شناسه خبر : 13583 لینک کوتاه

بررسی تغییرات کارکردی خانواده ایرانی در گفت‌وگو با تقی آزادارمکی

زیر بار مسوولیت‌های متعدد

تقی آزادارمکی، عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، نظرات متفاوتی در مورد کارکردهای خانواده امروزی ارائه می‌کند و می‌گوید، خانواده هسته‌ای امروز به دلیل پذیرش مسوولیت‌های متعدد، پنداری، توان نفس کشیدن را از دست داده است.

تقی آزادارمکی، عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، نظرات متفاوتی در مورد کارکردهای خانواده امروزی ارائه می‌کند و می‌گوید، خانواده هسته‌ای امروز به دلیل پذیرش مسوولیت‌های متعدد، پنداری، توان نفس کشیدن را از دست داده است. این جامعه‌شناس در گفت‌و‌گو با تجارت فردا به زیبایی وضعیت خانواده امروزی را به تصویر کشید و از دغدغه‌های آن گفت. آزاد‌ارمکی می‌گوید: «این مسوولیت‌های بیش از حد، به دلیل عدم کارایی نظام خدمات عمومی نظیر آموزش و پرورش، حمل‌ونقل و نهادهای اجتماعی در درون خانواده شکل گرفته است.»


برخی از سیاستگذاران بر این عقیدهاند که خانواده کارکردهای خود از جمله کارکردهای حمایتیاش را از دست داده است. آیا شما هم به چنین باوری رسیدهاید؟ آیا کارکردهای خانواده ایرانی رو به زوال گذاشته است؟
وقتی میتوانیم وضعیت کارکردهای خانواده را مورد قضاوت قرار دهیم که توصیفی از وضعیت معاصر آن ارائه کنیم و البته لازم است، مختصات خانواده دیروز و امروز را نیز مورد مقایسه قرار دهیم تا ریزشها و تغییرات آن را دریابیم و ببینیم که آیا از کارکردهای آن کاسته شده است؟ از نظر من، نهتنها از کارکردهای خانواده کاسته نشده بلکه به وظایف این نهاد نیز افزوده شده است. من فکر میکنم، بار مسوولیت بزرگی، روی دوش خانواده امروز نهاده شده و آسیبهای کنونی خانواده ناشی از انباشتگی مسوولیتهای آن است. از همینروست که فکر میکنم، طرح این موضوع که «خانواده کارکردهای خود را از دست داده» کلیشهای و البته عوامفریبانه است. خانواده امروزی به دلیل حجم مسوولیتهایی که بر عهده گرفته، قدرت نفس کشیدن ندارد. اما خانواده دیروز، به دلیل آنکه درون فضایی به نام شبکه خویشاوندی قرار گرفته بود، کارایی بیشتری داشت؛ به بیان دیگر، نظام ایلی و طایفهای وجود داشت و زن و شوهر به همراه فرزندان خویش در یک مجموعه نظام فامیلی زیست میکردند. امروز این خانواده کوچک شده و همه کارکردها از این مجموعه کوچک مطالبه میشود. به همین دلیل آسیبهای متعددی متوجه آن شده؛ خانوادهای که ممکن است در معرض طلاق قرار گیرد. خشونت میکند، فرزندآوری نمیکند، روابط جنسی خارج از خانواده دارد و پیران را به بیرون از خانواده انتقال میدهد و البته حاشیهنشینی خانوادگی را نیز تجربه میکند. مانند خانواده سفید که در حاشیه نهاد خانواده پدید آمده است. در حالی که خانواده دیروز، خانوادهای بود که فرزندآوری میکرد و تربیت فرزندان و تامین معاش در محیط آن صورت میگرفت. این خانواده مبتنی بر نیازهای حداقلی میزیست و در پی تولید انبوه کالا نبود. خانواده گسترده دیروز، کاری نمیکرده و دغدغه خانوادههای امروزی همچون دغدغه مسکن، تعلیم و تربیت فرزندان، مشکلات شهرنشینی، دغدغه مسافرت یا حملونقل را نداشته است. همین خانواده که اکنون با عنوان خانواده هستهای شناخته میشود، باید شغل خود را تنظیم کند، فراغت و تفریح میخواهد، باید بازیگری اجتماعی نیز داشته باشد، فرزندآوری کرده و هویت خود را نیز حفظ کند. میبینید که خانواده در گذشته، چند کارکرد محدود داشت و اکنون باید به این امور رسیدگی کند.

اما بسیاری از جامعهشناسان میگویند بسیاری از اموری که خانوادهها درگذشته به انجام میرساندهاند، اکنون به نهادهای اجتماعی از قبیل مدارس و مراکز درمانی واگذار شده است.
من این گزاره را نمیپذیرم؛ کدام خانواده این روزها میتواند فرزند خود را با آسودگی خاطر به مدرسه بفرستد و دغدغه رفتوآمد، قبول شدن یا تهیه نوشتافزار را نداشته باشد؟ اینکه در کنار مدرسه، موسسات آموزشی بسیاری ایجاد شده و بخشی از دارایی خانوادهها را به خود اختصاص داده است، نشانه ناکارآمدی نظام آموزشی است. خانوادهای که حدود 40 یا 50 سال پیش فرزند خود را به مدرسه میفرستاد، دغدغهای نداشت. این فرزند، به مدرسه میرفت و میآمد و درسش را یا میخواند یا نمیخواند. امروز اما خانواده باید فرزند خود را به مدرسه ببرد و بازگرداند و البته از وضعیت تحصیلی او مراقبت کند و همچنین او را برای کنکور و مراحل بعدی آماده کند. بنابراین مسوولیت بیش از حد مجازی بر گرده خانواده نهاده شده و این خانواده فغان میکشد.

این بار مسوولیت به چه دلیل روی دوش خانواده قرار گرفته است؟
این مسوولیت بیش از حد، به دلیل عدم کارایی نظام خدمات عمومی نظیر آموزش و پرورش و نهادهای اجتماعی در درون خانواده شکل گرفته است. وقتی در هر مکانی مدرسه یا دانشگاه تاسیس میشود، مدیریت این مراکز از عهده دولت خارج میشود و هر کسی به مدیریت این نهادها گمارده شده یا بهعنوان معلم و استاد به کار گرفته میشود. در چنین محیطهایی چیزی بهدرستی آموخته نمیشود.

کدام خانواده حاضر است فرزند خود را رها کند که به مدرسه برود و احتمالاً سالم از مدرسه بازگردد؟ خانواده‌ها نگران آن هستند که فرزندانشان در مسیر مدرسه، گرفتار دزد نشوند، تصادف نکنند، یا گرفتار اعتیاد و آزار و اذیت نشوند. ترافیک سنگین خیابان‌ها در زمان تعطیل شدن دانش‌آموزان نیز نشانه‌ای از همین نااطمینانی است.

کدام خانواده حاضر است فرزند خود را رها کند که به مدرسه برود و احتمالاً سالم از مدرسه بازگردد؟ خانوادهها نگران آن هستند که فرزندشان در مسیر مدرسه، گرفتار دزد نشود، تصادف نکند، یا گرفتار اعتیاد و آزار و اذیت نشود. ترافیک سنگین خیابانها در زمان تعطیل شدن دانشآموزان نیز نشانهای از همین نااطمینانی است. قرار بود مدرسه کودک را در حوزه مهارتهای تحصیلی و فرهنگی توانمند کند. اما خانواده پی میبرد که فرزندش، برخی از دروس را بهخوبی نیاموخته و آنان ناچار میشوند به مراکز آموزشی خارج از مدرسه متوسل شوند یا زمانهایی را برای آموزش مضاعف به فرزندان خویش صرف کنند. نهتنها در حوزه آموزش که در مورد تغذیه، مسائل پزشکی، دانشگاه، ازدواج و در مورد همه امورات فرزندان، خانواده باید نقش پررنگی ایفا کند. در این صورت آیا فرصتی باقی میماند که این خانواده به دنبال حل مسائل نادر درون خود باشد؟ این خانواده خسته است و اینگونه است که طلاق و انواع دیگر آسیبها، خانواده ایرانی را تهدید میکند. بنابراین ناکارآمدی نظام اجرایی کشور، خانوادهها را با مسوولیتهای متعددی مواجه کرده است.

آیا میتوان اینگونه نتیجه گرفت که به دلیل افزایش مسوولیتهای خانواده، این نهاد برخی از کارکردهای خود از جمله حمایت اجتماعی را فراموش کرده است؟
این از همان مسائلی است که جامعه و حوزه سیاست، یکدیگر را بر سر آن متهم میکنند. اما نهاد خانواده نه اینکه نخواهد به مسوولیتهای خود بپردازد، بلکه توان آن را دیگر ندارد. مشکل خانواده ایرانی این است که تعاملات درون آن کاهش یافته است و اعضای یک خانواده، گویی یکدیگر را نمیبینند. مردان، زنان را نمیبینند و زنان، مردان را و والدین نیز فرزندانشان را نمیبینند. در چنین فضایی، طبیعی است که اشیای خانه نیز نادیده انگاشته شوند. برای مثال، تلویزیونی بزرگ در خانهای کوچک قرار گرفته است و اینگونه به نظر میرسد که ما حتی قدرت تنظیم روابط خود با اشیای داخل خانه را هم از دست دادهایم. از این گذشته، زنان و مردان فرصت سخن گفتن با یکدیگر را در خانه ندارند و اگر فرصتی بیابند، همکلام شدن با یکدیگر را بلد نیستند. وقتی چنین وضعیتی به وجود میآید، کانون خانواده به خطر میافتد و مسائل مهم دیده نمیشود. نه اینکه اراده کنند، این مسائل را نبینند؛ بلکه نمیتوانند برای اصلاح آن کاری انجام دهند.
در چنین شرایطی، سیاستگذار خانوادهها را دعوت میکند که برای حل مسائل اجتماعی، به میدان بیایند. در حالی که سیاستگذار باید کار خود را بهدرستی انجام دهد. خانواده قرار نیست به کار نظام اجرایی بپردازد. ضمن آنکه اگر خانوادهها به میدان بیایند معلوم نیست آنچه نهاد دولت میخواهد را انجام دهد. کمااینکه، نظام سیاسی و اجتماعی خانوادهها را به کنش اجتماعی مدرن دعوت کرد و خانواده به خود آسیب رساند. از زنان برای مدرن شدن دعوت کردیم، سن ازدواج افزایش پیدا کرد. حالا که سن ازدواج افزایش یافته است، برخی میگویند، زنان به خانه بازگردند. نه، این راهحل نیست. در صورت بازگشت آنها به خانه، مشکلات دیگری از جمله افسردگی همین زنان پدید میآید. سیاستگذار باید، میان عناصر درون خانواده و مسائل بیرونی هارمونی ایجاد کند. این هارمونی اکنون از دست رفته است. در چنین شرایطی مادران و پدران، نمیتوانند در داخل خانه هم، بازیگری خوبی داشته باشند. در چنین خانهای نرم و ارزش وجود نخواهد داشت و در نبود این دو مولفه، اجتماعی شدن رخ نخواهد داد. افزون بر این باید به این نکته نیز توجه داشت که خانوادهای که در تنگنای اقتصادی قرار بگیرد، به نظام اقتصادی آسیب میرساند. راهحل چیست؟ راهحل این است که نخست، این ساختار کنونی خانواده به رسمیت شناخته شده و گلوگاههای آن مورد شناسایی قرار گیرد. اینکه در چه مواردی رابطه خانوادهها با سایر نهادها مساله‌‌ساز شده است. ضمن آنکه نظام سیاسی و اداری نباید مسوولیتهای خود را نادیده بگیرد. من فکر میکنم جامعه ایرانی در حال ترویج بیمسوولیتی اجتماعی است. رواج بیمسوولیتی از چند ساحت در حال رخ دادن است؛ نخست به این طریق که انجام مسوولیتهای اجتماعی چنان سخت شده است که افراد ترجیح میدهند از زیر بار انجام آن فرار کنند. در مورد ازدواج همین اتفاق رخ داده است. سخت شدن و آرمانی نگریستن به ازدواج، عدم ازدواج را پدید آورده است. دلیل دیگر بیاعتنایی به ساختارهای اجتماعی است؛ افراد در جامعه رها شدند و فردی که رها شده است، چارهای جز خودخواهی میتواند داشته باشد؟ هدف این بوده که فردگرایی مدرن شکل بگیرد، اما افراد بیش از حد، از عرصههای خود خارج شدهاند. در نتیجه این خودخواهی مفرط، مسوولیتپذیری شکل نمیگیرد. دلایل دیگری را هم میتوان برای این مسوولیت اجتماعی برشمرد. نظیر اینکه به نظر میرسد، نوعی جابهجایی حوزهها و کانونها نیز رخ داده است.
زن خانواده، فرزند خود را از سنین پایین به مراکز آموزشی نظیر مهدکودک، پیشدبستانی و دبستان میفرستد. او حملونقل این کودک را هم به سرویسهای این مراکز واگذار میکند. این زن تحت آموزههای زندگی مدرن یا خودخواهی، فرزندآوری را به همین یک فرزند محدود میکند. او احتمالاً در طول روز کاری برای انجام دادن ندارد. او تولید هم که نمیکند، بنابراین یا به یک مصرفگرا تبدیل شده یا معترض میشود. اگر هم در جامعه مصرفگرایی نکند، به زنی افسرده تبدیل میشود. بسیاری از زنان جامعه از این بابت افسردهاند. به این دلیل که کنش مثبتی برای آنها تعریف نشده است. به بیان دیگر، به این گروه از زنان آموزش داده نشده، که اگر کار مثبتی نمیتوانی انجام دهی، فرزندآوری کن یا مسوولیت تربیت فرزندان را بر عهده بگیر. در حالی که تربیت فرزندان به مدارس واگذار شده و این مراکز آموزشی هم کار خود را بهخوبی انجام نمیدهند. از نظر من، آنچه در خانواده ایرانی تعطیل شده، تربیت، اخلاق، فرهنگپذیری، کسب مهارتهای اجتماعی و آماده کردن افراد برای زندگی است
سیاستگذار باید میان عناصر درون خانواده و مسائل بیرونی هارمونی ایجاد کند. این هارمونی اکنون از دست رفته است. در چنین شرایطی مادران و پدران نمی‌توانند در داخل خانه هم بازیگری خوبی داشته باشند. در چنین خانه‌ای نرم و ارزش وجود نخواهد داشت و در نبود این دو مولفه، اجتماعی شدن رخ نخواهد داد.
.

مسوولیتهایی که شما از آن سخن میگویید، به تعبیری نوعی حمایت از فرزندان یا اعضای خانواده نیز تلقی میشود. اما چرا به نظر میرسد این حمایتها، کارایی لازم را ندارد؟ سازوکار و اشکال حمایت خانواده از فرد چگونه باید باشد؟
در وهله نخست، خانواده باید حقوق اعضای خود را به رسمیت بشناسد. در نظام کنونی اجتماعی، حقوق افراد و خانواده به رسمیت شناخته نمیشود. حق زن یا مرد در خانواده مشخص نیست. تصور کنید، زنی همسر خود را از دست میدهد، حقوق این زن ممکن است از ناحیه خانواده همسر یا فرزندان و حتی دولت در معرض آسیب قرار گیرد. به این دلیل که تکلیف حقوق این فرد در خانواده روشن نشده است. فرقی نمیکند، حقوق مردان و کودکان نیز در خانواده بلاتکلیف است. درواقع با عدم به رسمیت شناختن حقوق خانواده و عناصر آن، محیط خانواده ناآرام شده است. اما سیاستگذاران گویی لازم نمیبینند در مورد این مبانی وارد بحث شوند. در چنین شرایطی موعظه خانوادهها به سازش و به دوست داشتن یکدیگر نتیجهای دربر نخواهد داشت. اما وقتی حقوق افراد به رسمیت شناخته شود، تنظیم روابط شکل میگیرد و اینجاست که خانواده حضوروغیاب اعضای خود را آغاز میکند؛ در غیر این صورت نه فرزند دیده میشود و نه پدر و مادر.

آیا این حقوق در خانواده گسترده دیروز به رسمیت شناخته میشد؟
بله، در متن این نوع خانوادهها، تکلیف این حقوق روشن بود. اگر زنی بیوه میشد، او را شوهر میدادند. تعداد زنان بیسرپرست طبق سرشماری سال 1390 حدود دو میلیون و 500 هزار نفر برآورد شده که اکنون بهطور حتم تعداد آنها افزایش یافته است. در این شرایط، عقدههای جنسی بروز میکند و کسی حاضر نیست این زنان را به همسری دائم خود دربیاورد. در حالی که باید این فلسفه اجتماعی وجود داشته باشد که زنی بیوه نماند. یا کودکی که والدین خود را از دست داد، بیسرپرست نماند که او را به پرورشگاه بسپارند. کودکان بیسرپرست در گذشته به فرزندخواندگی خویشاوندان خود پذیرفته میشدند و این کودکان از محیط خانواده خارج نمیشدند. افراد سالخورده هم در خانواده میماندند. اما امروز از نظر خانواده ایرانی، پیرمردها و پیرزنها کارکرد اقتصادی ندارند و فضول هم هستند. زن تنها و مرد تنها به وسیلهای برای فرونشاندن امیال جنسی تبدیل میشود، کودکان بیسرپرست هم باید به پرورشگاه سپرده شوند. از نظر من، خانواده منطق اجتماعی خود را از دست داده است. البته منظور من، خانواده گسترده قدیمی نیست. بلکه مقصودم منطق خانواده اجتماعی مدرن است که اساس آن بر حقوق نهاده شده است. حقوق مسوولیت و تکلیف میآورد. موجب تفکیک مسوولیتها و نقشها میشود و تقسیم جنسیتی و کار میآورد. درست است که مرد بیرون از خانه فعالیت میکند، اما این دلیل نمیشود که همه دارایی در اختیار مرد بماند یا مرد در مورد همه مسائل خانواده تصمیمگیری کند. همین مسائل است که اختلاف ایجاد میکند. بنابراین مساله، مساله حقوقی است. منظورم از حقوق، قانون نیست. منظورم، عواملی است که روابط خانوادگی را تنظیم میکند.

دولت چه نقشی در تنظیم این روابط میتواند ایفا کند؟ اکنون، حمایتهای دولتها از نهاد خانواده تنها به پرداخت وام مسکن و ازدواج محدود شده است. آیا این کافی است؟
دولت باید خانوادهها را وارد بازی سامان حقوقی کند؛ نه اینکه با سیاستگذاری فرهنگی، خانواده را به سمت ایدهآلگرایی سوق دهد. باید گرهها را به لحاظ حقوقی باز کند. دولت باید نقش مشاور خانواده را ایفا کند، نه ناظر خانواده. یعنی هم باید به خانواده هویت حقوقی ببخشد و هم کمک کند که از بحرانها عبور کند. برای مثال، دولت باید سازوکاری پیشبینی کند که زنی که طلاق گرفته و سرپرستی فرزندان خود را بر عهده گرفته است، بهطور اتوماتیک و با یک گزارش ساده، یارانهها از آن پس به حساب زن سرپرست خانوار واریز شود. در نبود حمایتهای اجتماعی، زن ناگزیر میشود فرزندان خود را رها کند. آیا حمایت اجتماعی از این خانواده آسانتر است یا مدیریت آسیبهایی که فرزندان او ممکن است ایجاد کنند؟
ضمن آنکه، ازدواج به دولت ارتباطی ندارد. آیا کسی که میخواهد ازدواج کند، در انتظار وام مسکن میماند یا کسی که این پول را در اختیار میگیرد، ازدواج میکند؟ دولت باید تولید شغل کند و معادلات بازار کار را بهبود ببخشد. مردم ازدواج میکنند، بهشرط آنکه اشتغال و پول پاک وجود داشته باشد. دولتها در سالهای گذشته این پولها را پرداختهاند تا محبوبیت کسب کنند. من زمانی به یکی از مراسمهای ازدواج امدادی دعوت شده بودم، بعداً که سرنوشت این ازدواجها را مورد پیگیری قرار دادم، دریافتم که بسیاری از آنها به طلاق انجامیده است. به این دلیل که این ازدواجها اغلب، بر اساس مشوقهای مقطعی شکل گرفته است. دولت باید به ایجاد زیربناها بپردازد و نظام اشتغال و تقسیم کار را اصلاح کند.

دراین پرونده بخوانید ...

دیدگاه تان را بنویسید