شناسه خبر : 52339 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

تولید به بهای کاهش توان آینده

سینا علیپور؛ کارشناس زنجیره تأمین و فعال حوزه کسب‌وکار

بنگاه ایرانی برای بحران تقویم دارد؛ تابستان با محدودیت برق آغاز می‌شود، زمستان با کمبود گاز از راه می‌رسد و این روزها اختلال کشتیرانی و نااطمینانی در مسیرهای دریایی تنگه هرمز به چالش تازه‌ای تبدیل شده است. هر فصل، فقط جنس مسئله تغییر می‌کند. برنامه تولید دوباره بازنویسی می‌شود، سطح موجودی افزایش می‌یابد، منابع مالی جابه‌جا می‌شوند و مدیران بار دیگر مأموریت می‌یابند کارخانه را از توقف نجات دهند.

تولید به بهای کاهش توان آینده

در سال‌های اخیر، به‌ندرت پیش آمده است که یک برنامه تولید بدون بازنگری تا پایان اجرا شود. با این حال، معمولاً راهی برای ادامه تولید پیدا می‌شود؛ مسیر تازه‌ای برای تأمین شکل می‌گیرد، درباره شیوه پرداخت‌ها مذاکره می‌شود، برنامه خطوط تولید تغییر می‌کند و کارخانه به فعالیت خود ادامه می‌دهد. مدیری که در آخرین لحظه مواد اولیه را تأمین می‌کند، به‌درستی مورد تحسین قرار می‌گیرد. اما تکرار این موفقیت‌ها باید زنگ خطر باشد؛ اقتصادی که برای ادامه فعالیت خود همواره به قهرمانان مدیریت بحران متکی است، احتمالاً در ساختن نظام‌های پایدار و قابل اتکا چندان موفق نبوده است.

 

پرسش فقط این نیست که بنگاه چگونه از بحران عبور کرده است؛ باید دید برای این عبور چه هزینه‌ای پرداخته و این هزینه از کدام بخش آینده سازمان تأمین شده است. ممکن است تولید ادامه یافته باشد، اما سرمایه بیشتری در موجودی احتیاطی قفل شده باشد. شاید توقفی رخ نداده باشد، اما پروژه نوسازی تجهیزات برای تأمین نقدینگی جاری به تعویق افتاده باشد. این هزینه‌ها در هیچ حساب مشخصی ثبت نمی‌شوند؛ بخشی در انبارها، بخشی در فرسودگی نیروی انسانی و بخشی در فرصت‌هایی پنهان می‌شوند که هرگز به اجرا نرسیده‌اند. صورت‌های مالی نشان می‌دهند بنگاه چقدر فروخته و چه میزان سود ساخته است، اما نمی‌گویند برای رسیدن به این نتیجه، از چه فرصت‌هایی چشم‌پوشی شده است.

ترازنامه‌ای که نوشته نمی‌شود

تاب‌آوری زمانی معنا پیدا می‌کند که بنگاه بتواند شوک را جذب کند، قابلیت‌های اصلی خود را حفظ کند و در کوتاه‌ترین زمان به سطحی پایدار از عملکرد بازگردد. اما اگر شوک‌ها بی‌وقفه تکرار شوند، سازمان دیگر فرصت بازسازی و بازیابی ظرفیت‌های خود را پیدا نمی‌کند. شاید بنگاه در این وضعیت متوقف نشود، اما به‌تدریج سطح انتظارات خود را پایین می‌آورد و به عملکردی ضعیف‌تر عادت می‌کند.

این فرسایش معمولاً آرام و تدریجی رخ می‌دهد؛ پروژه‌های توسعه‌ای به دلیل کمبود نقدینگی به تعویق می‌افتند، خرید تجهیزات جدید به سال بعد موکول می‌شود، بودجه آموزش کاهش می‌یابد و تیمی که قرار بود روی توسعه محصول جدید کار کند، برای حل مسائل روزمره به عملیات فراخوانده می‌شود.

هر یک از این تصمیم‌ها، در زمان خود، منطقی به نظر می‌رسد. در شرایطی که بنگاه میان توقف تولید امروز و اجرای یک پروژه توسعه‌ای در آینده ناچار به انتخاب باشد، حفظ تداوم تولید معمولاً اولویت پیدا می‌کند. مسئله از جایی آغاز می‌شود که این انتخاب اضطراری بارها تکرار شود و به شیوه معمول اداره سازمان تبدیل شود. چند سال بعد، کارخانه همچنان فعال است، اما فاصله فناوری آن با رقبا بیشتر شده است؛ فروش ادامه دارد، اما ورود به بازارهای جدید هر سال به سال بعد موکول می‌شود. هیچ روز مشخصی را نمی‌توان نقطه آغاز این فرسایش دانست؛ آنچه بنگاه را تضعیف می‌کند، انباشت تصمیم‌هایی است که هر یک، به‌تنهایی، منطقی و قابل دفاع بوده‌اند.

نشانه این روند را می‌توان در رفتار سرمایه‌گذاری صنعت نیز مشاهده کرد. در بسیاری از بنگاه‌های بزرگ کشور، نسبت هزینه‌های نوسازی و توسعه به فروش، طی سال‌های پرتلاطم اخیر، به‌طور محسوسی کمتر از میانگین دوره‌های باثبات بوده است؛ نه به این دلیل که مدیران توسعه را بی‌اهمیت می‌دانند، بلکه چون بخش عمده منابع و ظرفیت تصمیم‌گیری صرف عبور از یک بحران به بحران بعدی شده است. این دیگر یک مسئله موردی نیست، بلکه الگویی فراگیر در صنعت کشور است.

یکی از مهم‌ترین اقلام این ترازنامه نانوشته، ظرفیت مدیریتی است. هنگامی که مدیران ارشد بازرگانی، مالی یا زنجیره تأمین بخش عمده زمان خود را صرف پیگیری یک محموله یا حل یک پرداخت می‌کنند، سازمان در حال مصرف ارزشمندترین سرمایه خود برای اداره امور روزمره است. در چنین فضایی، مدیر بحران بیش از سازنده فرآیند دیده می‌شود؛ کسی که در آخرین لحظه راهی برای جلوگیری از توقف تولید پیدا می‌کند، بیش از مدیری مورد توجه قرار می‌گیرد که ساختاری طراحی کرده است تا اساساً مسئله به آخرین لحظه نرسد. این افراد ارزشمندند، اما اتکا به قهرمانان را نباید نشانه بلوغ مدیریتی دانست.

بلوغ واقعی زمانی شکل می‌گیرد که مسائل تکرارشونده، پیش از آنکه به بحران تبدیل شوند، در ساختار سازمان حل شوند.

عقلانیت در محیطی غیرعادی

بخش مهمی از این رفتارها را باید در محیط تصمیم‌گیری بنگاه جست‌وجو کرد، نه در ضعف مدیریت. شرکتی که موجودی بیشتری نگه می‌دارد، الزاماً برنامه‌ریزی ضعیفی ندارد؛ ممکن است زمان تأمین قابل اتکا نباشد و هزینه توقف تولید، بسیار بیشتر از هزینه خواب سرمایه در انبار باشد. بسیاری از این رفتارها در محیط فعلی کاملاً عقلانی‌اند، حتی اگر با معیارهای متعارف بهره‌وری فاصله داشته باشند.

اما تصمیمی که در سطح یک بنگاه منطقی است، الزاماً در مقیاس اقتصاد نتیجه مطلوبی ندارد. ممکن است موجودی بیشتر، سرمایه در گردش را از توسعه دور کند؛ ذخیره نقدینگی برای بحران بعدی، اجرای پروژه‌های بلندمدت را دشوارتر سازد. نااطمینانی فقط هزینه بنگاه را افزایش نمی‌دهد، بلکه نوع تصمیم‌گیری آن را نیز تغییر می‌دهد. مدیر، به جای تخصیص منابع میان فرصت‌های رشد، ناچار می‌شود بخش قابل توجهی از آنها را برای محافظت از سازمان کنار بگذارد. هرچه آینده مبهم‌تر باشد، تصمیم‌های کوتاه‌مدت سهم بیشتری از منابع را به خود اختصاص می‌دهند. این رویکرد شاید برای ادامه فعالیت در ایران ضروری باشد، اما شرکت را برای رقابت در بازارهای منطقه‌ای آماده نمی‌کند.

از مدیریت بحران تا ساختن قابلیت

این تحلیل نباید به رفع مسئولیت از خود بنگاه‌ها منجر شود. همه ناکارآمدی‌ها را نمی‌توان به برق، گاز یا اختلال تجارت نسبت داد. در بسیاری از سازمان‌ها، ضعف برنامه‌ریزی، تصمیم‌گیری متمرکز، داده‌های نامعتبر و نبود هماهنگی میان فروش، تولید و زنجیره تأمین، مسئله‌ای قابل مدیریت را به بحران تبدیل می‌کند. سازمانی که هر مشکل را به محیط بیرونی نسبت دهد، فرصت یادگیری را از خود می‌گیرد. اگر یک مسئله مرتباً به مدیریت ارشد می‌رسد، دیگر یک اتفاق نیست؛ نشانه ضعفی است که باید در ساختار سازمان اصلاح شود.

هر راه‌حل اضطراری باید تاریخ انقضا داشته باشد. هر بحران باید پس از عبور، به دانش سازمانی تبدیل شود. چه چیزی دیر تشخیص داده شد؟ کدام داده در دسترس نبود؟ کدام تصمیم بیش از حد طول کشید؟ اگر پاسخ این پرسش‌ها وارد فرآیند تصمیم‌گیری نشود، سازمان بحران را حل نکرده؛ فقط آن را تا نوبت بعد به تعویق انداخته است.

همین امروز، در تابستان ۱۴۰۵، این پرسش صرفاً نظری نیست. اختلال کشتیرانی در تنگه هرمز و کاهش تردد در این مسیر، بار دیگر همان چرخه آشنا را در بنگاه‌های ایرانی فعال کرده است؛ بازنگری برنامه تأمین، افزایش موجودی احتیاطی و تمرکز مدیران ارشد بر حل مسائل فوری، به جای برنامه‌های میان‌مدت. پرسش این نیست که آیا صنعت از این بحران نیز عبور خواهد کرد؛ به احتمال زیاد عبور می‌کند. پرسش این است که این بار چه بخشی از توان آینده خود را برای این عبور هزینه خواهد کرد و آیا کسی این هزینه را ثبت و ارزیابی خواهد کرد؟

سیاست‌گذاری نیز نباید بر این فرض استوار باشد که بنگاه ایرانی همیشه راهی برای سازگار شدن پیدا می‌کند. توان مدیران و تأمین‌کنندگان برای جذب بحران نامحدود نیست. بنگاه انتظار ندارد همه متغیرها ثابت بمانند؛ آنچه امکان تصمیم‌گیری را از مدیر می‌گیرد، صرفاً تغییر نیست، بلکه نامشخص بودن زمان وقوع و دامنه آن است. حتی یک سیاست دشوار، اگر شفاف و تدریجی باشد، برای بنگاه قابل مدیریت‌تر از تصمیمی است که ناگهان همه مفروضات یک برنامه را تغییر دهد.

نگرانی اصلی، تعطیلی کارخانه‌ها نیست؛ توقف تولید است و مدیران را برای حل مسئله بسیج می‌کند. خطر بزرگ‌تر، کاهش تدریجی توان سازمان برای اندیشیدن به آینده است. کارخانه همچنان کار می‌کند، اما برنامه‌های توسعه کوچک‌تر می‌شوند و مسائل مهم، زیر فشار مسائل فوری به حاشیه می‌روند.

به همین دلیل، سلامت صنعت را نمی‌توان تنها با تداوم تولید سنجید. در کنار تولید و فروش، باید پرسید: آیا بنگاه هنوز توان سرمایه‌گذاری دارد؟ آیا فناوری خود را نوسازی می‌کند؟ آیا قادر است مدیران نسل بعد را پرورش دهد؟ پاسخ به این پرسش‌ها نشان می‌دهد با یک بنگاه واقعاً تاب‌آور روبه‌رو هستیم یا صرفاً با سازمانی که هنوز متوقف نشده است.

تاب‌آوری واقعی، توان تحمل بحران‌های بیشتر نیست؛ توان حفظ قدرت انتخاب پس از بحران است. بنگاه شاید هنوز ایستاده باشد، اما پرسش اصلی این است که آیا هنوز می‌تواند رو به جلو حرکت کند.

دیدگاه تان را بنویسید