه‌ها، بازخوردهای مثبت و نقاط شکست ناگهانی است. نمونه‌های ملموس این پدیده را می‌توان در ایران مشاهده کرد: دریاچه ارومیه پس از عبور از یک آستانه، ناگهان وارد مرحله فروپاشی شد و در برخی از سال‌ها بیش از ۹۰ درصد آن خشک شد. فرونشست زمین در دشت‌های مرکزی مانند ورامین، اصفهان و کرمان به نقطه‌ای برگشت‌ناپذیر رسیده و نرخ آن در برخی نقاط بیش از ۳۰ سانتی‌متر در سال است. تالاب‌های هامون، بختگان و هورالعظیم نیز پس از عبور از آستانه‌ای مشخص، به‌سرعت کارکرد خود را از دست داده‌اند. اقتصاد متعارف فاقد توانایی مدل‌سازی این جهش‌های ناگهانی است و سیاست‌های مبتنی‌بر آن می‌توانند ریسک فروپاشی را به‌مراتب کمتر از آنچه هست برآورد کنند.

بحران اقلیم، واقعیت روزمره

برای بسیاری از کشورها، تغییرات اقلیمی هنوز تهدیدی در آینده است؛ اما برای ایران، به واقعیت امروز تبدیل شده است. کاهش شدید ذخایر آب زیرزمینی، خشک شدن تالاب‌ها، گسترش بیابان‌زایی، فرونشست زمین، کاهش بارندگی و افزایش دما، همگی نشانه‌هایی از ورود کشور به مرحله‌ای جدید از تنش‌های زیست‌محیطی هستند. براساس گزارش‌های وزارت نیرو، ایران در ۵۰ سال اخیر حدود ۵۰ درصد از بارش موثر خود را از دست داده و دما ۱ تا 5/ 1 درجه افزایش یافته است. بیش از ۵۰۰ دشت از ۶۰۹ دشت کشور در وضعیت ممنوعه یا بحرانی قرار دارند و بیلان منفی آبخوان‌ها سالانه ده‌ها میلیارد مترمکعب افزایش می‌یابد. بااین‌حال، هنوز بسیاری از ارزیابی‌های اقتصادی پروژه‌های توسعه‌ای در ایران برمبنای تحلیل‌های هزینه-فایده‌ای انجام می‌شود که ارزش سرمایه طبیعی را به‌درستی وارد محاسبات نمی‌کنند. از انتقال آب بین‌حوضه‌ای و احداث سدهای بزرگ گرفته تا توسعه صنایع پتروشیمی و فولاد، هزینه‌های فرسایش آبخوان‌ها، نابودی تالاب‌ها، کاهش تنوع زیستی و تخریب خاک به‌عنوان «هزینه‌های پنهان» نادیده گرفته می‌شوند.

از یارانه انرژی تا خشکی تالاب‌ها

هنگامی که یک پروژه انتقال آب، توسعه صنعتی، یا استخراج منابع انرژی در ایران ارزیابی می‌شود، معمولاً منافع مالی با هزینه‌های مستقیم مقایسه می‌شود. اما ارزش واقعی یک آبخوان ازدست‌رفته یا یک تالاب نابودشده چگونه محاسبه می‌شود؟ در پروژه‌های انتقال آب، هزینه‌های زیست‌محیطی خشک شدن تالاب‌ها و فرونشست در مناطق مبدأ لحاظ نمی‌شود. در بخش انرژی، اصلاح یارانه‌ها اغلب بر کارایی اقتصادی متمرکز است، نه هزینه‌های واقعی آلودگی هوا، تخریب منابع آب و انتشار کربن. قیمت بسیار پایین بنزین در ایران، مالیات پنهانی بر سلامت عمومی و پایداری زیست‌محیطی تحمیل می‌کند که در هیچ ترازنامه‌ای منعکس نمی‌شود. در غیاب قیمت‌گذاری صحیح کربن، مصرف‌کنندگان با «سیگنال‌های قیمتی» غلطی مواجه می‌شوند که آنها را به سمت الگوهای مصرف ناپایدار سوق می‌دهد.

ضرورت بازنگری رادیکال  

مناقشه نوردهاوس، پرسشی عمیق‌تر را مطرح می‌کند: آیا ابزارهای اقتصاد متعارف برای بحران‌های پیچیده قرن بیست‌ویکم کافی هستند؟ پاسخ بسیاری از اندیشمندان منفی است. برای ایران، بازنگری در چندین حوزه ضروری است: آموزش اقتصاد که باید درس‌هایی چون اقتصاد بوم‌شناختی، ارزش‌گذاری سرمایه طبیعی و تحلیل سیستم‌های پیچیده را در خود بگنجاند؛ روش‌های ارزیابی پروژه‌ها که باید با رویکردهای مبتنی‌بر «هزینه فرصت زیست‌محیطی» جایگزین شوند؛ حسابداری ملی که باید شاخص GDP را با شاخص‌هایی جامع‌تر مانند «شاخص پیشرفت واقعی» و «ثروت جامع» تکمیل کند؛ و اصلاح نظام یارانه‌ای و قیمت‌گذاری منابع براساس هزینه واقعی اجتماعی.

از رشد کمی تا پایداری کیفی

اهمیت تاریخی نوردهاوس در ورود بحران اقلیم به عرصه تحلیل اقتصادی ‌انکارناپذیر است. اما امروز، با انباشت شواهد علمی، این چهارچوب برای چالش‌های کنونی کافی نیست. هزینه‌های واقعی تغییرات اقلیمی، به‌ویژه در سناریوهای نقاط بحرانی، بسیار فراتر از برآوردهای محافظه‌کارانه است. اگر اقتصاد بخواهد نقشی موثر در هدایت سیاست‌گذاری ایفا کند، باید با علوم زمین، بوم‌شناسی و دانش پایداری پیوند بخورد و از ایده «بهینگی» به ایده «جهش‌های برگشت‌ناپذیر» گذر کند. برای ایران، مسئله دیگر صرفاً «چگونگی افزایش رشد اقتصادی» نیست، بلکه حفظ همزمان رشد، رفاه، عدالت و پایداری سرزمینی در چهارچوب محدودیت‌های اکولوژیک است. قیمت‌های بازار می‌توانند بسیاری از چیزها را اندازه بگیرند، اما ارزش بقا، تاب‌آوری سرزمین و حقوق نسل‌های آینده را نه. تا زمانی که این واقعیت در قلب سیاست‌گذاری قرار نگیرد، خطر آن وجود دارد که کوتاه‌مدت‌ترین منافع، به‌بهای فاجعه‌بارترین هزینه‌های بلندمدت به‌دست آیند. 

دراین پرونده بخوانید ...

دیدگاه تان را بنویسید