ایران در خانه ذهنی ترامپ
واشنگتن چه نقشهای در سر دارد؟
ارسال تجهیزات نظامی (هوایی-دریایی) ایالاتمتحده به منطقه خاورمیانه بهویژه خلیج فارس، برای آنچه سنتکام ارسال یک پاسخ انعطافپذیر در منطقه خوانده است، گمانهزنیها از حمله قریبالوقوع آمریکا به ایران را بار دیگر به سرخط خبرها تبدیل کرده است. درباره اینکه این پاسخ انعطافپذیر، چه سطح و دامنهای را در بر میگیرد، میان تحلیلگران اختلاف نظر وجود دارد. طیف گزینهها از تغییر رژیم، حمله تمامعیار، حملات هدفمند و دیپلماسی قهر و اجبار برای دست یافتن به مذاکره جامع، در نوسان است. برای تبیین دقیق آنچه میگذرد، باید میان روندها و الگوهای حاکم بر سیاست خارجی آمریکا و ادعاها و گفتههای مقامات واشنگتن تفاوت قائل بود، درحالیکه الگوهای حاکم بر سیاست خارجی آمریکا بعد از جنگهای بیپایان در خاورمیانه، بر تغییر اولویتها بهویژه تمرکز بر هند-پاسیفیک حکایت دارد که مستلزم کاهش هزینهها در خاورمیانه، تقویت متحدان و احاله مسئولیت به اسرائیل و دولتهای عربی برای مهار ایران است و در دولت ترامپ هم بر اساس دو سند استراتژی امنیت ملی و سند راهبرد دفاع ملی پنتاگون میتوان جلوههای آن را بهروشنی مشاهده کرد، اما ادعاها و گفتههای مقامات دولت آمریکا، بهویژه شخص ترامپ، متفاوت از الگوها و روندهاست. درحالیکه دو سند بالادستی، بر گزینه مهار از طریق سیاست هیبریدی فشار مضاعف و دیپلماسی حداقلی حکایت دارد، اما شواهد برآمده از اظهارات کاخ سفید، ناظر بر آرایش در حال شکلگیری نظامی آمریکا با ارسال تجهیزات تهاجمی از جمله ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن به منطقه، گویای سیاست تغییر رژیم یا یک حمله تمامعیار است. بر اساس این چهارچوب، پرسش مهم این است که چگونه میتوان این تناقض را در ارتباط با ایران فهم کرد؟ آیا اساساً تناقضی وجود دارد؟ یا اینکه ادعاها و اظهارات در خدمت الگوها و روندهاست؟ هدف ترامپ از دیپلماسی قایقهای توپدار، تنگ کردن حلقه محاصره برای دست یافتن به مذاکره جامع است یا اینکه دولت جمهوریخواه در همراهی با اسرائیل، به دنبال زدن ضربات سریع، موثر و هدفمند برای آنچه از پا انداختن جمهوری اسلامی تعبیر میشود، است؟ برای دست یافتن به پاسخی نزدیکتر به واقعیت، باید دوگانه مفهومی ذکرشده با مصادیق آنها را بررسی و خروجی آن را در قالب سه سناریو بررسی کرد.

چهارچوب تحلیلی؛ از الگوها تا اظهارات
تحلیل سیاست ایالاتمتحده آمریکا در قبال ایران، بهویژه در دوره دونالد ترامپ، بدون تفکیک مفهومی میان «الگوها»-«روندها» و «اظهارات»-«مواضع»، عملاً به نوعی خطای تحلیلی میانجامد. درک درست رفتار واشنگتن، مستلزم عبور از سطح گفتارهای پرهیجان و گاه متناقض مقامات کاخ سفید و تمرکز بر ساختارهای عمیقتر سیاست خارجی آمریکاست؛ ساختارهایی که حتی با تغییر دولتها، تنها بهصورت تدریجی دچار دگرگونی میشوند. از این منظر، پرسش اصلی آن نیست که ترامپ درباره ایران چه میگوید، بلکه این است که ایالاتمتحده در چهارچوب محدودیتها و اولویتهای راهبردی خود، چه میتواند و چه میخواهد بکند.
1- الگوهای کلان؛ خستگی راهبردی و تغییر اولویتها
پس از دو دهه درگیری پرهزینه در خاورمیانه، سیاست خارجی آمریکا وارد مرحلهای از «خستگی راهبردی» شده است. جنگهای بیپایان در افغانستان و عراق، نهتنها دستاورد ژئوپلیتیک پایداری برای واشنگتن نداشت، بلکه هزینههای مالی، انسانی و اعتباری قابلتوجهی بر آن تحمیل کرد. نتیجه طبیعی این تجربه، بازتعریف اولویتها و تمرکز فزاینده بر رقابت قدرتهای بزرگ، بهویژه مهار چین در حوزه هند-پاسیفیک بوده است. دو سند بالادستی ایالاتمتحده، یعنی «استراتژی امنیت ملی» و «راهبرد دفاع ملی پنتاگون»، بهروشنی از این چرخش حکایت دارند. به ادعای این اسناد، خاورمیانه دیگر کانون اصلی تهدید تلقی نمیشود، بلکه منطقهای است که باید با حداقل هزینه مدیریت شود. این مدیریت حداقلی، سه مؤلفه اصلی دارد: کاهش حضور مستقیم نظامی آمریکا، تقویت نقش و توان متحدان منطقهای، و احاله مسئولیت مهار بازیگران مزاحم -از جمله ایران- به اسرائیل و دولتهای عربی. روندی که از توافقات ابراهیم در سپتامبر 2020 و پس از آن 7 اکتبر 2023 به اینسو، به مرکز ثقل سیاست خارجی ترامپ تبدیل شده است.
دکترین مهار ایران در چهارچوب الگوها. در این الگوی کلان، ایران نه هدف یک جنگ تمامعیار، بلکه مسئلهای برای مهار است. مهار، البته نه به معنای مدل کلاسیک جنگ سرد، بلکه در قالبی هیبریدی که ترکیبی از فشار اقتصادی، انزوای دیپلماتیک، عملیات روانی، بازدارندگی نظامی، دیپلماسی محدود و ضربات نظامی هدفمند را دربر میگیرد. سیاست «فشار حداکثری» دولت ترامپ را باید در همین چهارچوب درک کرد؛ تلاشی برای تغییر رفتار ایران بدون ورود به هزینههای غیرقابلپیشبینی یک درگیری مستقیم. خروج آمریکا از برجام، اعمال تحریمهای فلجکننده، و تلاش برای به صفر رساندن صادرات نفت ایران، همگی ابزارهایی بودند برای تنگ کردن حلقه محاصره و افزایش هزینههای منطقهای و داخلی تهران. درعینحال، واشنگتن از باز گذاشتن کامل پنجره دیپلماسی نیز پرهیز کرد؛ دیپلماسی که نه در قالب توافقی چندجانبه مانند برجام، بلکه در شکل مذاکرهای جامع و از موضع قدرت، تعریف میشد.
در این الگو، درک سیاست آمریکا بدون توجه به نقش اسرائیل و برخی دولتهای عربی ناقص خواهد بود. در الگوی جدید، واشنگتن تلاش میکند بار اصلی مهار ایران را بر دوش بازیگران منطقهای بگذارد. اسرائیل با عملیاتهای هدفمند، حملات سایبری و فشارهای اطلاعاتی، و برخی دولتهای عربی با ائتلافسازی سیاسی و اقتصادی، مکمل سیاست فشار آمریکا هستند. بااینحال، این به معنای چراغ سبز آمریکا برای یک جنگ منطقهای گسترده نیست. حتی اسرائیل نیز آگاه است که یک درگیری تمامعیار با ایران، میتواند پیامدهایی فراتر از ظرفیت مدیریت آن داشته باشد. از اینرو، راهبرد غالب، وارد آوردن «ضربات محدود و قابلانکار» است؛ ضرباتی که هزینه ایجاد میکند، اما به آستانه جنگ تمامعیار نمیرسد.
2- ترامپ و منطق آشوب کنترلشده
بااینحال، آنچه موجب سردرگمی تحلیلگران میشود، شکاف میان این الگوهای ساختاری و اظهارات تند و بعضاً جنگطلبانه ترامپ و اطرافیانش است. تهدید به «نابودی کامل»، ارسال ناو هواپیمابر و بمبافکنهای راهبردی به خلیج فارس و برجستهسازی احتمال درگیری نظامی، در نگاه اول این تصور را ایجاد میکند که واشنگتن در مسیر تغییر رژیم یا حمله تمامعیار حرکت میکند. اما اینجاست که باید به سبک خاص ترامپ در سیاست خارجی توجه کرد؛ سبکی که میتوان آن را «دیپلماسی آشوب کنترلشده» نامید. ترامپ از تهدید، اغراق و ایجاد ابهام، بهعنوان ابزار چانهزنی استفاده میکند. در این منطق، اظهارات تند لزوماً بازتاب نیت واقعی نیست، بلکه بخشی از بازی فشار برای وادار کردن طرف مقابل به عقبنشینی یا پذیرش مذاکره است. به بیان دیگر، تناقضی بنیادین میان الگوها و اظهارات وجود ندارد؛ بلکه اظهارات در خدمت همان الگوهای مهار قرار میگیرند. نمایش قدرت نظامی، بیش از آنکه مقدمه جنگ باشد، کارکرد بازدارنده و روانی دارد و پیام آن، نه فقط به تهران، بلکه به متحدان منطقهای آمریکا نیز ارسال میشود.
ضربه به ایران بر اساس فرصتهای نوظهور. اظهارات ترامپ و مقامات دولت آمریکا درباره ایران، علاوه بر منطق «آشوب کنترلشده»، بهطور معناداری با ادبیات «تغییر رفتار تا آستانه تغییر رژیم» و «ضربه هدفمند و موثر» نیز همپوشانی دارد. این ادبیات برآمده از پدیدار شدن فرصتهای نوظهور است که الزاماً در منطق ایستای روندها و الگوها نمیگنجد و حکم لحظه رخداد را دارد. تهدیدهای مکرر به «نابودی کامل»، تاکید بر فروپاشی اقتصادی و برجستهسازی نارضایتیهای داخلی، نشاندهنده تلاشی حسابشده برای تضعیف مشروعیت و کارآمدی حاکمیت ایران، بدون ورود به جنگ فراگیر است. در این چهارچوب، ضربه نظامی نه بهعنوان گزینهای فراگیر، بلکه بهمثابه اقدامی محدود، دقیق و نمادین تعریف میشود؛ ضربهای که هدف آن برهم زدن موازنه روانی، ارسال پیام بازدارنده و ایجاد شکاف در محاسبات داخلی ایران است. بخشی از تصمیمگیرندگان آمریکایی و بهویژه تحت فشارهای لابی اسرائیل و نخستوزیر آن معتقدند آمریکا باید از این فرصت نوظهور استفاده کرده و زمینه را برای واردکردن ضربه نهایی فراهم کند.
3- برهمکنش ایستایی-پویایی
ترامپ، برخلاف بسیاری از روسای جمهور پیشین آمریکا، نگاه ایدئولوژیک منسجمی به سیاست خارجی ندارد. ایران در ذهن او نه یک دشمن وجودی، بلکه یک «مسئله معاملهپذیر» است. او بارها نشان داده که بهدنبال توافقی نمایشی و پرسروصداست؛ توافقی که بتواند آن را بهعنوان دستاورد شخصی عرضه کند. از این منظر، فشار حداکثری نه هدف نهایی، بلکه ابزار رسیدن به میز مذاکره است.
علاوه بر این، نبود اجماع بینالمللی، هزینههای بالای بیثباتسازی ایران و تجربههای ناموفق آمریکا در تغییر رژیم، این راهبرد را در سطح تهدید نگه داشته است. از این منظر، ادبیات تغییر رژیم بیش از آنکه نقشه عملیاتی باشد، ابزاری برای تشدید فشار، تحریک محاسبات و واداشتن تهران به امتیازدهی در میدان دیپلماسی است. اما همین نگاه معاملهمحور، خطر سوءمحاسبه را افزایش میدهد. بازی با لبه تهدید و ابهام، اگرچه میتواند طرف مقابل را تحت فشار قرار دهد، اما همزمان احتمال واکنشهای غیرقابل پیشبینی را نیز بالا میبرد. منطقه خلیج فارس، با تراکم بالای نیروهای نظامی و حساسیت ژئوپلیتیک، مستعد چنین خطاهایی است. همچنین بر اساس منطق فرصتهای نوپدید و ادراک آمریکایی-اسرائیلی از ضعف ایران پس از 7 اکتبر و بهویژه پس از جنگ 12روزه، نمیتوان گزینه نظامی را دستکم گرفت. واقعیت این است که اسرائیل، تبدیل کردن این ضربات به یک دستاورد منطقهای را بخشی از استراتژی خود پس از 7 اکتبر تعریف کرده و بر شکلدهی به نظم جدید مبتنی بر ادغام در خاورمیانه، اصرار ویژهای دارد و برای آن هزینههای زیادی متقبل شده است. از این منظر انتخاب میان دو معادله ضربه یا مهار بر اساس منطق ایستایی-پویایی به محاسبات لحظه آخر و گزینههای ردوبدلشده میان ایران و آمریکا بستگی دارد.
4- سناریوهای پیشرو
نگاه به آینده روابط ایران و ایالاتمتحده، بیش از هر چیز نیازمند پرهیز از تحلیلهای خطی و تکسناریویی است. تجربه دهههای گذشته، بهویژه یک سال اخیر نشان داده که این رابطه در فضایی از عدم قطعیت مزمن، سوءظن متقابل و محاسبات چندلایه شکل میگیرد. از اینرو، میتوان آینده را نه در قالب یک مسیر قطعی، بلکه در چهارچوب چند سناریوی محتمل و در حال رقابت با یکدیگر ترسیم کرد.
سناریوی نخست؛ تشدید تنش با ضربه محدود ولی هدفمند. در این سناریو، اشتباه محاسباتی، حادثه ناخواسته یا تصمیم یک بازیگر ثالث میتواند به درگیریهای محدود، اما پرهزینه منجر شود. حملات سایبری، ضربات هدفمند به منافع منطقهای یا برخوردهای دریایی کنترلنشده، از جمله مصادیق این وضعیت است. هرچند احتمال لغزش به سمت جنگ تمامعیار پایین است، اما تداوم چنین درگیریهایی میتواند دامنه بحران را گسترش دهد. این سناریو بیش از همه، محصول فضای پرابهام و تراکم بالای نیروهای نظامی در منطقه خلیج فارس است؛ جایی که حتی یک اقدام محدود میتواند پیامدهایی فراتر از نیت اولیه بازیگران داشته باشد.
سناریوی دوم؛ مذاکره محدود و مدیریتشده. هدف از نمایش قدرت نظامی و دریایی، همان دیپلماسی قایقهای توپدار است که زمینه بازگشت به مذاکره تدریجی با خروجی منجر به نوعی مذاکره محدود و موضوعمحور را فراهم میکند. اگرچه هدف اولیه و اعلامشده ترامپ، مذاکره جامع و مهار یا تسلیم ایران از طریق تحقق شروط چهارگانه است، اما در این سناریو طرفین با درک وضعیت پرریسک و اجتناب از تشدید تنش و کاستن از سقف انتظارات حداکثری خود، زمینه بازگشت به میز مذاکره را فراهم میکنند. در تحقق این سناریو، همسایگان عرب خلیج فارس، بهویژه عربستان سعودی انگیزههای مشخص دارند که میتواند با توجه به روابط شخصی بنسلمان با ترامپ، زمینههای کوتاه آمدن رئیسجمهور آمریکا را فراهم کند. در این چهارچوب، ممکن است گفتوگوها حول موضوعاتی مشخص مانند مدیریت تنشهای منطقهای، پرونده هستهای در سطحی حداقلی یا تبادل امتیازات محدود شکل گیرد. چنین مسیری، بیش از آنکه محصول اعتماد متقابل باشد، نتیجه محاسبه هزینه-فایده و خستگی دو طرف از بنبست موجود خواهد بود. برای ترامپ، هرگونه مذاکره، زمانی جذاب میشود که بتوان آن را بهعنوان «پیروزی شخصی» عرضه کرد و برای ایران، زمانی قابلقبول است که حداقلی از منافع اقتصادی و سیاسی را تضمین کند. این سناریو شکننده، ناپایدار و بهشدت وابسته به تحولات داخلی ایران است. در این سناریو، وضعیت توافق جامع و پایدار، اگرچه همواره در تحلیلها مطرح میشود، اما در کوتاهمدت کمترین احتمال تحقق را دارد. شکاف عمیق بیاعتمادی، اختلافات ساختاری و محدودیتهای سیاسی داخلی، مانع شکلگیری چنین توافقی است. بااینحال، این سناریو را نمیتوان بهطور کامل از معادلات حذف کرد؛ چرا که سیاست بینالملل، بارها شاهد تغییرات ناگهانی و غیرمنتظره بوده است.
سناریوی سوم؛ جنگ تمامعیار. اگر قائل به سناریوی جنگ تمامعیار باشیم، مزیت اصلی آمریکا در برتری فناوری، هوایی و شبکه پایگاههاست؛ یعنی توان ضربه اول، فلجسازی پدافند، فرماندهی و زیرساختهای حساس ایران. این مزیت برای آمریکا بهویژه در کوتاهمدت معنا دارد، نه در جنگی طولانی. برای ترامپ چنین جنگی (یا حتی آستانه آن) چند فایده بالقوه دارد. نخست، نمایش قدرت و بازدارندگی برای رایدهندگان داخلی و متحدان منطقهای و دوم، فشار حداکثری برای کشاندن ایران به مذاکره از موضع ضعف، بدون اشغال زمینی پرهزینه. اما استدلال مقابل این است که ایران با پاسخ نامتقارن، حمله به منافع آمریکا و متحدانش، و تهدید انرژی جهانی، هزینه سیاسی جنگ را برای ترامپ بالا میبرد. به همین دلیل، آمریکا و شخص ترامپ از تهدید جنگ بیشتر از خود جنگ سود میبرند؛ جنگ تمامعیار فقط زمانی محتمل است که کنترل پیامدها تضمینشده تصور شود، که معمولاً چنین نیست.
سناریوی چهارم؛ تداوم وضعیت بینابینی نه جنگ، نه صلح. کمهزینهترین سناریو برای هر دو طرف، استمرار وضعیت موجود است؛ وضعیتی که در آن فشار اقتصادی، بازدارندگی نظامی و تنشهای کنترلشده ادامه مییابد، اما از عبور به آستانه جنگ اجتناب میشود. در این سناریو، آمریکا همچنان بر ابزار تحریم و اجماعسازی محدود بینالمللی تکیه خواهد کرد و ایران نیز با راهبرد مقاومت فعال، تلاش میکند هزینههای این فشار را از طریق اهرمهای منطقهای، هستهای و دیپلماتیک مدیریت کند. این وضعیت اگرچه فرسایشی است، اما با الگوهای کلان سیاست خارجی آمریکا همخوانی بیشتری دارد؛ چرا که واشنگتن درگیر اولویتهای مهمتری مانند رقابت با چین است و تمایلی به گشودن جبههای پرهزینه در خاورمیانه ندارد. در مقابل، ایران نیز بهخوبی آگاه است که یک درگیری مستقیم میتواند بازدارندگی آن را بیش از پیش به خطر بیندازد.
در مجموع، آینده تنش ایران و آمریکا بیش از آنکه به نیتهای اعلامشده وابسته باشد، تابع الگوهای ساختاری، محدودیتهای راهبردی و مدیریت بحران است. واشنگتن برای تهران پروژهای مبتنی بر مهار، وادارسازی و چانهزنی در سر دارد، نه لزوماً تغییر رژیم از طریق جنگ. در مقابل، ایران نیز میکوشد با ترکیبی از بازدارندگی و انعطاف تاکتیکی، این پروژه را پرهزینه و زمانبر کند. نتیجه این تقابل، دستکم در افق قابلپیشبینی، استمرار بازی در منطقه خاکستری خواهد بود؛ بازی که سرنوشت آن، نه با یک تصمیم ناگهانی، بلکه با فرسایش تدریجی محاسبات دو طرف رقم میخورد.